
تفسير كنز الدقائق وبحر الغرائب
الجزء الأول
تأليف
محمد بن محمد رضا القمي المشهدي
جميع الحقوق محفوظة لفريق مساحة حرة
م 13
[مقدمه محقق]
گوشههايى از زندگى مفسر و شمارى از آثار او (1)
مفسر ما، آنچنانكه خود را در ديباچه آثارش و از جمله اين تفسير، معرفى مىكند، ميرزا محمد بن محمد رضا بن إسماعيل بن جمال الدين القمي المشهدي است. و باز بنا بر تصريح وى، در بعضى از ديباچهها، غرضش از «قمى»، قمى
____________
(1) در مآخذ ذيل ترجمه وى آمده است. ارجاعات بدون ذكر صفحه و جلد، به مآخذ ذيل در اين نوشته، بدليل ذكر آنها در اين جاست:
شيخ حر عاملى، أمل الأمل 2/ 272.
ميرزا عبد اللّه افندى، رياض العلماء 5/ 104.
حاج ميرزا حسين نوري، الفيض القدسي، بحار الأنوار 105/ 100.
ميرزا باقر موسوى خوانسارى، روضات الجنات 7/ 110- 111.
سيد محسن أمين، اعيان الشيعة 45/ 328- 329 يا 9/ 407- 408.
حاج شيخ عباس قمى، فوائد الرضوية/ 618.
شيخ آقا بزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة 12/ 151- 152 و 13/ 145 و 23/ 136 و 2/ 363، الكواكب المنتشرة في القرن الثاني بعد العشرة (مخطوط)/ 169.
م 15
3- عدهاى او و محمد بن رضاى قمى را فردي واحد تلقى كردهاند (1).
4- گفته شده كه بعد از فتنه افغان، در اصفهان، بسال 1135 ه، اطلاعى از او يافته نمىشود. شايد كه در آن واقعه، به شهادت رسيده باشد (2).
نگارنده بدون اينكه قصد رد هيچكدام از مطالب فوق را داشته باشد، نظر اهل تحقيق را به مطالب زير جلب مىكند:
بررسى قول أول (مجاز بودن از علامه مجلسي):
حاج ميرزا حسين نوري، در الفيض القدسي، ظاهرا، أولين كسى است كه صاحب تفسير را مجاز از علامه مجلسي دانسته است. در صورتى كه:
الف- معاصران صاحب ترجمه، يعنى: شيخ حر عاملى، در أمل الأمل و ميرزا عبد اللّه افندى، در رياض العلماء، ذكرى از اين اجازه نكردهاند.
ب- از ظاهر عبارت حاجى نوري، مىتوان استنباط كرد كه وى چنين استظهار كرده است كه علامه مجلسي در ضمن تقريظ خود، بر تفسير صاحب ترجمه، اجازه نيز به او داده است. عبارت حاجى نوري بشرح ذيل است:
«رأيت على ظهر المجلد الاول منه، مدحا عظيما و ثناء و بليغا، من العلامة المجلسي (ره) له و لتفسيره و أجازته له ره» (3).
____________
(1) هدية العارفين، إيضاح المكنون، معجم المؤلفين، الذريعة. الكواكب المنتترة، زندگينامه علامه مجلسي، تراثنا.
(2) تراثنا.
(3) چنين برداشتى را مرحوم شيخ آقا بزرگ، در الذريعة، صراحتا، بيان مىفرمايند:
(الذريعة 23/ 136- 137) «منظومة في المعاني و البيان: ... هو للميرزا محمد بن محمد رضا بن إسماعيل بن جمال الدين القمي المجاز من المجلسي الثاني، على ظهر تفسيره الموسوم بكنز الحقايق ...».
م 18
«... اين رساله أيست مشتمل بر دو حديث، كه دلالت مىكند بر فضيلت سيد اسمعيل حميرى و شرح قصيده او كه مترجم آن هست، خادم محبان على بن أبى طالب، بر وجه اختصار، محمد رضا بن ميرزا محمد بن محمد رضا بن اسمعيل القمي أصلا، مشهدي مولدا و مسكنا ...» تاريخ كتابت مجموعه كه ظاهرا، بيك قلم مىباشد، جمادى الثاني سال 1123 است. و در فهرست كتابخانه مذكور، 5/ 177- 178، كاتب را صاحب رساله أول (1)، يعنى: فرزند مفسر، شناساندهاند.
شاهد ديگر بر ادعاى مذكور، وقفنامه دختر مفسر مىباشد كه بر ظهر نسخهاى از مجلد سوم تفسير نوشته شده است. توضيح اينكه اين نسخه در سال 1111 كتابت شده و متن آن بشرح ذيل است:
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ*. الحمد للّه الواقف على الضمائر و الصلوة على محمد و آله اولي البصائر يوم تبلى السرائر. و بعد وقف مؤبد و حبس مخلد نمود ابتغاء لوجه اللّه و طلبا لمرضاته بنت مرحوم مغفور مبرور مولانا ميرزا محمد الشهير بخياط و مؤلف هذا الكتاب كه موسوم گرديده بكنز الغرائب و بحر الدقائق، بركافه مؤمنين و متوطنين مشهد مقدس كه مطالعه و مباحثه نموده، در مثوبات و أجور واقف و مؤلف شريك بوده باشند. و متولى وقف نمود ارشد و أصلح و اعلم أولاد مرحوم مشار اليه را بطنا بعد بطن، بنظارت حاجي الحرمين الشريفين حاجى محمد رفيع و بعد وفاته بتجويز أصلح أولاد مومى اليه، مشروط آنكه اگر متولى و ناظر خود در كار داشته باشند فبها و الا بهر يك از صلحا و زوار ساكنين مشهد مقدس كه معتمد بوده باشند بدهند و زياده از سه ماه نزد كسى نباشد مگر بتجديد اذن، و از حصار بند مشهد مقدس بيرون نبرند و نفروشند و رهن ننمايند و هبه ننمايند.
____________
(1) در آن مدرك، رساله از آن ميرزا محمد بن محمد رضا مشهدي [پدر] دانسته شده است كه البته اشتباه است.
م 16
در حاليكه همان تقريظ، كه خود حاجى نوري نيز آنرا در هامش كتابش نقل كرده و هم اكنون نيز بر ظهر نسخه ياد شده از تفسير موجود مىباشد (1)، عبارتى كه نشان دهنده اجازه علامه به مفسر باشد در آن نيست.
ج- مصححين جلد 105 از چاپ جديد بحار (طبع آخوندى)، در باره اجازه علامه مجلسي به او، در تكميل عبارت حاجى نوري، در پاورقى همان مدرك، گفتهاند:
«يأتى في باب الإجازات و في تتميم أمل الأمل».
در صورتى كه:
أولا- در باب إجازات بحار، اجازهاى از علامه مجلسي، به صاحب تفسير، يافت نمىشود.
ثانيا- نسخ خطى بدست آمده از تتميم امل الأمل شيخ عبد النبي قزوينى (ره)، تا به امروز، تا حرف «ش» را بيشتر نداشته است. لذا ترجمه مفسر ما در آنجا نمىتواند باشد، فضلا از اينكه اجازهاى از علامه براى او در آنجا يافت شود.
ثالثا- ممكن است كه گفته شود كه منظور پاورقى نويسان، از تتميم امل الأمل، تكملة أمل الأمل، سيد حسن صدر (ره) بوده است. ولى بايد گفت كه در اين كتاب نيز خبرى از صاحب ترجمه نيست.
بررسى قول دوم (شاگردى علامه مجلسي):
الف- سيد محسن أمين در اعيان الشيعة، حاج شيخ عباس قمى در فوائد الرضوية و شيخ آقا بزرگ تهرانى در الذريعة، أولين كسانى هستند كه او را بعنوان
____________
(1) ر: فهرست كتابخانه آيت اللّه مرعشى 3/ 242، شماره 1054، كتابخانه مجلس خطى شماره 12073.
م 20
در اين باره بايد اضافه كرد كه اين اختلاف ناشى از تفاوت و اختلاف معرفى صاحبان يا صاحب آثار، در ديباچه آنها مىباشد. و اين در حالى است كه مفسر ما در مقدمه آثارش، خود را تا جدش معرفي كرده و بعضا، اين معرفى را در پايان كتاب نيز تكرار مىكند. لذا رعايت اختصار در مواردى مشابه، حتى نقل ناقص اسم پدر، از كسى چون او، قابل توجه مىتواند باشد.
نكته قابل ذكر ديگر در اين مورد اينست كه:
مدت زمان تأليف أمل الأمل 1096- 1097 ه (1)، و از رياض العلماء 1107- 1130 ه بوده. و در ضمن احوال علماء تا سال 1119 ه. در آن آمده است (2). و مدت زمان تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب، كه بزرگترين و مهمترين اثر صاحب ترجمه هست، بدلالت نسخ موجود از آن، از 1094 تا 1103 ه. مىباشد.
پس در زمان تأليف هر دو كتاب أمل و رياض، صاحب ترجمه، صاحب تفسيرى مهم و نفيس بوده است.
حال اگر محمد بن رضا قمى، همان صاحب تفسير است، پس چرا از او، فقط با يك اثر، آنهم اثرى كم اهميت در ميان آثار ديگر او، ياد شده است؟
چرا از اين همه آثار، خصوصا مهمترين آنها كه همين كنز الدقائق باشد، ذكرى بميان نيامده است؟ و اهميت اين تفسير بين آثار او بحدى است كه در الفيض القدسي، او را فقط بهمين كتاب معرفى كرده است و ديگر صاحبان تراجم نيز مهمترين اثر او را همين تفسير دانسته و او را بخاطر همين كتاب، ستودهاند.
و اگر محمد بن رضا قمى، صاحب تفسير نباشد، پس چرا از محمد بن
____________
(1) الذريعة 2/ 350.
(2) همان 11/ 331.
م 19
فَمَنْ بَدَّلَهُ بَعْدَ ما سَمِعَهُ فَإِنَّما إِثْمُهُ عَلَى الَّذِينَ يُبَدِّلُونَهُ إِنَّ اللَّهَ سَمِيعٌ عَلِيمٌ.
همه اينها، شواهد و اماراتى هستند براينكه مفسر در مشهد متولد شده و در آنجا توطن اختيار كرده و تشكيل خانواده داده و چه بسا همانجا فوت كرده است و اين همه كجا و توطن در اصفهان كجا؟
بررسى قول سوم (اتحاد محمد بن رضا قمى با صاحب ترجمه):
شيخ حر عاملى، در أمل الأمل گفته:
«مولانا محمد بن الرضا القمي فاضل معاصر. له شرح منظومة في المعاني و البيان. مائة بيت. سماها [ا] نجاح المطالب.» صاحب رياض العلماء، در ذيل ترجمه محمد بن رضاى قمى، همين عبارت را، بىكم و كاست، در كتاب خود آورده است بجز عبارت ياد شده، در دو كتاب فوق، مطلب ديگرى راجع به «محمد بن رضا قمى» «و يا محمد بن محمد رضا ابن إسماعيل بن جمال الدين قمى مشهدي» نيست.
اما صاحبان تراجم بعد از اين:
صاحبان الفيض القدسي، اعيان الشيعة و ريحانة الأدب، أصلا، متعرض اين معنا نشدهاند.
صاحبان روضات الجنات و فوائد الرضوية، احتمال داده و بعيد ندانستهاند كه اين دو، يك نفر بوده باشند.
اما در آثارى مانند هديه العارفين و إيضاح المكنون (قبل از ديگران)، الذريعة و الكواكب المنتثرة، معجم المؤلفين، زندگينامه علامه مجلسي، مجله تراثنا، با ذكر شرح ارجوزهاى در معاني و بيان، بنام إنجاح المطالب، بعنوان يكى از آثار مفسر، عملا، اين دو فرد را واحد دانستهاند.
م 17
شاگرد علامه مجلسي، معرفى كردهاند، در حاليكه در منابع اسبق از اينها و حتى معاصر مفسر ما مانند: أمل الأمل، رياض العلماء، روضات الجنات و الفيض القدسي- كه أصلا در خصوص علامه مجلسي و احوال و آثار و اساتيد و شاگردان او نوشته شده- ذكرى از اين مطلب نيست. و بنظر مىرسد كه اين سخن استظهار و استنباط قائلين آن باشد.
گمان نگارنده بر آن است كه سبب چنين برداشتى شايد اين باشد كه حاجى نوري در الفيض القدسي، از مفسر ما، در مقام ثانى كتاب خود كه در ذكر اسامى شاگردان علامه مجلسي و راويان از اوست، ياد كرده است. و همچنانكه در «بررسى قول أول» گذشت، حاجى نوري، مفسر ما را مجاز از علامه ميدانسته. پس علت ذكر او در چنين بخشى از كتاب، باين دليل مىتواند باشد. در حاليكه صاحبان تراجم بعد از حاجى نوري، بصرف عنوان بخش مذكور، از صاحب ترجمه، بعنوان شاگرد و مجاز از علامه مجلسي ياد كردهاند.
ب- لازمه شاگردى علامه مجلسي، اقامت در اصفهان است. در حاليكه صاحب ترجمه، در آثار متعددى كه از او بجا مانده، و در سنوات مختلف نيز تصنيف و تأليف شده است، خود را مشهدي المولد و المسكن معرفى مىكند و حتى تأليف آنرا در مشهد يادآور مىشود.
مؤيد ادعاى فوق، اثرى است كه از يكى از فرزندان مفسر بيادگار مانده است:
اين اثر، ترجمه و شرح قصيده سيد إسماعيل حميرى است كه بهمراه دو رساله ديگر، يكى تصحيح و ترجمه لغات قصيده سيد إسماعيل حميرى، از محمد قاسم هزار جريبي (شاگرد علامه مجلسي و مجاز از او) و ديگرى ترجمه حديث غمامه و وساده، با شماره 792، در كتابخانه ملك تهران، نگهدارى مىشود:
در ديباچه اين رساله چنين آمده است:
م 14
الأصل بودن و مقصودش از «مشهدي»، مشهدي المولد و المسكن بودن مىباشد.
وى معاصر بزرگانى از علماء، چون: علامه مجلسي، محقق سبزوارى (صاحب الكفاية في الفقه) محقق خوانسارى (آقا جمال الدين)، شيخ حر عاملى و ملا خليل قزوينى (صاحب شرح عدة الأصول و كافى) بوده است. ولى اطلاعى از تاريخ تولد و وفات و اساتيد و شاگردان و محل دفن او در دست نيست.
بدلالت يكى از آثار خود او (شرح الترصيف المنظوم، في علم التصريف) و اثرى كه از يكى از فرزندان او بدست آمده (كتابخانه ملك تهران، مجموعه 792)، وى دو پسر بنامهاى إسماعيل و محمد رضا، و بدليل وقفنامهاى كه در ظهر يكى از نسخ ربع سوم تفسير موجود مىباشد، فرزند دخترى نيز داشته است.
با توجه به شواهد و قرائن موجود، بعضى از اقوال مترجمين، در باره احوال او، قابل بررسى مىباشد:
1- گفتهاند كه او مجاز از علامه مجلسي بوده است (1).
2- گفتهاند كه او شاگرد علامه مجلسي بوده است (2).
____________
ميرزا محمد على مدرس تبريزى، ريحانة الأدب 5/ 320- 321.
حاج محمد هاشم خراسانى، منتخب التواريخ/ 641 و 679.
إسماعيل پاشا بغدادى، هدية العارفين 2/ 304، إيضاح المكنون 2/ 385 و 625.
عمر رضا كحاله، معجم المؤلفين 11/ 217.
عادل نويهض، معجم المفسرين 2/ 629.
سيد مصلح الدين مهدوى، زندگينامه علامه مجلسي 2/ 83- 84.
مجله تراثنا، العدد الرابع، السنة الاولى، ربيع 1406/ 158 و 209- 211.
(1) الفيض القدسي، فوائد الرضوية، الذريعة، الكواكب المنتثرة في القرن الثاني بعد العشرة، زندگينامه علامه مجلسي.
(2) اعيان الشيعة، فوائد الرضوية، الذريعة، منتخب التواريخ، زندگينامه علامه مجلسي، تراثنا.
م 21
محمد رضا بن إسماعيل بن جمال الدين قمى مشهدي، با آن همه آثار و خصوصا تفسير مورد نظر و نيز معاصر و حاضر در زمان مؤلفين آن دو كتاب، يادى نشده است؟
در صورت عدم صحت اتحاد اين دو شخص، آثارى مانند «إنجاح المطالب» «تفسير تبيان سليمانى»، «جواب اعتراضات علماء ما وراء النهر على الشيعة»، «معاد و حشر أجساد» و «رسالهاى در وجود»، از مفسر ما نبايد باشد.
بررسى قول چهارم (زنده بودن مفسر تا فتنه افغان، در اصفهان):
الف- قائل اين قول يك مأخذ بيش نيست (مجله تراثنا). و آنهم آخرين و جديدترين ترجمه أيست كه براى مفسر نگاشته شده است. و با توجه باينكه در هيچ مأخذى از مآخذ ترجمه مفسر، چنين مطلبى نيامده، بنظر مىرسد كه چنين قولي فقط يك حدس و احتمال باشد. آنهم بر مبناى نقل قول فهرست كتابخانه مركزى دانشگاه، از منتخب التواريخ، كه گفته صاحب تفسير «از شاگردان مجلسي و گورش به اصفهان است» (1).
ب- و أما در مورد آن نقل قول بايد گفت كه صاحب منتخب التواريخ، يعنى حاج محمد هاشم خراسانى، از صاحب تفسير، در دو موضع از كتابش، ياد كرده، بدون اينكه متذكر يكى بودن، اين دو فرد باشد:
در صفحه 641، در ضمن «ذكر عرفا و صوفيه خراسان» مىگويد:
دهم- جناب آقا ميرزا محمد المشهدي الطوسي، صاحب تفسير كنز
____________
(1) فهرست كتابخانه اهدائى آقاى سيد محمد مشكوة به كتابخانه دانشگاه تهران 1/ 183.
م 22
الحقائق و بحر الدقائق، ابن مولانا اسمعيل. ايشان از تلامذه مرحوم فيض بوده، تاريخ ولادت و رحلت و محل دفنشان معلوم نيست.
و در صفحه 679، «ذكر مدفونين [از علماء خراسان] در اصفهان» مىگويد:
بيست و سوم- محمد بن محمد رضا القمي صاحب تفسير كنز الدقائق، در چهار مجلد. ايشان از تلامذه مرحوم علامه مجلسي بوده. و مجلسي ثناء بليغى از ايشان و از تفسير كنز الدقائق فرموده.
قابل توجه اينست كه صاحب منتخب در اين باب از كتابش، مدرك و مأخذ مدفون بودن در اصفهان كسانى را كه نام مىبرد، نشان داده و يا حتى محل دفن آنها را در آنجا، مشخص مىكند و فقط در مورد صاحب ترجمه است كه در ذكر اخيرش از او، بدون هيچ سند و مدركي، او را مدفون در اصفهان مىداند.
و شايد ايشان، شاگرد علامه مجلسي بودن را، قرينه از اين مطلب گرفته است.
كه البته آن خود مورد ترديد جدي بوده و بررسى آن گذشت. و در واقع حق همانست كه در قول اولش آمده است. و اين در حالى است كه در آثارى مانند تذكرة القبور مولى عبد الكريم جزى اصفهانى و تكملههاى آن، كه در خصوص مدفونين از علماء، در اصفهان مىباشد، اثرى از گمشده ما يافت نمىشود.
در ضمن آنچه در مورد تولد و توطن مفسر در مشهد، در بررسى قول دوم گفته شد، در اينجا نيز صادق خواهد بود.
وصف مفسر در بيان ديگران:
خصوصيات علمى و مراتب و مقامات معنوي صاحب ترجمه، اگر چه باجمال، در تقريظهائى كه توسط بزرگان از علماء زمان او، يعنى علامه مجلسي و محقق خوانسارى بر تفسير او نوشتهاند و نيز در تعبيراتى كه صاحبان تراجم، از او
م 23
كردهاند، مىتواند نمايان باشد:
علامه مجلسي: المولى الأولى الفاضل الكامل المحقق المدقق البدل النحرير، كشّاف دقائق المعاني بفكره الثاقب، و مخرج جواهر الحقائق برأيه الصائب، أعني الخبير الأسعد، مولانا ميرزا محمد ...
محقق خوانسارى: جناب المولى العالم العارف الألمعي الفاضل، مجمع فضائل الشيم، جامع جوامع العلوم و الحكم، عالم معالم التنزيل و أنواره، عارف معارف التأويل و أسراره، حلّال كل شبهة عارضة، كشّاف كل مسألة دقيقة غامضة، الذي أحرق بشواظ طبعه الوقّاد شوك الشكوك و الشبهات، و نقد بلحاظ ذهنه النقاد نقود احكام الشريعة المستفادة من الآيات و الروايات، أعني المكرم بكرامة اللّه الأحد الصمد، مولانا ميرزا محمد ...
صاحب الروضات: كان فاضلا عالما عاملا جامعا أديبا محدثا فقيها مفسّرا نبيها موثقا وجيها.
صاحب الفيض القدسي: العالم الجليل و المفسّر النبيل المتبحّر الفاضل اللوذعي.
صاحب فوائد الرضوية: عالم جليل و مفسّر نبيل و محدّث كامل و متبحّر فاضل، كشّاف دقائق المعاني بفكره الثاقب، و نقاد جواهر الحقائق برأيه الصائب.
صاحب ريحانة الأدب: عالمى است عامل جامع اديب فاضل بارع فقيه مفسر محدث موثق. از أعاظم علماء عهد مجلسي و محقق سبزوارى و فيض كاشانى.
و توجهى به آثارش، شايد كمكى به تفصيل يافتن اين إجمال بكند. كه: ان آثارنا تدل علينا، و باين ترتيب مشى و مشرب اعتقادي و فكرى و ذوقى و مهارتهاى علمى او را نمايانتر مىكند:
1- يكى از آثار او «سته ضرورية» است. ى در مقدمه رابعه آن مىگويد:
م 24
پس لازم باشد، بر هر كسى، كه آنقدر سعى نمايد كه كتاب خدا و أحاديث رسول و ائمه را تتبع نمايد، بقدري كه علم بكيفيت عمل، از كلام ايشان حاصل نمايد.
و در مقدمه خامسه مىگويد:
از تقرير سابق معلوم شد، كه بر هر مكلف لازم است كه سعى نمايد كه قول خدا و رسول را بفهمد و بآن عمل كند و تقليد غير معصوم نكند و اگر سعى نكند، مؤاخذ و اعمال او، باطل خواهد بود.
2- يكى از آثار او رساله در وجود است. كه رد قول مولى رجبعلى (م 1065 يا 1080)، در رساله مشهورش بنام «الاشتراك اللفظي و المعنوي في الوجود» مىباشد.
3- او اگر چه اديب است و طبعا اهل ذوق، ولى با اين همه، متناسب با مشرب اعتقادي خاصي كه در دو بند اخير، نشانههاى آن گذشت، سر سازگارى با صوفيه را ندارد. در تفسير آيه شريفه اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ، بعد از نقل قولي از صوفيه مىگويد:
و لا يخفى عليك، أن هذا و ما سبق من التأويل و ما سيأتى منه، مبني على ما ذهب اليه الصوفية، من الأصول الفاسدة. و الغرض من نقله، الاطلاع على فساده.
و در تفسير آيه شريفه وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا ... البقرة» باز بعد از نقل قولي از آنها مىگويد:
و الغرض من أمثال هذه المباحث، الاطلاع على الآراء الكاسدة و الأهواء المضلة. فان الحق يعرف بضده.
4- تعدادى از آثار او را تصنيفات ادبى تشكيل مىدهند. و حاشيههاى او بر كشاف و حاشية شيخ بهائي بر تفسير بيضاوى و خصوصا مباحث ادبى تفسير حاضر يد طولاى او را در ادبيات نشان مىدهد.
م 25
5- عمدتا، مجموع آثار او در دو حوزه ادبى و روائى، قرار دارند. و أوج اين تركيب در او، در بزرگترين اثر او، يعنى همين تفسير، بروز كرده است.
آثار مفسر:
آثار مفسر بجز تفسير حاضر- كه توضيحات بيشترى نسبت به آن بعدا خواهد آمد- بشرح زير مىباشد. قبلا، يادآور مىشود كه آثار مذكور در ذيل، أعم از آثار محمد بن محمد رضا ... قمى مشهدي و محمد بن رضاى قمى مىباشند:
1- إنجاح المطالب في الفوز بالمآرب: شرحي است از مؤلف، بر ارجوزه بائيهاى در معاني و بيان كه از ابن شحنه حلبى (م 815) است.
در الذريعة گفته (1):
«و ما وقع في «الأمل» و «الروضات» من التعبير بنجاح المطالب، لعله من تصحيف النساخ».
نسخههائى از آن، كه نگارنده بر آنها اطلاع يافته است:
الف- نسخهاى در كتابخانه آيت اللّه مرعشى، قم، بشماره 1587.
ب- دو نسخه در كتابخانه آستان قدس رضوى، بشمارههاى 3985 و 4035.
شارح در ديباچه آن گفته:
«أما بعد فيقول المحتاج الى اللّه الغني ميرزا محمد بن رضا القمي: هذه فوائد علقتها على الأرجوزة المنظومة في فن البلاغة. لأنها فائقة على سائر ما
____________
(1) الذريعة 2/ 363، أمل الأمل، رياض العلماء، روضات الجنات، فوائد الرضوية، هدية العارفين، معجم المؤلفين، الكواكب المنتثرة، زندگينامه علامه مجلسي، تراثنا. البته عدهاى متن اين شرح را نيز از مفسر دانستهاند، كه چنين نيست. ر.
تراثنا العدد الرابع، السنة الثانية.
م 26
صنف في هذه الصناعة، لكونها قليلة اللفظ، كثيرة المعاني، قريبة الى فهم المقاصد للأجانب و الأدانى. و سميتها بإنجاح المطالب و من اللّه الفوز بالمآرب».
و در پايان آمده:
«قد فرغ من تأليف إنجاح المطالب في الفوز بالمآرب، أقل عباد اللّه و أذل خلق اللّه محمد بن رضا القمي- بلغهما اللّه الى آمالهما- يوم السبت التاسع و العشرين، من شهر رمضان المبارك، سنة ألف و أربع و سبعين، مضت من الهجرة النبوية، في شهر ثامن الأئمة، علي بن موسى الرضا- عليه التحية و الثناء ...».
2- التحفة الحسنية: فارسى، در آداب نماز و مقدمات و تعقيبات و نوافل شبانه روزى آن و آداب وصيت و احكام أموات و اعمال هفته و ماه و سال و آداب سفر و ادعيه اعراض و امراض.
آغاز: الحمد للّه الذي رفع درجات الصالحين ...
مؤلف آنرا باسم شاه سلطان حسين صفوي، تأليف كرده و بر يك مقدمه و چند باب، شامل هفت فصل و خاتمهاى كه شامل بيست و سه فائده است، مرتبش ساخته است.
صاحب الذريعة نسخهاى از آن را در كاظمين، نزد سيد محمد واعظ خوانسارى اصفهانى ديده است (1).
3- حاشية بر كشاف: كه در ابتداى تفسير حاضر، اشاره بآن كرده است (2).
4- حاشية بر حاشية شيخ بهائي بر تفسير بيضاوى: كه در ابتداى تفسير حاضر از آن ياد كرده است (3).
____________
(1) الذريعة 3/ 429.
(2) ر. الذريعة 6/ 46، فوائد الرضوية، اعيان الشيعة، ريحانة الأدب.
(3) در اعيان الشيعة و ريحانة الأدب، جزء آثار مفسر بشمار آمده است.
م 27
5- جواب اعتراضات علماء ما وراء النهر على الشيعة، از مولى محمد مشهدي، متوفى بسال 1257. تمامى آن در «مطلع الشمس» محمد حسن خان مراغى آورده شده است (1).
در ميان مترجمين احوال مفسر، فقط صاحب ريحانة الأدب اين كتاب را از آثار مفسر شمرده است. او در پايان مطالب خود مىگويد (2):
«سال وفاتش بدست نيامد. و در عنوان «جواب اعتراضات» از جلد پنجم ذريعه، سال وفات او را برقم هندى 1257 نوشته است. و اين تاريخ با طبقه معاصرين مذكور فوق او كه از روضات الجنات نقل شده، منافات كلى دارد».
6- تبيان سليمانى: فارسى، تفسير روائى قرآن.
از اين تفسير دو جزء در كتابخانه آستان قدس رضوى، به شمارههاى 9438 و 9439 موجود است.
جزء أول، از ابتداى قرآن تا پايان سوره مائدة، بتاريخ 1085 و جزء ديگر، از سوره توبة آيه 95 تا سوره عنكبوت، آيه 44، و تاريخ كتابت آن 1111 مىباشد.
اين تفسير را كسى از صاحبان تراجم، براى مفسر ما، نام نبرده و در الذريعة نيز يادى از آن نيست. ولى در فهرست كتابخانه رضوى، از او شمرده شده است.
در ضمن، احتمال دارد نسخهاى از «تفسير فارسى ميرزا محمد بن رضاى قمى» را كه در دفتر پنجم نسخههاى خطى، صفحه 613، شناسانده شده است، همين تفسير باشد. و نيز مفسر در تفسير آيه ما كادُوا يَفْعَلُونَ (البقرة/ 71) از تفسير ديگرى از خود بنام «تبيان» ياد كرده است، كه محتمل است همين تفسير «تبيان سليمانى» باشد.
____________
(1) الذريعة 5/ 175.
(2) ريحانة الأدب 5/ 321.
م 28
مفسر در ديباچه جزء أول چنين گفته: «اما بعد اين فقير حقير كثير التقصير، أحقر عباد اللّه القدير، ميرزا محمد بن رضا القمي- أحسن اللّه أحوالهما- چون مدتى بود كه در خاطر داشت كه تفسيرى بزبان فارسى، كه موافق أحاديث ائمه- (عليهم السلام)- و طرق علماء شيعه- (رضوان اللّه عليهم)- بوده باشد، در سمط تحرير و سلك تقرير منتظم سازد و بواسطه قصور بضاعت و كوتاهى دست فطنت، از اجراى اين عزم عظيم و فوز باين مرتبه جسيمه متقاعد بود، تا از پردگيان سرا پرده توفيق اشارت بحل اين عقده، شرف صدور يافت. بعد از استخاره و توكل عنان مركب سعى را بعرصه جهد، منعطف ساخته، از أرواح ائمه- (صلوات اللّه عليهم أجمعين)- مستمد گرديده، در نوشتن اين تفسير، مبادرت نمود. و بشارت باين اشارت، در زمان دولت پادشاه جم ... أعني شاه سليمان الحسيني الموسويّ الحيدرى الصفوي بهادر خان- خلد اللّه ملكه و سلطانه- شد ... و اين كتاب را تبيان سليمانى موسوم ساخت- و اللّه الموفق و المعين».
و پايان همان جزء چنين است: «تم الجزء الاول من التفسير الموسوم بالتبيان السليماني، على يد مؤلفه الفقير ميرزا محمد بن رضا المشهدي، في منتصف رجب المرجب سنة 1085».
7- ستة ضرورية: فارسى، شامل شش مقدمه كه بناى ايمان بر آنهاست.
نسخهاى از آن در كتابخانه آستان قدس رضوى، بشماره 143، نگهدارى مىشود.
مصنف در ديباچه آن گفته: «اما بعد چنين گويد فقير حقير ميرزا محمد بن محمد رضا القمي أصلا، المشهدي مولدا و مسكنا كه: اين چند مسئله است كه باعتقاد فقير مبناى ايمان است. و بگوش خاص و عام رسانيدن آن لازم ... آن مسائل را بزبان فارسى كرد كه همه كس بفهمند، بيان نمود، تا مواليان امير المؤمنين
م 29
منتفع گردند و ثواب آن بروزگار فرخنده آثار آن نامدار [شاه سلطان حسين صفوي] عايد شود. و آن بيان مشتملست بر شش مقدمه كه در هر مقدمه بيان شده امرى كه مبناى بسيارى از قواعد دينست. و ضرور است كه هر مكلف او را بداند.
و از اين جهت برساله سته ضرورية مسمى گرديد. و اللّه الموفق و المعين.» شش مقدمهاى كه در اين كتاب آمده، با استفاده از عبارات و تعبيرات خود مصنف، بشرح زير است:
مقدمه اولى- نصب امام معصوم كه هر چه در دين و دنيا ضرور شود و مردم از او بپرسند و او از روى علم جواب گويد و بر مردم حجت باشد.
مقدمه ثانيه- در بيان آنكه در زمان حضور ما كه امام- (عليه السلام)- غايب است، سبب غيبت آن امام يا مقتضى غيبت و وجود مانع از ظهور است يا وجود مقتضى غيبت يا وجود مانع از ظهور.
مقدمه ثالثه- در بيان آنكه مانع از ظهور امام- (عليه السلام)- چه چيز است؟
مقدمه رابعه- متفرع بر اين قاعده، پس لازم باشد بر هر كسى كه آنقدر سعى نمايد كه كتاب خدا و أحاديث رسول و ائمه را تتبع نمايد، بقدري كه علم بكيفيت عمل (1) از كلام ايشان حاصل نمايد.
مقدمه خامسه- از تقرير سابق معلوم شد كه بر هر مكلف لازم است كه سعى نمايد كه قول خدا و رسول را بفهمد و بآن عمل كند و تقليد غير معصوم نكند و اگر سعى نكند، مؤاخذ و اعمال او باطل خواهد بود.
مقدمه سادسه- نتائج تقريرها [ى] سابق: بدانكه از مقدمات مذكوره لازم آمد كه بر هر كس لازم باشد كه طلب آن نمايد كه علم بخدا و رسول و ائمه كه
____________
(1) اصل: علم.
م 30
اوصياى رسولند، بهم رساند. و علم بكيفيت اعمال كه بر او واجب است، از قول ايشان بهمرساند. و اين واجب عينى است.
8- سلم درجات الجنة في معرفة فضائل أبي الائمة: فارسى، ترجمه و شرح چهل حديث در فضائل امير المؤمنين- (صلوات اللّه عليه). نسخهاى از آن، به نسخى خوش و احتمالا بخط احمد نيريزى، بشماره 5920، در كتابخانه ملك، موجود است.
مؤلف در ديباچه آن مىگويد: «و بعد چنين گويد اقل عباد اللّه ميرزا محمد ابن محمد رضا بن اسمعيل بن جمال الدين القمي كه اين رساله أيست در ترجمه بعض أحاديث مشتمل بر فضائل أبى الأئمة امير المؤمنين، مسمى به «سلم درجات الجنة في معرفه فضائل أبى الأئمة». و بعد از إتمام، تحفه مجلس شهنشاه سليمان بارگاه ... شاه سلطان حسين بهادر خان ... كه طبع شريف او و نزديكانش، در نشر فضائل ائمه اهتمام عظيم دارند، خواهد نمود. و اين رساله مشتمل است بر مقدمه و چهل حديث و خاتمه.» و در پايان نسخه دارد: تمت 1055. و در ضمن، «خاتمه» را ندارد.
صاحب الذريعة، نسخهاى از اين كتاب را ضمن مجموعهاى در نجف ديده و تاريخ كتابت آن 1117 بوده است (1).
9- شرح التصريف المنظوم في علم التصريف، مسمى به «الفوائد الشارحة لمشكلات المنظومة الصرفية»، كه آنرا در مشهد براى پسرش إسماعيل تصنيف كرده است.
آغاز: الحمد لمصرّف الأمور و الصلاة على من أرسله لنظم الدهور و آله
____________
(1) ر. الذريعة 12/ 220. و در الكواكب المنتشرة و زندگينامه علامه مجلسي به نقل از الذريعة، از اين كتاب بعنوان يكى از آثار مفسر، نام برده شده است.
م 31
الشفعاء يوم النشور ...
از إتمام آن در ظهر روز سه شنبه، پنجم جمادى الثانية سال 1090 ه. فراغت يافته است. و نزديك به چهار هزار بيت است (1).
صاحب الذريعة، نسخهاى از اين كتاب را در سامراء ديده است (2).
10- شرح الزيارة الرجبية: فارسي.
آغاز: بعد از اداى ستايش وظائف خالق ...
شارح ابتدا سند زيارت را تا شيخ حسين بن روح نوبختى ذكر مىكند.
و روش او در اين كتاب چنين است كه أول اعراب و سپس لغت و پس از آن ترجمه و معنى را متذكر مىشود.
او اين اثر را در مشهد رضوى بسال 1087 تأليف كرده است. نسخهاى از آن نزد شيخ نصر اللّه شبسترى در تبريز بتاريخ كتابت سال 1097 بوده است (3) 11- شرح الصحيفة السجادية (4): نسخى از آن در كتابخانههاى ذيل يافت مىشود:
الف- كتابخانه آستان قدس رضوى، بشماره 10120.
ب- كتابخانه آيت اللّه مرعشى، بشماره 2522.
ج- كتابخانه مركزى دانشگاه تهران، بشماره 37.
____________
(1) همان 13/ 145 و 16/ 343. اين كتاب نيز در دو مصدر ياد شده در بند اخير، بعنوان يكى از آثار مفسر، نام برده شده است.
(2) همان.
(3) ر. الذريعة 12/ 79 و 13/ 306.
(4) ياد اين اثر در الذريعة 13/ 356 آمده و الكواكب المنتشرة و زندگينامه علامه مجلسي جزء آثار مفسر نام برده شده است.
م 32
د- كتابخانه مجلس، بشماره 4744 (1).
شارح در ديباچه آن مىگويد: «اما بعد، فيقول الفقير الى اللّه الغنى ميرزا محمد بن محمد رضا المشهدي: هذه فوائد اتفقت مني على الصحيفة الكاملة السجادية الملقبة بزبور أهل البيت و إنجيل آل محمد- (صلّى اللّه عليه و آله). كتبتها تذكرة للخلان و الاخوان و تبصرة لذوي الافهام و الأذهان ...» و نسخه چنين پايان مىيابد: «قد وقع الفراغ من تسويد هذه الأوراق يوم الجمعة ثامن شوال، بعد الشروع فيه، في أول شهر رمضان المبارك، بعد مضي ألف و تسعين سنة من الهجرة النبوية، في مشهد ثامن الائمة على مشرفها ألف ألف سلام و تحية، على يد مؤلفه الفقير المفتاق الى اللّه العزيز الغني، ميرزا محمد بن محمد رضا بن إسماعيل بن جمال الدين القمي. راقمه العبد القاصر الى رحمة ربه الغافر ابن محمد تقي شهمرزادى محمد باقر ...» (2) 12- كتاب الصيد و الذبائح: كبير استدلالى (3).
13- كاشف الغمة: در شرح حال معصومين- (عليهم السلام). مؤلف از تأليف آن در شب 16 ربيع الأول 1075، در مشهد- ظاهرا- فراغت يافته است.
نسخهاى از آن در كتابخانه مجلس، بشماره 2000 يافت مىشود (4).
14- مراصد العصمة و الضلالة، كه مصنف آنرا در مقدمه «كاشف الغمة»
____________
(1) در ضمن شيخ آقا بزرگ در الذريعة 13/ 306 و الكواكب المنتشرة فرموده كه نسخهاى از آن در كتابخانه آقاى محمد محيط، در تهران، موجود است.
(2) اين كاتب، كاتب يكى از نسخههاى تفسير حاضر كه مورد استفاده در تصحيح آن بوده است، نيز مىباشد. (نسخه اصل)
(3) الذريعة 15/ 107، روضات الجنات، فوائد الرضوية، اعيان الشيعة، زندگينامه علامه مجلسي.
(4) زندگينامه علامه مجلسي، به نقل از فهرست كتابخانه مجلس 9، جزء 2، ص 704.
م 33
ياد كرده است (1).
15- معاد و حشر أجساد: از ميرزا محمد مشهدي، فارسى، در بيان حقيقت معاد و حشر أجساد و أرواح و تحقيق در معنى ايمان و كفر.
او اين اثر را باسم شاه سليمان صفوي (1077- 1105) تأليف كرده است.
شامل يك تبصره و يك مطلب كه در آن چهار ركن و فصل و سپس يك تكمله و آن نيز حاوى چند فصل مىباشد.
آغاز: زيباترين كلام، در هر مرام، ذكر ملك علام است كه رشحهاى از بحر رحمت او ...
در آن، از «شرح حكمة الاشراق» حلى نقل مىكند.
نسخهاى از آن در كتابخانه مجلس، بشماره 5673 يافت مىشود (2).
16- رسالة في الوجود: رساله فارسى، از ميرزا محمد مشهدي كه در آن رد قول مولى رجبعلى (م 1065 يا 1080) را، در رساله مشهور او بنام «اشتراك لفظي و معنوي در وجود» مىكند.
نسخهاى از آن را، صاحب الذريعة، در تبريز، نزد سيد محمد على طباطبائى قاضى، كه در دنباله نسخهاى از «كافى»، كه بتاريخ 1085 نوشته شده بوده، ديده است (3).
17- مفسر، نسخهاى از شرح شواهد ابن الناظم را در سال 1087 ه.
تصحيح و آنرا به شيخ لطف اللّه مشهدي رضوى هديه كرده است. نسخه مذكور بگفته مرحوم شيخ آقا بزرگ تهرانى، نزد سيد محمد موسوى جزائرى بوده است (4).
____________
(1) ر. همان.
(2) الذريعة 21/ 174.
(3) ر. همان.
(4) ر. الكواكب المنتشرة/ 169.
م 35
در باره تفسير كنز الدقائق و بحر الغرائب
همانطورى كه گذشت، بزرگترين و آخرين اثر بجا مانده از محمد بن محمد رضاى قمى مشهدي، تفسير «كنز الدقائق و بحر الغرائب» است. علماء و صاحبان تراجم از اين تفسير چنين ياد كردهاند:
علامه مجلسي: ... مولانا ميرزا محمد، مؤلف هذا التفسير، لا زال مؤيدا بتأييدات الرب القدير، فلقد أحسن و أتقن و أجاد، فسر الآيات البينات، بالآثار المروية، عن الائمة الأطياب. فامتاز من القشر اللباب. و جمع بين السنة و الكتاب و بذل جهده، في استخراج ما تعلق بذلك، من الأخبار. و ضم اليها لطائف المعاني و الأسرار. جزاه اللّه عن الايمان و أهله خير جزاء المحسنين. و حشره مع الأئمة الطاهرين- (صلوات اللّه عليهم أجمعين).
محقق خوانسارى: ... مولانا ميرزا محمد- أعانه اللّه في كل باب و أثابه جزيل الثواب- إذ وفقه اللّه لتأليف هذا الكتاب الكريم في تفسير القرآن، و جمعه من التفاسير المعتبرة و سائر كتب الأخبار المشتهرة. فهو كاسمه كنز الدقائق و بحر الغرائب. الذي يصادف بغوص النظر فيه أصداف درر الحقائق. فنفع اللّه به الطالبين
م 36
و جعله ذخرا لمؤلفه الفاضل، يوم الدين.
صاحب روضات الجنات: و له كتاب كبير في التفسير، بأحاديث اهل بيت العصمة- المنزل في شأنهم آية التطهير- في نحو من مائة و عشرين ألف بيت تقريبا.
لم يسبقه الى وضعه أحد من العلماء قديما و جديدا. و ذلك لأن تفسير نور الثقلين الذي مرت الاشارة الى ذلك، مؤلفه المرحوم، في أوائل باب العين، و ان سبقه (1) الى اعمال هذه الروية (2)، الا أنه أسقط أسانيد الاخبار الموردة فيه، بالكلية. و لم يتكلم فيه على ربط ألفاظ القرآن و حل مشكلاته و وجوه اعاريبه و لغاته و قراءاته و لم يوجد النقل فيه- أيضا- عن كتاب تفسير الآيات الباهرة في شأن العترة الطاهرة و بعض آخر من التفاسير النادرة، كما ينقل عنهما جميعا في هذا الكتاب، و ان لم يحط مع ذلك كله بجميع الأحاديث المتعلقة بأطراف الأبواب.
صاحب الفيض القدسي: ... من أحسن التفاسير و أجمعها و أتمها. و هو أنفع من الصافي و تفسير نور الثقلين.
صاحب فوائد الرضوية: و اين تفسير أحسن تفاسير و أجمع و أتم از همه است و أنفع است از تفسير صافي و نور الثقلين. از خداوند عالم مسئلت مىنمايم كه وا دارد يكى از اهل خير را كه اين كتاب شريف را طبع نمايد، تا نسخهاش منتشر و نفعش عام گردد.
صاحب الذريعة: كنز الحقائق و بحر الدقائق في تفسير القرآن- كما في بعض المواضع- و الصحيح، كنز الدقائق و بحر الغرائب يأتي ... و هذا التفسير، مقصور على ما ورد عن أهل البيت- (عليهم السلام)- نظير تفسير نور الثقلين. لكنه أحسن منها بجهات: لذكره الأسانيد و بيان ربط الآيات و ذكر الاعراب .. و كأنه مقتبس منه لكنه بزيادات، فصار أكبر حجما. و ان كان كل منهما في أربع مجلدات.
____________
(1) المصدر: سبقة.
(2) المصدر: الرواية.
م 37
و يذكر تمام «القرآن»- أولا- مع الشرح المزجي. ثم يشرع في نقل الاخبار.
و قد يتكلم بما هو مخالف لما في نور الثقلين- كما ذكره في «الروضات».
صاحب ريحانة الأدب: كنز الدقائق و بحر الغرائب، كه تفسيرى است كبير در رشته خود بي نظير. تمامى قرآن را با اخبار خانواده عصمت- (عليهم السلام)- تفسير كرده. و وجوه اعراب و قرائات و لغات مشكله و ربط ألفاظ قرآنى را شرح داده و به نقل تفاسير نادره نيز نپرداخته است.
در هر حال، مفسر در خطبه تفسير، چنين مىگويد:
و قد كنت فيما مضى، قد رقمت تعليقات على التفسير المشهور للعلامة الزمخشري و أجلت النظر فيه، ثم على الحاشية للعلامة النحرير و الفاضل المهرير الشيخ الكامل بهاء الدين العاملي. ثم سنح لي أن أؤلف تفسيرا يحتوى على دقائق أسرار التنزيل و نكات أبكار التأويل، مع نقل ما روى في التفسير و التأويل، من الائمة الأطهار و الهداة الأبرار. الا أن قصور بضاعتي يمنعني عن الاقدام، و يثبطني عن الانتصاب في هذا المقام، حتى وفقني للشروع في ما قصدته و الإتيان بما أردته. و في نيتى أن أسميه بعد تمامه، بكنز الدقائق و بحر الغرائب، ليطابق اسمه ما احتواه و لفظه، معناه.
آنچه كه او در اين تفسير گفته و آورده، به تفكيك مباحث، از قرار ذيل است:
1- قرائت.
2- وجوه اعراب ألفاظ و جملات.
3- ساير بحثهاى صرفى و نحوى و معاني و بيانى- بمقدار ضرورت مقام.
4- ربط ألفاظ و آيات بيكديگر.
5- نقل و نقد اقوال ديگران، در زمينه مباحث خود مفسر.
6- نشان دادن صحت بعضى از آن اقوال، در موافقت آن قول، با روايات
م 38
وارده از ناحيه مقدسه معصومين- (صلوات اللّه عليهم أجمعين).
7- بحث مستوفى در شناخت لغات و ألفاظ و مفردات.
او بعضا، در اين زمينه مطالبى را گوشزد مىكند كه نشان دهنده صاحب نظر بودن او در واژه شناسى و مشى او در آنست، مثل: عدم تغيير معنى كلمه جامد، با بهم ريختن حروف آن.
8- نقل روايات وارده در ذيل آيات.
او بيشترين استفاده را در بحثهاى ادبى خود از أنوار التنزيل بيضاوى مىكند و سپس از تفاسير ديگرى مانند كشاف و مجمع البيان. ولى او در اين استفاده، به نقل تنها قناعت نكرده، بلكه آنها را بسط و تفصيل داده و يا تكميل و پختهتر مىكند. و بعضا نيز نظرات آنها را نپذيرفته و دست به نقد آنها مىزند.
و ديگر اينكه، مفسر- بعضا- جهت تكميل مطالب خود نقلى از اقوال صوفيه مىكند، اما با عباراتى كه دائر بر اعتقاد او به بطلان آنهاست، از آنها مىگذرد.
گويا كه بطلان اعتقادات آنان را واضحتر از آن مىداند كه نيازى به بررسى داشته باشد. ولى با اين همه، او أقوالي را از «بعضى فضلاء»- به تعبير خودش- نقل مىكند كه در آن ذوق عرفا في اصطلاحى، بروشنى پيداست.
و در قسمت نقل روايات، حق همانست كه صاحب روضات و صاحب الذريعة فرمودهاند: آنچه كه در تفسير نور الثقلين آمده، در اين تفسير نيز هست، باضافه اسانيد آن روايات. و در ضمن در نور الثقلين از تفاسيرى مانند شرح الآيات الباهرة، نقل نشده، ولى مفسر ما اين استفاده را از آن تفسير برده است.
ظن قوى نگارنده بر آنست كه مفسر بعد از إتمام ربع أول تفسير خود، آنرا عمدتا با استفاده از تفسير نور الثقلين و تفسير تأويل الآيات الباهرة تكميل كرده است. بر اين معنا، نسخ موجود از تفسير، كه در تصحيح آن مورد استفاده بوده
م 39
و شرح آنها خواهد آمد، و نيز شواهد و قرائن متعددى در مقايسه بين تفسير نور الثقلين و تفسير موجود، دلالت مىكند. و اللّه أعلم.
در پايان اين قسمت يادآور مىشود كه بدلالت پايان نسخ موجود از تفسير:
إتمام ربع أول تفسير در روز پنجشنبه، جمادى الاخرى، بسال 1094، در مشهد بوده. و شامل تفسير قرآن از أول تا پايان سوره مائدة مىباشد.
إتمام ربع دوم تفسير در مشهد و شامل تفسير قرآن از ابتداى سوره انعام تا پايان كهف.
إتمام ربع سوم در صبح عيد غدير سال 1097 در مشهد و شامل تفسير سورههاى مريم تا ملائكه.
و إتمام ربع چهارم در ظهر دوم ماه ذى الحجة سال 1103 و شامل تفسير سوره پس تا پايان قرآن مجيد مىباشد.
اين تفسير ظاهرا در زمان مفسر، ترجمه شده است. نسخهاى از ربع أول تفسير مترجم در كتابخانه آيت اللّه مرعشى، در قم بشماره 4619 موجود مى باشد. و در ضمن نسخه ناقصي از ربع چهارم كه شامل ترجمه نيز مىباشد در كتابخانه آستانه قدس بشماره 150 نگهدارى مىشود، احتمالا ادامه همان ربع أول مترجم مىتواند باشد.
م 41
نسخ خطى فهرست شده از تفسير (1)
«1- المجلد الأول، نسخة مكتوبة في حياة المؤلف، و عليه تقريظ العلامة المجلسي بتاريخ يوم عيد الغدير سنة 1102، في مكتبة السيد المرعشي العامة قم، رقم 1054، مذكورة في فهرسها 3/ 242 (2).
2- المجلد الأول، نسخة مكتوبة في حياة المؤلف، في مكتبة السيد المرعشي العامة- قم، رقم 2348 مذكورة في فهرسها 6/ 324.
3- المجلد الأول، نسخة تنتهي الى نهاية سورة المائدة ثم تفسير سورة يس في مكتبة السيد المرعشي العامة- قم، رقم 309، مذكورة في فهرسها 1/ 351.
4- المجلد الأول، نسخة في مكتبة السيد المرعشي العامة- قم، رقم 2699، مذكورة في فهرسها 7/ 271.
5- المجلد الأول، نسخة جيدة في مكتبة الخلاني العامة ببغداد.
____________
(1) تراثنا/ 158، 159.
(2) راجع به اين نسخه مطالبى است كه بعدا خواهد آمد.
م 42
6- المجلد الأول، نسخة الى سورة المائدة، كتبت سنة 1104، في المكتبة المركزية بجامعة طهران، رقم 7353.
7- المجلد الأول، نسخة أخرى، في مكتبة جامعة طهران، رقم 14.
8- المجلد الأول، نسخة أخرى الى نهاية سورة المائدة، مكتوبة في حياة المؤلف، كانت عند الأستاد شانچي، و انتقلت في ضمن مخطوطاته الى مكتبة الامام الرضا (عليه السلام) في مشهد.
9- المجلد الثاني، نسخة مكتوبة في حياة المؤلف سنة 1105، في مكتبة السيد المرعشي العامة- قم، رقم 1283، مذكورة في فهرسها 4/ 83.
10- المجلد الثاني، من سورة الأنعام الى نهاية سورة الكهف، في مكتبة السيد المرعشي العامة- قم، رقم 307، مذكورة في فهرسها 1/ 350.
11- نسختا المجلدين الثاني و الثالث، في مكتبة سپهسالار، في طهران مذكورة في فهرسها 1/ 162 و 5/ 450 و رقم 2054 و 2055.
12- المجلد الثالث، نسخة في جامعة طهران، رقم 7354، مذكورة في في فهرسها 16/ 517.
13- المجلد الثالث، نسخة في مكتبة السيد المرعشي العامة- قم، رقم 2969، مذكورة في فهرسها 8/ 150.
14- المجلد الثالث، نسخة كتبت في حياة المؤلف، في مكتبة العلامة المغفور له الشيخ علي النمازي الشاهرودي، نزيل مشهد.
15- نسخة تحوي تفسير سورة بني إسرائيل فحسب، في مكتبة الامام الرضا (عليه السلام)، رقم 150 من التفسير المخطوط.
16- المجلد الرابع، نسخة في مكتبة الامام الرضا (عليه السلام) في مشهد رقم 1352 تفسير مخطوط، مذكورة في فهرسها 4/ 449.
17- نسخة كاملة، كتبت سنة 1265، في مكتبة السيد المرعشي العامة- قم
م 43
رقم 306، مذكورة في فهرسها 1/ 349.
18- المجلد الرابع، نسخة من سورة يس الى سورة الناس، كتبت سنة 1107. في دار الكتب الوطنية في طهران (كتابخانه ملي)، رقم 4661، مذكورة في فهرسها 8/ 132.
19- المجلد الرابع، نسخة من سورة يس الى سورة الناس، في مكتبة الامام الرضا (عليه السلام) في مشهد، رقم 1541، مذكورة في فهرسها 4/ 449.
20- المجلد الرابع، نسخة مكتوبة سنة 1103، في مكتبة السيد المرعشي العامة- قم، رقم 1284، مذكورة في فهرسها 4/ 83.
21- المجلد الرابع، نسخة في مكتبة السيد المرعشي العامة- قم، رقم 308، مذكورة في فهرسها 1/ 351».
بجز نسخ ياد شده، نسخهاى شامل ربع أول و دوم، كه بر آنها تقريظهاى علامه مجلسي و محقق خوانسارى مىباشد، در كتابخانه مجلس موجود و تحت شماره 12073 نگهدارى مىشود. اين نسخه، ظاهرا، همانى مىباشد كه صاحب اعيان الشيعة آنرا ديده و در ترجمه مفسر از آن ياد كرده است.
ديگر، نسخهاى از ربع چهارم، بشماره 12074 در همان كتابخانه، و ديگرى نسخهاى از ربع سوم با حواشي محمد جعفر شريف، شاگرد فاضل هندى، در كتابخانه علامه فقيد مير جلال الدين محدث ارموى، موجود مىباشد.
و در ضمن بنا به اظهار مسؤلين كتابخانه حضرت آيت اللّه مرعشى، در قم نسخ ديگرى از تفسير كه هنوز فهرست نشدهاند، در آن كتابخانه يافت مىشود.
لازم به ياد آوريست كه اصالت نسخه 12073 مجلس و تقريظهائى كه بر آن است (تقريظ علامه مجلسي و محقق خوانسارى) با توجه به دست خط آنها كه
م 44
معلوم و معروف نزد اهل فن مىباشد، مسلم است. و درست بهمين دليل جعلى بودن تقريظ علامه مجلسي بر ظهر نسخه 1054 موجود در كتابخانه آيت اللّه مرعشى نيز مسلم مىباشد. و همين مسأله، امر را در اينكه نسخه مذكور در حيات مفسر نوشته شده باشد، نيز مشكوك مىنمايد- و اللّه العالم.
م 45
نسخ مورد استفاده در تصحيح
در ربع أول:
1- نسخه موجود در دانشگاه تهران، بشماره 14 (أ).
2- نسخهاى تا آخر سوره مائدة، مكتوب در زمان مؤلف و بلكه در همان سال تأليف. نسخه از آن استاد شانهچى بوده كه ضمن مخطوطات ايشان به كتابخانه آستان قدس رضوى منتقل شده است (اصل).
3- نسخه ديگرى تا پايان سوره مائدة، كه در همان سال تأليف نوشته شده و در كتابخانه مركزى دانشگاه تهران، بشماره 7353 نگهدارى مىشود (ر).
توضيحا عرض مىشود كه: متن اوليه نسخه 2 (اصل) همان متن موجود در نسخه 1 (أ) است، با اين تفاوت كه بعضى از عبارات و مطالب، در آن خط خورده و در عوض مطالب و خصوصا رواياتى در حاشية، بآن افزوده شده است.
اين حواشي با الفاظى نظير: منه، منه سلمه اللّه، منه دام ظله العالي، منه ادام
م 46
اللّه بقاؤه و يا صح، إمضاء شدهاند. و در جابجاى حاشية آن «بلغ» و «بلغ قبالا» ديده مىشود.
نسخه 3، در واقع همان نسخه 2 مىباشد كه در آن تصحيحات و حواشي، در متن اعمال گرديده. و عبارات خط خورده نيز از آن حذف شدهاند.
اختلاف نسخههاى موجود بين نسخه 1 (أ) و دو نسخه ديگر، بروشنى نشان مىدهد كه متن اوليه تأليف شده، همان نسخه بوده ولى بعدا و بلافاصله بعد از إتمام ربع أول، مفسر آنرا تصحيح و تكميل كرده است. و اين در حالى بوده كه نسخ تصحيح و تكميل نشده اوليه، استنساخ و تكثير شده و بدست علاقمندان رسيده و باين ترتيب باقى مانده است.
نسخه 2 بدليل تصحيح و تكميل اعمال شده از قبل مفسر، متن اصلى و أساس قرار داده شد.
در بررسى ساير نسخههاى موجود از ربع أول معلوم گرديد كه نسخه شماره 2348 موجود در كتابخانه آيت اللّه مرعشى مطابق نسخه شماره 14 دانشگاه و بقية نسخهها با توجه به مجموع متن و حاشية، با نسخه اصل مطابقت دارند.
در ضمن در حل مشكلات مربوط به نسخه اصل، از نسخه 12073 مجلس نيز كمك گرفته شد.
عمل ما در تصحيح:
1- سعى در ارائه متن أصح و أكمل، بر مبناى نسخ ياد شده.
2- استخراج روايات و مقابله آنها با متن.
3- نشان دادن اختلافهاى حايز اهميت بين نسخ و بين نسخ و مصادر.
4- استخراج اقوال.
م 47
در ضمن تعليقات و استدراكات مربوطه، بعد از پايان متن اصلى، در مجلدات جداگانه، تقديم خواهد شد- ان شاء اللّه تعالى.
الحمد للّه أولا و آخرا.
سه شنبه نيمه شعبان 1407/ 25 فروردين 1366 حسين درگاهى
م 57
تقاريض على الكتاب
لقد اطلع على هذا الكتاب جماعة من أعلام معاصري المؤلف- (رحمه اللّه)- فكان له وقع حسن في نفوسهم. و قرضوه بتقاريض تنمّ عن إكبارهم لعمل المؤلف.
فمن التقاريض ما كتبه العلامة المحدث الأكبر المولى محمد باقر المجلسي الاصفهانى قال:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* «للّه در المولى الأولى الفاضل الكامل المحقق المدقق البدل التحرير كشاف دقائق المعاني بفكره الثاقب و مخرج جواهر الحقائق برأيه الصائب، أعني الخبير الأسعد الأرشد مولانا ميرزا محمد، مؤلف هذا التفسير لا زال مؤيدا بتأييدات الرب القدير، فلقد أحسن و أتقن و أفاد و أجاد، فسر الآيات البينات بالآثار المروية عن الائمة الأطياب. فامتاز من القشر اللباب. و جمع بين السنة و الكتاب.
و بذل جهده في استخراج ما تعلق بذلك من الاخبار. و ضمّ اليها لطائف المعاني و الأسرار- جزاه اللّه عن الايمان و أهله خير جزاء المحسنين و حشره مع الأئمة الطاهرين (صلوات اللّه عليهم أجمعين).
م 58
كتب بيمناه الوازرة الدائرة أفقر العباد الى عفو ربه الغني محمد باقر بن محمد تقي- أوتيا كتابهما بيمناهما و حوسبا حسابا يسيرا- في يوم عيد الغدير المبارك من سنة ألف و مائة و اثنين. و الحمد للّه أولا و آخرا و الصلاة على سيد المرسلين محمد و عترته الأكرمين الأطهرين».
*** و قرضه كذلك العلامة الفيلسوف المعروف جمال الدين محمد بن الحسين الخونساري بما هذا نصه:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* «... أما بعد فقد أيد اللّه تعالى بفضله الكامل، جناب المولى العالم العارف الألمعي الفاضل مجمع فضائل الشيم، جامع جوامع العلوم و الحكم، عالم معالم التنزيل و أنواره، عارف معارف التأويل و أسراره، حلّال كل شبهة عارضة، كشّاف كل مسألة دقيقة غامضة، الذي أحرق بشواظ طبعه الوقاد شوك الشكوك و الشبهات. و نقد بلحاظ ذهنه النقاد نقود الأحكام الشرعية المستفادة من الآيات و الروايات، أعني المكرم بكرامة اللّه الأحد الصمد، مولانا ميرزا محمد- أعانه اللّه في كل باب و أثابه جزيل الثواب- إذ وفّقه اللّه لتأليف هذا الكتاب الكريم، في تفسير القرآن و جمعه من التفاسير المعتبرة و سائر كتب الأخبار المشتهرة.
فهو كاسمه كنز الدقائق و بحر الغرائب الذي يصادف بغوص النظر فيه أصداف درر الحقائق. فنفع اللّه به الطالبين، و جعله ذخرا لمؤلفه الفاضل يوم الدين.
و انا العبد المفتقر الى عفو ربه الباري، جمال الدين محمد بن حسين الخوانساري اعانهما اللّه تعالى يوم الحساب و أوتيا فيه بيمينهما الكتاب. و قد كتب ذلك في شهر محرم الحرام من شهور سنة 1107.
1
الجزء الأول
مقدمة المؤلف
ربّ يسّر و تمّم بالخير بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
الحمد للّه الذي أنزل على عبده الكتاب و جعله للناس بشيرا و نذيرا، و بين فيه لاولى الألباب بينات، و جعله تبيان كل شيء و سراجا منيرا، أنزله بالحق مصدّقا لما بين يديه من الكتب، و أنطقه بالصدق لما يعول عليه من السرب. يقضي له بصفة القدم كل شيء بجوهر ذاته، يقضي الى الحكم بسرمديّته حدوث معلولاته و سماته فيا له من حكيم بما له من قدرته في كل ما دبر و أتقن من أفعاله، أبت حكمته أن يرضى لخلقه السوء و الفحشاء و ارتفعت قدرته أن يجرى في ملكه الا ما شاء.
و الصلاة و السلام و التحية من كل الأنام على خير الأنبياء و نير الأصفياء، المدعو بحبيب اللّه في الأرض و السماء، محمد المصطفى على البرية بالخلق و الفضايّل المرضية، المبعوث بكتاب أزعج بفصاحته مصاقع الخطباء، و ابكم ببلاغته شقاشق البلغاء، و على الأئمة الهادين من عترته الراشدين، صلاة تامة دائمة توازي غناءهم و تجازي عناءهم و سلم تسليما كثيرا كثيرا.
2
أما بعد: فيقول الفقير الى رحمة ربه الغني ميرزا محمد المشهدي بن محمد رضا بن اسمعيل بن جمال الدين القمي:
ان اولى ما صرفت في تحصيله كنوز الأعمار، و أنفقت في نيله المهج و الأفكار علم التفسير، الذي هو رئيس العلوم الدينية و رأسها، و مبنى قواعد الشرع و أساسها، الذي لا يتم لتعاطيه و إجالة النظر فيه، الا من فاق في العلوم الدينية كلها و الصناعات الادبية بأنواعها.
و قد كنت فيما مضى، قد رقمت تعليقات على التفسير المشهور للعلامة الزمخشري، و أجلت النظر فيه. ثم على الحاشية للعلامة النحرير و الفاضل المهرير الشيخ الكامل بهاء الدين العاملي. ثم سنح لي أن أؤلف تفسيرا يحتوي على دقائق اسرار التنزيل و نكات أبكار التأويل، مع نقل ما روى في التفسير و التأويل، عن الائمة الأطهار و الهداة الأبرار، الا أن قصور بضاعتي، يمنعني عن الاقدام، و يثبطني عن الانتصاب في هذا المقام، حتى وفقني ربي للشروع في ما قصدته، و الإتيان بما أردته. و من نيتي أن أسميه بعد تمامه بكنز الدقائق و بحر الغرائب ليطابق اسمه ما احتواه، و لفظه معناه:
فرات بن ابراهيم الكوفي، أستاذ المحدثين في زمانه، قائل في تفسيره (1):
حدثنا أحمد بن موسى، قال: حدثني الحسن بن ثابت، قال: حدثني أبي. عن شعبة بن الحجاج، عن الحكم، عن ابن عباس- رضي اللّه عنه (2)- قال: أخذ النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)- يد (3) عليّ- (عليه السلام)- فقال: ان القرآن أربع (4)
____________
(1) تفسير الفرات/ 2.
(2) الى هنا ليس في أ.
(3) المصدر: بيد.
(4) المصدر: أربعة.
3
أرباع: ربع فينا أهل البيت خاصة، و ربع في أعدائنا. و ربع حلال و حرام، و ربع فرائض و أحكام. و أنزل (1) لنا كرائم القرآن.
و قال (2)- أيضا: حدثنا أحمد بن [موسى، قال: حدثنا] الحسن (3) بن إسماعيل بن صبيح و الحسن بن علي بن الحسن بن عبيدة بن عقبة (4) بن نزار بن سالم السلولي، قالا: حدثنا محمد بن الحسن بن مطهرة، قال حدثنا صالح- يعني ابن الأسود- عن جميل بن عبد اللّه النخعي، عن زكريا بن ميسرة، عن أصبغ بن نباتة، قال: قال علي بن أبي طالب- (عليه السلام): أنزل (5) القرآن أربع أرباع، فربع فينا، و ربع في أعدائنا (6)، و ربع سنن (7) و أمثال، و ربع فرائض و أحكام. و لنا كرائم القرآن.
و قال (8)- أيضا: حدثنا أبو الخير مقداد بن علي الحجازي المدني، قال:
حدثنا أبو القسم عبد الرحمن العلوي الحسيني، قال: حدثنا «الفاضل أستاذ المحدثين في زمانه، فرات بن ابراهيم الكوفي رحمة اللّه عليه، قال: حدثني» (9) محمد بن سعيد بن وخيم (10) الهمداني و محمد بن عيسى بن زكريا، قال:
____________
(1) ليس في المصدر.
(2) تفسير الفرات/ 2.
(3) النسخ: حدثنا أحمد بن الحسن.
(4) المصدر: عتبة.
(5) المصدر: نزل.
(6) المصدر: عدونا.
(7) ليس في المصدر.
(8) تفسير الفرات/ 1.
(9) يوجد في المصدر.
(10) المصدر: رحيم.
4
حدثنا عبد الرحمن بن سراج، قال: حدثنا حماد بن أعين، عن الحسن (1) بن عبد الرحمن، عن الأصبغ بن نباتة، عن أمير المؤمنين (2) علي بن أبي طالب- (عليه السلام)- قال: القرآن أربعة أرباع: ربع فينا، و ربع في أعدائنا (3)، و ربع فرائض و أحكام، و ربع حلال و حرام. و لنا كرائم القرآن.
و اعلم ان للقرآن بطنا و للبطن بطن، و له ظهر. و للظهر ظهر. فإذا جاءك عنهم- (صلوات اللّه عليهم)- شيء و له باطن، فلا تنكره، لأنهم أعلم به.
يدل على هذا
، ما رواه صاحب شرح الآيات الباهرة (4)، عن علي بن محمد، عن محمد بن الفضل (5)، عن شريس، عن جابر بن يزيد قال: سألت أبا جعفر- (عليه السلام)- عن شيء من تفسير القرآن، فأجابني. ثم سألته ثانية، فأجابني بجواب آخر.
فقلت: جعلت فداك، أجبتني (6) في هذه المسألة بجواب غير هذا.
فقال لي: يا جابر! ان للقرآن بطنا. و للبطن بطن، و له ظهر و للظهر ظهر.
و ليس شيء أبعد من عقول الرجال من تفسير القرآن.
و ان الاية ينزل أولها في شيء و آخرها في شيء، و هو كلام متصل، يتصرف عن وجوه.
و يؤيده
ما رواه (7)، عن الشيخ أبي جعفر الطوسي، بإسناده الى الفضل بن
____________
(1) المصدر: الحسين.
(2) المصدر: على أمير المؤمنين.
(3) المصدر: عدونا.
(4) تأويل الآيات الباهرة/ 2.
(5) المصدر: الفضيل.
(6) المصدر: كنت أجبتنى.
(7) نفس المصدر/ 3- 2.
5
شاذان، عن داود بن كثير قال: قلت لأبي عبد اللّه- (عليه السلام): أنتم الصلاة في كتاب اللّه عز و جل؟ و أنتم الزكاة؟ [و أنتم الصيام؟] (1) و أنتم الحج؟.
فقال: يا داود! نحن الصلاة في كتاب اللّه- عز و جل. و نحن الزكاة. و نحن الصيام. و نحن الحج. «و نحن الشهر الحرام» (2). و نحن البلد الحرام. و نحن كعبة اللّه.
و نحن قبلة اللّه. و نحن وجه اللّه، قال اللّه تعالى: فَأَيْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ (3).
و نحن الآيات. و نحن البينات. و عدونا في كتاب اللّه، الفحشاء و المنكر و البغي و الخمر و الميسر و الأنصاب و الأزلام و الأصنام و الأوثان و الجبت و الطاغوت و الميتة و الدم و لحم الخنزير.
يا داود! ان اللّه خلقنا، فأكرم خلقنا. و فضلنا. و جعلنا أمناءه و حفظته و خزانه على ما في السماوات و ما في الأرض. و جعل لنا أضدادا و أعداء. فسمانا في كتابه و كنى عن (4) أسمائنا بأحسن الأسماء، و أحبها اليه، تكنية عن العدد. و سمى أضدادنا و أعداءنا في كتابه. و كنى عن أسمائهم و ضرب لهم الأمثال (5) في كتابه، في أبغض الأشياء (6) اليه و الى عباده المتقين.
____________
(1) يوجد في المصدر.
(2) ليس في المصدر.
(3) البقرة/ 115.
(4) المصدر: في.
(5) المصدر: الأسماء مثال.
(6) المصدر: الأسماء.
6
سورة فاتحة الكتاب
في مجمع البيان (1): روى جعفر بن محمد، عن أبيه، عن آبائه، عن النبي (صلّى اللّه عليه و آله) [انه قال] (2): لما أراد اللّه- عز و جل- أن ينزل فاتحة الكتاب و آية الكرسي و شهد اللّه و قل اللهم مالك الملك- الى قوله- بغير حساب، تعلقن بالعرش- و ليس بينهن و بين اللّه حجاب- و قلن: يا رب! تهبطنا الى دار الذنوب و الى من يعصيك؟ و نحن معلقات بالطهور و القدس (3).
فقال: و عزتي و جلالي! ما من عبد قرأكن في دبر كل صلاة (4)، الا أسكنته حظيرة القدس على ما كان فيه. و نظرت اليه (5) بعيني المكنونة، في كل يوم سبعين نظرة. و الا قضيت له في كل يوم سبعين حاجة، أدناها المغفرة. و الا أعذته من كل عدو، و نصرته عليه. و لا يمنعه من دخول الجنة الا الموت (6).
____________
(1) مجمع البيان 1/ 426.
(2) يوجد في المصدر.
(3) المصدر: بالعرش.
(4) المصدر: صلاة مكتوبة.
(5) المصدر: و الا نظرت اليه.
(6) المصدر: أن يموت.
7
و في كتاب ثواب الأعمال (1)- بإسناده: قال أبو عبد اللّه- (عليه السلام): اسم اللّه الأعظم مقطع في أم الكتاب.
و في كتاب الخصال (2). عن أبى عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: رنّ إبليس أربع رنات: أولهن يوم لعن، و حين أهبط الى الأرض، و حين بعث محمد- (صلّى اللّه عليه و آله)- على حين فترة من الرسل، و حين أنزلت أم الكتاب.
و عن الحسن بن علي- (عليهما السلام)- في حديث طويل (3): قال: جاء نفر من اليهود الى رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- فسأله أعلمهم عن أشياء، فكان فيما سأله: أخبرنا عن سبع خصال أعطاك اللّه من بين النبيين و أعطى أمتك من بين الأمم.
فقال النبي- (صلّى اللّه عليه و آله): أعطاني اللّه فاتحة الكتاب- الى قوله- صدقت يا محمد! فما جزاء من قرأ فاتحة الكتاب؟
فقال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله): من قرأ فاتحة الكتاب أعطاه اللّه تعالى بعدد كل آية نزلت من السماء، ثواب تلاوتها.
و عن جابر، عن النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)- حديث طويل (4)- يقول فيه- (عليه السلام)- حاكيا عن اللّه تعالى: و أعطيت أمتك كنزاً من كنوز عرشي، فاتحة الكتاب.
و في أصول الكافي (5): محمد بن يحيى، عن أحمد بن محمد بن عيسى، عن محمد بن اسمعيل بن بزيع، عن عبد اللّه بن الفضل النوفلي- رفعه- قال: ما قرأت الحمد على وجع، سبعين مرة، الا سكن.
____________
(1) ثواب الاعمال/ 132.
(2) الخصال/ 263، ح 141 و له تتمة.
(3) نفس المصدر/ 355، ضمن ح 36.
(4) نفس المصدر/ 425- 426 ضمن ح 1.
(5) الكافي 2/ 623، ح 15.
8
محمد بن يحيى (1)، عن أحمد بن محمد، عن محمد بن سنان، عن سلمة بن محرز قال: سمعت أبا جعفر- (عليه السلام)- يقول: من لم يبرئه الحمد، لم يبرئه شيء.
علي بن ابراهيم (2)، عن أبيه، عن ابن أبي عمير، عن معاوية بن عمار، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: لو قرأت الحمد على ميت، سبعين مرة، ثم ردت فيه الروح، ما كان عجبا (3).
و في عيون الأخبار (4): حدثنا محمد بن القسم، المفسر المعروف بأبي الحسن الجرجاني- رضي اللّه عنه- قال: حدثنا يوسف بن محمد بن زياد و علي بن محمد ابن سيار، عن أبويهما، عن الحسن بن علي، عن أبيه، علي بن محمد، عن أبيه، محمد بن علي، عن أبيه الرضا عن آبائه، عن علي- (عليهم السلام)- انه قال:
سمعت رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- يقول: ان اللّه- تبارك و تعالى- قال لي:
وَ لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِي وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ (5)، فأفرد «عليّ الامتنان» (6) بفاتحة الكتاب، و جعلها بإزاء القرآن العظيم. و ان فاتحة الكتاب أشرف ما في كنوز العرش. و ان اللّه- عز و جل- خص (7) محمدا و شرفه بها، و لم يشرك معه فيها أحدا من أنبيائه، ما خلا سليمان- (عليه السلام) فانه أعطاه منها «بسم اللّه الرحمن
____________
(1) نفس المصدر 2/ 626، ح 22.
(2) نفس المصدر 2/ 623، ح 16.
(3) المصدر: ذلك عجبا.
(4) عيون الاخبار 1/ 301- 302. مع اختصار في السند و إسقاط في صدر الحديث.
(5) الحجر/ 87.
(6) المصدر: الامتنان على.
(7) ر: شرف.
9
الرحيم». «ألا ترى» (1) يحكي عن بلقيس، حين قالت: « (اني) (2) ألقي إليّ كتاب كريم. إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ إِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» (3)؟ ألا فمن قرأها معتقدا لموالاة محمد- (صلّى اللّه عليه و آله)- و آله الطيبين، منقادا لأمرهما (4)، مؤمنا بظاهرهما و باطنهما، أعطاه اللّه تعالى بكل حرف منها حسنة، كل واحدة منها أفضل له من الدنيا و ما فيها، من أصناف أموالها و خيراتها.
و من استمع الى قارئ يقرأها، كان له قدر (5) ما للقارئ. فليستكثر أحدكم من هذا الخير المعرض لكم، فانه غنيمة لا يذهبن أو انه. (فيبقى في قلوبكم) (6) الحسرة.
و في تفسير الامام أبي محمد الحسن العسكري (7)- عليه و على آبائه السلام:
قال: ألا فمن قرأها- الى آخر ما نقلنا عن العيون- بأدنى تغيير.
و في تفسير العياشي (8): عن الحسن بن علي بن أبي حمزة البطائني، قال:
قال أبو عبد اللّه- (عليه السلام): اسم اللّه الأعظم، مقطع في أم الكتاب.
عن محمد بن سنان (9)، عن أبي الحسن موسى بن جعفر، عن أبيه- (عليهما السلام)- قال: قال لأبي حنيفة: ما سورة أولها تحميد و أوسطها اخلاص و آخرها دعاء؟
____________
(1) ليس في المصدر.
(2) ليس في المصدر.
(3) النمل/ 30.
(4) المصدر: لأمرها.
(5) المصدر: بقدر.
(6) المصدر: فيبقى قلوبكم في.
(7) تفسير العسكري/ 13.
(8) تفسير العياشي 1/ 19.
(9) تفسير العياشي 1/ 19.
10
فبقى متحيّرا، ثم قال: لا أدري.
فقال أبو عبد اللّه- (عليه السلام): السورة التي أولها تحميد و أوسطها اخلاص و آخرها دعاء، سورة الحمد.
عن إسماعيل بن أبان (1)، يرفعه الى النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)- قال:
قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- لجابر بن عبد اللّه: يا جابر! ألا أعلّمك أفضل سورة أنزلها اللّه في كتابه؟
قال: فقال جابر: بلى- بأبي أنت و أمي- يا رسول اللّه، علّمنيها.
قال: فعلّمه الحمد للّه، أم الكتاب.
قال: ثم قال (2): يا جابر، ألا أخبرك عنها؟
قال: بلى- بأبى أنت و أمي- فأخبرني.
قال: هي شفاء من كل داء الا السلام، يعني الموت:
عن أبي بكر الحضرمي، [قال:] (3) قال أبو عبد اللّه- (عليه السلام)- (4): إذا كانت لك حاجة فأقرأ المثاني و سورة أخرى، و صل ركعتين، و أدع اللّه.
قلت: أصلحك اللّه و ما المثاني؟
قال: فاتحه الكتاب.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ مكية قيل (5)، و مدنية ايضا. لأنها نزلت بمكة حين فرضت الصلاة، و بالمدينة لما حولت القبلة اليها.
____________
(1) نفس المصدر 1/ 20.
(2) المصدر: قال له.
(3) يوجد في المصدر.
(4) تفسير العياشي 1/ 21.
(5) البيضاوي، أنوار التنزيل/ 51.
11
سبع آيات- بالاتفاق.
الا أن بعضهم عد بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ آية، دون أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ، و هم الامامية و قرّاء مكة و الكوفة و فقهاؤهما و ابن المبارك و الشافعي. و منهم من عكس، و عليه قرّاء المدينة و البصرة و الشام و فقهاؤها و مالك و الأوزاعي (1).
و استدلت الامامية
بما روي في تفسير أبي محمد العسكري- (عليه السلام) (2)- عنه، عن آبائه، عن علي- (عليهم السلام)- قال: قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله): ان بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، آية من فاتحة الكتاب، و هي سبع آيات، تمامها ب بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* (3).
و في تفسير العياشي (4): عن يونس بن عبد الرحمن، عمن رفعه، قال: سألت أبا عبد اللّه- (عليه السلام)- عن قول اللّه تعالى وَ لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِي وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ. قال: هي سورة الحمد، و هي سبع آيات، منها بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. و انما سميت «المثاني»، لأنها تثنّى في الركعتين.
و عن أبي حمزة (5)، عن أبي جعفر- (عليه السلام)- قال: سرقوا أكرم آية في كتاب اللّه: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ.
و في تهذيب الأحكام (6): محمد بن علي بن محبوب، عن العباس، عن محمد ابن أبي أيوب، عن محمد بن مسلم قال: سألت أبا عبد اللّه- (عليه السلام)- عن سَبْعاً مِنَ الْمَثانِي وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ (7)، هي الفاتحة؟
____________
(1) مجمع البيان 1/ 18 أنوار التنزيل 1/ 5.
(2) تفسير العسكري/ 13.
(3) كذا في المصدر و في النسخ: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ*.
(4) تفسير العياشي 1/ 19.
(5) تفسير العياشي 1/ 19.
(6) تهذيب الأحكام 2/ 289، ح 1157.
(7) الحجر/ 87.
12
قال: نعم.
قلت: «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ*» من السبع المثاني (1)؟ قال: نعم، هي أفضلهن.
و في عيون الأخبار (2)- بإسناده الى امير المؤمنين- (عليه السلام)- حديث طويل و فيه: قيل لأمير المؤمنين- (عليه السلام): يا أمير المؤمنين! أخبرنا عن بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، أ هي آية من فاتحة الكتاب؟
فقال: نعم. كان رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- يقرأها، و يعدّها آية منها، و يقول: فاتحة الكتاب هي السبع المثاني.
و بإسناده (3) عن الرضا- (عليه السلام)- عن آبائه- (عليهم السلام)- عن علي- (عليه السلام)- أنه قال: ان بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، آية من فاتحة الكتاب.
و هي سبع آيات تمامها «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ*».
و فيه (4): عن الرضا- (عليه السلام)- قال: و الإجهار «ببسم اللّه الرحمن الرحيم» في جميع الصلوات، سنّة.
و عن الرضا- (عليه السلام) (5)- أنه كان يجهر «ب بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ*» في جميع صلواته بالليل و النهار.
و في الكافي (6): علي بن ابراهيم، عن محمد بن عيسى، عن يونس، عن معاوية بن عمار، قال: قلت لأبي عبد اللّه- (عليه السلام): إذا قمت للصلاة، أقرأ
____________
(1) ليس في المصدر.
(2) عيون الاخبار 1/ 301، ذيل ح 59.
(3) نفس المصدر 1/ 303، صدر ح 60.
(4) نفس المصدر 2/ 123.
(5) نفس المصدر 2/ 182- 183.
(6) الكافي 3/ 312، ح 1.
13
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ في فاتحة الكتاب؟ (1).
قال: نعم.
قلت: فإذا قرأت فاتحة الكتاب أقرأ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ مع السورة؟
قال: نعم.
محمد بن يحيى (2)، عن أحمد بن محمد، عن علي بن مهزيار، عن يحيى ابن أبي عمران الهمداني، قال: كتبت الى أبي جعفر- (عليه السلام): جعلت فداك، ما تقول في رجل ابتدأ ب بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ في صلاته، وحده في أمّ الكتاب، فلما صار الى غير أمّ الكتاب من السورة، تركها؟
فقال العباسي: ليس بذلك بأس.
فكتب بخطه، يعيدها مرتين، على رغم أنفه، يعنى: العباسي.
محمد بن يحيى (3)، عن احمد بن محمد، عن الحسين بن سعيد، عن القسم (4) ابن محمد، عن صفوان الجمال، قال: صليت خلف أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- أياما. فكان إذا كانت صلاة لا يجهر فيها، جهر ب بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. و كان يجهر في السورتين، جميعا.
و في تفسير علي بن ابراهيم (5): عن ابن أذينة قال: قال ابو عبد اللّه- (عليه السلام)-: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ أحق ما أجهر به. و هي الاية التي قال اللّه- عز و جل: وَ إِذا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِي الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلى أَدْبارِهِمْ نُفُوراً (6).
____________
(1) المصدر: فاتحة القرآن.
(2) نفس المصدر 3/ 313، ح 2.
(3) نفس المصدر 3/ 315، ح 20.
(4) المصدر: القاسم.
(5) تفسير القمي 1/ 28.
(6) الاسراء/ 46.
14
و في مجمع البيان (1): عن رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله): ان اللّه تعالى منّ عليّ بفاتحة الكتاب من (2) كنز الجنة فيها بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ الاية التي يقول اللّه (تعالى) (3): وَ إِذا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِي الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلى أَدْبارِهِمْ نُفُوراً (4).
و في تفسير العياشي (5): عن أبي بصير (6)، عن أبي جعفر- (عليه السلام)- قال: كان رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- يجهر بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. و يرفع بها صوته. فإذا سمعها المشركون و لوا مدبرين. فأنزل اللّه وَ إِذا ذَكَرْتَ رَبَّكَ فِي الْقُرْآنِ وَحْدَهُ وَلَّوْا عَلى أَدْبارِهِمْ نُفُوراً (7).
و فيه (8): عن عيسى بن عبد اللّه، عن أبيه، عن جده، عن علي- (عليه السلام)- قال: ان أناسا ينزعون بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. فقال: هي آية من كتاب اللّه، أنساهم إياها الشيطان.
عن خالد بن المختار (9)، قال: سمعت جعفر بن محمد- (عليه السلام)- يقول: ما لهم- قاتلهم اللّه- (و) (10) عمدوا الى أعظم آية في كتاب اللّه، فزعموا أنها بدعة إذا أظهروها، و هي بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ».
____________
(1) مجمع البيان 1/ 31.
(2) النسخ: فيها من.
(3) المصدر: اللّه فيها.
(4) الاسراء/ 46.
(5) تفسير العياشي 1/ 20، ح 6.
(6) المصدر: أبى حمزة.
(7) الاسراء/ 46.
(8) تفسير العياشي 1/ 21، ح 12.
(9) تفسير العياشي 1/ 21، ح 16.
(10) ليس في المصدر.
15
و في كتاب الخصال (1): عن الأعمش، عن جعفر بن محمد- (عليهما السلام)- انه قال: و الإجهار ب بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ في الصلاة، واجب.
و اعلم: ان بعض تلك الأخبار يدل على أنها آية. و بعضها يؤيده.
و أما فضلها:
ففي تفسير العياشي (2): عن صفوان الجمّال، قال: قال أبو عبد اللّه- (عليه السلام)- ما أنزل اللّه من السماء كتابا الا و فاتحته بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. و انما كان يعرف انقضاء السورة، بنزول بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ» ابتداء للأخرى.
و في الكافي (3): محمد بن يحيى، عن علي بن الحسين بن علي، عن عباد ابن يعقوب، عن عمرو بن مصعب، عن فرات بن أخصف (4)، عن أبي جعفر- (عليه السلام)- قال: سمعته يقول: أول كل كتاب نزل من السماء، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. فإذا قرأت بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ «فلا تبال أن لا» (5) تستعيذ.
و إذا قرأت بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* سترتك فيما بين السماء و الأرض.
و يمكن الجمع بين هذين الخبرين. و خبر سليمان السابق، أن غير سليمان أعطي البسملة، بغير العربية. و سليمان، أعطيها بالعربية.
و في أصول الكافي (6): محمد بن يحيى، عن أحمد بن محمد، عن عمر بن عبد العزيز، عن جميل بن دراج، قال: قال أبو عبد اللّه- (عليه السلام): لا تدع بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ و ان كان بعده شعر.
____________
(1) الخصال/ 604، ضمن ح 9.
(2) تفسير العياشي 1/ 19، ح 5.
(3) الكافي 3/ 313، ح 3.
(4) المصدر: أخنف.
(5) المصدر: فلا تبالي الا.
(6) الكافي 2/ 673، ح 1.
16
عدة من أصحابنا (1)، عن أحمد بن محمد بن خالد، عن محمد بن علي، عن الحسن بن علي، عن يوسف بن عبد السلام، عن سيف بن هرون، مولى آل جعدة، قال: قال أبو عبد اللّه- (عليه السلام): أكتب بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ من أجود كتابك. و لا تمد الباء حتى ترفع السين.
عنه (2): عن علي بن الحكم، عن الحسن بن السري، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: تكتب بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ لفلان. و لا بأس أن تكتب على ظهر الكتاب لفلان.
عدة من أصحابنا (3)، عن سهل بن زياد، عن إدريس الحارثي، عن محمد ابن سنان، عن المفضل بن عمر، قال: قال أبو عبد اللّه- (عليه السلام): احتجبوا (4) من الناس كلهم، «ب بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ*» و «بقل هو اللّه أحد»، اقرأها عن يمينك و عن شمالك و من بين يديك و من خلفك و من فوقك و من تحتك. و إذا دخلت على سلطان جائر، فاقرأها حين تنظر اليه، ثلاث مرات. و اعقد بيدك اليسرى.
ثم لا تفارقها حتى تخرج من عنده.
و في كتاب التوحيد (5): بإسناده الى أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- حديث طويل و فيه: قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله): من حزنه أمر يتعاطاه (6) فقال بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ و هو يخلص (7) للّه و يقبل بقلبه اليه، لم ينفك من احدى اثنتين:
اما بلوغ حاجته في الدنيا، و اما يعد له عند ربه، و يدخر لديه. و ما عند اللّه خير
____________
(1) نفس المصدر 2/ 672، ح 2.
(2) نفس المصدر 2/ 672، ح 3.
(3) نفس المصدر 2/ 624، ح 20.
(4) نفس المصدر: يا مفضل، احتجز.
(5) التوحيد/ 233، ذيل ح 5.
(6) المصدر: تعاطاه.
(7) المصدر: مخلص.
17
و أبقى للمؤمنين.
و فيه (1): عن الصادق- (عليه السلام)- حديث طويل- و فيه: و لربما ترك بعض شيعتنا في افتتاح أمره بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. فيمتحنه اللّه- عز و جل- بمكروه لينبّهه على شكر اللّه- تبارك و تعالى- و الثناء عليه، و يمحق عنه وصمة تقصيره عند تركه قول «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ».
و في تهذيب الأحكام (2): محمد بن علي بن محبوب، عن محمد بن الحسين، عن محمد بن حماد بن زيد، عن عبد اللّه بن يحيى الكاهلي، عن أبي عبد اللّه، عن أبيه- (عليهما السلام)- قال: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ أقرب الى اسم اللّه الأعظم من ناظر العين الى بياضها.
و في مهج الدعوات (3): بإسناده الى محمد بن الحسن الصفار، من كتاب فضل الدعاء، بإسناده الى معاوية بن عمار، عن الصادق- (عليه السلام)- انه قال: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، اسم اللّه الأكبر. أو قال: الأعظم.
و برواية ابن عباس (4): قال- (صلّى اللّه عليه و آله)-: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اسم من أسماء اللّه الأكبر. و ما بينه و بين اسم اللّه الأكبر، الا كما بين سواد العين و بياضها.
و في عيون الأخبار (5): بإسناده الى محمد بن سنان، عن الرضا (6)- (عليه السلام) قال: ان بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ أقرب الى اسم اللّه الأعظم من سواد العين الى بياضها.
____________
(1) نفس المصدر/ 231، ضمن ح 5.
(2) تهذيب الأحكام 2/ 289، ح 1159.
(3) مهج الدعوات/ 316.
(4) مهج الدعوات/ 319.
(5) عيون الاخبار 2/ 5.
(6) المصدر: الرضا، على بن موسى.
18
و في كتاب علل الشرائع (1): بإسناده الى الصادق- (عليه السلام)- حديث طويل- يقول فيه- (عليه السلام)- بعد أن حكى عن النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)- ما رأى، إذ عرج به و علة الأذان و الافتتاح: فلما فرغ من التكبير و الافتتاح قال اللّه- عز و جل: الآن وصلت الي. فسمّ باسمي! فقال: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ».
فمن ذلك جعل بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ في أول السورة (2).
ثم قال له: أحمدني.
فقال: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ».
و قال النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)- في نفسه: شكرا.
فقال اللّه: يا محمد! قطعت حمدي. فسم باسمي.
فمن (3) ذلك جعل في الْحَمْدُ لِلَّهِ، الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ مرتين.
فلما بلغ وَ لَا الضَّالِّينَ، قال النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)-: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ، شكرا.
فقال العزيز الجبار: قطعت ذكري. فسم باسمي.
[فقال: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ»] (4).
فمن [أجل] (5) ذلك جعل بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، بعد الحمد، في استقبال السورة الأخرى.
____________
(1) علل الشرائع/ 315.
(2) المصدر: كل سورة.
(3) المصدر: فمن أجل.
(4) يوجد في المصدر.
(5) يوجد في المصدر.
19
و في تفسير العياشي (1): قال الحسن بن خرزاد، و روي عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: إذا أم الرجل القوم، جاء شيطان الى الشيطان الذي هو قريب الامام، فيقول: هل ذكر اللّه؟ يعني: [هل] (2) قرأ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ»؟
فان قال: نعم. هرب منه، و ان قال: لا. ركب عنق الامام، و دلى رجليه في صدره.
فلم يزل الشيطان أمام القوم حتى يفرغوا من صلاتهم.
و في الكافي: (3) علي بن ابراهيم، عن أبيه، عن ابن أبي عمير و محمد بن إسماعيل، عن الفضل بن شاذان، عن ابن أبي عمير و صفوان بن يحيى- جميعا- عن معاوية بن عمار عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: فإذا جعلت رجلك في الركاب فقل «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ*، بسم اللّه و اللّه أكبر».
بِسْمِ اللَّهِ».
«الباء»، متعلقة بمحذوف. تقديره، بسم اللّه أقرأ، لان الذي يتلوه مقروء.
و كذلك يضمر كل فاعل ما يجعل التسمية، مبدءا له، دون أبدء لعدم ما يطابقه، أو ابتدائي، لزيادة إضمار فيه.
و تقديم المفعول هنا، كما في بِسْمِ اللَّهِ مَجْراها وَ مُرْساها (4). لأنه أهم.
لكونه أدل على الاختصاص، و أدخل في التعظيم، و أوفق للوجود.
فان اسمه تعالى، متقدم على القراءة، من حيث أنه جعل آلة لها، من أجل أن الفعل لا يتم و لا يعتد به شرعا، ما لم يصدر باسمه تعالى (5).
«فالباء» للاستعانة. و قيل (6): للمصاحبة. و المعنى: متبركا باسم اللّه أقرأ.
____________
(1) تفسير العياشي 1/ 20.
(2) يوجد في المصدر.
(3) الكافي 4/ 285، ضمن ح 2.
(4) هود/ 41.
(5) أنور التنزيل 1/ 5.
(6) نفس المصدر.
20
و هو أحسن، لرعاية الأدب. و لم يزد في هذا المقام على هذين الاحتمالين.
و هذا و ما بعده، مقول على ألسنة العباد، ليعلموا كيف يتبرك باسمه، و يحمد على نعمه.
و يحتمل أنه تعالى، صدر كتابه به للاشعار بأن التصدير به في كل فعل، و تأليف أمر، واجب. و ان كان مؤلفه هو اللّه سبحانه.
و التعبير بلفظ الغائب، للتعظيم. كقول بعض الخلفاء: الأمير، يأمرك بكذا.
و كسر الباء و لام الامر و لام الاضافة، داخلا على المظهر. و حق الحروف المفردة، الفتح، لاختصاصها بلزوم الجر و الامتياز عن لام الابتداء. و انما كان حقها ذلك. لأنه أخت السكون في الخفّة.
و الاسم عند أهل البصرة، من الأسماء المحذوفة الأعجاز، لكثرة الاستعمال المبنية أوائلها على السكون. و هي عشرة: اسم و است و ابن و ابنة و ابن و اثنان و اثنتان و امرؤ و امرأة و أيمن في القسم عند البصرية، أدخل عليها مبتدأ بها همزة الوصل. لان من دأبهم أن يبتدئوا بالمتحرك و يقفوا على الساكن.
و منهم: من ابتدأ بتحريك الساكن، فقال: سم و سم. فقال: «بسم» الذي في كل سورة، سمه. و اشتقاقه من السموّ، لأنه رفعة للمسمى، و اشارة اليه.
و يدل عليه تصريفه على أسماء و أسامي و سمى و سميت. و مجيء سمى كهدى. قال:
و اللّه أسماك سمى مباركا* * * آثرك اللّه به تباركا
و من المقلوبة الأوائل عند الكوفيين أصله «وسم»، قلبت و اوه همزة.
و قيل (1): حذفت واوه، و عوضت عنها همزة الوصل، ليقل إعلاله.
ورد بأن الهمزة لم يعهد داخلة على ما حذف صدره في كلامهم.
ورد بأن كلمة «أنصر» قد حذفت منها التاء و أدخلت عليها الهمزة. ورد ذلك بأن غير المعهود، ما حذف صدره، و أدخلت عليه الهمزة و هو ليس كذلك. و أجيب
____________
(1) البيضاوي، أنوار التنزيل 1/ 6.
21
بكلمة «أكرم». فانه حذف منه الهمزة التي صدره، و أدخل عليه همزة المتكلم.
فتأمل! و المراد منه اللفظ المغاير (1) للمسمى، الغير المألف من الأصوات، المتحد باختلاف الأمم و الأعصار. و ارادة المسمى منه، بعيد لعدم اشتهاره بهذا المعنى.
و قوله تعالى: سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الْأَعْلَى (2)، المراد منه، تنزيه اللفظ. أو هو مقحم فيه، كقوله: الى الحول ثم اسم السلام عليكما.
قيل (3): رأي أبي الحسن الأشعري، أن المراد بالاسم، الصفة و هي ينقسم عنده، الى ما هو نفس المسمى، و الى ما هو غيره، و الى ما ليس هو، و لا غيره.
قيل: و هو عند أهل الظاهر، من الألفاظ.
فعلى هذا لا يصح قوله: الاسم عين المسمى.
و عند الصوفية: عبارة عن ذات الحق، و الوجود المطلق. إذا اعتبرت مع صفة معينة، و تجلي خاص. «فالرحمن»- مثلا- هو مع الذات الالهية، مع صفة الرحمة. «و القهار» مع صفة القهر.
فعلى هذا، الاسم عين المسمى- بحسب التحقق و الوجود، و ان كان غيره بحسب التعقل. و الأسماء الملفوظة، هي أسماء هذه الأسامي.
و اضافته الى اللّه- على التقديرين- لامية، و المراد به، بعض أفراده، الذي من جملتها «اللّه» و الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ».
و يمكن أن يراد به، هذه الأسماء بخصوصها، بقرينة التصريح بها. و يحتمل أن تكون الاضافة بيانية. أما على التقدير الثاني، فظاهرة. و أما على الأول، فبأن يراد بالأسماء الثلاث، أنفسها، لا معانيها. و يكون الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ جاريين
____________
(1) من أول الكتاب الى هنا ليس في نسخة أ.
(2) الأعلى/ 1.
(3) أنوار التنزيل 1/ 6.
22
على اللّه، على سبيل الحكاية، عما أريد به من المعنى و الاستعانة و التبرك بالألفاظ، باجرائها على اللسان، و اخطار معانيها بالبال، و بالمعاني باخطارها بالبال، و اجراء أساميها على اللسان. و أقحم الاسم، لكون التبرك و الاستعانة باسمه، و الفرق بين اليمين و التيمن. و لم يكتب الألف لكثرة الاستعمال و تطويل الباء، عوض عنه.
و «اللّه»: أصله «الاله». فحذفت الهمزة و عوضت عنها حرف التعريف.
و لذلك قيل: يا اللّه- بالقطع- علم للذات الواجب المستحق لجميع المحامد.
و قد يستعمل في المعبود بالحق، مجازا.
و الدليل على الأول: ان كلمة «لا اله الا اللّه» تفيد التوحيد، من غير اعتبار عهد و غلبة- ضرورة، و بالاتفاق من الثقات. فلو لم يكن علما لم يكن مفيدا. و هو الظاهر.
و على الثاني: قوله تعالى: وَ هُوَ اللَّهُ فِي السَّماواتِ.
قيل: لو لم يكن علما، فالمراد بكلمة «اله» الواقعة اسم «لا»، اما مطلق المعبود، فيلزم الكذب. أو المعبود بالحق، فيلزم استثناء الشيء عن نفسه.
ورد بأن المراد المعبود بالحق. و لا يلزم استثناء الشيء عنه. لأن كلمة «اللّه» صارت بالغلبة، مختصة بفرد من مفهومها.
و قيل (1): لأنه يوصف و لا يوصف به. و لأنه لا بد له من اسم يجري عليه صفاته.
و لا يصلح له مما يطلق عليه سواه.
ورد بأنه يمكن أن يقال أنه كان في الأصل وصفا. لكنه لما غلب عليه بحيث لا يستعمل في غيره، و صار كالعلم، مثل: الثريا و الصعق، أجري مجراه في اجراء الوصف عليه.
____________
(1) أنوار التنزيل 1/ 6.
23
و استدل الذاهبون الى أنه كان في الأصل وصفا، فغلب، بأن ذاته- من حيث هو- بلا اعتبار أمر حقيقي أو غيره، غير معقول للبشر. فلا يمكن أن يدل عليه بلفظ. و بأنه لو دل على مجرد ذاته المخصوصة، لما أفاد ظاهر قوله تعالى: وَ هُوَ اللَّهُ فِي السَّماواتِ (1)، معنى صحيحا. و بأن معنى الاشتقاق هو كون أحد اللفظين مشاركا للاخر في المعنى و التركيب، و هو حاصل بينه و بين بعض الألفاظ.
و الجواب عن الأول: أنه يكفي في الوضع ملاحظة الذات المخصوصة بوجه، أو هو معقول للبشر.
و عن الثاني: بأنا قد بينا أنه قد يطلق على مفهوم المعبود، مجازا.
و عن الثالث: بأن اشتقاقه من لفظ آخر، لا ينافي علميته لجواز اشتقاق لفظ من لفظ، ثم وضعه لشيء مخصوص.
و اشتقاقه من «أله»، «آلهة» و «ألوهة» و «ألوهية» بمعنى «عبد» و منه «تأله» و «استأله». فالاله: المعبود.
أو من أله، إذا تحير، إذ العقول تحير في معرفته.
أو من ألهت «فلانا» أي، سكنت اليه. لأن القلوب تطمئن بذكره و الأرواح تسكن الى معرفته.
أو من «أله»، إذا فزع من أمر نزل عليه.
أو «إلهه»: أجاره، إذ العابد يفزع اليه. أو هو يجيره حقيقة، أو بزعمه، إذا أطلق على غير (2) اللّه، كاطلاقهم الاله على الصبح.
أو من «أله» الفصيل، إذا ولع بأمه، إذ العباد يولعون بالتضرع اليه في الشدائد.
____________
(1) الانعام/ 3.
(2) ليس في أ.
24
أو من «وله»، إذا تحير و تخبط عقله. و كان أصله «ولاه» فقلبت الواو، همزة، لاستثقال الكسرة عليها، استثقال الضمة في وجوه.
فقيل «اله»، كاعأد و أشاح. و يرده الجمع على «آلهة» دون «أولهة».
و قيل: أصله «لاه» مصدر «لاه يليه»، «ليها» «و لاها»، إذا احتجب و ارتفع لأنه تعالى محجوب عن ادراك الأبصار، و مرتفع على كل شيء، و عما لا يليق به.
و يشهد له قول الشاعر:
كحلفة من أبي رباح* * * يسمعها لاهه الكبار
و قيل: أصله «لاها»، بالسريانية. فعرّب بحذف الالف الاخيرة و إدخال اللام عليه.
و قيل: تفخيم لامه، إذا انفتح ما قبله، أو انضم سنّة.
و قيل: مطلقا، و حذف ألفه، لحن يفسد به الصلاة. و لا ينعقد به صريح اليمين. و قد جاء لضرورة الشعر:
ألا لا بارك اللّه في سهيل* * * إذا ما بارك اللّه في الرجال
هذا أصله. ثم وضع علما للذات المخصوصة (1).
قيل: و هو اسم اللّه الأعظم، لأنه لا يخرج بالتصرف فيه ما أمكن عن معنى.
(و في عيون الأخبار (2)، حديث ذكرته في شرح قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ. و فيه:
قلت: «الأحد»، «الصمد». و قلت: لا يشبه شيئا. و اللّه، واحد، و الإنسان، واحد. أليس قد تشابهت الوحدانية؟
قال: يا فتح! أحلت- ثبتك اللّه- انما التشبيه في المعاني، فأما في الأسماء، فهي واحدة. و هي دلالة على المسمى.
____________
(1) البيضاوي، أنوار التنزيل 1/ 6.
(2) عيون الاخبار 1/ 127، ح 23.
25
و بإسناده (1) الى محمد بن سنان، قال: سألت الرضا- (عليه السلام)- عن الاسم، ما هو؟ قال: صفة لموصوف.
و بإسناده (2) الى الحسن بن علي بن فضال، عن أبيه، قال: سألت الرضا- (عليه السلام)- عن بِسْمِ اللَّهِ، قال: معنى قول القائل بِسْمِ اللَّهِ، أي: اسم على نفسي بسمة من سمات اللّه- عز و جل- و هي العبادة (3).
قلت له: ما السمة؟ قال: العلامة.
و في كتاب التوحيد (4)، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- حديث طويل- و قد سأله بعض الزنادقة عن اللّه- عز و جل- و فيه: قال السائل: فما هو؟
قال: أبو عبد اللّه- (عليه السلام)-: هو الرب، و هو المعبود، و هو اللّه. و ليس قولي «اللّه» اثبات هذه الحروف: أ- ل- ه. و «لكن راجع» (5) الى معنى: هو (6) خالق الأشياء و صانعها. وقعت عليه هذه الحروف. و هو المعنى الذي سمّي به «اللّه» و «الرحمن» و «الرحيم» و «العزيز» و أشباه ذلك من أسمائه. و هو المعبود- جل و عز.
و بإسناده (7) الى امير المؤمنين- (عليه السلام)- انه قال- و قد سئل ما الفائدة في حروف الهجاء؟ ما من حرف الا و هو اسم من أسماء اللّه- عز و جل.
____________
(1) نفس المصدر 1/ 29، ح 25.
(2) نفس المصدر 1/ 260، ح 19.
(3) المصدر: العبودية.
(4) التوحيد/ 245، ح 1.
(5) المصدر: لكنى أرجع.
(6) المصدر: هو شيء.
(7) نفس المصدر/ 235، ح 2.
26
و بإسناده (1) الى هشام بن الحكم، أنه سأل أبا عبد اللّه- (عليه السلام)- عن أسماء اللّه- عز و جل- و اشتقاقها. فقال: «اللّه» هو مشتق من «اله». و «اله» يقتضى مألوها. و الاسم غير المسمى. فمن عبد الاسم دون المعنى، فقد كفر. و لم يعبد شيئا.
و من عبد الاسم و المعنى، فقد أشرك و عبد اثنين. و من عبد المعنى دون الاسم فذلك التوحيد. أ فهمت يا هشام؟
قال: قلت: زدني.
قال: للّه- عز و جل- تسعة و تسعون اسما. فلو كان الاسم هو المسمى، لكان كل اسم منها هو إلها، و لكن اللّه- عز و جل- معنى يدل عليه هذه الأسماء. و كلها غيره.
يا هشام! الخبز، اسم للمأكول. و الماء، اسم للمشروب. و الثوب، اسم للملبوس. و النار، اسم للمحرق. أ فهمت يا هشام؟ فهما تدفع به و تنافر به أعداءنا و الملحدين في اللّه و المشركين مع اللّه- عز و جل- غيره؟
قلت: نعم.
قال: نفعك اللّه به. و ثبتك يا هشام.
قال هشام: فواللّه ما قهرني أحد في التوحيد [حينئذ] (2)، حتى قمت مقامي هذا.
و بإسناده (3) الى عبد الأعلى، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- حديث طويل- قال- (عليه السلام)- في آخره: و اللّه يسمى بأسمائه. و هو (4) غير أسمائه. و الأسماء
____________
(1) نفس المصدر/ 221، ح 13.
(2) يوجد في المصدر.
(3) نفس المصدر/ 143- 142، ح 7.
(4) المصدر: فهو.
27
غيره.
و فيه: و اسم اللّه، غير اللّه. و كل شيء وقع عليه اسم شيء، فهو مخلوق، ما خلا اللّه.
و بإسناده (1) الى الحسن بن راشد، عن أبي الحسن، موسى بن جعفر- (عليهما السلام)- قال: سألته عن معنى «اللّه».
قال: استولى على ما دقّ و جلّ.
و في كتاب معاني الأخبار (2)، بإسناده الى أبي إسحاق الخزاعي، عن أبيه، قال: دخلت مع أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- على بعض مواليه، يعوده. فرأيت الرجل يكثر من قول «آه».
فقلت له: يا اخي، أذكر ربك، و استغث به.
فقال أبو عبد اللّه- (عليه السلام): ان «آه»، اسم من اسماء اللّه- عز و جل.
فمن قال «آه»، فقد استغاث باللّه- تبارك و تعالى) (3).
(و في تهذيب الأحكام (4): محمد بن علي بن محبوب، عن محمد بن الحسين، عن محمد بن حماد بن زيد، عن عبد اللّه بن يحيى الكاهلي، عن أبى عبد اللّه، عن أبيه- (عليهما السلام)- قال: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، أقرب الى اسم اللّه الأعظم من ناظر العين الى بياضها.
____________
(1) نفس المصدر/ 230، ح 4.
(2) معاني الاخبار/ 336، ح 1.
(3) ما بين القوسين ليس في أ.
(4) تهذيب الأحكام 2/ 289، ح 1159، مجمع البيان 1/ 18، عيون الاخبار 2/ 5 و تفسير البرهان نقلا عن التهذيب 1/ 41.
28
و في مهج الدعوات (1): باسنادنا الى محمد بن الحسن الصفار، من كتاب فضل الدعاء، بإسناده الى معاوية بن عمار، عن الصادق- (عليه السلام)- أنه قال: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ من (2) اسم اللّه الأكبر. و قال: الأعظم.
و برواية ابن عباس (3)، قال- (صلّى اللّه عليه و آله): بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اسم من أسماء اللّه الأكبر. و ما بينه و بين اسم اللّه الأكبر، الا كما بين سواد العين و بياضها) (4).
الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ: صفتان للمبالغة. من «رحم»، بالضم. كالغضبان من غضب. و العليم من علم، بعد نقله الى فعل. و هي انعطاف (5) للقلب. يصير سبب الإحسان. و منه الرحم، لانعطافها على ما فيها.
و أسماء اللّه تعالى، تؤخذ باعتبار الغايات التي هي الأفعال دون المبادئ التي هي الانفعالات.
في نهج البلاغة (6): رحيم لا يوصف بالرقّة.
و في كتاب الأهليلجة (7): قال الصادق- (عليه السلام)-: ان الرحمة و ما يحدث لنا، منها شفقة و منها جود. و ان رحمة اللّه، ثوابه لخلقه. و الرحمة من العباد شيئان:
أحدهما: يحدث في القلب الرأفة و الرقّة، لما يرى بالمرحوم من الضرر و الحاجة و ضروب البلاء.
____________
(1) مهج الدعوات/ 317.
(2) ليس في المصدر.
(3) نفس المصدر/ 319.
(4) ما بين القوسين في «ر» و «أ».
(5) ر: و هي بالضم. و الرحمة انعطاف ...
(6) نهج البلاغة، ط/ 179.
(7) بحار الأنوار 3/ 169.
29
و الاخر: ما يحدث منا بعد (1) الرأفة و اللطف على المرحوم. و الرحمة منا بما نزلت به.
و قد يقول القائل: أنظر الى رحمة فلان، و انما يريد الفعل الذي أحدث (2) عن الرأفة (3) التي في قلب فلان. و انما يضاف الى اللّه- عز و جل- من فعل «ما عنى» (4) من هذه الأشياء.
و أما المعنى الذي في (5) القلب، فهو منفي عن اللّه. كما وصف عن نفسه فهو رحيم، لا رحمة (6) رقّة.
و في الرَّحْمنِ من المبالغة، ما ليس في الرَّحِيمِ، لأن زيادة البناء يكون لزيادة المعنى، كما يكون للإلحاق و التزيين. و يكون ذلك باعتبار الكمية أو الكيفية.
فعلى الأول: يقال: رحمان الدنيا، لأنه يعم المؤمن و الكافر. و رحيم الاخرة، لأنه يخص المؤمن.
و على الثاني: رحمن الدنيا و الاخرة و رحيم الدنيا، لأن النعم الأخروية، كلها جسام.
و أما الدنيوية فجليلة و حقيرة و قدم. و القياس يقتضي الترقّي من الأدنى الى الأعلى، لأنه صار كالعلم، من حيث أنه لا يوصف به غيره.
____________
(1) أ: يحدث منا ما بعد الرأفة. المصدر: ما يحدث منا من بعد الرأفة.
(2) المصدر: حدث.
(3) المصدر: الرقة.
(4) أ: ما حدث بحال. المصدر: ما حدث عنا.
(5) المصدر: هو في.
(6) أ: ليس للرحمة في.
30
أو، لأن الرَّحْمنِ لما دل على أصول النعم، ذكر الرَّحِيمِ ليشمل ما يخرج منها، فيكون كالتتمة له.
أو، للمحافظة على رؤوس الآي.
أو، لتقدم نعم الدنيا.
أو، لما ذهب اليه الصوفية، من أن الرحمة هي الوجود.
فان اعتبرت من حيث وحدتها و إطلاقها، نظرا الى وحدتها، اشتق منه الرَّحْمنِ.
و ان اعتبرت من حيث تخصصها و تخصصها باعتبار متعلقاتها، اشتق منه الرَّحِيمِ.
و لا شك أن الحيثية الأولى متقدمة على الثانية. و هو غير منصرف، حملا على نظيره في بابه، و ان منع اختصاصه باللّه، أن يكون له مؤنث على فعلى أو فعلانة.
(و في مجمع البيان (1): و روى أبو سعيد الخدري عن النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)-: ان عيسى بن مريم قال: الرَّحْمنِ، رحمن الدنيا. و الرَّحِيمِ، رحيم الاخرة.
و روى عن الصادق- (عليه السلام)-: الرَّحْمنِ اسم خاص، بصفة عامة.
و الرَّحِيمِ اسم عام، بصفة خاصة.
و في عيون الأخبار (2): بإسناده عن الرضا- (عليه السلام)- انه قال في دعائه:
رحمن الدنيا و الاخرة و رحيمهما. صل على محمد و آل محمد.
و في شرح الآيات الباهرة: و ذكر في تفسير الامام الحسن العسكري- (عليه السلام) (3)- قال: و تفسير قوله- عز و جل- الرَّحْمنِ، أن الرَّحْمنِ مشتق من الرحمة.
و قال: قال أمير المؤمنين- (صلوات اللّه عليه)-: سمعت رسول اللّه- صلى
____________
(1) مجمع البيان 1/ 21.
(2) عيون الاخبار 2/ 16، 37 ح.
(3) تفسير العسكري/ 17.
31
اللّه عليه و آله- يقول: قال اللّه تعالى: أنا الرحمن. و هي من (1) الرحم. شققت لها أسماء من اسمي. من وصلها وصلته. و من قطعها بتتّه (2). ثم قال أمير المؤمنين- (عليه السلام)-: ان الرحم التي اشتقها اللّه تعالى من اسمه (3) بقوله «أنا الرحمن»، هي رحم محمد (4)- (صلّى اللّه عليه و آله)-. و ان من إعظام اللّه، إعظام محمد- (صلّى اللّه عليه و آله)- و ان من إعظام محمد- (صلّى اللّه عليه و آله)-، إعظام رحم محمد.
و ان كل مؤمن و مؤمنة من شيعتنا، هو من رحم محمد (5). و ان إعظامهم من إعظام محمد- (صلّى اللّه عليه و آله)-. فالويل لمن استخف بشيء من «حرمة رحم محمد- (صلّى اللّه عليه و آله)» (6)-. و طوبى لمن عظم حرمته و أكرم رحمه، و وصلها.
و قال الامام- (عليه السلام): و أما قوله: الرَّحِيمِ، فان أمير المؤمنين- (عليه السلام)- قال: رحيم بعباده المؤمنين. و من رحمته أنه خلق مائة رحمة و جعل منها رحمة واحدة في الخلق كلهم. فبها تتراحم الناس، و ترحم الوالدة ولدها (7)، و تحن الأمهات من الحيوان على أولادها. فإذا كان يوم القيامة، أضاف هذه الرحمة الواحدة (8) الى تسع و تسعين رحمة، فيرحم بها أمة محمد- (صلّى اللّه عليه و آله)- ثم يشفعهم فيمن يحبون له الشفاعة من أهل الملة، حتى أن الواحد ليجيء الى مؤمن
____________
(1) ليس في المصدر.
(2) المصدر: قطعته.
(3) المصدر: رحمته.
(4) المصدر: آل محمد.
(5) أيضا.
(6) المصدر: حرمته.
(7) المصدر: لولدها.
(8) ليس في المصدر.
32
من الشيعة، فيقول له (1): اشفع لي! فيقول له (2): أي حق لك عليّ؟
يقول: سقيتك يوما ماء.
فيذكر ذلك، فيشفع له، فيشفع فيه.
و يجيء آخر فيقول: أنا (3) لي عليك حق [فاشفع لي!] (4).
فيقول: [و] (5) ما حقك؟
فيقول: استظللت بظل جداري ساعة في يوم حارّ.
«فيشفع له» (6) فيشفع فيه. فلا يزال يشفع حتى يشفع في جيرانه و خلطائه و معارفه. و ان المؤمن أكرم على اللّه تعالى مما يظنون.
و في كتاب التوحيد (7): بإسناده الى عبد اللّه بن سنان، قال: سألت أبا عبد اللّه- (عليه السلام)- عن بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ.
فقال: الباء، بهاء اللّه. و السين، سناء اللّه. و الميم، مجد اللّه- و روى بعضهم:
ملك اللّه-. و اللَّهِ، اله كل شيء. و الرَّحْمنِ، بجميع خلقه. و الرَّحِيمِ»، بالمؤمنين، خاصة.
و في أصول الكافي (8) مثله، سواء.
و في كتاب التوحيد (9)- أيضا-: بإسناده الى صفوان بن يحيى، عمن حدّثه،
____________
1 و 2- ليس في المصدر.
(3) المصدر: ان.
4 و 5- يوجد في المصدر.
(6) ليس في المصدر.
(7) التوحيد/ 230.
(8) الكافي 1/ 114.
(9) التوحيد/ 230.
33
عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)-: انه سئل عن بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ.
فقال: الباء، بهاء اللّه. و السين، سناء اللّه. و الميم، ملك اللّه.
قال: قلت: اللَّهِ؟
قال: الف، آلاء اللّه على خلقه من النعيم بولايتنا. و اللام، الزام اللّه خلقه ولايتنا.
قلت: فالهاء؟
قال: هوان لمن خالف محمدا و آل محمد- (صلوات اللّه عليهم)-.
قلت: الرَّحْمنِ؟
قال: بجميع العالم.
قلت: الرَّحِيمِ؟
قال: بالمؤمنين خاصة.
و
فيه (1)- أيضا: حدثنا محمد بن القسم الجرجاني المفسر- (رحمه اللّه)- قال: حدثنا أبو يعقوب يوسف بن محمد بن زياد و أبو الحسن علي بن محمد بن سيار- و كانا من الشيعة الامامية- عن أبويهما، عن الحسن بن علي بن محمد- (عليهم السلام)-، في قول اللّه- عز و جل- بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، فقال:
اللَّهِ هو الذي يتألّه اليه عند الحوائج و الشدائد، كل مخلوق، عند انقطاع الرجاء من كل من دونه (2). و تقطع الأسباب (3) عن جميع ما سواه يقول: بسم اللّه، أي: أستعين على أموري كلها باللّه. الذي لا تحق العبادة الا له. المغيث إذا استغيث المجيب إذا دعي
. و هو ما قال رجل للصادق- (عليه السلام)-: يا بن رسول اللّه!
____________
(1) نفس المصدر/ 230- 232.
(2) المصدر: من هو.
(3) المصدر: من.
34
دلّني على اللّه، ما هو؟ فقد كثر (1) عليّ المجادلون. و حيّروني.
فقال له: يا عبد اللّه! هل ركبت سفينة قط؟
قال: نعم.
قال: فهل كسر بك حيث لا سفينة تنجيك و لا سباحة تعينك (2)؟
قال: نعم.
قال: فهل تعلق قلبك هنالك أن شيئا من الأشياء قادر على أن يخلصك من ورطتك؟
قال: نعم.
قال الصادق- (عليه السلام): فذلك الشيء هو اللّه، القادر على الانجاء، حيث لا منجي. و على الاغاثة، حيث لا مغيث. [ثم قال الصادق] (3): و قام رجل الى علي بن الحسين- (عليهما السلام)- فقال: أخبرني ما (4) معنى بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ؟
فقال علي بن الحسين- (عليهما السلام)-: حدثني أبي، عن أخيه، الحسن عن أبيه، أمير المؤمنين (عليهم السلام)-: ان رجلا قام اليه. فقال: يا أمير المؤمنين أخبرني عن بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، ما معناه؟
فقال: [ان] (5) قولك اللَّهِ أعظم اسم من أسماء اللّه- عز و جل- و هو الاسم الذي لا ينبغي أن يسمى به غير اللّه. و لم يتسم به مخلوق.
____________
(1) المصدر: أكثر.
(2) المصدر: تغنيك.
(3) يوجد في المصدر.
(4) المصدر: عن.
(5) يوجد في المصدر.
35
فقال الرجل: فما تفسير قول (1) اللَّهِ؟
فقال: هو الذي يتألّه اليه عند الحوائج و الشدائد، كل مخلوق، عند انقطاع الرجاء من جميع من [هو] (2) دونه. و تقطع الأسباب من كل من سواه. و ذلك أن كل مترائس في هذه الدنيا و متعظم فيها و ان عظم غناؤه و طغيانه و كثرت حوائج من دونه اليه، فإنهم سيحتاجون حوائج لا يقدر عليها هذا المتعاظم. و كذلك هذا المتعاظم يحتاج حوائج لا يقدر عليها، فينقطع الى اللّه عند ضرورته و فاقته، حتى إذا كفى همه، عاد الى شركه. أما تسمع اللّه- عز و جل- يقول: قُلْ أَ رَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتاكُمْ عَذابُ اللَّهِ أَوْ أَتَتْكُمُ السَّاعَةُ أَ غَيْرَ اللَّهِ تَدْعُونَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ. بَلْ إِيَّاهُ تَدْعُونَ فَيَكْشِفُ ما تَدْعُونَ إِلَيْهِ إِنْ شاءَ وَ تَنْسَوْنَ ما تُشْرِكُونَ (3). فقال اللّه- جل جلاله- لعباده: أيها الفقراء الى رحمتي! اني قد ألزمتكم الحاجة الي، في كل حال و ذلة العبودية في كل وقت. قال: فافزعوا في كل أمر تأخذون فيه و ترجون تمامه و بلوغ غايته، فاني ان أردت أن أعطيكم، لم يقدر غيري على منعكم. و ان أردت أن أمنعكم، لم يقدر غيري على إعطائكم. فأنا أحق من سئل. و أولى من تضرع اليه. فقولوا عند افتتاح كل أمر صغير، أو عظيم: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، أي: أستعين على هذا الامر، باللّه. الذي لا تحق العبادة لغيره. المغيث إذا استغيث. المجيب إذا دعي. الرحمن الذي يرحم، و يبسط الرزق علينا.
الرحيم بنا، في أدياننا و دنيانا و آخرتنا. و خفف علينا الدين، و جعله سهلا خفيفا و هو يرحمنا بتمييز من أعدائه) (4).
____________
(1) المصدر: قوله.
(2) يوجد في المصدر.
(3) الانعام/ 41.
(4) ما بين القوسين ليس في أ.
36
(و في الحديث (1): إذا قال العبد: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، قال اللّه- عز و جل-: بدأ عبدى باسمي. حق عليّ أن أتمم (2) أموره، و أبارك له في أحواله.
و في الكافي (3): محمد بن يحيى، عن علي بن الحسين بن علي، عن عباد ابن يعقوب، عن عمر بن مصعب، عن فرات بن أحنف، عن أبي جعفر- (عليه السلام)- قال: سمعته يقول: أول كتاب نزل من السماء بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ فإذا قرأت بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، فلا تبالي الا تستعيذ. إذا قرأت بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، سدّتك فيما بين السماء و الأرض.
و في أصول الكافي (4): محمد بن يحيى، عن أحمد بن محمد، عن عمر بن عبد العزيز، عن جميل بن دراج، قال أبو عبد اللّه- (عليه السلام)-: لا تدع بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، و ان كان بعده شعر.
عدة من أصحابنا (5)، عن أحمد بن محمد بن خالد، عن محمد بن علي، عن الحسن بن علي، عن يوسف بن عبد السلام، عن سيف بن هارون، مولى آل جعدة قال: لا تكتب بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ لفلان، و لا بأس أن تكتب على ظهر الكتاب لفلان.
عدة من أصحابنا (6)، عن سهل بن زياد، عن إدريس الحارثي، عن محمد ابن سنان، عن مفضل بن عمر، قال: قال أبو عبد اللّه- (عليه السلام)- أكتب بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ من أجود كتابك. و لا تمد الباء، حتى ترفع السين.
____________
(1) تفسير العسكري/ 27- 28.
(2) المصدر: أتمم له.
(3) الكافي 3/ 313 ح 3.
(4) نفس المصدر 2/ 672، ح 1.
(5) نفس المصدر 2/ 672، و السند سند ح 2 و المتن متن ح 3.
(6) نفس المصدر، و السند سند ح 20، 2/ 624 و المتن متن ح 2، 2/ 672.
37
عنه (1): عن علي بن حكم، عن الحسن بن السري، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)-: احتجبوا (2) من الناس- كلهم- «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ*»، و «بقل هو اللّه أحد»، اقرأها عن يمينك و عن شمالك [و من بين يديك] (3) و من خلفك و من فوقك و من تحتك. و إذا (4) دخلت على سلطان جائر، فاقرأها، حتى (5) تنظر اليه ثلاث مرات. و اعقد بيدك اليسرى. ثم لا تفارقها (حتى) تخرج من عنده.
و في كتاب التوحيد (6): بإسناده الى أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- في حديث طويل- فيه: قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: من حزنه أمر يتعاطاه، فقال بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، و هو مخلص للّه و يقبل بقلبه اليه، لم ينفك من احدى اثنتين: اما بلوغ حاجته في الدنيا، و ما يعد له و يدخر لديه. و ما عند اللّه خير و أبقى للمؤمنين.
و فيه (7): عن الصادق- (عليه السلام)-، في حديث طويل، فيه: و لربما ترك بعض شيعتنا في افتتاح أمره بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، فيمتحنه اللّه- عز و جل- بمكروه. و لينبهه على شكر اللّه- تبارك و تعالى- و الثناء عليه. و يمحق عنه و صمه و تقصيره عند تركه قول «بسم اللّه [الرحمن الرحيم»] (8).
____________
(1) نفس المصدر، و السند سند ح 3، 2/ 672 و المتن متن ح 20، 2/ 624.
(2) المصدر: قال أبو عبد اللّه- (عليه السلام)- يا مفضل! احتجز.
(3) يوجد في المصدر.
(4) المصدر: فإذا.
(5) المصدر: حين.
(6) التوحيد/ 232.
(7) نفس المصدر/ 231.
(8) يوجد في المصدر.
38
و في عيون الاخبار (1)، في تأويل بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ: بإسناده الى الحسن بن علي بن فضال، عن أبيه، قال: سألت الرضا- (عليه السلام)-، عن بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، قال: معنى قول القائل «بسم اللّه»: اسم على نفسي بسمة من سمات اللّه- عز و جل- و هي العبادة.
قلت له: ما السمة؟
قال: العلامة.
و بالإسناد (2)، الى عبد اللّه بن سنان، قال: سألت أبا عبد اللّه- (عليه السلام)- عن (3) بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ.
فقال (4): الباء بهاء اللّه. و السين، سناء اللّه. و الميم، مجد اللّه- و روى بعضهم: ملك اللّه (5)- و «اللّه»، اله كل شيء. «الرحمن»، بجميع خلقه.
و «الرحيم»، بالمؤمنين خاصة.
و في كتاب التوحيد (6) بإسناده الى صفوان بن يحيى، عمن حدثه، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)-، أنه سئل عن بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. فقال: الباء بهاء اللّه. و السين، سناء اللّه. و الميم، ملك اللّه.
قال: قلت: اللّه؟
قال: الألف، آلاء اللّه على خلقه من النعيم بولائنا (7). و اللام، الزام اللّه
____________
(1) عيون الاخبار 1/ 26.
(2) الكافي 1/ 114، ح 1.
(3) المصدر: عن تفسير.
(4) المصدر: قال.
(5) المصدر: الميم، ملك اللّه.
(6) التوحيد/ 230.
(7) المصدر: بولايتنا.
39
خلقه ولايتنا.
قلت: فالهاء؟
قال: هوان لمن خالف محمدا و آل محمد- (صلوات اللّه عليهم).
قلت: الرحمن؟
قال: بجميع العالم.
قلت: الرحيم؟
قال: بالمؤمنين خاصة.
و بإسناده (1) الى الحسن بن أبي راشد، عن أبي الحسن موسى بن جعفر- (عليهما السلام)- قال: سألته عن معنى «اللّه».
قال: استوى على ما دقّ و جلّ. و خص التسمية بهذه الأسماء، ليعلم العارف أن الحقيق لأن يستعان به في جميع الأمور، هو المعبود الحقيقي، الذي هو مولى النعم، كلها، عاجلها و آجلها، جليلها و حقيرها. فيتوجه بشراشره الى جنابه) (2).
الْحَمْدُ لِلَّهِ:
«الحمد»: هو الثناء باللسان، على الجميل الاختياري، من نعمة أو غيرها.
و المدح: هو الثناء على الجميل، مطلقا.
و في الكشاف (3): انهما اخوان لتخصيصه المدح، أيضا، بالجميل الاختياري.
و قد صرح به في تفسير قوله تعالى: وَ لكِنَّ اللَّهَ حَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمانَ (4).
لا يقال: إذا خص «الحمد» بالجميل الاختياري، لزم أن لا يحمد اللّه تعالى على صفاته الذاتية، كالعلم و القدرة و الارادة. بل اختص بأفعاله الصّادرة عنه،
____________
(1) نفس المصدر/ 230.
(2) ما بين القوسين يوجد في أ.
(3) لم نعثر عليه في الكشاف و لكنه موجود في أنوار التنزيل 1/ 7.
(4) الحجرات/ 7.
40
باختياره. لأنا نقول: تجعل تلك الصفات، لكون ذاته كافية فيها بمنزلة أفعال اختيارية، يستقل بها فاعلها.
و لا يخفى على المتأمل، أن ذلك الجعل، لا يقتضي صحة «الحمد» على الصفات الذاتية. بل يقتضي صحة اطلاق لفظ «الحمد»، على الثناء على صفاته، تجوّزا. و أين أحدهما عن الاخر؟
و حقيقته عند العارفين، اظهار كمال المحمود- قولا أو فعلا أو حالا- سواء كان ذلك الكمال اختياريا، أو غير اختياري.
و الشكر، مقابلة النعمة- قولا و عملا و اعتقادا.
قال:
أفادتكم النعماء مني ثلاثة* * * يدي و لساني و الضمير المحجب
فهو أعم منها، من وجه. و أخص من آخر. و لما كان «الحمد» من شعب «الشكر»، أشيع للنعمة، و أدل على مكانها، لخفاء الاعتقاد و ما في آداب الجوارح، من الاحتمال جعل رأس الشكر و العمدة فيه.
فقال- (عليه السلام)-: «الحمد للّه»، رأس الشكر. ما شكر اللّه من لم يحمده.
«و الذم»، نقيض «الحمد».
و الكفران، نقيض الشكر.
و رفعه بالابتداء، و خبره، للّه. و أصله النصب. و قد قرئ به (1).
و انما عدل به الى الرفع، دلالة على الدوام و الثبات.
و قرئ «الحمد للّه» باتباع الدال اللام، و بالعكس- تنزيلا لهما- لكثرة استعمالهما معا، بمنزلة كلمة واحدة. كقولهم منحدر (2) الجبل و مغيره.
____________
(1) أنوار التنزيل 1/ 7.
(2) ر: ظهر.
41
و «اللام» فيه لتعريف الجنس. و هو الاشارة الى ما يعرفه كل أحد من معنى «الحمد»، بناء على أن الاختصاص، يكون حينئذ مستفادا من جوهر الكلام، من غير استعانة بالأمور الخارجة. و يكون مستلزما، لاختصاص جميع الافراد، أو للاستغراق، بناء على أن المتبادر الى الذهن، من المحلى بلام الجنس، في المقامات الخطابية، هو الاستغراق. و هو الشائع في الاستعمال. و حينئذ يكون اختصاص الأفراد، مصرحا به.
فان قلت: لا يصح تخصيص جنس الحمد، و لا تخصيص أفراده به. فان خلق الأفعال، ان كان من عند اللّه، فللكسب فيه مدخل. فيرجع اليه بهذا الاعتبار.
و أما عند المعتزلة: فلأن خالق الأفعال، هو العبد. و بمجرد تمكين اللّه و أقداره عليها، لا يختص «الحمد» به. بل يرجع اليه سبحانه- أيضا- كل باعتبار.
و هو لا يفيد التخصيص، بل الاشتراك.
قلت: لا يبعد أن يقال: انه جعل الجنس، في المقام الخطابي، منصرفا الى الكامل. كأنه كل الحقيقة. فاختص الجنس، من حيث هو أو أفراده به سبحانه.
فان قلت: كيف يصح قصد تخصيص الجنس، أو أفراده، و الحال ان قوله تعالى: «الحمد للّه»، كان في الأصل: أحمد اللّه حمدا، أو نحمده حمدا. فلا يكون المراد، الا الحمد المستند الى المتكلم الواحد، أو مع الغير. فبعد افادة الكلام التخصيص، لا يفيد الا تخصيص المخصوص، لا مطلقا.
قلت: كما أنه في صورة الرفع، يتجرد الكلام، عن التجدد و الحدوث، كذلك يتجرد عن (1) النسبة الى فاعل مخصوص. و أيضا، يمكن أن يكون، صيغة المتكلم مع الغير، على ألسنة جميع الحامدين، حقا و خلقا.
ثم قيل: اعلم! انه إذا كان الحامد، في مقام الجمع، فالمناسب أن يحمل
____________
(1) أ: من.
42
اللام على الجنس. و ان كان في مقام الفرق قبل الجمع، فالمناسب الاستغراق، و لكن بالتأويل. و ان كان في مقام الفرق بعد الجمع، فالمناسب، الاستغراق، و لكن بلا تأويل. و ان كان في مقام جمع الجمع، فالمناسب الجنس و الاستغراق- معا- من غير احتجاب بأحدهما، عن الاخر.
ثم اعلم! انه يمكن أن يراد «بالحمد»، الحامدية و المحمودية- جميعا- بناء على أنه مشترك معنوي. فانه فعل واحد بين الحامد و المحمود. و إذا اعتبر نسبته (1) الى الحامد، يكون حامدية. و ان اعتبرت الى المحمود، يكون محمودية. أو لفظي.
و يجوز استعمال المشترك، في معنييه أو معانيه. كما ذهب اليه المحققون. أو يكون مجازا، عن معنى مشترك بين المعنيين.
(و في كتاب الخصال (2): بإسناده الى علي بن الحسين- (عليه السلام)- قال: و من قال: «الحمد للّه»، فقد أدى شكر كل نعمة للّه تعالى.
و في أصول الكافي (3): محمد [بن يحيى] (4) عن أحمد، عن علي بن الحكم، عن صفوان الجمال، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: قال لي: ما أنعم اللّه على عبده (5) بنعمة، صغرت أو كبرت، فقال: «الحمد للّه» الا أدى شكرها.
و بإسناده (6) الى حماد بن عثمان، قال: خرج أبو عبد اللّه- (عليه السلام)- من المسجد. و قد ضاعت دابته.
____________
(1) أ: نسبة.
(2) الخصال 1/ 299، ح 72.
(3) الكافي 2/ 96، ح 14.
(4) يوجد في المصدر.
(5) المصدر: عبد.
(6) نفس المصدر 2/ 97، ح 18.
43
فقال: لئن ردها اللّه عليّ، لأشكرن اللّه حق شكره.
قال: فما لبث ان أتي بها.
فقال: «الحمد للّه».
فقال «قائل له» (1): جعلت فداك. أليس قلت: لأشكرن اللّه حق شكره؟
فقال أبو عبد اللّه- (عليه السلام)-: ألم تسمعني قلت: «الحمد للّه»؟) (2)
رَبِّ الْعالَمِينَ:
«الرب» في الأصل، هو المالك.
فهو اما صفة مشبهة، من فعل متعد، لكن بعد جعله لازما من «ربه» «يربه» بفتح العين في الماضي، و ضمها في الغابر.
و اما وصف بالمصدر، للمبالغة. كما وصف بالعدل. و هو مفردا. لا يطلق على غير اللّه، الا نادرا.
و قرئ بالنصب على المدح، أو النداء، أو بالفعل الذي دل عليه الحمد.
«قيل: هذا الاسم، يفيد اثبات خمسة أحكام للحق- سبحانه و تعالى-.
و هي: الثبات و السيادة و الإصلاح و الملك و التربية. لأن «الرب» في اللغة، هو المصلح و السيد و المالك و الثابت و المربي. ففيه دليل على أن الممكنات، كما هي مفتقرة الى المحدث، حال حدوثها، مفتقرة الى المبقي، حال بقائها.
«و العالم»، اسم لما يعلم به. كالخاتم، لما يختم به. غلب فيما «يعلم به»، «الصانع» مما سوى اللّه، من الجواهر و الاعراض. فإنها لأمكانها، و افتقارها الى مؤثر، واجب لذاته، تدل على وجوده.
____________
(1) المصدر: له قائل.
(2) ما بين القوسين ليس في أ.
44
و قيل: اسم، [وضع] (1) لذوي العلم، من الملائكة و الثقلين. و تناوله لغيرهم، على سبيل الاستتباع.
و قيل: عني به، «الناس»، هنا (2). فان كل واحد منهم، عالم من حيث أنه يشتمل على نظائر ما في العالم الكبير، (من جنس واحد مما سمي به، أو الى حقيقة القدر)، (3) من الجواهر و الأعراض، يعلم بها الصانع. كما يعلم بما أبدعه في العالم. و لذلك سوّى بين النظر فيهما. و قال (4): وَ فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ (5) و انما جمع، لئلا يتوهم أن القصد الى استغراق أفراد جنس واحد، مما سمي به. أو الى حقيقة القدر المشترك.
فلما جمع و أشير بصيغة الجمع، الى تعدد الأجناس، و بالتعريف الى استغراق أفرادها، أزال التوهّم بلا شبهة.
و انما جمعه بالواو و النون، مع أنه مختص بصفات العقلاء، أو ما في حكمها من أعلامهم، لمشابهته الصفة في دلالته على الذات، باعتبار معنى هو كونه يعلم أو يعلم به.
و اختصاصه بأولي العلم، حقيقة أو تغليبا.
و قيل: وصفيّة «العالمين» انما هي بتقدير ياء النسبة. يعني، العالميين، كالاعجمين. بمعنى، الأعجميين، و اختصاصه بأولي العلم، على سبيل التغليب.
و يمكن أن يجعل جمعه بالواو و النون، اشارة الى سريان الصفات الكمالية من العلم و الحياة و غيرهما، في كل موجود من الموجودات. فالكل أولو العلم.
____________
(1) يوجد في المصدر (أنوار التنزيل)
(2) المصدر: هاهنا.
(3) ما بين القوسين في أو ليس في المصدر.
(4) الذاريات/ 21.
(5) أنوار التنزيل 1/ 8.
45
و قد ذهب اليه بعض، كما يعلم من عبارة بعض.
(و في كتاب التوحيد (1)، كلام للرضا- (عليه السلام)- في التوحيد و فيه: و رب إذ لا مربوب.
و فيه (2)، عن علي- (عليه السلام)- مثله) (3).
و عن أبي جعفر- (عليه السلام)- في حديث طويل (4) و فيه: لعلك ترى أن اللّه انما خلق هذا العالم الواحد، أو (5) ترى أن اللّه لم يخلق بشرا غيركم. بلى و اللّه لقد خلق ألف ألف عالم، و ألف ألف آدم، أنت في آخر تلك العوالم، و أولئك الآدميين.
و في كتاب الخصال (6): بإسناده الى أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- انه قال- في حديث طويل-: ان [علم] (7) عالم المدينة (8) ينتهي الى حيث لا يقفو الأثر و يزجو (9) الطير. و يعلم في اللحظة الواحدة، مسيرة الشمس. تقطع اثني عشر «برجا، و اثني عشر برا، و اثني عشر بحرا، و اثني عشر عالما» (10).
____________
(1) التوحيد/ 57، ضمن حديث طويل.
(2) نفس المصدر/ 42، ضمن خطبة طويلة.
(3) ما بين القوسين ليس في أ.
(4) نفس المصدر/ 277، ضمن ح 2.
(5) المصدر: و.
(6) الخصال 2/ 490.
(7) يوجد في المصدر.
(8) أ: المديّنة.
(9) المصدر: يزجر.
(10) ليس في أ.
46
و بإسناده (1) الى العباد (2) بن عبد الخالق، عمن حدثه، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: ان للّه- عز و جل- اثني عشر ألف عالم. كل عالم منهم (3) اكبر من سبع سماوات و سبع أرضين. ما يرى (4) عالم منهم ان للّه- عز و جل- عالما غيرهم. و أنا الحجة عليهم.
و في عيون الأخيار (5): حدثنا محمد بن القاسم الأسترآبادي المفسر- رضي اللّه عنه- قال: حدثني (6) يوسف بن محمد بن زياد و علي بن محمد بن سيار، عن أبويهما، عن الحسن بن علي بن محمد بن علي بن موسى بن جعفر بن محمد ابن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب، «عن أبيه عن جده» (7)- (عليهم السلام)- قال: جاء رجل الى الرضا- (عليه السلام)- فقال له: يا ابن رسول اللّه! أخبرني عن قول اللّه تعالى: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ ما تفسيره؟.
فقال: لقد حدثني أبي، عن جدي، عن الباقر، عن زين العابدين، عن أبيه- (عليهم السلام)-: ان رجلا جاء الى أمير المؤمنين- (عليه السلام)- فقال:
أخبرني عن قول اللّه تعالى: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ، ما تفسيره؟
فقال: «الحمد للّه»، هو أن عرّف عباده بعض نعمه عليهم، جملا، إذ لا يقدرون على معرفة جميعها، بالتفصيل. لأنها أكثر من أن تحصى، أو تعرف، فقال لهم:
قولوا: «الحمد للّه» على ما أنعم به علينا، «رب العالمين»، و هم الجماعات،
____________
(1) نفس المصدر 2/ 639.
(2) أ: العبازى.
(3) ليس في أ.
(4) المصدر: ما ترى.
(5) عيون الاخبار 1/ 284، ح 30.
(6) المصدر: حدثنا.
(7) ليس في أ.
47
من كل مخلوق من الجمادات و الحيوانات. فأما (1) الحيوانات، فهو يقلبها في قدرته.
و يغذوها من رزقه. و يحوطها بكنفه. و يدبر كلا منها بمصلحته. و أما الجمادات، فهو يمسكها بقدرته. و يمسك المتصل منها أن يتهافت. و يمسك المتهافت منها أن يتلاصق. و يمسك السماء أن تقع على الأرض، الا باذنه. و يمسك الأرض أن تنخسف الا بأمره. انه بعباده رؤوف (2) رحيم.
[و] (3) قال- (عليه السلام)-: و «رب العالمين»، مالكهم و خالقهم و سائق أرزاقهم اليهم، من حيث يعلمون و من حيث لا يعلمون. فالرزق مقسوم. و هو يأتي ابن آدم، على أي سيرة سارها من الدنيا. ليس تقوى متقي، بزائده. و لا فجور فاجر، بناقصه. و بينه و بينه ستر و هو طالبه. فلو أن أحدكم يفر من رزقه، لطلبه رزقه. كما يطلبه الموت. فقال اللّه- جل جلاله-: قولوا: «الحمد للّه» على ما أنعم به علينا، و ذكرنا به من خير في كتب الأولين، قبل أن نكون (4) ففي هذا إيجاب على محمد و آل محمد- (صلوات اللّه عليهم)- و على شيعتهم، أن يشكروه بما فضلهم.
و ذلك
أن رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- قال: لما بعث اللّه- عز و جل- موسى بن عمران- (عليه السلام)- و اصطفاه نجيا و فلق له البحر و نجى بني إسرائيل و أعطاه التوراة و الألواح، رأى مكانه من ربه- عز و جل- فقال: يا رب! لقد أكرمتني بكرامة، لم تكرم بها أحدا قبلي.
فقال اللّه- جل جلاله-: يا موسى! أما علمت «أن محمدا، أفضل عندي» (5)
____________
(1) المصدر: و أما.
(2) المصدر: لرؤوف.
(3) يوجد في المصدر.
(4) أ: يكون، ر: تكون.
(5) المصدر: أن محمدا عندي أفضل.
48
من جميع ملائكتي و جميع خلقي؟.
قال موسى: يا رب! فان كان محمد- (صلّى اللّه عليه و آله و سلم)- أكرم عندك من جميع خلقك، فهل في آل الأنبياء، أكرم من آلي؟.
قال اللّه- جل جلاله-: يا موسى! أما علمت أن فضل آل محمد على جميع آل النبيين، كفضل محمد على جميع المرسلين؟
فقال موسى: يا رب! فان كان آل محمد كذلك، فهل في أمم الأنبياء، أفضل عندك من أمتي؟ ظللت عليهم الغمام. و أنزلت عليهم المنّ و السلوى. و فلقت لهم البحر.
فقال اللّه- جل جلاله-: يا موسى! أما علمت، أن فضل أمة محمد على جميع الأمم، كفضله على جميع خلقي؟
فقال موسى- (عليه السلام): يا رب! ليتني كنت أراهم.
فأوحى اللّه- عز و جل- اليه: يا موسى! انك لن تراهم. و ليس هذا أو ان ظهورهم، و لكن سوف تراهم، في الجنات، جنات عدن و الفردوس، بحضرة محمد في نعيمها يتقلبون، و في خيراتها يتبحبحون. أ فتحب ان أسمعك كلامهم؟
قال (1): نعم الهي!.
قال اللّه- جل جلاله-: قم بين يدي! و اشدد مئزرك!، قيام العبد الذليل بين يدي الملك الجليل.
ففعل ذلك موسى- (عليه السلام)- فنادى ربنا- عز و جل: يا أمة محمد! فأجابوه كلهم. و هم في أصلاب آبائهم و أرحام أمهاتهم: لبيك. اللهم! لبيك.
لبيك. لا شريك لك. لبيك. ان الحمد و النعمة و الملك لك. لا شريك لك. لبيك (2).
____________
(1) المصدر: فقال.
(2) ليس في أ و في المصدر أيضا.
49
قال: فجعل اللّه- عز و جل- تلك الاجابة، شعار الحج (1). ثم نادى ربنا عز و جل: يا أمة محمد! ان قضائي عليكم، أن رحمتي سبقت غضبي. و عفوي قبل عقابي. فقد استجبت لكم، من قبل أن تدعوني. و أعطيتكم من قبل أن تسألوني.
من لقيني منكم بشهادة أن لا اله الا اللّه، وحده لا شريك له. و أن محمدا، عبده و رسوله، صادق في أقواله، محق في أفعاله، و أن علي بن أبي طالب، أخوه و وصيه من بعده، و وليه، و يلتزم طاعته، كما يلتزم طاعة محمد، و أن أولياءه، المصطفين الطاهرين المطهرين المنبئين (2) بعجائب آيات اللّه و دلائل حجج اللّه من بعدهما، أولياؤه، أدخلته جنتي، و ان كانت ذنوبه مثل زبد البحر.
قال- (عليه السلام)-: فلما بعث اللّه- عز و جل- نبينا، محمدا- (صلّى اللّه عليه و آله)-، قال: يا محمد! و ما كنت بجانب الطور، إذ نادينا أمتك بهذه الكرامة.
ثم قال اللّه- عز و جل- لمحمد- (صلّى اللّه عليه و آله)- قل: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ، على ما اختصني به، من هذه الفضيلة، و قال لأمته: قولوا أنتم: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ على ما اختصنا به من هذه الفضائل.
(و في شرح الآيات الباهرة: قال الامام أبو محمد الحسن العسكري (3)- (عليه السلام):- حدثني أبي عن جدي، عن الباقر، عن زين العابدين- (عليهم السلام)-:
أن رجلا أتى أمير المؤمنين- (عليه السلام)- فقال له: أخبرني عن قول اللّه- عز و جل- الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ، ما تفسيره؟
فقال: «الحمد للّه»، هو أن اللّه قد عرّف عباده بعض نعمه عليهم، جملا، إذ لا يقدرون على معرفة جميعها، بالتفصيل. لأنها أكثر من أن تحصى، أو تعرف.
____________
(1) المصدر و أ: الحاج.
(2) أ: المبانين.
(3) تفسير العسكري/ 13- 14. مع تفاوت في النقل.
50
فقال لهم: قولوا: «الحمد للّه» على ما أنعم به علينا، و ذكرنا به من خير، في كتب الأولين، من قبل أن نكون.
ففي هذا إيجاب على محمد و آل محمد، «لما فضلهم به» (1)، و على شيعتهم، أن يشكروه، بما فضلهم به على غيرهم.
و في كتاب الخصال (2): عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- أربع من كنّ فيه، كان في نور اللّه الأعظم- الى قوله- و من أصاب خيرا، قال: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ.
و في تفسير علي بن ابراهيم (3): في الموثق عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- في قوله: «الحمد للّه»، قال: الشكر للّه. و في قوله: «رب العالمين»، قال:
خالق المخلوقين.
و في من لا يحضره الفقيه (4): و فيما ذكره الفضل، من العلل، عن الرضا- (عليه السلام)- انه قال: «الحمد للّه»، انما هو أداء لما أوجب اللّه- عز و جل- على خلقه، من الشكر. و شكر لما وفق عبده من الخير.
«رب العالمين»، توحيد له. و تحميد (5) و اقرار بأنه هو الخالق المالك، لا غيره.
و في مجمع البيان (6): و قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: ان اللّه تعالى،
____________
(1) المصدر: بما فضله و فضلهم.
(2) الخصال 1/ 222، ح 49.
(3) تفسير القمي 1/ 28.
(4) من لا يحضره الفقيه 1/ 203، ضمن ح 927، عيون الاخبار 2/ 107، ح 1.
(5) المصدر: تمجيد.
(6) مجمع البيان 1/ 31.
51
منّ عليّ بفاتحة الكتاب- الى قوله- الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ دعوى أهل الجنة، حين شكروا اللّه، حسن الثواب.
و في أصول الكافي (1): بإسناده الى أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: من قال أربع مرات، إذا أصبح: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ، فقد أدى شكر يومه. و من قالها، إذا أمسى، فقد أدى شكر ليلته.
و بإسناده (2) الى أبي عبد اللّه- (عليه السلام)-: قال كان رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- إذا أصبح، قال: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ كثيرا، على كل حال، ثلاثمائة و ستين مرة. و إذا أمسى قال مثل ذلك.
علي بن ابراهيم (3)، عن ابن أبي عمير، عن بعض أصحابه، قال: عطس رجل عند أبي جعفر- (عليه السلام)- فقال: «الحمد للّه». فلم يشمّته أبو جعفر- (عليه السلام)- و قال: نقصنا حقنا. ثم قال: إذا عطس أحدكم، فليقل: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ و صلى اللّه على [نبيه] (4) محمد و أهل بيته.
قال: فقال الرجل. فشمّته أبو جعفر- (عليه السلام).
و بإسناده (5) الى مسمع بن عبد الملك، قال: عطس أبو عبد اللّه- (عليه السلام)- فقال: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ. ثم جعل إصبعه على أنفه، فقال: رغم أنفي للّه، رغما داخرا.
و بإسناده (6) الى محمد بن مروان، رفعه، قال: قال أمير المؤمنين- (عليه السلام)-:
____________
(1) الكافي 2/ 503، ح 5.
(2) نفس المصدر 2/ 503، ح 4.
(3) نفس المصدر 2/ 654، ح 9.
(4) في ر.
(5) نفس المصدر 2/ 655، ح 14.
(6) نفس المصدر 2/ 655، ح 15.
52
من قال إذا عطس الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ» على كل حال، لم يجد وجع الأذنين و الأضراس.
و بإسناده الى أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: من عطس ثم وضع يده على قصبة أنفه ثم قال: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ [حمدا]» (1) كثيرا (2)، كما هو أهله و صلى اللّه على محمد النبي و آله و سلم، خرج من منخره الأيسر طائر أصغر من الجراد و أكبر من الذباب، حتى يصير تحت العرش، يستغفر اللّه له الى يوم القيامة) (3).
(و في الحديث (4): إذا قال العبد: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ، قال اللّه:
حمدني عبدي. و علم أن النعم التي له من عندي. و أن البلايا التي اندفعت (5) عنه، بتطوّلي. أشهدكم أني أضيف له الى نعم الدنيا، نعم الاخرة. و أدفع عنه بلايا الاخرة، كما دفعت عنه بلايا الدنيا) (6).
الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ: قد مر تفسيرهما. و كرره للتفصيل.
9 و قيل: يحتمل أن يكون المراد «بالرحمن الرحيم»، في البسملة، هو المتجلّي بصور الأعيان الثابتة، بفيضه الأقدس. فانه تعالى، باعتبار عموم هذا الفيض و إطلاقه، هو «الرحمن». و باعتبار تخصصه و تخصصه، هو «الرحيم». و المراد بهما فيما بعدها، هو المتجلي بصور الأعيان الوجودية، بالاعتبارين المذكورين.
و قيل: ذكر الرحمة بعد ذكر «العالمين» و قبل ذكر مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ،
____________
(1) موجود في المصدر.
(2) ليس في ر.
(3) ما بين القوسين ليس في أ.
(4) عيون الاخبار 1/ 300.
(5) المصدر: دفعت.
(6) ما بين القوسين يوجد في أ.
53
ينطوي على فائدتين عظيمتين، في تفصيل مجاري الرحمة:
إحداهما: تنظر الى الرحمة في خلق العالمين. و أنه خلقه على أكمل أنواعها و أتاها كلما احتاجت اليه.
و أخراهما: يشير الى الرحمة في المعاد، يوم الجزاء، عند الانعام بالملك المؤبد، في مقابلة كلمة و عبادة.
و هو يلائم ما ورد من قولهم: يا رحمن الدنيا و رحيم الاخرة، حيث قورن «الرحمن»، «برب العالمين»، المشير الى المبدأ، و «الرحيم»، «بملك يوم الدين»، المشير الى المعاد.
و في من لا يحضره الفقيه (1): فيما ذكره الفضل من العلل عن الرضا- (عليه السلام)- أنه قال- بعد أن شرح رب العالمين: الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، استعطاف، و ذكر لآلائه و نعمائه، على جميع خلقه.
و في تفسير علي بن ابراهيم (2): في الموثق، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)-، أنه قال- بعد أن شرح الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ: «الرحمن»، بجميع خلقه.
«الرحيم»، بالمؤمنين خاصة.
(و في الحديث (3): إذا قال العبد: الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، قال اللّه تعالى:
شهد لي بأني الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. أشهدكم لأوفرنّ من رحمتي حظه، و لأجزلن من عطائي نصيبه) (4).
مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ: و قرئ «مالك» و «ملك»- بتخفيف اللام-، و «ملك»، بصيغة الفعل. و نصب «اليوم».
____________
(1) من لا يحضره الفقيه 1/ 203، مقطع من ح 927، عيون الاخبار 2/ 107.
(2) تفسير القمي 1/ 28.
(3) عيون الاخبار 1/ 300.
(4) بين القوسين غير موجود في ر.
54
و ملك و مالك، بالنصب على المدح و الحال. و يحتمل النداء.
و «مالك»، بالرفع، منوّنا و مضافا، على أنه خبر مبتدأ محذوف.
و يعضد قراءته على اسم الفاعل، قوله تعالى: يَوْمَ لا تَمْلِكُ نَفْسٌ لِنَفْسٍ شَيْئاً وَ الْأَمْرُ يَوْمَئِذٍ لِلَّهِ (1). و على الصفة المشبّهة، قوله تعالى: لِمَنِ الْمُلْكُ (2). و هي أولى. لأنه قراءة أهل الحرمين. و لأن بعض معاني «الرب»، هو المالك.
فذكره ثانيا، لا يخلو عن تكرار. و لان الاخر و هو سورة الناس، نظير الأول.
و المذكور فيها بعد ذكر «الرب» هو «الملك». لا «المالك». و لأن للملك، زيادة عموم، ليست للمالك. لأن ما تحت حياطة الملك، من حيث أنه ملك، أكثر مما تحت حياطة المالك.
فان الشخص، يوصف بالمالكية، نظرا الى أقل قليل. و لا يوصف بالملكية، الا بالنظر الى أكثر كثير» و للتناسب الحاصل بينه و بين الآيتين الأولتين.
و يوم الدين: يوم الجزاء. و قيل (3): زمان الجزاء. و منه: كما تدين تدان. و بيت الحماسة: و لم يبق سوى العدوان دنّاهم كما دانوا».
و في اختياره على سائر الأسامي، رعاية للفاصلة، و افادة للعموم. فان الجزاء، يتناول جميع أحوال القيامة، الى السرمد.
و «للدين» معان أخر، مثل العبادة و الطاعة و الشريعة و الشأن.
و «دانه»- في اللغة-: أذلّه و استعبده و ساسة و ملكه.
و يمكن حمله على كل واحد، بل على الكل بالمرة. و قد يظهر وجهه بصدق التأمّل.
____________
(1) الانفطار/ 19.
(2) غافر/ 16.
(3) الكشاف 1/ 11، أنوار التنزيل 1/ 8.
55
و اما اضافة مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ، فمن قبيل اضافة الصفة المشبّهة، الى غير معمولها. كما في «رب العالمين». فتكون حقيقية، لا لفظية. فان اللفظية، اضافتها الى الفاعل. لا غير. فيصح جعله صفة للّه.
و أما اضافة مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ [فمن قبيل اضافة اسم الفاعل الى الظرف، على سبيل التجويز. و هي أيضا حقيقية. لان المراد به الاستمرار أو الماضي لا الحال أو الاستقبال. و يصح جعل مالكية اليوم مستمرة، مع أن يوم الدين] (1) و ما فيه، ليس مستمرا في جميع الأزمنة، لكونه لتحقق وقوعه و بقائه أبدا، كالمتحقق المستمر كما يصح جعله لتحقق وقوعه. كالماضي. و تخصيص «اليوم»، بالاضافة، اما لتعظيمه أو لتفرده تعالى، بنفوذ الأمر فيه.
و لما دل بلامي التعريف و الاختصاص، على أن جنس الحمد، مختص به، و حق له، أجرى عليه تلك الأوصاف العظام، ليكون حجة قاطعة، على انحصار الحمد فيه، و استحقاقه إياه، فذكر أولا: ما يتعلق بالابداء، من كونه ربّا مالكا للأشياء، كلها، بافاضة الوجود عليها، و أسباب الكمالات لها.
و ثانيا: ما يتعلق بالبقاء، من اسباغه عليها، نعما ظاهرة و باطنة جليلة و دقيقة.
و ثالثا: ما يتعلق بالاعادة من كونه مالكا للأمر، كله، يوم الجزاء. فلا يستأهل غيره أن يحمد فضلا عن أن يعبد.
(و في تفسير علي بن ابراهيم (2): في الموثق، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- انه بعد أن شرح الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ، قال: يوم الحساب.
____________
(1) ليس في أ.
(2) تفسير القمي 1/ 28.
56
و في مجمع البيان (1): و قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: ان اللّه تعالى، منّ عليّ بفاتحة الكتاب- الى قول مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ- قال جبرئيل: ما قاله مسلم الا صدّقه اللّه و أهل سمائه.
و فيه (2): و قيل: «الدين»: الحساب.
و هو المروي عن أبي جعفر- (عليه السلام).
و في أصول الكافي (3): بإسناده الى الزهري، قال: كان علي بن الحسين- (عليهما السلام)- إذا قرأ مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ، يكررها حتى كاد (4) أن يموت.
و في من لا يحضره الفقيه (5): و فيما ذكره الفضل من العلل، عن الرضا- (عليه السلام)-، انه قال: مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ، اقرار له بالبعث [و الحساب] (6) و المجازاة. و إيجاب ملك الاخرة له، كإيجاب ملك الدنيا.
و في شرح الآيات الباهرة: (7) قال الامام الحسن العسكري (عليه السلام) (8):
قال، أمير المؤمنين- (صلوات اللّه عليه)-: يوم الدين، هو يوم الحساب.
سمعت رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- يقول: ألا أخبركم بأكيس الكيسين و أحمق الحمقى؟.
قالوا: بلى يا رسول اللّه!
____________
(1) مجمع البيان 1/ 31.
(2) نفس المصدر 1/ 24.
(3) الكافي 2/ 602، ح 13.
(4) النسخ: يكاد، و المتن موافق المصدر.
(5) من لا يحضره الفقيه 1/ 203، ضمن ح 927، عيون الاخبار 2/ 107.
(6) يوجد في المصدر.
(7) ما بين القوسين ليس في أ.
(8) تفسير العسكري 17.
57
قال: أكيس الكيسين، من حاسب نفسه، و عمل لما بعد الموت. و ان أحمق الحمقى، من اتبع نفسه هواها، و تمنى على اللّه تعالى الأماني.
فقال الرجل: يا أمير المؤمنين! فكيف يحاسب الرجل نفسه؟
قال: إذا أصبح ثم أمسى، رجع الى نفسه، فقال: يا نفس! ان هذا يوم مضى عليك، لا يعود اليك، أبدا. و اللّه تعالى يسألك عنه (1)، بما أفنيته و ما الذي عملت فيه. أذكرت اللّه؟ أحمدته (2)؟ أقضيت «حق أخ» (3) مؤمن؟ أ نفّست عنه كربته؟ أ حفظته بظهر الغيب في أهله و ولده؟ أ حفظته بعد الموت في مخلفيه؟
أكففت عن غيبة أخ مؤمن بفضل جاهك؟ أ أعنت مسلما؟ ما الذي صنعت فيه؟ فيذكر ما كان منه. فان ذكر أنه جرى منه خير، حمد اللّه تعالى و شكره (4)، على توفيقه.
و ان ذكر معصية أو تقصيرا، استغفر اللّه تعالى. و عزم على ترك معاودته. و محى ذلك عن نفسه، بتجديد الصلاة على محمد و آله الطيبين، و عرض بيعة أمير المؤمنين علي- (عليه السلام)- على نفسه و قبولها (5) لها، و اعادة لعن أعدائه و شانئيه و دافعيه عن حقوقه. فإذا فعل ذلك، قال اللّه- تعالى عز و جل-: لست أناقشك في شيء من الذنوب، مع موالاتك أوليائي و معاداتك أعدائي.
و في تفسير العياشي (6): عن محمد بن علي الحلبي عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- أنه كان يقرأ مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ، عن فرقد.
قال: سمعت أبا عبد اللّه- (عليه السلام)- يقرأ ما لا أحصى مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ.
____________
(1) أ: منه.
(2) المصدر: حمدته.
(3) المصدر و أ: حوائج، و هو الظاهر.
(4) المصدر: كبره.
(5) المصدر: قيوله.
(6) تفسير العياشي 1/ 22. و هي ليس في أ.
58
و في الحديث (1): إذا قال العبد: مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ، قال اللّه تعالى: أشهدكم كما اعترف بأني مالك يوم الدين، لأسهّلن يوم الحساب، حسابه. و لأثقّلن حسناته.
و لأتجاوزن عن سيّئاته) (2).
إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ: ذهب الزجاج، الى أن «ايّا»، مظهر مبهم، أضيف الى الشيء بعده، ازالة لابهامه. و كان «إياك» بمعنى، نفسك.
و الخليل، الى أنه مضمر مضاف الى ما بعده. و احتج بما حكاه عن بعض العرب إذا بلغ الرجل الستين، فإياه و أيا الشواب.
ورد بأن الضمير لا يضاف، و ما نقل عن بعض العرب، شاذ. لا يعتمد عليه.
و ابن كيسان و بعض الكوفيّة، الى أن الكاف و أخواته، هي الضمائر التي كانت متصلة. و «أيا» دعامة لها، لتصيّرها منفصلة.
و قوم من الكوفة، الى أن «إياك» بكماله هو الضمير.
و الأخفش، الى أن «أيا» ضمير منفصل، و لواحقه حروف، لا محل لها من الاعراب، تدل على أحوال ما أريد به من الخطاب و التذكير و الافراد و ما يقابلها (3).
و قرئ «إياك»، بتخفيف الياء. و «أياك»، بفتح الهمزة، و تشديد الياء.
و «هياك» بقلبها هاء.
و «العبادة»، هي أقصى غاية الخضوع و التذلل. و منه. طريق معبد، أي:
مذلل. و ثوب ذو عبدة، إذا كان في غاية الصفاقة. و لذلك لا يستعمل الا في الخضوع للّه.
«و الاستعانة»، طلب المعونة. و هي اما ضرورية، لا يتأتى الفعل بدونه.
____________
(1) عيون الاخبار 1/ 301.
(2) ما بين القوسين مشطوب في المتن و غير موجود في ر.
(3) ر. الكشاف 1/ 13، مجمع البيان 1/ 25.
59
كاقتدار الفاعل و تصوّره و حصول آلة و مادة يفعل بها فيها. و عند استجماعها، يوصف الرجل بالاستطاعة. و يصح أن يكلف بالفعل و غير ضرورية، يسهل الفعل به، كالراحلة في السفر، للقادر على المشي. أو يقرب الفاعل الى الفعل. و يحثّه عليه. و هذا القسم، لا يتوقف عليه، صحة التكليف. هكذا قيل، يقال: استعانه و استعان به، بمعنى. و انما اختبر استعماله بلا واسطة الحرف اشارة الى أن العبد ينبغي أن لا يرى بينه و بين الحق سبحانه، واسطة، في الاستعانة، بأن يقصر نظره عليه، أو يرى الوسائط منه.
و تقديم المفعول، لقصد الاختصاص.
و تكريره، ليكون نصا في اختصاص كل من العبادة و الاستعانة به سبحانه.
و في إيراد «إياك» دون «إياه»، كما هو مقتضى الظاهر، التفات من الغيبة الى الخطاب. و من النكتة الخاصة، في الالتفات من الغيبة الى الخطاب، في هذا المقام، بعد اشتماله على فائدة عامة، من جهة المتكلم، و هي التصرف و الافتنان في وجود الكلام و اظهار القدرة عليها، و من جهة المخاطب، و هي تطرية نشاطه في سماع الكلام، و ايقاظه للإصغاء اليه. أنه لما قيل: «إياك» بدل «إياه»، فقد نزل الغائب بواسطة أوصافه المذكورة التي أوجب تميزه و انكشافه، حتى صار كأنه تبدل خفاء غيبته، بجلاء حضوره، منزلة المخاطب في التمييز و الظهور.
ثم أطلق عليه، ما هو موضوع للمخاطب. ففي إطلاقه ملاحظة لتلك الأوصاف فصار الحكم، مرتبا على الأوصاف. كأنه قيل: أيها الموصوف المتميز بهذه الأوصاف! نخصك بالعبادة، و الاستعانة.
فيفهم منه، عرفا، أن العبادة و الاستعانة، لتميزه بتلك الصفات.
و منها: التنبيه على أن القراءة، انما يعتد بها، إذا صدرت عن قلب حاضر و تأمل وافر، يجد القارئ، في ابتداء قراءته، محركا. نحو الإقبال على منعمه،
60
الذي أجرى حمده على لسانه. ثم يزداد قوة ذلك المحرك، بحسب اجراء تلك الصفات العظام، حتى إذا آل الأمر الى خاتمتها، أوجب إقباله عليه، و خطابه بحصر العبادة و الاستعانة فيه.
و منها: الاعلام بأن «الحمد» «و الثناء»، ينبغي أن يكون على وجه، يوجب ترقّي الحامد، من حضيض، بعد الحجاب و المغايبة، الى ذروة قرب المشاهدة و المخاطبة.
و منها: الاشارة الى أن العبادة المستطابة و الاستعانة المستجابة، في مقام العبودية، انما يليق بهما، ان تعبد ربك كأنك تراه و تخاطبه.
و منها: الاشارة الى أنه ينبغي أن يكون تالي كلامه سبحانه، بحيث يتجلى له المتكلم فيه، و يصير مشهودا له. فيخاطبه بتخصيص العبادة و الاستعانة به.
كما روي عن الصادق- (عليه السلام)- (1)، أنه قال: لقد تجلى اللّه تعالى لعباده (2) في كلامه. و لكن لا يبصرون.
و عنه (3)- أيضا-: انه خرّ مغشيا عليه- و هو في الصلاة- فسئل عن ذلك.
فقال: ما زلت أردد الاية، حتى سمعتها من المتكلم بها.
و الضمير المستكن في الفعلين، للقارئ و من معه، من الحفظة أو حاضري الجماعة، أو له و لسائر الموحدين، أو له، فقط، لاستجماعه القوى و الحواس.
فكان (4) لكل منها عبادة و استعانة. (أو لأن العبادة، وسيلة) (5).
قيل: أو لوصوله الى مقام الجمع. فيرى العبادات و الاستعانات، كلها،
____________
(1) المحجة البيضاء 2/ 247، نقلا عن أسرار الصلاة، للشهيد/ 204.
(2) المصدر: لخلقه.
(3) بحار الأنوار 84/ 247 ح 39 نقلا عن فلاح السائل.
(4) ر: فكأنه.
(5) ما بين القوسين يوجد في أ.
61
صادرة عنه.
و تقديم العبادة على الاستعانة، لرعاية الفاصلة. أو لأن العبادة، وسيلة الى الاستعانة، ان كان المراد بها الاستعانة على ما عدا العبادة، من المهمات. و لا شك أن تقديم الوسيلة، أدخل في استيجاب الاجابة، و ان كان المراد بها، الاستعانة على العبادة، أو الاستعانة، مطلقا، بحيث يدخل فيه العبادة، أيضا.
فوجه تقديمها ظاهر، أيضا. لأنها مقصودة بالنسبة الى الاستعانة. و ان كان طلب المعونة على الشيء، مقدّما عليه.
و قيل: لا يبعد أن يجعل العبادة، اشارة الى الفناء في اللّه. لأن غاية الخضوع، هي الرجوع الى العدم الأصلي. و الاستعانة، اشارة الى طلب البقاء، بعد الفناء، لتيسر السير في اللّه. و حينئذ وجه التقديم، ظاهر، كما لا يخفى. و فيه ما لا يخفى.
و انما أطلق الاستعانة، و لم يقيدها بكل مستعان فيه و لا ببعض، ليحتمل الكل، و يحمله القارئ على ما يناسب حاله.
«و قرئ «نستعين»، بكسر النون، و هي لغة تميم. فإنهم يكسرون حروف المضارعة، سوى الياء، إذا لم ينضم ما بعدها» (1).
«و قيل: الواو للحال. و المعنى نعبدك: مستعينين بك» (2).
فأقول: لما نسب المتكلم العبادة الى نفسه، أو هم ذلك تبجّحا و اعتدادا منه، بما صدر عنه. فعقّبه بقوله: «و إياك نستعين»، ليدل على أن العبادة: أيضا- مما لا يتم و لا يستتب، الا بمعونة اللّه.
(و في من لا يحضره الفقيه (3): و فيما ذكره الفضل من العلل عن الرضا-
____________
(1) ر. أنوار التنزيل 1/ 9.
(2) نفس المصدر.
(3) من لا يحضره الفقيه 1/ 203- 214، ضمن ح 927، عيون الاخبار 2/ 107.
62
(عليه السلام): إياك نعبد، رغبة و تقرب الى اللّه تعالى ذكره، و اخلاص له بالعمل، دون غيره. و «إياك نستعين»، استزادة من توفيقه و عبادته و استدامة، لما أنعم اللّه عليه و نصره.
و في مجمع البيان (1): قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله): ان اللّه- تبارك و تعالى- منّ عليّ بفاتحة الكتاب- الى قوله- إِيَّاكَ نَعْبُدُ، اخلاص للعبادة.
وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ، أفضل ما طلب به العباد، حوائجهم.
و في تفسير العياشي (2): عن الحسن بن محمد الجمّال، عن بعض أصحابنا، قال: بعث عبد الملك بن مروان الى عامل المدينة، أن وجه الي محمد بن علي بن الحسين و لا تهيجه و لا تروعه. و اقض له حوائجه. و قد كان ورد على عبد الملك، رجل من القدرية. فحضر جميع من كان بالشام. فأعياهم جميعا.
فقال: ما له (3) الا محمد بن علي.
فكتب الى صاحب المدينة، أن يحمل محمد بن علي اليه. فأتاه صاحب المدينة، بكتابه.
فقال له أبو جعفر- (عليه السلام)-: اني شيخ كبير لا أقوى على الخروج. و هذا جعفر، ابني، يقوم مقامي. فوجهه اليه.
فلما قدم على الأموي ازدراه (4) لصغره. و كره أن يجمع بينه و بين القدري، مخافة أن يغلبه. و تسامع الناس، بالشام، بقدوم جعفر، لمخاصمة القدري. فلما كان من الغد، اجتمع الناس، لخصومتهما.
____________
(1) مجمع البيان 1/ 31.
(2) تفسير العياشي 1/ 23، ح 24.
(3) المصدر: لهذا.
(4) المصدر: إذ دراه.
63
فقال الأموي لأبي عبد اللّه- (عليه السلام): انه قد أعيانا، أمر هذا القدري. و انما كتبت اليك لأجمع بينك و بينه. فانه لم يدع عندنا أحدا، الا خصمه.
فقال: ان اللّه يكفيناه.
[قال:] (1) فلما اجتمعوا قال القدري لأبي عبد اللّه- (عليه السلام): سل عما شئت! فقال له: اقرأ سورة الحمد! قال: فقرأها. فقال الأموي- أنا معه: ما في سورة الحمد علينا. إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ. [قال:] (2) فجعل القدري يقرأ سورة الحمد، حتى بلغ قول اللّه- تبارك و تعالى- إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ.
فقال له جعفر- (عليه السلام): قف! بمن تستعين؟ و ما حاجتك الى المعونة؟
ان الأمر اليك. فَبُهِتَ الَّذِي كَفَرَ وَ اللَّهُ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ (3).
و في كتاب الاحتجاج، للطبرسي (4)- (رحمه اللّه)- حديث عن النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)- و فيه: يقول لأصحابه: قولوا! إياك نعبد، أي: [نعبد] (5) وحدك (6). و لا نقول كما قالت الدهرية: ان الأشياء لا بدء لها، و هي دائمة. و لا كما قالت الثنوية «الذين قالوا» (7): ان النور و الظلمة، هما المدبران. و لا كما قال مشركو العرب: ان أوثاننا، آلهة.
فلا نشرك بك شيئا. و لا ندعو من دونك إلها كما يقول هؤلاء الكفار، «و لا
____________
1 و 2- يوجد في المصدر.
(3) البقرة/ 258.
(4) الاحتجاج 1/ 25.
(5) يوجد في المصدر.
(6) المصدر: واحدا.
(7) ليس في المصدر.
64
كما تقول النصارى و اليهود» (1)، ان لك ولدا. تعاليت عن ذلك «علوا كبيرا» (2).
و في شرح الآيات الباهرة: قال الامام (3)- (عليه السلام): إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ، قال: قال اللّه تعالى: قولوا أيها الخلق المنعم عليهم: إِيَّاكَ نَعْبُدُ أيها المنعم علينا. و نطيعك مخلصين، مع التذلل و الخضوع، بلا رياء و لا سمعة. و إياك نستعين، منك نسأل المعونة على طاعتك، لنؤديها كما أمرت. و نتّقي من دنيانا، ما «عنه نهيت» (4). و نعتصم من الشيطان [الرجيم] (5) و من سائر مردة [الجن و] (6) الانس، المضلين و [من] (7) المؤذين الظالمين، بعصمتك) (8).
(و في الحديث (9): إذا قال العبد: إياك نعبد، قال اللّه: صدق عبدي، اياي يعبد. أشهدكم، لأثيبه على عبادته، ثوابا يغبطه كل من خالفه في عبادته لي.
فإذا قال: و إياك نستعين، قال اللّه: بي استعان. و الي التجأ. أشهدكم «لأعيننّه في شدائده (10) و لآخذن بيده، يوم نوائبه) (11).
اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ: بيان للمعونة المطلوبة، أو افراد، لما هو المقصود الأعظم.
و «الهداية»: دلالة، بلطف. و لذلك يستعمل في الخير. فقوله تعالى:
____________
(1) المصدر: لا نقول كما قالت اليهود و النصارى.
(2) ليس في المصدر.
(3) تفسير العسكري/ 18.
(4) المصدر: نهيت عنه.
5 و 6 و 7- يوجد في المصدر.
(8) ما بين القوسين ليس في أ.
(9) عيون الاخبار 1/ 301.
(10) المصدر: لأعيننه على أمره و لأغيثنه في شدائده.
(11) ما بين القوسين مشطوب في المتن و ليس في ر.
65
فَاهْدُوهُمْ إِلى صِراطِ الْجَحِيمِ (1)، على التهكّم. و منه «الهداية»، و هوادي الوحش لمقدماتها. و الفعل منه هدى. و أصله أن يعدى باللام و «الى». فعومل معه، معاملة «أختار»، في قوله تعالى: وَ اخْتارَ مُوسى قَوْمَهُ (2) (3).
و من هنا يظهر أن لا فرق بين المتعدي بنفسه و المتعدي بالحرف.
لكن، نقل عن صاحب الكشاف: أن هداه لكذا و الى كذا، انما يقال: إذا لم يكن في ذلك فيصل بالهداية اليه. و هداه كذا، لمن يكون فيه. (فيزداد أو يثبت و لمن لا يكون فيصل. و قد يقال لا نزاع في الاستعمالات الثلاث، الا أن منهم، من فرق بأن معنى المتعدي بنفسه، هو الإيصال الى المطلوب، و لا يكون الا فعل اللّه. فلا يسند الا اليه. كقوله: لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا (4). و معنى المتعدي بحرف الجر، هو الدلالة على ما يوصل اليه. فيسند تارة الى القرآن و أخرى الى النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)-.
«قيل» (5) و هداية اللّه تعالى، تتنوع أنواعا. لا يحصيها عدّ. لكنها تنحصر في أجناس مترتبة:
الأول- افاضة القوى التي يتمكن بها من العبد، الاهتداء الى مصالحه، كالقوى العقلية و الحواس الباطنة و المشاعر الظاهرة.
و الثاني- نصب الدلائل الفارقة، بين الحق و الباطل، و الصلاح و الفساد.
و الثالث- الهداية بإرسال الرسل و انزال الكتب.
الرابع- أن يكشف على قلوبهم السرائر. و يريهم الأشياء، كما هي، بالوحي
____________
(1) الصافات/ 23.
(2) الاعراف/ 155.
(3) ر. أنوار التنزيل 1/ 9.
(4) العنكبوت/ 69.
(5) ر. أنوار التنزيل 1/ 10- 9.
66
و المنامات الصادقة. و هذا القسم يختص بنيله الأنبياء و الأولياء.
و طلب الهداية و غيرها، من المطالب قد يكون بلسان القول. و قد يكون بلسان الاستعداد. فما يكون بلسان الاستعداد، لا يتخلف عنه المطلوب. و ما يكون بلسان القول و وافقه الاستعداد، استجيب. و الا فلا.
فان قلت: فعلى هذا، لا حاجة الى لسان القول.
قلت: يمكن أن يحصل في بعض استعداد المطلوب، من الطلب بلسان القول.
فالاحتياط أن لا يترك الطالب الطلب، بلسان القول. فبالنسبة الى بعض المراتب، يطلب بلسان الاستعداد، و في بعضها بلسان القول- انتهى كلامه.
و طلب الهداية، بعد الاهتداء، فان من خصص «الحمد»، باللّه سبحانه.
و أجرى عليه تلك الصفات العظام. و حصر العبادة و الاستعانة فيه، كان مهتديا، محمول على طلب زيادة الهداية أو الثبات عليها.
و قيل: إذا كان السالك، في مقام السير الى اللّه، و لم يصل الى مطلوبه، فلا شك أن بينه و بين مطلوبه، مسافة، ينبغي أن يقطعها، حتى يصل اليه، فلا بد له من طلب الهداية، ليقطع تلك المسافة. و إذا كان في السير في اللّه، فليس لمطلوبه نهاية. و لا ينتهي سيره أبد الآبدين، فلا بد له- أيضا- من طلب الهداية.
و لا يخفى عليك، أن هذا و ما سبق من التأويل و ما سيأتي منه مبني على ما ذهب اليه الصوفية، من الأصول الفاسدة. و الغرض من نقله، الاطلاع على فساده.
فبالجملة، لا بد من طلبها، و ان كانت حاصلة في بعض المراتب. و هذه الصيغة، موضوعة لطلب الفعل، مطلقا. لكنه من الأعلى أمر، و من الأدنى دعاء، و من المساوي التماس. و اعتبر بعضهم في الامر الاستعلاء، و في الدعاء التضرع، و في الالتماس عدمهما.
و «السراط»: الجادة. سمي به على ما توهم أنه يبتلع سالكه، أو يبتلعه سالكه. كما يقال: أكلته المفازة، إذا أضمرته، أو أهلكته. و أكل المفازة إذا
67
قطعها. و لذلك سمي باللقم، لأنه يلتقمهم أو يلتقمونه.
و قيل: يناسب ابتلاع الصراط السالك، السير الى اللّه. فان هذا السير، ينتهي الى فناء السالك، و ذلك هو ابتلاع الصراط ايّاه. و ابتلاع السالك الصراط، يناسب السير في اللّه. فان السالك حينئذ، يبقى ببقاء اللّه سبحانه. و يسير في صفاته. و يتحقق بها. فكأنه يتبلعها و يتغذى بها.
و «الصراط»، من قلب السين، صادا، لأجل الطاء. لأنها مستعلية. فتوافقها الصاد، لكونها- أيضا- من المستعلية. بخلاف السين، فإنها من المنخفضة. ففي الجمع بينهما، بعض الثقل. و يشم الصاد، صوت الزاي، ليكتسى بذلك نوع جهر فيزداد قربها من الطاء. و قيل: ليكون أقرب الى المبدل عنه. و قرئ بهن، جميعا.
و الأفصح، اخلاص الصاد. و هي لغة قريش. و الجمع، سرط، ككتب.
و «الصراط»، يذكر و يؤنث، كالطريق، (1)، و السبيل. و قرأ ابن مسعود، أرشدنا.
قيل: المراد «بالمستقيم»، ما يؤدي الى المقصود، سواء كان أقرب الطرق، أم لا. فغير المستقيم، ما لا يؤدي الى المقصود، أصلا.
أو المراد، أقرب الطرق، الى المقصود. فان أقرب خط، وصل بين نقطتين، هو المستقيم. فغير المستقيم، على هذا، لا يجب أن يكون من طرق الضلال المطلق. بل يكون أعم.
أو المراد به، أعدل الطرق، و هو غير المائل عنه، يمنة و يسرة.
قيل: فطلب الهداية الى الأول، يناسب أهل السعادة، مطلقا.
و الى الثاني، يناسب المتوجهين اليه، بالوجه الخاص. فانه أقرب الطرق.
و الى الثالث، يناسب طالبي مرتبة الجمع بين الجمع و الفرق. فان طريقهم، غير مائل الى يمين الجمع و لا الى يسار الفرق.
____________
(1) ر. أنوار التنزيل 1/ 10.
68
و قيل (1): المراد به، ملة الإسلام.
و في من لا يحضره الفقيه (2): و في ما ذكره الفضل من العلل، عن الرضا- (عليه السلام)- أنه قال: اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ، استرشاد لدينه. و اعتصام بحبله.
و استزادة في المعرفة، لربه- عز و جل- و لعظمته و كبريائه.
و في مجمع البيان (3)، قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: ان اللّه تعالى، منّ عليّ بفاتحة الكتاب- الى قوله- اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ، صراط الأنبياء.
و هم الذين أنعم اللّه عليهم.
و فيه (4): قيل في معنى «الصراط» وجوه. أحدها، أنه كتاب اللّه. و هو المروي عن النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)- و عن علي- (عليه السلام).
و في تفسير علي بن ابراهيم (5): في الموثق، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ، قال: الطريق و معرفة الامام.
و بإسناده (6)، الى أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: و اللّه! نحن الصراط المستقيم.
و في كتاب المعاني الأخبار (7): بإسناده، الى أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- في قول اللّه عز و جل وَ إِنَّهُ فِي أُمِّ الْكِتابِ لَدَيْنا لَعَلِيٌّ حَكِيمٌ (8)، و هو أمير المؤمنين-
____________
(1) ر. الكشاف 1/ 15، أنوار التنزيل 1/ 10
(2) من لا يحضره الفقيه 1/ 204.
(3) مجمع البيان 1/ 31.
(4) نفس المصدر.
(5) تفسير القمي 1/ 28.
(6) نفس المصدر 2/ 66.
(7) معاني الاخبار/ 28، ح 3.
(8) يوجد في المصدر، و هي في الزخرف/ 4.
69
(عليه السلام)- في أم الكتاب في قوله- عز و جل- اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ.
و بإسناده (1)، الى المفضل بن عمر، قال: سألت أبا عبد اللّه- (عليه السلام)- عن «الصراط».
فقال: هو الطريق الى المعرفة اللّه- عز و جل. و هما صراطان، صراط في الدنيا، و صراط في الاخرة.
فأما الصراط [الذي] (2) في الدنيا، فهو الامام المفترض الطاعة. من عرفه في الدنيا و اقتدى بهداه، مر على الصراط الذي هو جسر جهنم في الاخرة، و من لم يعرفه في الدنيا زلت قدمه عن الصراط في الاخرة. فتردى في نار جهنم.
و في تفسير علي بن ابراهيم (3):- أيضا- بإسناده الى حفص بن غياث، قال:
وصف أبو عبد اللّه- (عليه السلام)- «الصراط»، فقال: ألف سنة، صعود، و ألف سنة، هبوط، و ألف سنة، حذاك (4).
و الى سعدان بن مسلم (5)، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: سألته عن «الصراط».
قال: هو أدق من الشعر و أحد من السيف. فمنهم من يمر عليه، مثل البرق.
و منهم من يمر عليه، مثل عدو الفرس. و منهم من يمر عليه، ماشيا. و منهم من يمر عليه، حبوا. و منهم من يمر عليه متعلقا، فتأخذ النار منه شيئا و تترك منه شيئا.
____________
(1) نفس المصدر/ 28، ح 1.
(2) يوجد في المصدر.
(3) تفسير القمي 1/ 29.
(4) المصدر: حدال.
(5) تفسير القمي 1/ 29.
70
و في كتاب معاني الأخبار (1)- أيضا- بإسناده الى أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: الصراط المستقيم، أمير المؤمنين.
حدثنا (2) محمد بن القسم (3) الأسترآبادي المفسر. قال: حدثني يوسف بن محمد بن زياد و علي بن محمد بن سيار (4)، عن أبويهما، عن الحسن بن علي بن محمد بن علي بن موسى بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب- (عليهم السلام)- في قوله: اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ، قال: أدم لنا توفيقك الذي به أطعناك في ما مضى من (5) أيامنا، حتى نطيعك كذلك في مستقبل أعمارنا.
و الصراط المستقيم، هو الصراطان: صراط في الدنيا، و صراط في الاخرة.
فأما الطريق المستقيم (6)، في الدنيا، فهو ما قصر عن الغلو، و ارتفع عن التقصير، و استقام، فلم يعدل الى شيء من الباطل.
و (7) الطريق الاخر، [فهو] (8) طريق المؤمنين، الى الجنة، الذي هو مستقيم.
لا يعدلون عن الجنة الى النار، و لا الى غير النار، سوى الجنة.
قال: و قال جعفر بن محمد الصادق- (عليه السلام)- في قوله- عز و جل:
اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ، قال: يقول: أرشدنا الصراط المستقيم. أرشدنا للزوم
____________
(1) معاني الاخبار/ 28، ح 2.
(2) نفس المصدر/ 29، ح 4.
(3) المصدر: القاسم.
(4) المصدر: يسار.
(5) ليس في المصدر.
(6) المصدر: و أما الصراط المستقيم.
(7) المصدر: و أما.
(8) يوجد في المصدر.
71
الطريق المؤدي الى محبتك، و المبلغ دينك، و المانع من أن نتبع هوانا (1)، فنعطب، أو نأخذ بآرائنا، فنهلك.
و بإسناده (2) الى محمد بن سنان، عن المفضل بن عمر، قال: حدثني ثابت الثمالي، عن سيد العابدين، علي بن الحسين- (عليهما السلام)- قال: نحن أبواب اللّه. و نحن الصراط المستقيم.
و بإسناده (3) الى سعد بن طريف، عن أبى جعفر- (عليه السلام)- قال: قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله): يا علي! إذا كان يوم القيامة، أقعد أنا و أنت و جبرئيل، على الصراط. فلم يجز أحد الا من كان معه كتاب، فيه براءة بولايتك.
و في أصول الكافي (4): بإسناده الى أبي جعفر- (عليه السلام)- قال: أوحى اللّه تعالى الى نبيه- (صلّى اللّه عليه و آله)- فاستمسك بالذي أوحى اليك. انك على صراط مستقيم (5).
قال: انك على ولاية علي- (عليه السلام)- و علي- (عليه السلام)- هو «الصراط المستقيم».
علي بن محمد (6) عن بعض أصحابنا، عن ابن محبوب، عن محمد بن الفضيل عن أبي الحسن الماضي- (عليه السلام)- قال: قلت:
____________
(1) المصدر: أهواءنا.
(2) نفس المصدر/ 31، ح 5.
(3) نفس المصدر/ 31، ح 6.
(4) الكافي 1/ 416، ح 24.
(5) الزخرف/ 43.
(6) الكافي 1/ 433.
72
أَ فَمَنْ يَمْشِي مُكِبًّا عَلى وَجْهِهِ أَهْدى، أَمَّنْ يَمْشِي سَوِيًّا عَلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (1).
قال: ان اللّه ضرب مثل من حاد عن ولاية علي، كمثل (2) من يمشي على وجهه لا يهتدي لأمره. و جعل من تبعه سويا على صراط مستقيم. و الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ أمير المؤمنين- (عليه السلام)-.
و في شرح الآيات الباهرة (3): قال الامام- (عليه السلام)-: قال جعفر بن محمد الصادق- (عليهما السلام)- فقوله عز و جل: اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ»:
يقول: أرشدنا الصراط المستقيم، للزوم الطريق المؤدي الى محبتك و المبلغ [الى] (4) جنتك، و المانع من أن نتبع أهواءنا، فنعطب، او نأخذ بآرائنا، فنهلك.
و قال أمير المؤمنين- (عليه السلام)-: قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- عن جبرئيل، عن اللّه- عز و جل- «انه قال» (5): يا عبادي! كلكم ضال، الا من هديته. فسلوني الهدى أهدكم.
و منه: يا عبادي! اعملوا أفضل الطاعات و أعظمها لأسامحكم (6)، و ان قصرتم فيما سواها. و اتركوا أعظم المعاصي و أقبحها لئلا (7) أناقشكم في ركوب ما عداها.
ان أعظم الطاعات، توحيدي و تصديق نبيي و التسليم لمن نصبه بعده، و هو علي ابن أبي طالب و الائمة الطاهرون- (عليهم السلام)- من نسله. و ان أعظم المعاصي
____________
(1) الملك/ 22.
(2) المصدر: كمن
(3) تأويل الآيات الباهرة/ 5.
(4) يوجد في المصدر.
(5) المصدر: قل.
(6) المصدر: لأني مسامحكم.
(7) المصدر: لأني لا.
73
عندي، الكفر بي و بنبيي و منابذة وصي محمد من بعده، علي بن أبي طالب و أوليائه بعده. فان أردتم أن تكونوا عندي، في المنظر الأعلى، و الشرف الأشرف، فلا يكونن أحد من عبادي آثر عنده من محمد، و بعده من أخيه علي، و بعدهما من أبنائهما، القائمين بأمور عبادي، بعدهما. فان من كانت تلك عقيدته، جعلته من أشراف ملوك جناتي.
و اعلموا ان أبغض الخلق الي، من تمثل بي و ادعى ربوبيتي. و أبغضهم الي بعده، من تمثل بمحمد و نازعه نبوته، و ادعاها. و أبغضهم الي بعده، من تمثل بوصي محمد- (صلّى اللّه عليه و آله)- و نازعه محله و شرفه، و ادعاهما. و أبغض الخلق الي من بعد هؤلاء، المدعين لما به (1) لسخطي، يتعرضون من كان لهم على ذلك من المعاونين. و أبغض الخلق الي بعد هؤلاء، من كان بفعلهم من الراضين و ان لم يكن لهم من المعاونين.
و كذلك أحب الخلق الي، القوامون بحقي. و أفضلهم لدي و أكرمهم عليّ، محمد، سيد الورى، و أكرمهم و أفضلهم بعده، علي، أخو المصطفى، المرتضى ثم بعدهما، القوامون بالقسط، من (2) أئمة الحق. و أفضل الناس بعدهم، من أعانهم على (حقهم. و أحب الخلق الي) (3) بعدهم، من أحبهم و أبغض أعداءهم و ان لم يمكنه معونتهم.
صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ: بدل من الاول، بدل الكل، لفائدتين:
إحداهما: التأكيد بذكر «الصراط»، مرتين، لفظا. و تكرير العامل، تقديرا.
و يلزمهما تكرير النسبة.
____________
(1) المصدر: فيه.
(2) ليس في المصدر.
(3) ليس في المصدر.
74
و ثانيتهما: الإيضاح بتفسير المبهم. و فيه- أيضا- نوع تأكيد. فان ذكر الشيء مبهما و تفسيره، يفيد تقريره و تأكيده.
و قرئ «من أنعمت عليهم». و «عليهم» في محل النصب، على المفعولية.
و «الانعام»، إيصال النعمة. و هي في الأصل، الحالة التي يستلذها الإنسان.
فأطلقت على ما يستلذه، من النعمة، و هي التنعم. و نعم اللّه و ان كانت لا تحصى كما قال: وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَةَ اللَّهِ لا تُحْصُوها (1)، تنحصر في جنسين: دنيوي و أخروي.
و الأول قسمان: موهبي و كسبي.
و الموهبي قسمان: روحاني، كالروح و ما يتبعه من القوى، كالفهم و الفكر و النطق. و جسماني، كالبدن و القوى الحالة فيه و الهيئات العارضة له من الصحة و كمال الأعضاء.
و الكسبي: تزكية النفس عن الرذائل، و تحليتها بالأخلاق و الملكات الفاضلة، و تزيين البدن بالهيئات المطبوعة، و الحلي المستحسنة، و حصول الجاه و المال.
و الثاني: أن يغفر ما فرط منه، و يرضى عنه، و يبوّؤه في أعلى عليين، مع الملائكة المقربين، أبد الآبدين.
و المراد، هو القسم الأخير و ما يكون وصلة الى نيله من القسم الآخر. و ما عدا ذلك، يشترك فيه المؤمن و الكافر. فالمراد بالمنعم عليهم، هم المؤمنون- مطلقا.
و أطلق الانعام و لم يقيد بنعمة خاصة، ليشمل كل انعام. و وجه صحة الشمول هو ادعاء أن من أنعم اللّه عليه، بنعمة الإسلام، لم يبق نعمة الا اصابته. و قيل: الأنبياء- (عليهم السلام)- و قيل: أصحاب موسى) (2) و عيسى- (عليهما السلام)- قبل التحريف
____________
(1) ابراهيم/ 43.
(2) ما بين القوسين ليس في أ.
75
و النسخ.
و في كتاب معاني الأخبار (1): بإسناده الى جعفر بن محمد- (عليهما السلام)- قال: قول اللّه- عز و جل- في «الحمد»: صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ، يعني: محمدا و ذريته- (صلوات اللّه عليهم).
حدثنا (2) محمد بن القاسم الأسترآبادي [، المفسر] (3): حدثني يوسف بن «المتوكل، عن» (4) محمد بن زياد و علي بن محمد بن سيار، عن أبويهما، عن الحسن بن علي بن محمد بن علي بن موسى بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين ابن علي بن أبي طالب- (عليهم السلام)- في قول اللّه تعالى: صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ، أي: قولوا: اهدنا صراط الذين أنعمت عليهم، بالتوفيق لدينك و طاعتك.
و هم الذين قال اللّه- عز و جل (5): وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ، فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً.
و حكى هذا بعينه عن أمير المؤمنين- (عليه السلام)- قال: ثم قال: ليس هؤلاء المنعم عليهم بالمال و صحة البدن. و ان كان كل هذا، نعمة من اللّه، ظاهرة. ألا ترون أن هؤلاء، قد يكونون كفارا أو فساقا. فما ندبتم الى أن تدعوا، بان ترشدوا الى صراطهم. و انما أمرتم بالدعاء الى أن (6) ترشدوا، الى صراط الذين أنعم عليهم، بالايمان باللّه و تصديق رسوله و بالولاية لمحمد و آله الطيبين و أصحابه
____________
(1) معاني الاخبار/ 31، ح 7.
(2) نفس المصدر/ 32، ح 9.
(3) يوجد في ر.
(4) ليس في المصدر.
(5) النساء/ 69.
(6) المصدر: بأن.
76
الخيرين المنتجبين (1) و بالتقية الحسنة التي يسلم بها، من شر أعداء (2) اللّه، و من الزيادة، في آثام أعداء اللّه و كفرهم، بأن تداريهم (3) و لا تغريهم (4)، بأذاك و أذى المؤمنين، و بالمعرفة، بحقوق الاخوان من المؤمنين.
(حدثنا الحسن بن محمد بن سعيد الهاشمي، قال: حدثنا فرات بن ابراهيم، قال: حدثني عبيد بن كثير، قال: حدثنا (5) محمد بن مروان، قال: حدثنا عبيد بن يحيى بن مهران العطار، قال: حدثنا محمد بن الحسين، عن أبيه، عن جده، قال: قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- في قوله اللّه- عز و جل: صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَا الضَّالِّينَ، قال: شيعة علي- (عليه السلام)- الذين أنعمت عليهم بولاية علي بن أبي طالب- (عليه السلام)- لم يغضب عليهم و لم يضلوا) (6).
و في كتاب كمال الدين و تمام النعمة (7): بإسناده الى خيثمة الجعفي، عن أبي جعفر- (عليه السلام)- حديث طويل، و فيه يقول- (عليه السلام)-: و نحن الطريق الواضح، و الصراط المستقيم إلى اللّه- عز و جل. و نحن من نعمة اللّه على خلقه.
(و في شرح الآيات الباهرة: ذكر أبو علي الطبرسي- (رحمه اللّه)- في
____________
(1) ليس في المصدر.
(2) المصدر: عباد.
(3) أ: تداويهم.
(4) المصدر: و لا تعزيهم.
(5) المصدر: حدثني.
(6) ما بين القوسين مشطوب في المتن و ليس في ر.
(7) كمال الدين و تمام النعمة 1/ 205، ح 20.
77
تفسيره (1): انهم النبي و الأئمة- (صلوات اللّه عليهم)- بدليل قوله: فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ (2). (الاية) و يؤيد ذلك ما جاء في تفسيره (3)- (عليه السلام)
- قال الامام- (صلوات اللّه عليه): صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ، أي: قولوا: اهدنا صراط الذين أنعمت عليهم، بالتوفيق لدينك و طاعتك. و هم الذين قال اللّه: وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً و ليس هؤلاء المنعم عليهم، بالمال و الولد و صحة البدن. و ان كان كل ذلك (4)، نعمة من اللّه، ظاهرة.
ألا ترون أن هؤلاء قد يكونون كفارا او فساقا؟ فما ندبتم الى (5) أن تدعوا بأن ترشدوا الى صراطهم. و انما أمرتم بالدعاء، أن ترشدوا الى صراط الذين أنعم عليهم، بالايمان باللّه و تصديق رسوله و الولاية (6) لمحمد و آله الطيبين و أصحابه الخيرين المنتجبين، و بالتقية الحسنة التي تسلم بها من شر أعداء (7) اللّه و من الزيادة (8) في آثام (9) أعداء اللّه، و كفرهم (10) بأن تداريهم، و لا تغريهم (11) بأذاك و لا أذى المؤمنين،
____________
(1) مجمع البيان 1/ 30.
(2) النساء/ 69.
(3) تفسير العسكري/ 22- 23.
(4) المصدر: هذا.
(5) ليس في المصدر.
(6) المصدر: بالولاية.
(7) المصدر: عباد.
(8) المصدر: شر الزنادقة.
(9) المصدر: ايام.
(10) المصدر: بكفرهم.
(11) المصدر: فلا تعزيهم.
78
و بالمعرفة بحقوق الاخوان من المؤمنين. فانه ما من عبد و لا أمة و الى محمدا و آل محمد و أصحاب محمد، و عادى أعداءهم (1)، الا «كانا قد اتخذا» (2) من عذاب اللّه حصنا منيعا و جنة حصينة) (3).
غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ: بدل من الذين أنعمت عليهم (4)، أو صفة له. مبنية، بناء على اجراء الموصول، مجرى النكرة، كقوله: و لقد أمر على اللئيم يسبّني.
أو على جعل «غير المغضوب عليهم» معرفة، بناء على اشتهار المنعم عليهم، بمغايرة الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ، كما في قولك: عليك بالحركة (5)، غير السكون.
أو يقيده (6) على معنى، أن المنعم عليهم، هم الذين جمعوا بين النعمة المطلقة، و هي نعمة الايمان، و بين السلامة من الغضب و الضلال.
و قرئ بالنصب، على الحال. و ذوي الحال، الضمير في عليهم. و العامل، أنعمت. أو بإضمار أعني. أو بالاستثناء، ان فسر النعم، بما يعم القبيلين.
و «الغضب»: ثوران النفس، ارادة الانتقام. فإذا أسند الى اللّه، أريد الانتهاء و الغاية.
و «عليهم»، في محل الرفع، على الفاعلية. و انما جاء بالانعام، مبنيا للفاعل،
____________
(1) المصدر: من عاداهم.
(2) المصدر: كان قد اتخذ.
(3) ما بين القوسين ليس في أ.
(4) ليس في أو ر.
(5) ليس في أ.
(6) أ: يفتده.
79
ليدل على ثبوت انعام اللّه، عليهم. و بالغضب، مبنيا للمفعول، لأن (1) طلبت منه الهداية.
و نسب اليه «الانعام»، لا يناسبه نسبة الغضب اليه. لأن المقام، مقام تلطف و ترضي (2)، لطلب الإحسان. فلا يحسن مواجهته، بصفة الانتقام.
و في كتاب الأهليلجة (3): قال الصادق- (عليه السلام)-: و أما الغضب، فهو منّا، إذا غضبنا، تغيرت طبائعنا، و ترتعد- أحيانا- مفاصلنا، و حالت (4) ألواننا. ثم تجيء (5) من بعد ذلك بالعقوبات. فسمي «غضبا».
فهذا كلام الناس المعروف.
و الغضب شيئان: أحدهما في القلب، و أما المعنى الذي هو في القلب، فهو منفي عن اللّه- جل جلاله، و كذلك رضاه و سخطه و رحمته، على هذه الصفة.
(و في كتاب الاحتجاج (6)، للطبرسي- (رحمه اللّه)-: و روينا بالأسانيد المقدم ذكرها، عن أبي الحسن العسكري- (عليه السلام)- أن أبا الحسن الرضا قال: ان من تجاوز بأمير المؤمنين، العبودية، فهو من المغضوب عليهم و من الضالين (7).
وَ لَا الضَّالِّينَ: و قرئ «و غير الضالين». و «لا» هذه، هي المسماة بالمزيدة، عند البصريين. و هي انما (8)، تقع بعد الواو، في سياق النفي، للتأكيد
____________
(1) أ: الا من.
(2) أ: ترقى.
(3) بحار الأنوار 3/ 196.
(4) أ: مالت.
(5) أ: يجيء.
(6) الاحتجاج 2/ 233.
(7) يوجد في أ.
(8) ر: و انما هي.
80
و التصريح، بتعلق النفي، بكل من المعطوفين، لئلا يتوهم أن المنفي، هو المجموع، من حيث هو، فيجوز- حينئذ- ثبوت أحدهما. و النفي الذي، وقعت «لا» بعد الواو، في سياقه، هو ما يتضمنه «غير». تقول: أنا زيدا غير ضارب. مع امتناع قولك: أنا زيدا مثل ضارب. لأنه بمنزلة قولك: أنا زيدا لا ضارب.
و قال الكوفيون: هي بمعنى «غير». و هذا قريب من كونها زائدة. فانه لو صرح «بغير» كان للتأكيد، أيضا.
(و قرئ «و لا الضالون» بالرفع «و لا الضالين»، بالهمزة، على لغة من جد في الهرب، عن التقاء الساكنين) (1).
و «الضلال»: العدول عن الطريق السويّ- عمدا أو خطأ. و له عرض عريض و التفاوت ما بين أدناه و أقصاه، كثير.
قيل (2): الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ. اليهود، لقوله تعالى: لَعَنَهُ اللَّهُ وَ غَضِبَ عَلَيْهِ (3).
و «الضالين»، النصارى، لقوله تعالى: قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ وَ أَضَلُّوا كَثِيراً (4).
[و قد روى مرفوعا] (5).
و قيل (6): يتجه أن يقال: المغضوب عليهم، العصاة، «و الضالون»، الجاهلون باللّه. لأن المنعم عليه، من وفق للجمع بين معرفة الحق، لذاته و الخير للعمل به.
____________
(1) ما بين القوسين ليس في أ.
(2) ر. البيضاوي، أنوار التنزيل 1/ 11.
(3) المائدة/ 60.
(4) المائدة/ 77.
(5) يوجد في المصدر.
(6) ليس في المصدر.
81
فكان (1) المقابل له، من اختل احدى قوّتيه العاقلة و العاملة. و المخل بالعمل، فاسق، فمغضوب (2) عليه، لقوله تعالى، في القاتل عمدا: وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ (3).
و المخل بالعلم، جاهل ضال، لقوله تعالى: فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلالُ (4).
و أقول: يحتمل أن يكون المراد، بالمغضوب عليهم، الكفار، الذين غضب عليهم. فلم يهتدوا الى طريق من طرق الحق، أصلا. و «بالضالين»، الذين منّ اللّه عليهم، بالإسلام، و أدخلهم في زمرة أهل الايمان. فضلوا الطريق.
و لم يتفطنوا لما هو المرام.
و في تفسير علي بن ابراهيم (5): حدثني أبي، عن حماد، عن حريز، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)-، اهدنا الصراط المستقيم، صراط الذين أنعمت عليهم، غير المغضوب عليهم و غير الضالين، قال: المغضوب عليهم، النصاب.
«و الضالين»، اليهود و النصارى.
و عنه (6): عن ابن أبي عمير، عن ابن أذينة، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- في قوله: غير المغضوب عليهم و غير الضالين، قال: المغضوب عليهم النصاب. «و الضالين»، الشكاك الذين لا يعرفون الامام.
و في كتاب معاني الأخبار (7): حدثنا الحسن بن محمد بن سعيد الهاشمي، قال:
____________
(1) المصدر: و كان.
(2) المصدر: مغضوب.
(3) النساء/ 92.
(4) يونس/ 32.
(5) تفسير القمي 1/ 29.
(6) نفس المصدر.
(7) معاني الاخبار/ 32، ح 8.
82
حدثنا فرات بن ابراهيم، قال: حدثنا عبيد بن كثير، قال: حدثنا محمد بن مروان، قال: حدثني عبيد بن يحيى بن مهران العطار، قال: حدثنا محمد بن الحسين، عن أبيه، عن جده، قال: قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- في قول اللّه- عز و جل: صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ، غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَا الضَّالِّينَ، قال:
شيعة علي- (عليه السلام)- الذين أنعمت عليهم بولاية علي بن أبي طالب- (عليه السلام) لم يغضب عليهم و لم يضلوا.
و في من لا يحضره الفقيه (1): و فيما ذكره الفضل من العلل، عن الرضا- (عليه السلام)- أنه قال: صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ، توكيد في السؤال و الرغبة، و ذكر لما قد تقدم من نعمه، على أوليائه، و رغبة في مثل تلك النعم.
غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ، استعاذة من أن يكون من المعاندين الكافرين المستخفين به و بأمره و نهيه.
«و لا الضالين»، اعتصام من أن يكون من الذين ضلوا عن سبيله، من غير معرفة.
و هم يحسبون أنهم يحسنون صنعا.
و في مجمع البيان (2): و قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله): ان اللّه تعالى، منّ عليّ، بفاتحة الكتاب- الى قوله- غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ، اليهود. وَ لَا الضَّالِّينَ، النصارى.
و في كتاب الاحتجاج (3)، للطبرسي- (رحمه اللّه): و روينا بالأسانيد المقدم ذكرها، عن أبي الحسن العسكري- (عليه السلام): ان أبا الحسن الرضا- (عليه السلام)- قال: ان من تجاوز بأمير المؤمنين، العبودية، فهو من «المغضوب عليهم» و من
____________
(1) من لا يحضره الفقيه 1/ 204، عيون الاخبار 2/ 107، ح 1.
(2) مجمع البيان 1/ 31.
(3) الاحتجاج 2/ 233.
83
«الضالين».
و في الاستبصار (1): روى الحسين بن سعيد، عن حماد بن عيسى، عن معاوية ابن وهب، قال: قلت لأبي عبد اللّه- (عليه السلام)- أقول: آمين- إذا قال الامام:
غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَا الضَّالِّينَ.
قال: هم اليهود و النصارى.
و في تهذيب الأحكام (2): محمد بن أحمد بن يحيى، عن الحسين (3) بن موسى الخشاب، عن غياث بن كلوب، عن إسحاق بن عمار، عن جعفر، عن أبيه- (عليه السلام)-: ان رجلين من أصحاب رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- اختلفا في صلاة رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله). فكتبا الى أبي بن كعب: كم كانت لرسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- من سكتة؟
فقال (4): كانت له سكتتان: إذا فرغ من أم القرآن، و إذا فرغ من السورة.
و في شرح الآيات الباهرة: قال الامام (5)- (عليه السلام)-: قال أمير المؤمنين- (صلوات اللّه عليه)-: أمر اللّه- عز و جل- عباده أن يسألوه (6)، طريق المنعم عليهم، و هم النبيون و الصديقون و الشهداء و الصالحون. و أن يستعيذوا به، من طريق المغضوب عليهم، و هم اليهود [الذين] (7) قال اللّه تعالى فيهم (8):
____________
(1) الاستبصار 1/ 319، ح 1188.
(2) تهذيب الأحكام 2/ 297، ح 1196.
(3) المصدر: الحسن.
(4) المصدر: قال.
(5) تفسير العسكري/ 24.
(6) النسخ: يسألوا.
(7) يوجد في المصدر.
(8) المائدة/ 60.
84
قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِشَرٍّ مِنْ ذلِكَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللَّهِ، مَنْ لَعَنَهُ اللَّهُ. وَ غَضِبَ عَلَيْهِ. وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَ الْخَنازِيرَ (1) و أن يستعيذوا به، من طريق «الضالين»، و هم الذين قال اللّه تعالى فيهم: قُلْ: يا أَهْلَ الْكِتابِ: لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ غَيْرَ الْحَقِّ. وَ لا تَتَّبِعُوا أَهْواءَ قَوْمٍ قَدْ ضَلُّوا مِنْ قَبْلُ. وَ أَضَلُّوا كَثِيراً. وَ ضَلُّوا عَنْ سَواءِ السَّبِيلِ، و هم النصارى.
و في عيون الأخبار (2): حدثنا محمد بن القاسم، المفسر الاسترآبادي- رضي اللّه عنه- قال: حدثنا يوسف بن محمد بن زياد و علي بن محمد بن سيار، عن أبويهما، عن الحسن بن علي (بن محمد بن علي بن موسى بن جعفر بن محمد ابن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب) (3)، عن أبيه، علي بن محمد، عن أبيه، محمد بن علي، عن أبيه، علي بن موسى الرضا، عن أبيه، موسى بن جعفر، عن آبائه، عن أمير المؤمنين- (عليهم السلام)- قال: قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله): قال اللّه عز و جل: قسمت فاتحة الكتاب بيني و بين عبدي. فنصفها لي و نصفها لعبدي. و لعبدي ما سأل.
إذا قال العبد: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، قال اللّه- جل جلاله: بدأ عبدي باسمي و حق عليّ أن أتمم له أموره، و أبارك له في أحواله.
فإذا قال: الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ، قال اللّه- جل جلاله: حمدني عبدي و علم أن النعم التي له من عندي. و أن البلايا التي دفعت عنه، فبنطوّلي (4). أشهدكم، اني أضيف له الى نعم الدنيا، نعم الاخرة. و أدفع عنه بلايا الاخرة، كما دفعت عنه بلايا الدنيا.
____________
(1) ليس في المصدر.
(2) عيون الاخبار.
(3) ما بين القوسين ليس في المصدر.
(4) المصدر: فبطولي.
85
و إذا (1) قال: الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ، قال اللّه- جل جلاله: شهد لي عبدي أني الرحمن الرحيم. أشهدكم لا و فرّن من رحمتي، حظه. و لأجزلن من عطائي، نصيبه.
فإذا قال: مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ، قال اللّه تعالى: أشهدكم، كما اعترف أني أنا الملك يوم الدين، لأسهلن يوم الحساب، حسابه، و لأتجاوزن عن سيئاته.
فإذا قال العبد (2): إِيَّاكَ نَعْبُدُ، قال اللّه- عز و جل-: صدق عبدي اياي يعبد.
أشهدكم لأثيبنه على عبادته، ثوابا يغبطه كل من خالفه في عبادته لي.
فإذا قال: وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ، قال اللّه تعالى: بي استعان عبدي. و «الي التجأ» (3).
أشهدكم لأعينّنه على أمره، و لأغيثنه في شدائده، و لآخذن بيده يوم نوائبه.
فإذا قال: اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ- الى آخر السورة- قال اللّه- جل جلاله: هذا لعبدي. و لعبدي ما سأل. فقد استجبت لعبدي. و أعطيته ما أمل و أمنته ما منه و جل) (4).
(و قرئ «و لا الضالون»، بالرفع. «و لا الضالين»، بالهمزة، على لغة من جد في الهرب عن التقاء الساكنين.
و في الحديث (5): إذا قال العبد: اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ- الى آخرها- قال اللّه: هذا لعبدي. و لعبدي ما سأل. قد استجبت لعبدي. و أعطيه ما أمل و أمنته ما منه و جل.
____________
(1) المصدر: فإذا.
(2) ليس في المصدر.
(3) المصدر: التجأ الى.
(4) ما بين القوسين ليس في أ.
(5) عيون الاخبار 1/ 301.
86
و روى علي بن ابراهيم (1)، بإسناده، عن علي بن عقبة، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: ان إبليس رنّ رنّتين (2)، لما بعث اللّه نبيه- (صلّى اللّه عليه و آله)- على حين فترة من الرّسل، و حين نزلت أم الكتاب.
و روي عن أبي محمد العسكري، عن آبائه، عن علي- (عليهم السلام)- قال: قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: ان بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ آيةِ من فاتحة الكتّاب. و هي سبع آيات تمامها بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. سمعت رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- يقول: ان اللّه- عز و جل- قال لي (3): يا محمد! وَ لَقَدْ آتَيْناكَ سَبْعاً مِنَ الْمَثانِي وَ الْقُرْآنَ الْعَظِيمَ. فأفرد الامتنان عليّ بفاتحة الكتاب.
و جعلها بإزاء القرآن العظيم. و ان فاتحة الكتاب، أشرف ما في كنوز العرش.
و أن اللّه- عز و جل- خصّ محمدا و شرّفه بها. و لم يشرك معه فيه (4) أحدا من أنبيائه ما خلا سليمان. فانه أعطاه منها بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ. ألا فمن قرأها معتقدا لموالاة محمد و آله الطاهرين، منقادا «لأمرهم، مؤمنا بظاهرهم و باطنهم» (5)، أعطاه اللّه- عز و جل- بكل حرف منها، حسنة، كل حسنة (6) منها، أفضل من الدنيا و ما فيها، من أصناف أموالها و خيراتها. و من استمع قارئا يقرأها، كان له ما للقارئ.
فليكثر أحدكم من هذا الخير المعرض لكم. فانه غنيمة لا يذهبن أو انه. «فيبقي
____________
(1) تفسير القمي 1/ 29.
(2) المصدر: أنينا.
(3) الحجر/ 87.
(4) المصدر: فيها.
(5) المصدر: لامرهما، مؤمنا بظاهرهما و باطنهما.
(6) المصدر: كل واحدة.
87
في قلوبكم الحسرة (1) (2).
و اعلم! أن «آمين» ليس من القرآن. و لا يجوز قراءته بعد فاتحة الكتاب، عند الشيعة، لا للإمام و لا للمأموم و لا للمنفرد. و عليه الآثار الواردة عن الائمة- (رضوان اللّه عليهم)-.
روي في الصحيح (3)، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- أنه قال: إذا كنت خلف امام، فقرأ «الحمد» و فرغ من قراءتها، فقل أنت (4): الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمِينَ و لا تقل: آمين.
و روي (5)- أيضا- أن (محمد بن علي الحلبي) (6) قال: سألت أبا عبد اللّه- ((عليه السلام))- أقول إذا فرغت من فاتحة الكتاب: آمين؟ قال: لا.
(و في عيون الأخبار (7): باب ذكر أخلاق الرضا و وصف عبادته: و كان إذا فرغ من الفاتحة، قال: الحمد للّه رب العالمين) (8).
لكن المتسننة، ذهبوا الى أن قراءته بعد فاتحة الكتاب للمأموم، مستحبة، لكنه ليس عندهم من القرآن، الا عند مجاهد. و ذكروا في ذلك أحاديث، تدل على تأكد استحبابها. لا نعرفها.
____________
(1) المصدر: فيبقى قلوبكم في الحسرة.
(2) ما بين القوسين يوجد في أو مشطوب في المتن.
(3) الكافي 3/ 313، ح 5، تهذيب الأحكام 2/ 74، ح 275.
(4) ليس في أ.
(5) تهذيب الأحكام 2/ 74، ح 276.
(6) أ: محمد بن الحلبي، المصدر: محمد الحلبي.
(7) عيون الاخبار 2/ 183.
(8) ما بين القوسين ليس في أ.
88
قالوا: (1)
قال- (عليه السلام)- علمني جبرئيل، «آمين»، عند فراغي من قراءة الفاتحة.
و قال: انه كالختم، على الكتاب.
و في معناه، قول علي- (عليه السلام)-: آمين، خاتم رب العالمين. ختم به دعاء عبده.
يعني، كما أن الختم، يحفظ الكتاب، عن فساد ظهور مضمونه على غير المكتوب اليه، كذلك يحفظ قول «آمين»، دعاء العبد، عن فساد ظهور الخيبة و عدم الاجابة فيه.
و عن النبي (2)- أيضا- قال: إذا قال الامام: غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لَا الضَّالِّينَ قال الملائكة: آمين. فقولوا: آمين. فمن وافق تأمينه، تأمين الملائكة، غفر له ما تقدم من ذنبه.
و أحاديثنا الصحيحة، تدل على وضع تلك الأخبار. كما مر.
و بالجملة، هو اسم فعل، معناه: استجب. مبني على الفتح. و فيه لغتان:
المد و القصر.
و قيل: تشديد الميم، خطأ. لكنه يجوز التشديد، من أم، إذا قصد، أي:
حال كوننا قاصدين نحوك.
____________
(1) ر. أنوار التنزيل 1/ 11.
(2) نفس المصدر.
89
سورة البقرة
أي، سورة يذكر فيها، قصة البقرة. و انما سميت بها، لغرابة قصتها و امتياز هذه السورة بها، عن سائر السور.
و هي مدنية: بل أول سورة نزلت بالمدينة. الا آية نزلت يوم النحر، بمنى، في حجة الوداع، وَ اتَّقُوا يَوْماً تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللَّهِ (1) (الاية).
و آيها، مائتان و سبع و ثمانون.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ* (2)
في كتاب ثواب الاعمال (3)، بإسناده الى أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال:
من قرأ سورة البقرة و آل عمران جاء (4) يوم القيامة، تظلانه على رأسه مثل الغيابتين.
و فيه (5): عن علي بن الحسين- (عليهما السلام)- قال: قال رسول اللّه- صلى
____________
(1) البقرة/ 281.
(2) ليس في أ.
(3) ثواب الاعمال/ 133.
(4) المصدر: جاءتا.
(5) نفس المصدر.
90
اللّه عليه و آله- من قرأ أربع آيات من أول البقرة و آية الكرسي و آيتين بعدها و ثلاث آيات من آخرها، لم ير في نفسه و ماله شيئا يكرهه، و لا يقربه الشيطان، و لا ينسى القرآن.
و في مجمع البيان (1): و سئل رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: أي سور القرآن أفضل؟
قال: البقرة.
قال: أي آية (2) آي (3) القرآن (4) أفضل؟
قال: آية الكرسي.
و في تفسير العياشي (5): عن سعد الإسكاف، قال: سمعت أبا جعفر- (عليه السلام)- يقول: قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: أعطيت الطوال، مكان التوراة.
و أعطيت الماءين، مكان الإنجيل. و أعطيت المثاني، مكان الزبور. و فضلت بالمفصّل سبع و ستين سورة.
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ الم (6): و سائر الألفاظ التي يتهجّى بها، اسماء مسمياته الحروف المبسوطة التي ركبت منها. و قد روعيت في هذه (7) التسمية، لطيفة، و هي أن المسميات، لما كانت كأساميها، و هي حروف وحدان
____________
(1) مجمع البيان 1/ 32.
(2) ليس في ر و في المصدر.
(3) ليس في أو ر.
(4) المصدر: آي البقرة.
(5) تفسير العياشي 1/ 25.
(6) مشطوبة في المتن و غير موجودة في ر.
(7) ليس في أ.
91
و الأسامي، عدد حروفها مرتق الى الثلاثة، اتجه لهم طريق الى أن يدلوا في التسمية على المسمى، فلم يغفلوها. و جعلوا المسمى، صدر كل اسم كما ترى (1) الا في «الألف» فإنهم استعاروا الهمزة، مكان مسماها. لأنه لا يكون الا ساكنا. و انما كانت أسماء لدخولها في حد الاسم و اعتوار ما يختص به من (2) التعريف و التنكير و الجمع و التصغير و نحو ذلك عليها.
و به صرح الخليل و أبو علي.
و ما روى ابن مسعود أنه- (عليه السلام)- قال: من قرأ حرفا من كتاب اللّه، فله حسنة. و الحسنة بعشر أمثالها. لا أقول: «الم» حرف. بل ألف حرف، و لام حرف، و ميم حرف (3).
فالمراد، فيه من الحرف الكلمة. فيحتمل أنه سبحانه أراد بها، الحروف الملفوظة (4)، على قصد تعديدها، أو تسمية بعض السور، أو القرآن، أو ذاته سبحانه، بقسم، أو غير قسم. فالنكتة في ذلك التعديد أو التسمية، على هذا الوجه أمران:
الاول: انه لما كانت مسميات هذه الأسماء، بسائط الكلام، التي يتركب منها، افتتحت السور، بطائفة منها، على وجه التعديد أو التسمية بها، تنبيها (5) لمن تحدى بالقرآن، على أن المتلوّ عليهم، كلام منظوم مما ينظمون منه، كلامهم.
فلو كان من عند غير اللّه، لما عجزوا عن الإتيان بما يدانيه.
و الثاني: أن يكون أول ما يقرع (6) الأسماع، مستقلا بنوع من الاعجاز.
____________
(1) ليس في أ.
(2) ليس في أ.
(3) ر. أنوار التنزيل 1/ 12.
(4) أ الأصل: الملفوظ.
(5) أ: تبنيها.
(6) أ: تقرع.
92
فان النطق بأسماء الحروف، مخصوص بمن خط و درس. فأما الأمي الذي لم يخالط أهل الكتاب، فمستبعد مستغرب خارق للعادة، كالتلاوة و الكتابة. و قد راعى في ذلك، ما يعجز عنه الأديب الأريب الفائق في فنه، من إيراد نصف أسماء الحروف بحيث ينطوي على انصاف (1) مسمياتها، تحقيقا و تقريبا، في تسعة و عشرين سورة، على عدد الحروف، مع نكات أخر.
قيل (2): و يمكن أن يكون تلك الحروف الملفوظة، باعتبار مخارجها، اشارة الى معان دقيقة لطيفة، كما يشيرون «بالألف»، باعتبار مخرجها الذي هو أقصى الحلق، الى مرتبة الغيب، و «بالميم»، باعتبار مخرجها الذي هو الشفة، الى مرتبة الشهادة، و بمخرج «اللام» الواقع بينهما، الى ما يتوسط من المراتب.
فالمشار اليه بقوله (3) «الم»، مرتبة الغيب و الشهادة و ما بينهما. و ذلك المشار اليه، هو الكتاب الوجودي، الذي لا يخرج منه شيء.
و يمكن حملها على معانيها الحسابية، اشارة الى مدد أقوام و آجال، او غير ذلك، بحساب ذلك و يدل عليه.
(و روي (4): انه- (عليه السلام)- لما أتاه اليهود، تلا عليهم «الم- البقرة».
فحسبوا. و قالوا: كيف ندخل في دين، مدته احدى و سبعون سنة؟
فتبسم رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله).
فقالوا: و هل غيره؟
فقال: المص و الر و المر.
____________
(1) أ: اتصاف.
(2) ر. أنوار التنزيل 1/ 63.
(3) ليس في أ.
(4) معاني الاخبار/ 22.
93
فقالوا: خلطت علينا. فلا ندري بأيها نأخذ.
فان تلاوته، إياها، بهذا الترتيب. و تقريرهم على استنباطهم، دليل على ذلك.) (1) و قيل (2): يمكن حمله على الاشارة بصورها الكتابية الرقمية، الى معان أخر كما يشيرون «بالألف»، الى الوجود النازل من علو غيب الإطلاق، الى مراتب التقييد، من غير انعطاف.
و «باللام» (اليه مع انعطاف من غير أن يتم دائرته «بالميم» الى تمام دائرته، فيعم مراتب الوجود.
و قيل: يمكن أن يجعل تلك الحروف، اشارة الى كلمات، هي منها اقتصر عليها) (3).
«فالألف»، آلاء اللّه. «و اللام»، لطفه. «و الميم»، ملكه.
و روي: أن «ألم»، معناه: أنا اللّه أعلم. و أن «الألف» من اللّه. «و اللام» من جبرئيل. و الميم من محمد، أي (4): القرآن منزل من اللّه، على لسان جبرئيل الى محمد- (صلّى اللّه عليه و آله).
(عن أبي محمد الحسن العسكري- (عليه السلام)- قال (5) (6) قال الصادق- (عليه السلام) [ثم] «الألف» حرف من حروف قولك «اللّه». دل «بالألف»
____________
(1) ما بين القوسين مشطوب في الأصل و غير موجود في ر.
(2) ر. أنوار التنزيل 1/ 13.
(3) ما بين القوسين ليس في أ.
(4) ليس في أ.
(5) تفسير العسكري/ 29- 30.
(6) ما بين القوسين ليس في أ.
94
على قولك «اللّه». و دل «باللام» على قولك «الملك العظيم القاهر للخلق أجمعين». و دل «بالميم» على أنه «المجيد المحمود في كل أفعاله».
(و في شرح الآيات الباهرة (1): (2):
روى (3) علي بن ابراهيم- (رحمه اللّه)- عن أبيه، عن محمد بن أبي عمير، عن جميل بن صالح، عن المفضل، عن جابر، عن أبي جعفر- (عليه السلام)- [أنه] (4): «الم» و كل حرف في القرآن، منقطعة من حروف، اسم اللّه الأعظم، الذي يؤلفه الرسول و الامام- (عليهما السلام)- فيدعو [به] (5)، فيجاب.
(و في كتاب معاني الأخبار (6): بإسناده الى أحمد بن زياد بن جعفر [الهمداني] (7) عن (8) علي [بن ابراهيم] (9)، عن أبيه عن يحيى بن [أبي] (10) عمران، عن يونس [ابن عبد الرحمن] (11)، عن أبي بصير، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: «الم»، هو حرف من حروف اسم اللّه الأعظم، المقطع في القرآن، الذي يؤلفه النبي (ص) و الامام. فإذا دعا به أجيب.
و بإسناده (12) الى سفيان بن سعيد الثوري، عن الصادق- (عليه السلام)- حديث
____________
(1) تأويل الآيات الباهرة/ 6.
(2) ما بين القوسين ليس في أ.
(3) المصدر: قال.
(4) يوجد في المصدر.
(5) يوجد في المصدر.
(6) معاني الاخبار/ 21، ح 2.
(7) يوجد في المصدر.
(8) المصدر: قال حدثنا.
9، 10 و 11- يوجد في المصدر.
(12) نفس المصدر/ 19، ضمن ح 1.
95
طويل، يقول فيه- (عليه السلام)-: أما «الم» في أول البقرة، فمعناه: أنا اللّه الملك.
و بإسناده (1) الى محمد بن قيس قال: سمعت أبا جعفر- (عليه السلام)- يقول: ان حييا و أبا ياسر، ابني أخطب، و نفرا من يهود أهل نجران، أتوا رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- فقالوا له: أليس فيما تذكر فيما أنزل اللّه عليك الم؟
قال: بلى.
قالوا: أتاك بها جبرئيل من عند اللّه؟
قال: نعم.
قالوا: لقد بعثت (2) أنبياء قبلك و ما نعلم نبيا منهم أخبر ما (3) مدة ملكه، و ما أجل أمته، غيرك.
قال: فأقبل حيي بن أخطب على أصحابه، فقال لهم: «الالف» واحد.
و «اللام»، ثلاثون. و «الميم»، أربعون. فهذه احدى و سبعون سنة. فعجب أن (4) يدخل في دين، مدة ملكه و أجل أمته، احدى و سبعون سنة.
قال: ثم أقبل على رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- فقال له: يا محمد! هل مع هذا غيره؟
قال: نعم.
قال: فهاته (5)! قال: المص.
____________
(1) نفس المصدر/ 21 ح 3.
(2) النسخ: بعث.
(3) المصدر: أخبرنا.
(4) المصدر: ممن.
(5) المصدر: هاته.
96
قال: هذه أثقل و أطول، «الألف»، واحد. «و اللام»، ثلاثون. و «الميم» أربعون. «الصاد»، تسعون. فهذه مائة و احدى و ستون سنة.
ثم قال لرسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله): فهل مع هذا غيره؟
قال: نعم.
قال: هاته! قال: الر.
قال: هذه أثقل و أطول، «الألف» واحد. و «اللام» ثلاثون و «الراء» مائتان.
ثم قال لرسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله): فهل مع هذا غيره؟
قال: نعم.
قال: هاته! قال: المر.
قال: هذه أثقل و أطول، «الالف» واحد. و «اللام» ثلاثون. و «الميم» أربعون. و «الراء» مائتان.
ثم قال له: فهل (1) مع هذا غيره؟
قال: نعم.
قالوا: قد التبس علينا أمرك. فما ندري ما أعطيت.
ثم قاموا عنه.
ثم قال أبو ياسر لحيي (2)، أخيه: ما يدريك، لعل محمدا قد جمع له هذا كله و أكثر منه.
قال: فذكر أبو جعفر- (عليه السلام)-: ان هذه الآيات، أنزلت فيهم،
____________
(1) المصدر: هل.
(2) المصدر: للحيى.
97
مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الْكِتابِ وَ أُخَرُ مُتَشابِهاتٌ (1). قال: و هي تجري (2) في وجه آخر على غير تأويل حيي و أبي ياسر و أصحابهما.
و فيه (3): في حديث طويل، عن أبي محمد العسكري- (عليه السلام): و جعل هذا القول، حجة على اليهود. و ذلك أن اللّه تعالى، لما بعث موسى بن عمران ثم من بعده من الأنبياء، الى بني إسرائيل، لم يكن فيهم قوم (4) الا أخذوا عليهم العهود و المواثيق، ليؤمن بمحمد العربي الأمي المبعوث بمكة، الذي يهاجر الى المدينة، يأتي بكتاب، بالحروف (5) المقطعة، افتتاح بعض سوره. يحفظه أمته، فيقرءونه قياما و قعودا و مشاة و على كل الأحوال. يسهل اللّه- عز و جل- حفظه عليهم [و] (6) يقرنون بمحمد- (صلّى اللّه عليه و آله)- أخاه و وصيه علي بن أبي طالب- (عليه السلام)- الآخذ عنه علومه، التي علمها. و المتقلد عنه الأمانة التي قلدها (7) و يذلل (8) كل من عاند محمدا بسيفه الباتر، و يفحم كل من حاوله (9) و خاصمه بدليله القاهر (10). يقاتل عباد اللّه على تنزيل كتاب اللّه، حتى يقودهم الى قبوله طائعين
____________
(1) آل عمران/ 7.
(2) النسخ: بحرى.
(3) نفس المصدر/ 22- 25، ح 4.
(4) المصدر: أحد.
(5) المصدر: من الحروف.
(6) يوجد في المصدر.
(7) المصدر: قدرها.
(8) المصدر: مذلل.
(9) المصدر: جادله.
(10) المصدر: الظاهر.
98
و كارهين. ثم إذا صار محمد الى رضوان اللّه- عز و جل- ارتد (1) كثير ممن كان أعطاه ظاهر الايمان، و حرفوا تأويلاته، و غيروا معانيه، و وضعوها على خلاف وجوهها.
قاتلهم بعد ذلك على تأويله، حتى يكون إبليس الغاوي لهم، هو الخاسئ (2) الذليل المطرود المغلول.
قال: فلما بعث اللّه محمدا، و أظهره بمكة، ثم سيره منها الى المدينة، و أظهره بها، ثم أنزل عليه (3) الكتاب، و جعل افتتاح سورته (4) الكبرى، «بالم»، يعنى:
الم ذلِكَ الْكِتابُ. و هو ذلك الكتاب الذي أخبرت الأنبياء (5) السالفين، اني سأنزله عليك، يا محمد لا رَيْبَ فِيهِ. فقد ظهر كما أخبرهم به أنبياؤهم، أن محمدا، ينزل عليه كتاب مبارك لا يمحوه الباطل. يقرؤه هو و أمته على سائر أحوالهم. ثم اليهود، يحرفونه عن جهته و يتناولونه (6) على غير وجهه. و يتعاطون التوصل الى علم ما قد طواه اللّه عنهم، من حال آجال هذه الأمة، و كم مدة ملكهم.
فجاء الى رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- جماعة منهم (7). فولى رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- عليا- (عليه السلام)- مخاطبتهم (8).
فقال قائلهم: ان كان ما يقول محمد حقا، لقد علمناكم قدر ملك أمته، هو
____________
(1) المصدر: و ارتد.
(2) المصدر: الخاسر.
(3) المصدر: اليه.
(4) النسخ: سوره.
(5) المصدر: أنبيائى.
(6) المصدر: يتأولونه.
(7) المصدر: منهم جماعة.
(8) المصدر: فخاطبهم.
99
احدى (1) و سبعون سنة، «الألف»، واحد. و «اللام»، ثلاثون. و «الميم»، أربعون.
فقال علي- (عليه السلام)-: فما تصنعون «بالمص»؟ و قد أنزلت (2) عليه.
فقالوا (3): هذه احدى و ستون و مائة سنة قال: فما ذا تصنعون «بالر»؟ و قد أنزلت عليه.
فقالوا: هذه اكثر. هذه مائتان و احدى و ثلاثون سنة.
فقال علي- (عليه السلام)-: فما تصنعون بما أنزل عليه «المر»؟
قالوا: هذه مائتان و احدى و سبعون سنة.
فقال علي- (عليه السلام)-: فواحدة من هذه له أو جميعها له؟
فاختلط كلامهم. فبعضهم قال له واحدة منها. و بعضهم قال بل يجمع له كلها و ذلك سبعمائة و أربع [و ثلاثون سنة] (4) ثم يرجع الملك إلينا، يعني الى اليهود.
فقال علي- (عليه السلام)-: أ كتاب من كتب اللّه- عز و جل- نطق بهذا؟ أم آراؤكم دلتكم عليه؟
فقال (5) بعضهم: كتاب اللّه نطق به. و قال آخرون منهم: بل آراؤنا دلت عليه.
فقال علي- (عليه السلام)-: فأتوا بالكتاب من عند اللّه، ينطق بما تقولون.
فعجزوا عن إيراد ذلك.
و قال (6) للآخرين: فدلونا على صواب هذا الرأي.
____________
(1) النسخ: أحد.
(2) المصدر: أنزل.
(3) المصدر: قالوا.
(4) يوجد في المصدر و هو الصواب، و في النسخ: سبعمائة و أربع سنين.
(5) المصدر: قال.
(6) المصدر: فقال.
100
فقالوا: صواب رأينا، دليله. ان هذا حساب الجمل.
فقال علي- (عليه السلام)-: كيف دل على ما تقولون؟ و ليس في هذه الحروف الا ما اقترحتم بلا بيان. أ رأيتم ان قيل لكم: ان هذه الحروف ليست دالة على هذه المدة، لملك أمة محمد- (صلّى اللّه عليه و آله)- و لكنها دالة على أن كل واحد منكم، قد لعن بعدد هذا الحساب. أو أن عدد ذلك، لكل واحد منكم و منا، بعدد هذا الحساب، دراهم (1) أو دنانير. او أن لعلي [على] (2) كل واحد منكم، دين (3)، عدد ماله مثل عدد هذا الحساب.
فقالوا: يا أبا الحسن! ليس شيء مما ذكرته، منصوصا عليه في الم و المص و الر و المر».
فقال علي- (عليه السلام)-: و لا شيء مما ذكرتموه، منصوصا عليه في الم و المص و الر و المر». فان بطل قولنا لما قلنا، بطل قولك لما قلت.
فقال خطيبهم و منطيقهم: لا تفرح، يا علي! بأن عجزنا عن اقامة حجة [فيما نقول] (4)، على دعوانا. فأي حجة لك في دعواك. الا أن تجعل عجزنا حجتك.
فإذا مالنا حجة فيما نقول و لا لكم حجة فيما تقولون.
قال علي- (عليه السلام)-: لا سواه (5)، ان لنا حجة، هي المعجزة الباهرة.
ثم نادى جمال اليهود: يا أيتها (6) الجمال! اشهدي لمحمد و لوصيه.
____________
(1) ليس في المصدر.
(2) يوجد في المصدر.
(3) النسخ: دينا.
(4) يوجد في المصدر.
(5) المصدر: لا سواء.
(6) يوجد في المصدر و النسخ: أيها.
101
فتبادرت (1) الجمال: صدقت صدقت يا وصي محمد. و كذب هؤلاء اليهود.
فقال علي- (عليه السلام): هؤلاء جنس من الشهود. يا ثياب اليهود! التي عليهم، اشهدي لمحمد و لوصيه.
فنطقت ثيابهم- كلهم: صدقت، صدقت يا علي. نشهد أن محمدا، رسول اللّه حقا و انك يا علي! وصيه حقا. لم يثبت محمدا قدما في مكرمة، الا وطئت على موضع قدمه، بمثل مكرمته. فأنتما شقيقان، من أشرف (2) أنوار اللّه. تميزتما (3) اثنين. و أنتما في الفضائل شريكان. الا أنه لا نبي بعد محمد- (صلّى اللّه عليه و آله).
فعند ذلك خرست اليهود. و آمن بعض النظارة منهم، برسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- و غلب (4) الشقاء، على اليهود و سائر النظارة الآخرين. فذلك ما قال اللّه تعالى: لا رَيْبَ فِيهِ. انه كما قال محمد و وصي محمد، عن قول محمد- (صلّى اللّه عليه و آله)- عن قول رب العالمين.
و في مجمع البيان (5): اختلف العلماء في الحروف المعجمة المفتتحة (6) بها السور. فذهب بعضهم الى
أنها من المتشابهات التي استأثر اللّه بعلمها. و لا يعلم تأويلها الا هو. و هذا هو المروي عن أئمتنا (عليهم السلام).
و روت (7) العامة عن أمير المؤمنين- (عليه السلام)- انه قال: لكل كتاب صفوة
____________
(1) المصدر: فتبادر.
(2) المصدر: اشراق.
(3) المصدر: فميزتما.
(4) المصدر: فغلب.
(5) مجمع البيان 1/ 32- 33.
(6) كذا المصدر و النسخ: المفتح.
(7) كذا المصدر و النسخ: روى.
102
و صفوة هذا الكتاب، حروف التهجّي.
و روى أبو إسحاق الثعلبي، في تفسيره مسندا (1) الى علي بن موسى الرضا- (عليه السلام)- قال: سئل جعفر بن محمد الصادق- (عليه السلام)- عن قوله «الم» فقال: في «الالف»، ست صفات من صفات اللّه- عز و جل:
الابتداء، فان اللّه- عز و جل- ابتداء (2) جميع الخلق. و «الألف»، ابتداء الحروف.
و الاستواء، فهو عادل غير جائر. و «الالف» مستو في ذاته.
و الانفراد، فاللّه فرد. و «الالف» فرد.
و اتصال الخلق باللّه. و اللّه لا يتصل بالخلق. و كلهم «يحتاجون اليه» (3).
و اللّه غني عنهم. و «الالف كذلك» (4)، لا يتصل بالحروف. و الحروف متصلة به، و هو منقطع عن (5) غيره.
و اللّه تعالى بائن بجميع صفاته من خلقه.
و معناه من الألفة. و كان (6) اللّه عز و جل سبب ألفة الخلق، فكذلك الالف، عليه تألفت الحروف. و هو سبب ألفتها.) (7)
و أقول (8): و يحتمل أن يكون الكل، مع احتمالات أخر، لا ينافي الشرع.
____________
(1) كذا المصدر و النسخ: سندا.
(2) المصدر: ابتدأ.
(3) المصدر: محتاجون الى اللّه.
(4) المصدر: كذلك الالف.
(5) المصدر: من.
(6) المصدر: فكما ان.
(7) ما بين القوسين ليس في أ.
(8) ليس في أ.
103
ليس هاهنا موضع ذكرها، مرادا (1). و اللّه أعلم بحقيقة الحال.
و هذه الأسماء، معربة. و انما سكنت سكون زيد و عمر و بكر، حيث لا يمسها اعراب، لفقد مقتضية. و الدليل على أن سكونها، وقف، أنه يقال: «ص» و «ق» و «ن»، مجموعا، فيها بين الساكنين. و إذا وقف على آخرها، قصرت. لأنها في تلك الحالة، خليقة بالأخف الاوجز، و مدت في حال الاعراب. و هي اما مفردة، كص. أو على زنة مفرد، كحم. فانه كهابيل، أو لا.
الأول: يجوز فيه الاعراب و الحكاية.
و الثاني: ليس فيه الا الثاني.
فقوله «الم»، في محل النصب، على حذف حرف القسم، و اعمال (2) فعله.
أو الجر على تقديره. أو الرفع على أنه مبتدأ، ما بعده خبره. أو خبر محذوف المبتدأ.
ذلِكَ: اسم اشارة، مركب من اسم و حرفين. فالاسم «ذا» للمذكر الواحد: أما ذكورة المشار اليه. فلتأثيره في نفس المخاطب. و انتاجه فيها، معرفة الحقّ و صفاته سبحانه.
و أما افراده. فلأن المشار اليه و ان كان متعددا في نفسه. لكنه ملحوظ، من حيث أحدية الجمعية، كما تدل عليه الاخبار عنه، «بالكتاب»، المنبئ عن الجمعية أو توصيفه به.
و أحد الحرفين، «اللام». الدال بتوسطه، بين اسم الاشارة و المخاطب،
____________
(1) أ: مرارا.
(2) أ: اعماله.
104
على بعد المسافة بينه و بين المشار اليه. و وجه البعد، عدم إمكان احاطة فهم المخاطب، بما يقصد به.
و الاخر «الكاف». الدال على ذكورة المخاطب و افراده. و أما ذكورة المخاطب فلأن المخاطب، أولا هو النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)- بحسب حقيقة مرتبة الأبوة، بالنسبة الى جميع أفراد الآدميين، كما قيل بلسان مرتبته:
و اني و ان كنت ابن آدم صورة* * * فلي فيه معنى شاهد بأبوّتي
و أما افراده، فلانمحاء كثرته النسبية، في الوحدة الحقيقية.
الْكِتابُ: الكتب، الجمع. يقال: كتبت القربة، أي: جمعته. و منه الكتيبة للجيش. و الكتاب بمعناه. سمي به المفعول، مبالغة.
و قيل: فعال (1)، بني للمفعول كاللباس. ثم أطلق على الحبارات المنظومة، قبل الكتابة. لأن من شأنها أن تكتب. و الحقائق العلمية، ان كانت معتبرة، لا بأحوالها، يسمى حروفا غيبية. و مع أحوالها كلمات غيبية و الوجودية، بلا أحوالها حروفا وجودية. و مع أحوالها كلمات وجودية. و الدالة على جملة مفيدة، آية. و البعض الجامع، لتلك الجمل، سورة. و مجموع تلك المعقولات و الموجودات، «كتابا» و «فرقانا» و «قرآنا»- أيضا- باعتباري التفصيل و الجمع.
و في تركيب قوله «الم» مع ما بعده، أوجه: أن جعلت «الم» اسما للسورة، أو للقرآن. أن يكون «الم» مبتدأ، و «ذلك» مبتدأ ثانيا، «و الكتاب»، خبره.
و الجملة، خبر المبتدأ الأول. و معناه، ان ذلك الكتاب، هو الكتاب الكامل. كان ما عداه من الكتب في مقابلته (2) ناقص. و أنه الذي يستأهل أن يسمى كتابا، كما تقول:
____________
(1) ليس في أ.
(2) أ: مقابله.
105
هو الرجل: أي: الكامل في الرجولية، الجامع لما يكون في الرجال، من مرضي الخصال.
و أن يكون «الم» خبر مبتدأ محذوف، أي: هذه الم. و يكون «ذلك»، خبرا ثانيا، أو بدلا على أن «الكتاب» صفة.
و ان يكون (1) «هذه الم»، جملة، و ذلِكَ الْكِتابُ، جملة أخرى.
و ان جعلت «الم»، بمنزلة الصوت، كان «ذلك»، مبتدأ، خبره «الكتاب»، أي: ذلك الكتاب المنزل هو الكتاب الكامل.
أو «الكتاب» صفته (2) و ما بعده خبره. أو قدر مبتدأ محذوف، أي: هو، يعني:
المؤلف من هذه الحروف، ذلِكَ الْكِتابُ.
و قرأ عبد اللّه: الم تنزيل الكتاب. و تأليف هذا، ظاهر.
و ليس شيء منها، آية عند غير الكوفيين. و أما عندهم «فالم» في مواقعها.
و المص و كهيعص و طه و طسم و يس و حم، آية. و حم عسق، آيتان. و البواقي ليست بآيات (3).
قيل: ان المفسرين متفقون على أن «ذلك» في موضع الرفع. فاما أن يكون خبرا عن «الم»، أو عن محذوف. أو مبتدأ و خبره «الم».
و أقول: المبتدأ و الخبر، إذا كانا معرفتين، وجب تقديم المبتدأ. فالخبر في هذه الصورة، مع كونه معرفة، كيف يجوز تقديمه؟
لا رَيْبَ فِيهِ: «الريب» في الأصل، مصدر. رابني الشيء، إذا حصل
____________
(1) أ: كان.
(2) أ: صفة.
(3) ر. أنوار التنزيل 1/ 14.
106
فيه الريبة. و هي قلق (1) النفس و اضطرابها (2).
قال- (عليه السلام)-: دع ما يريبك، الى ما لا يريبك. فان الشك، ريبة.
و الصدق، طمأنينة (3).
أي: كون الأمر مشكوكا فيه، مما ينفلق (4) النفس له. و لا يستقر. و كونه صحيحا صادقا، مما يطمئن له. و يسكن. و منه «ريبة الزمان»، لما يطلق النفوس، من نوائبه. فالمراد به، الشك. لا معناه المصدري.
و ضمير فيه، راجع الى الحكم السابق ان كان هناك، حكم، أو الى «الكتاب»، أو الى «ذلك».
و انما نفى الريب، مع كثرة المرتابين، لأن الريب، مع وضوح مزيحه (5)، كلا ريب.
و يحتمل أن يكون المراد، أن القرآن ليس مظنة للريب. بمعنى أن العاقل إذا رجع الى عقله و ترك العناد، ظهر حقيته و صدقه عليه، غاية الظهور. و لم يبق مع شك و ريب، أصلا.
و أن يكون أن لا رَيْبَ فِيهِ، لِلْمُتَّقِينَ، و هُدىً، حالا عن الضمير المجرور.
و أن يكون الريب المنفي، هو الريب بمعناه المصدري، أي: ليس فيه إيقاع شك، بأن يكون فيه، شيء يوقع في الشك. كالاختلاف المذكور في قوله تعالى (6):
____________
(1) أ: فلق.
(2) مجمع البيان 1/ 37.
(3) ر. أنوار التنزيل 1/ 15.
(4) أ: ينفلق.
(5) أ: مزيجه.
(6) النساء/ 82.
107
وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً.
و أن يكون أنه لا ريب فيه، في الواقع. و ان كانوا مظهرين للريب.
كما روي عن أبي محمد العسكري (1)، أنه قال- (عليه السلام)-: لا رَيْبَ فِيهِ، لا شك فيه، لظهوره عندهم. كما أخبرهم أنبياؤهم: أن محمدا نزل (2) عليه كتاب، لا يمحوه الماء. يقرؤه (3) هو و أمته على سائر أحوالهم.
و لم يقدم الظرف، كما قدم في قوله لا فيها غول. لأنه لم يقصد هنا، انحصار نفي الريب فيه. كما قصد هناك انحصار نفي الغول، في خمور الجنة.
و قرأ أبو الشعشعاء (4) لا ريب فيه بالرفع. و الفرق «الأول و نظيره» (5)، بينها و بين القراءة المشهورة، أن المشهورة توجب الاستغراق. و هذه تجوزه.
و الوقف على فيه، هو المشهور.
و عن نافع و عاصم: انهما وقفا، على لا رَيْبَ. و لا بد للواقف من أن ينوي خبرا، ليتم الكلام الأول. و نظيره قوله تعالى: قالُوا لا ضَيْرَ (6)، و قول العرب: «لا بأس». و هي كثيرة في لسان أهل الحجاز. و التقدير: لا ريب فيه، فيه.
فعلى التقدير الأول، يحتمل أن يكون «فيه»، صفة «للريب»، و الخبر، محذوفا، و أن يكون هو الخبر، و المجموع، جملة. وقعت مؤكدة «لذلك الكتاب»،
____________
(1) تفسير العسكري/ 28.
(2) المصدر: ينزل.
(3) المصدر: يقرء.
(4) أ: الشعشعاء.
(5) يوجد في أ.
(6) الشعراء/ 26.
108
أو خبرا بعد خبر «لذلك»، أو لقوله «الم».
و على التقدير الثاني، يحتمل أيضا تلك الاحتمالات، و أن يكون «فيه» الثاني، خبر «الهدى» مقدما عليه.
(و في تفسير علي بن ابراهيم (1): حدثني أبي، عن يحيى بن أبي عمران، عن يونس، عن سعدان بن مسلم، عن أبي بصير، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: «الكتاب»، علي- (عليه السلام)- لا شك فيه) (2).
هُدىً: هو مصدر، على فعل، كالسرى و البكى. و هو الدلالة الموصلة، الى البغية. بدليل وقوع الضلالة في مقابلته. قال اللّه تعالى أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى (3).
و يقال: «مهدي» في موضع المدح، كمهتد. و لأن «اهتدى»، مطاوع «هدى». و يكون (4) المطاوع، في خلاف معنى أصله. ألا ترى الى قولهم (5): غمه، فاغتم، و كسره، فانكسر. و أشباه ذلك؟
و هو اما مبتدأ، خبره مقدم عليه، أو محذوف. و على التقديرين، فهو على حقيقته (6)، أو خبر مبتدأ محذوف، أو خبر بعد خبر، أو حال، كما سبق.
اما على المبالغة. كأنه نفس الهدى. أو على حذف المضاف، أي: ذو هداية.
أو على وقوع المصدر. بمعنى اسم الفاعل.
____________
(1) تفسير القمي 1/ 30.
(2) ما بين القوسين يوجد في أ.
(3) البقرة/ 175.
(4) أ و ر: و أن يكون.
(5) أ: نحو.
(6) أ: حقيقة.
109
(قال أبو جعفر (1)- (عليه السلام)-: «الكتاب» أمير المؤمنين، لا شك فيه، انه امام هدى) (2).
لِلْمُتَّقِينَ (3: «المتقي»، اسم فاعل من قولهم «وقاه، يقي». و الوقاية:
فرط الصيانة و شدة الاحتراس من المكروه. و منه فرس واق، إذا كان يقي (3) حافره أذى (4) شيء يصيبه.
و هو في عرف الشرع، اسم لمن يقي نفسه عما يضره في الاخرة.
و له ثلاث مراتب:
الاولى- التوقي عن الشرك المفضي الى العذاب المخلد. و عليه قوله تعالى:
وَ أَلْزَمَهُمْ كَلِمَةَ التَّقْوى (5).
و الثانية- التجنب، عن كل ما يؤثم من فعل أو ترك حتى الصغائر عند قوم.
و قيل: الصحيح أنها لا يتناولها. لأنها تقع مكفرة عن مجتنب الكبائر.
و الثالثة- أن يتنزه عما يشغل سره عن الحق. و يتبتل اليه، بكليته. و هو التقوى الحقيقي المطلوب بقوله تعالى اتَّقُوا اللَّهَ حَقَّ تُقاتِهِ (6).
قيل: و من جملة معاني باب الافتعال، الاتخاذ. فمعنى «اتقى» على هذا، اتخذ الوقاية. و لهذا قال بعض العلماء في قوله تعالى: يا أَيُّهَا النَّاسُ! اتَّقُوا رَبَّكُمُ (7) اجعلوا ما ظهر منكم، وقاية لربكم، و اجعلوا ما بطن منكم، و هو ربكم
____________
(1) تفسير القمي 1/ 30.
(2) ما بين القوسين مشطوب في الأصل و غير موجود في ر.
(3) أ: بقي.
(4) أ: إذا.
(5) الفتح/ 26.
(6) آل عمران/ 102.
(7) النساء/ 1.
110
وقاية. فان الأمر، ذم و حمد. فكونوا وقايته في الذم. و اجعلوه وقايتكم في الحمد تكونوا أدباء عالمين. فان توحيد الأفعال يقتضي اسناد المحامد و المذام، الى اللّه.
فالسالك إذا أسندهما اليه، قبل زكاء (1) النفس و طهارتها، يقع في الاباحة. و بعد طهارتها يكون مسيئا للأدب، بإسناد القبائح اليه. فعلى هذا المتقون، هم الذين يتخذون ربهم، وقاية لأنفسهم. و ينسبون الكمالات الى ربهم، لا الى أنفسهم.
ليكون لهم الخلاص (2) من ظهور نيّاتهم (3). و يتخذون أنفسهم وقاية لربهم. و ينسبون النقائص الى أنفسهم، لا الى ربهم. و لو كانت في حقيقة التوحيد، منسوبة الى اللّه تعالى. لئلا يسيئون الأدب اليه سبحانه.
و انما قال: «هدى للمتقين»، مع أن المتقين مهتدون، اما بناء على أن المراد بالمتقين، المشارفون على التقوى، أو المقصود زيادة هدايتهم. بأن يراد بالهدى زيادة الهدى الى مطلب آخر، أو التثبّت على ما كان حاصلا لهم.
و يحتمل أن يراد بالمتقي، الموحد- مطلقا.
روى الصدوق في كتاب التوحيد (4): بإسناده، عن أبي بصير، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- في قول اللّه- عز و جل- هُوَ أَهْلُ التَّقْوى وَ أَهْلُ الْمَغْفِرَةِ (5) قال:
قال اللّه- تبارك و تعالى-: أنا أهل أن اتقى. و لا يشرك بي عبدي (6) شيئا. و أنا أهل أن لم يشرك بي عبدي شيئا، أن أدخله الجنة.
____________
(1) أ: تكاء.
(2) أ: اخلاص.
(3) أ: امنياتهم.
(4) التوحيد/ 20.
(5) المدثر/ 56.
(6) ليس في أ.
111
قال صاحب الكشف (1): الأظهر، أنه لا يحتاج الى أحد التجوّزين، من حمل «الهدى» على الازدياد، «و المتقي» على المشارف. لأنه إذا قيل: السلاح، عصمة للمعتصم أو عصام له. و المال غنى للغني، على معنى سبب غنائه، لم يلزم أن يكونا سببي عصمة و غنى، حادثين غير مساهما، أي: المعتصم و الغني فيه، إذ لا دلالة له (2) على الزمان.
و أجيب، بأن المتبادر الى الفهم، من تعلق الفعل بشيء، هو اتصاف ذلك المتعلق بما عبر عنه عند اعتبار المتعلق (3)، حتى يقال فيه: شفاء للمريض، و مرض للصحيح. و لو عكس لم يصح الا بتأويل.
و عن أبى محمد العسكري (4)- (عليه السلام)-: ان معناه بيان و شفاء للمتقين، من شيعة محمد و علي- (عليهما السلام)- اتقوا انواع الكفر. فتركوها. و اتقوا الذنوب الموبقات. فرفضوها. و اتقوا اظهار أسرار اللّه تعالى و أسرار أزكياء عباده الأوصياء بعد محمد- (صلوات اللّه عليهم)- فكتموها. و اتقوا ستر العلوم عن أهلها المستحقين لها. ففيهم (5) نشروها.
(و في شرح الآيات الباهرة (6):- في الحديث المنقول سابقا- عن أبي جعفر- (عليه السلام)- قال: قلت: قوله ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ.
قال (7): الكتاب، أمير المؤمنين- (عليه السلام)- لا شك فيه انه امام «هدى
____________
(1) الكشف و البيان، مخطوط و النسخة التي عثرنا عليها، ناقصة الاول.
(2) ليس في أ.
(3) ر: التعلق.
(4) تفسير العسكري/ 30.
(5) المصدر: و فيهم.
(6) تأويل الآيات الباهرة/ 6.
(7) المصدر: فقال.
112
للمتقين».
و في كتاب معاني الأخبار (1): حدثنا محمد بن القسم الاستبرآباد، المعروف بأبي الحسن الجرجاني المفسر- رضي اللّه عنه- قال: حدثني أبو يعقوب يوسف ابن محمد بن زياد و أبو الحسن علي بن محمد بن سيار، عن أبويهما، عن الحسن ابن علي بن محمد بن علي بن موسى بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي بن أبي طالب- (صلوات اللّه عليهم أجمعين)- أنه قال: كذبت قريش و اليهود بالقرآن. و قالوا: سحر مبين [تقوّله] (2).
فقال اللّه: الم ذلك الكتاب.
أي: يا محمد! هذا الكتاب، الذي أنزلته (3) عليك هو بالحروف المقطعة التي منها الف، لام، ميم، و هي بلغتكم، و حروف هجائكم، فأتوا بمثله ان كنتم صادقين.
و استعينوا على ذلك بسائر شهدائكم. ثم بيّن أنهم لا يقدرون عليه بقوله (4): قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ، لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ، وَ لَوْ كانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ ظَهِيراً. ثم قال اللّه: الم، هو القرآن الذي افتتح «بالم» هو ذلِكَ الْكِتابُ الذي أخبرت به موسى، فمن بعده من الأنبياء. فأخبروا بنى إسرائيل أني سأنزله عليك، يا محمد! كتابا عزيزا لا يَأْتِيهِ الْباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ لا مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيمٍ حَمِيدٍ (5)، لا ريب فيه لا شك فيه، لظهوره عندهم. كما أخبرهم [به] (6)
____________
(1) معاني الاخبار/ 22، ح 4.
(2) يوجد في المصدر.
(3) المصدر: أنزلناه.
(4) الاسراء/ 88.
(5) فصلت/ 42.
(6) يوجد في المصدر.
113
أنبياءهم، أن محمدا ينزل عليه كتاب لا يلحقه (1) الباطل. يقرؤه هو و أمته على سائر أحوالهم. «هدى» بيان من الضلالة «للمتقين» الذين يتقون الموبقات، و يتقون تسليط السفه على أنفسهم. حتى إذا علموا ما يجب عليهم علمه، عملوا بما يوجب لهم رضا ربهم) (2).
الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ: يحتمل الرفع و النصب و الجر. و الظاهر، الجر.
على أنه صفة «للمتقين». كما هو الظاهر. أو بدل. أو عطف بيان.
فأما الرفع، فاما على أنه خبر مبتدأ محذوف، أي: هم الذين يؤمنون. أو مبتدأ، خبره أُولئِكَ عَلى هُدىً.
و أما النصب، فعلى المدح بتقدير أعني. و إذا كان صفة، فهي اما مقيدة ان فسر التقوى، بترك ما لا ينبغي، كما هو المناسب لمعناه اللغوي، و هو الاحتراز.
فحينئذ يراد بالمتقي، من يحترز عن المعاصي، أي: فعل القبائح و المنهيات.
سواء يمتثل الأوامر و يأتي بالحسنات، أم لا. فعلى هذا تكون الصفة، مقيدة مخصصة.
فان قلت: اجتناب المعاصي، كلها، يستلزم الإتيان بالطاعات، لان ترك الطاعة، معصية.
قلت: ان المراد بالمعاصي، كما هو المتبادر، ما يتعلق به صريح النهي و ترك المأمور به، منهي عنه- ضمنا. أو أن مبنى هذا الكلام، على أن المعصية، فعل ما نهي عنه، و أن الترك ليس بفعل. و كذا، ان أريد بالتقوى، الأولى، من مراتبها الثلاث. فان المراد بالمتقين- حينئذ- من يجتنبون عن الشرك. فتوصيفهم «بالذين يؤمنون»، لا يكون الا تقييدا و تخصيصا أو كاشفة، ان فسر بما يعم فعل الحسنات
____________
(1) المصدر: يمحوه.
(2) ما بين القوسين ليس في أ.
114
و ترك السيئات، و حمل الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ- الى آخره- على ما يساويه. و التقوى بهذا المعنى، بعينه هو المرتبة الثانية، من مراتبه. و هو حقيقة معناه، عند الجمهور.
و أما إذا أريد به المرتبة الثالثة، التي لا يتحقق بها الا الخواص. فيمكن أن يكون أيضا صفة (1) كاشفة، يظهر وجهه للمتأمل الصادق، فيما سيأتي من بعض بطون الاية.
أو مادحة. ذكرت لمجرد المدح و الثناء. و تخصيص ما ذكر، إظهارا لفضله على سائر ما يدخل تحت اسم التقوى. و قد فرق بين المدح صفة و المدح اختصاصا، بأن الوصف في الأول، أصل، و المدح، تبع. و في الثاني، بالعكس. و بأن المقصود الأصلي من الأول، اظهار كمال الممدوح و الاستلذاذ بذكره. و من الثاني اظهار أن تلك الصفة، أحق باستقلال المدح، من باقي صفاته الكمالية. اما مطلقا، أو بحسب ذلك المقام.
و «الايمان»: أفعال، من الامن. المتعدي الى مفعول واحد.
و الهمزة للتعدية الى مفعولين. تقول: أمنت عمرو أو أمنينه زيدا، أي، جعلني آمنا منه.
«و قيل: الهمزة للصيرورة. نحو أعشب المكان بمعنى صار ذا عشب. فمعنى أمن، صار ذا أمن.
و قيل: للمطابعة. نحو كبّه فأكبّه (2) أي، أمنه، فأمن. ثم نقل الى التصديق و وضع له لغة. ثم انك إذا صدقت زيدا، فقد اعترفت بكلامه. فعدى بالباء على تضمين معنى الاعتراف.
و في عرف الشرع، هو التصديق، بما علم بالضرورة، من دين محمد- صلى
____________
(1) ليس في أ.
(2) تفسير البحر المحيط 1/ 38.
115
اللّه عليه و آله- كالتوحيد و النبوة و الامامة و البعث و الجزاء- كما هو ظاهر.
و قيل: مجموع ثلاثة أمور، اعتقاد الحق و الإقرار به و العمل بمقتضاه- و هذا مذهب المعتزلة و الخوارج- فمن أخل بالاعتقاد وحده، فهو منافق. و من أخل بالإقرار فكافر. و من أخل بالعمل ففاسق، وفاقا. و كافر عند الخوارج، خارج عن الايمان، غير داخل في الكفر، عند المعتزلة» (1).
و اختلف القائلون، بأن الايمان، هو التصديق وحده في أن مجرد التصديق بالقلب، هل هو كاف في المقصود؟ أو لا بد من انضمام الإقرار للمتمكن (2) منه؟
و لعل الحق، هو الثاني. لأنه تعالى ذم المعاند، اكثر من ذم الجاهل المقصر و للمانع أن يجعل الذم للإنكار، لا لعدم الإقرار.
و لا بأس علينا أن نذكر معنى «التضمين» هنا. فانه يناسبه.
فنقول: «التضمين» أن يقصد بفعل معناه الحقيقي، و يلاحظ معه، فعل آخر يناسبه، و يدل عليه بذكر شيء من متعلقات الاخر، كقولك: أحمد اليك فلانا.
فإنك لما جعلت فيه، مع الحمد، معنى الإنهاء. و دللت عليه بذكر صلته، أعني:
كلمة «الى». كأنك قلت: أنهى حمده اليك. ثم انهم اختلفوا. فذهب بعضهم الى أن اللفظ، مستعمل في معناه الحقيقي، فقط.
و المعنى الاخر، مراد بلفظ محذوف. يدل عليه، ذكر ما هو من متعلقاته.
فتارة يجعل المذكور- أصلا. و المحذوف، قيدا، على أنه حال. و تارة يعكس.
و ذهب آخرون، الى أن كلا المعنيين، مراد بلفظ واحد، على طريق الكناية إذ يراد بها معناه الأصلي، ليتوسل بفهمه (3) الى ما هو المقصود الحقيقي. فلا حاجة
____________
(1) ر. أنوار التنزيل 1/ 16.
(2) أ: للتمكن.
(3) أ: يفهمه.
116
الى تقدير، الا لتصور المعنى.
و فيه ضعف. لأن المعنى المكنى به في الكناية، قد لا يقصد ثبوته. و في «التضمين» يجب القصد الى ثبوت كل من المضمن و المضمن فيه. و الأظهر أن يقال: اللفظ مستعمل في معناه الأصلي، فيكون هو المقصود، اصالة. لكن قصد بتبعيته (1) معنى آخر، يناسبه من غير أن يستعمل فيه ذلك اللفظ، و يقدر لفظ آخر.
فلا يكون من باب الكناية. و لا من الإضمار. بل من قبيل الحقيقة التي قصد بمعناها الحقيقي، معنى آخر، يناسبه. و يتبعه في الارادة. فاحفظ هذه المسألة. فإنها مفيدة (2).
بِالْغَيْبِ: «الغيب»، مصدر غاب غيبا. حمل على الغائب، مبالغة.
أو على حذف مضاف. أو على جعل المصدر، بمعنى اسم الفاعل. و اما مخفف فيعل، كهيّن و هين و أمثاله.
و رد ذلك بأن: هذا لا يدعى الا فيما يسمع مثتقلا (3)، كنظائره. و ذلك ليس من هذا القبيل. و المراد به الخفي، الذي لا يكون محسوسا، و لا في قوة المحسوس كالمعلومات ببديهة العقل. و ذلك كذاته سبحانه و أسمائه الحسنى و صفاته العلى و أحوال الاخرة، الى غير ذلك من كل ما يجب على العبد أن يؤمن به. و هو غائب عنه. لا يشاهده و لا يعاينه. فالإيمان لا يكون عن المؤمن، الا عن غيب، سواء كان تقليدا أو نظرا أو استدلالا.
قيل (4): فإذا ارتفع عن درجة الايمان، كان عارفا مشاهدا. و لهذا فرق جبرئيل
____________
(1) أ: بتبعية.
(2) أ: مقيدة.
(3) أ: منتقلا.
(4) ليس في أ.
117
بين درجة الايمان و ما فوقه عند سؤاله النبي (1)- (صلّى اللّه عليه و آله)- حيث
قال:
يا محمد! أخبرني ما الايمان و ما فوقه؟
قال- (عليه السلام):- الايمان أن تؤمن باللّه و الملائكة و الكتب و النبيين و تؤمن بالقدر كله.
ثم قال: يا محمد! أخبرني ما الإحسان؟
قال: أن تعبد اللّه كأنك تراه. فان لم تكن تراه، فانه يراك.
فقوله: «أن تعبد اللّه كأنك تراه»
، أي: تعبده حين تراه، بعين بصيرتك و قوة يقينك، كأنك تراه. فكما أن المبصر بعين البصر، لا يحتاج الى الاستدلال، فكذلك بعين البصيرة و قوة اليقين، لا يحتاج اليه. فهو بالنسبة اليك. بمنزلة المشهود المحسوس.
فدرجة الإحسان، فوق درجة الايمان. و انما سمي ذلك إحسانا، لأنه انعام من اللّه تعالى، و فضل. ليس للعبد فيه تسبب. بخلاف الايمان، فانه مكتسب.
و يمكن أن يراد «بالغيب»، غيب الغيوب، الذي هو ذاته المطلقة و هويته الغيبية السارية، في الكل، علما و عينا.
و الباء على هذه التقادير، للتعدية. متعلقه المضمن للايمان.
و يمكن أن يكون للمصاحبة. متعلقة بمحذوف، يقع حالا.
و «الغيب» بمعناه المصدري، أي: يؤمنون حال كونهم متلبسين بغيبتهم، عن المؤمن به. أو بغيبة المؤمن به، عنهم. أو المعنى، أنهم يؤمنون غائبين عنكم. لا كالمنافقين. الذين إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَياطِينِهِمْ قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ (2).
____________
(1) سنن الترمذي 4/ 120، ضمن حديث طويل مع يعض الاختلاف.
(2) البقرة/ 14.
118
و أن يكون للاستعانة، أي: يؤمنون باستعانة غيوبهم، التي هي نفوسهم الناطقة و أرواحهم المجردة، التي هي غيب وجوداتهم. فان نسبة الحق سبحانه الى العالم، كنسبة النفس الناطقة الى البدن. فبالقياس اليها، يعرفون الحق سبحانه و يؤمنون به و بصفاته الكمالية.
و على هذا، حمل بعضهم
قوله- (عليه السلام)- من عرف نفسه فقد عرف ربه.
«و قيل: المراد «بالغيب»، القلب، أي (1): يؤمنون بقلوبهم. لا كمن يقولون بأفواهم ما ليس في قلوبهم» (2).
و مفعول «يؤمنون»، على هذه التقادير، محذوف يعم جميع ما يجب أن يؤمن به.
و يحتمل أن يكون المراد «بالغيب»، قيام القائم- (عليه السلام)-.
(و في تفسير علي بن ابراهيم (3): حدثني أبي، عن يحيى بن أبي عمران، عن يونس، عن سعدان بن مسلم، عن أبي بصير، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ، قال: يصدقون بالبعث و النشور و الوعد و الوعيد.
و في كتاب كمال الدين و تمام النعمة (4): بإسناده الى عمر بن عبد العزيز، عن غير واحد [من أصحابنا،] (5) عن داود بن كثير الرقي، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- في قول اللّه عز و جل: هُدىً لِلْمُتَّقِينَ، الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ».
قال: من أقر بقيام القائم- (عليه السلام)- أنه حق.
____________
(1) المصدر: لأنه مستور و المعنى.
(2) ر. أنوار التنزيل 1/ 17.
(3) تفسير القمي 1/ 30.
(4) كمال الدين و تمام النعمة 2/ 340، ح 19.
(5) يوجد في المصدر.
119
و بإسناده (1) الى علي بن أبي حمزة، عن يحيى بن أبي القاسم. قال: سألت الصادق، جعفر بن محمد- (عليهما السلام)- عن قول اللّه- عز و جل: الم ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ».
فقال: «المتقون»، شيعة علي- (عليه السلام)- و «الغيب» هو الحجة الغائب.
و شاهد ذلك، قول اللّه- عز و جل-: وَ يَقُولُونَ لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ؟ فَقُلْ إِنَّمَا الْغَيْبُ لِلَّهِ. فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ (2).
فأخبر- عز و جل- أن «الاية»، هي «الغيب». و «الغيب» هو «الحجة» و تصديق ذلك، قول اللّه- عز و جل: وَ جَعَلْنَا ابْنَ مَرْيَمَ وَ أُمَّهُ، آيَةً (3)، يعنى:
حجة.
و في مجمع البيان (4): يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ، قيل: بما غاب عن العباد، علمه، عن ابن مسعود و جماعة من الصحابة.
و هذا أولى لعمومه. و يدخل فيه ما رواه أصحابنا من [زمان] (5) غيبة المهدي [(عليه السلام)] (6) و وقت خروجه) (7).
(و يدل عليه، ما روي (8) عن داود [بن كثير] الرقي، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- في قول اللّه- عز و جل-: (هُدىً لِلْمُتَّقِينَ) (9) الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ»
____________
(1) نفس المصدر 2/ 340، ح 20.
(2) الاعراف/ 71.
(3) المؤمنون/ 50.
(4) مجمع البيان 1/ 38.
5 و 6- يوجد في المصدر.
(7) ما بين القوسين ليس في أ.
(8) كمال الدين و تمام النعمة/ 340، ح 19، تفسير البرهان 1/ 53.
(9) ما بين القوسين ليس في المصدر.
120
قال: من أقر بقيام القائم- (عليه السلام)- أنه حق.
و روى (1)- أيضا-: بإسناده عن يحيى بن أبي القاسم. قال سألت الصادق- (عليه السلام)- عن قول اللّه- عز و جل- الم ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ هُدىً لِلْمُتَّقِينَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ.
فقال: المتقون، شيعة علي- (عليه السلام)- و الغيب، هو الحجة الغائب) (2).
وَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ:
«القيام» في الأصل، الانتصاب. و اقامة الشيء، جعله منتصبا. فكأنهم يجعلون الصلاة، منتصبة من حضيض ذل العدم أو النقصان، الى ذروة عن الوجود أو الكمال، أي: يحصلونها أو يأتون بها، على ما ينبغي. و أيضا «قيام الشيء»، وجوده. و منه قولهم: انه قائم بنفسه أو بغيره. و قولهم: القيوم، هو القائم بنفسه، المقيم لغيره. و القوام، لما يقام به الشيء، أي: يحصل.
فعلى هذا، معنى «اقامة الصلاة»، تحصيلها و إيجادها. كما في الوجه الأول، من الاقامة، بمعنى الانتصاب. و يلائم الوجه (3) الثاني، جعله من اقام العود، إذا قومه، أي: سواه على أن يستعار من تسوية الأجسام، كالعود و نحوه، لتعديل الأركان، نقلا من المحسوس الى المعقول.
و يحتمل أن يجعل من «قامة السوق». إذا نفقت، أي: راجت. و أقامها، أي: جعلها نافقة رائجة (4). و يقصد بها، الدوام، و المحافظة عليها. لأنها إذا حوفظت عليها، كانت كالشيء النافق. الذي يتوجه اليه الرغبات. و إذا عطلت
____________
(1) نفس المصدر.
(2) ما بين القوسين مشطوب في المتن و غير موجود في ر.
(3) أ: الوجود.
(4) أ: رائحة.
121
و أضيعت، كانت كالشيء الكاسد. الذي لا يرغب فيه.
و أن يجعل من قولهم: قام بالأمر، أي: تجلد و تشمر له. فإقامة الصلاة، على هذا، جعلها متجلدة متشمرة (1) لإخراج المصلي، عن عهدة أدائها، أو انقاذها، عن تبعة تركها. و لا يتيسر ذلك الا بتجلد المصلي و تشمره لها. فجعل كناية عنه.
و بالجملة، فالمراد بإقامتها، تحصيلها. الذي هو أداؤها- مطلقا. أو تعديل أركانها الظاهرة، و تقديم حقائقها الباطنة. أو الدوام و المحافظة عليها. أو التجلد و التشمر، لأدائها.
و «الصلاة»، فعلة، من «صلى». كالزكاة، من زكى، كتبت بالواو على لفظ المفخم اسم الفاعل. و التفخيم هنا، امالتها نحو الواو.
و قيل: للدلالة على أنها واوية. و المشهور أنها في اللغة، بمعنى «دعا».
و ورود «الصلاة»، بمعنى «الدعاء»، في كلام العرب، قبل شرعية الصلاة، المشتملة على الأركان المخصوصة. و في كلام من لا يعرفها، دليل على ذلك. ثم نقلت الى ذات الأركان، لاشتمالها على الدعاء.
أو لأنها دعاء بتمامها، بالألسنة الثلاثة، القول و الفعل و الحال. و وجه اطلاق المصلي على الداعي، ظاهر.
«و قيل: انها من «صلى» بمعنى حرك الصلوين» (2)، أي: طرفي الأليتين.
و ذلك لأن أول ما يشاهد من أحوال الصلاة، انما هو تحريك الصلوين، للركوع.
فان القيام، لا يختص بالصلاة. و انما سمي الداعي، مصليا، تشبيها له، في تخضعه بالراكع و الساجد و اقامة الصلاة، أعم من المفروضات و المسنونات.
وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ (3):
«الرزق»، في الأصل، الإخراج. لأن التركيب و قلبه، أعني زرق. يدلان
____________
(1) المتشمرة.
(2) ر. أنوار التنزيل 1/ 17.
122
عليه. و شاع في اللغة، أو لا على إخراج حظ الى آخر، ينتفع به. و هذا يلائم ما يذهب اليه بعضهم. حيث يجعلون الرزق عاما، بحيث يتناول كل غذاء جسماني، كالأطعمة و الأشربة و غيرهما، و روحاني كالعلوم و المعارف. ثم شاع- استعمالا و شرعا- على إعطاء الحيوان، ما ينتفع به. و يستعمل بمعنى المرزوق كثيرا.
و المعتزلة، لما استحالوا من اللّه أن يمكّن من الحرام، لأنه منع من الانتفاع به و أمر بالزجر عنه، قالوا: الحرام ليس برزق.
و أسند الرزق هنا، الى نفسه إيذانا. بأنهم ينفقون الحلال [المطلق] (1) فان انفاق الحرام لا يوجب المدح. و ذم المشركين على تحريم بعض ما رزقهم اللّه، بقوله: قُلْ أَ رَأَيْتُمْ ما أَنْزَلَ اللَّهُ لَكُمْ مِنْ رِزْقٍ فَجَعَلْتُمْ مِنْهُ حَراماً وَ حَلالًا (2) (3).
و الأشعرية جعلوا الاسناد، للتعظيم و التحريص، على الإنفاق. و الذم، لتحريم، ما لم يحرم. و اختصاص ما رزقناهم بالحلال، للقرينة. و تمسكوا في شمول الرزق له
، بقوله- (عليه السلام)- في حديث عمرو بن قرة: لقد رزقك اللّه طيبا، فاخترت ما حرم اللّه عليك من رزقه، مكان ما أحل اللّه لك من حلاله.
و بأنه لو لم يكن رزقا، لم يكن المغتذي به طول عمره، مرزوقا. و ليس كذلك لقوله تعالى وَ ما مِنْ دَابَّةٍ فِي الْأَرْضِ إِلَّا عَلَى اللَّهِ رِزْقُها (4). و أنفق الشيء و أنفده اخوان. و كذا كل ما كان فاؤه، نونا و عينه، فاء، يدل على معنى الذهاب و الخروج.
و المراد من «انفاق ما رزقهم اللّه»، صرف المال في سبيل الخير، من الفرض و النفل (5). و من فسر بالزكاة، ذكر أفضل أنواعه. و الأصل فيه أو خصصه
____________
(1) يوجد في المصدر.
(2) يونس/ 59.
(3) ر. أنوار التنزيل 1/ 17.
(4) هود/ 6.
(5) أ: النقل.
123
بها، لاقترانه بما هو شقيقها.
و تقديم المفعول، للاهتمام، أو لتخصيص الإنفاق، ببعض المال الحلال- تأكيدا- لما يقيده (1) «من» التبعيضية، أو للمحافظة على رؤوس الآي.
«و ما» المجرورة، موصولة، أو موصوفة. و العائد، محذوف. و التقدير، رزقناهموه، أو رزقناهم إياه. و انما حذف العائد، الذي هو كناية عن الرزق.
لا العائد الى المرزوقين. ليكون الوجود اللفظي، على طبق الوجود العيني، لانطواء الرزق في المرزوق و اختفائه فيه.
و يحتمل أن يكون «ما»، مصدرية. و يكون المصدر، بمعنى المفعول. و أن يكون من لابتداء الغاية. لا للتبعيض.
أقول: انما كنى بضمير الجمع، عن نفسه. و هو واحد لا شريك له. لأنه خطاب الملوك. و هو مالك الملوك.
و وجه ذلك عند بعضهم، أن ما يصدر عن اللّه سبحانه، من الأفعال، انما «هو بوساطة» (2) الأسماء. و للأسماء جهتان: وحدة حقيقية من حيث الذات، و جهة كثرة.
نسبيته (3) من حيث النسب و الاعتبارات. فإذا اقتضى المقام، اعتبار الجهة الاولى أتى بما يدل على الوحدة (4) (و إذا اقتضى المقام، اعتبار الجهة الثانية أتى بما يدل على الكثرة) (5) و لما اعتبر هنا، جانب المرزوقين، روعيت الجهة الثانية.
فان لكل مرزوق، استعدادا خاصا، يطلب رزقه من اسم خاص، يناسبه.
____________
(1) أ: يقيده.
(2) أ: بواسطة.
(3) أ: نسية.
(4) أ: الكثرة.
(5) ما بين القوسين غير موجود في أ.
124
قيل: و لا يبعد أن يقال: المراد «بالاتفاق»، أنهم يتصدقون للفطر، حين يصومون، و لأداء الزكاة، عند وجود النصاب، و حولان الحول. و ينفقون لأداء الحج، للزاد و الراحلة، لأنفسهم و لرفقائهم. فيكون قوله تعالى «بالغيب»، اشارة الى أول ركن من أركان الإسلام. و قوله «و يقيمون»، الى ثانيها. و قوله وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ، الى الثلاثة الباقية.
و قد (1) روي (2) في معنى الاية، ان المتقين، هم الشيعة، الذين يؤمنون بالغيب.
و هو، البعث و النشور و قيام القائم و الرجعة. و مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ، مما علمناهم من القرآن يتلون.
(و في مجمع البيان (3): وَ مِمَّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ، روى محمد بن مسلم، عن الصادق- (عليه السلام)- أن معناه، و مما علمناهم يبثّون) (4).
وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ: مرفوع أو منصوب. عطفا على الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ. أو مجرور، عطفا عليه، أو على «المتقين».
فعلى الاول، يكون دخوله، تحت «المتقين»، دخول أخصين، تحت أعم.
إذ المراد «بأولئك»، «الذين آمنوا» عن شرك و انكار. و بهؤلاء، مقابلوهم. فيكون الآيتان، تفصيلا للمتقين.
و على الثاني، لا يكون مندرجا تحت «المتقين». و المعنى «هدى للمتقين»، عن الشرك. و «الذين آمنوا» من أهل الملل.
فعلى هذا، يكون المراد بالأولين، المؤمنين عن الشرك و بالأخيرين، المؤمنين
____________
(1) ليس في أ.
(2) تفسير العياشي 1/ 26.
(3) مجمع البيان 1/ 39.
(4) ما بين القوسين ليس في أ.
125
من أهل الكتاب. كعبد اللّه بن سلام و أضرابه.
و على التقديرين، يحتمل أن يراد بهم، الأولون بأعيانهم. و وسط العاطف كما وسط في قوله:
الى الملك القرم و ابن الهمام* * * و ليث الكتيبة في المزدحم
و قوله:
يا كهف (1) زيابة للحارث* * * الصالح و الغانم (2)
فالايب
و المعنى، أنهم الجامعون بين الايمان بما يدركه العقل- جملة- و الإتيان بما يصدقه من العبادات البدنية و المالية، و بين الايمان بما لا طريق اليه غير السمع.
و كرر الموصول، تنبيها على تباين السبيلين. أو طائفة منهم. و هم مؤمنوا أهل الكتاب. ذكرهم مخصصين عن الجملة- كذكر جبرئيل و ميكائيل بعد الملائكة، تعظيما لشأنهم و ترغيبا لأمثالهم (3).
و يحتمل أن يكون مع ما عطف عليه، مبتدأ. «و أولئك»، خبره.
و الانزال، تحريك الشيء من العلو الى السفل. فالمراد بالمنزل، ان كان الكلام، الذي هو صفته، فانزاله، تحريكه بالحركة المعنوية الى مظاهره السفلية بعد ظهوره في المظاهر العلوية. فانه يظهر أولا في المظاهر العقلية، ثم النفسية، ثم المثالية ثم الحسية.
(و ان كان كلامه الذي هو القرآن المنتظم من الحروف و الكلمات، و انزاله تحريكه من المعاني العلمية الالهية العقلية النفسية، ثم الى صور الحروف و الكلمات
____________
(1) المصدر: يا لهف.
(2) المصدر: فالغانم.
(3) ر. أنوار التنزيل 1/ 18.
126
المثالية، ثم الحسية) (1).
و على هذا، يكون الانزال مستعملا في معناه المجازي. فيكون من قبيل المجاز في المفرد. و لك أن تجعله من قبيل المجاز في الاسناد، بأن يكون الانزال مستعملا في معناه الحقيقي. و يسند الى القرآن، باعتبار حامله الذي هو جبرئيل- (صلوات اللّه عليه)- و انما جاء بصيغة الماضي و ان كان بعضه مترقبا تغليبا (2) للموجود، على ما لم يوجد. أو تنزيلا للمنتظر، منزلة الواقع. و نظيره قوله تعالى (3): إِنَّا سَمِعْنا كِتاباً أُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى. فان الجن، لم يسمعوا جميعه. و لم يكن الكتاب، كله حينئذ، منزلا. و المعنى «الذين يؤمنون بالقرآن الذي أنزل اليك بعد ظهورك» بالوجود الجسماني الشهادي. و انما قيدنا بذلك، لأنه بحسب الوجود الروحاني العيني مقدم على الكل.
قال- (صلّى اللّه عليه و آله)- (4): كنت نبيا، مبعوثا من عند اللّه، في العالم الروحاني الى الأرواح البشريين و الملكيين. و آدم بين الماء و الطين.
أي، لم يكمل بدنه الجسماني الشهادي بعد، فكيف من دونه من أنبياء أولاده؟
و الايمان به، جملة، فرض عين و تفصيلا، من حيث إنا متعبدون بتفاصيله، فرض، لكن على الكفاية. لأن وجوبه، على كل أحد، يوجب الحرج و فساد المعاش.
وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ: مجرور، معطوف على «ما أنزل قبله»، أي:
قبل وجودك الجسماني الشهادي. و المراد به، التوراة و الإنجيل و غيرهما.
____________
(1) ما بين القوسين ليس في أ.
(2) أ: تقليبا.
(3) الأحقاف/ 46.
(4) مناقب ابن شهر آشوب 1/ 214.
127
و الايمان به جملة، فرض عين.
و قرأ يزيد بن قطيب، بما أنزل اليك و ما أنزل من قبلك، على لفظ ما سمي فاعله.
أقول: و من جملة ما أنزل الى النبي و الى الأنبياء قبله- (عليهم السلام)- بل العمدة و الأصل، خلافة علي بن أبي طالب- (عليه السلام)- عنه، بلا وساطة (1) أحد غيره.
يدل على ذلك
ما روي (في التفسير المنسوب الى الحسن العسكري (2)- (عليه السلام):) أنه قد حضر رجل عند علي بن الحسين- (عليهما السلام)- فقال: ما تقول في رجل يؤمن بما أنزل على محمد. و ما أنزل [على] (3) من قبل. و يؤمن بالاخرة و يصلي و يزكي. و يصل الرحم. و يعمل الصالحات. لكنه «يقول مع ذلك» (4):
لا أدري الحق لعلي أو لفلان؟
فقال [له] (5) علي بن الحسين- (عليهما السلام)-: ما تقول أنت في رجل يفعل هذه الخيرات كلها الا (6) أنه يقول: لا أدري النبي محمد أو مسيلمة؟ هل ينتفع بشيء من هذه الافعال؟
فقال: لا.
____________
(1) أ: واسطة.
(2) تفسير العسكري/ 43.
(3) يوجد في المصدر.
(4) المصدر: مع ذلك يقول.
(5) يوجد في المصدر.
(6) أ: على.
128
فقال (1): فكذلك (2) صاحبك هذا. كيف يكون مؤمنا بهذه الكتب (و بالاخرة؟
أو منتفعا بشيء) (3) لا يدري (4) أ محمد النبي أو (5) مسيلمة [الكذاب] (6)؟ فكذلك كيف يكون مؤمنا بهذه الكتب و بالاخرة (7) أو منتفعا بشيء (8) (من أفعاله) (9) من لا يدري أعلي المحق أم فلان؟
(و في شرح الآيات الباهرة (10)، منقول عن التفسير المذكور قال الامام- (عليه السلام): قال الحسن بن علي- (عليهما السلام): من دفع فضل أمير المؤمنين- (صلوات اللّه عليه)- فقد كذب بالتوراة و الإنجيل و الزبور و صحف ابراهيم و بسائر كتب اللّه المنزلة. فانه ما (نزل) (11) شيء منها، الا و أهم ما فيه بعد الأمر بتوحيد اللّه و الإقرار بالنبوة، الاعتراف بولاية علي و الطيبين من آله) (12).
وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ (4): معطوفة على «يؤمنون»، أي: يوقنون إيقانا.
____________
(1) ليس في المصدر.
(2) المصدر: و كذلك.
(3) ما بين القوسين مشطوب في المتن و غير موجود في ر و يوجد في المصدر.
(4) المصدر: من لا يدرى.
(5) المصدر و أ: أم.
(6) يوجد في المصدر.
(7) ليس في المصدر.
(8) المصدر: به بشيء.
(9) ليس في المصدر.
(10) تأويل الآيات الباهرة/ 7.
(11) المصدر: أنزل.
(12) ما بين القوسين ليس في أ.
129
زال معه ما كانوا عليه، من أن الجنة لا يدخلها الا من كان هودا أو نصارى.
و أن النار لم تمسهم الا أياما معدودة.
و اختلافهم في نعيم الجنة، أهو من جنس نعيم الدنيا، أو غيره، و في دوامه و انقطاعه.
و «الاخر»، اسم فاعل، من آخر بالتخفيف، بمعنى تأخر. الا أنه لم يستعمل.
و الاخرة، تأنيثها. و هي صفة الدار. أو النشأة. بدليل قوله: تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ (1) و تنشئ (2) النشأة الاخرة. و هي صفة غالبة على تلك الدار. أو النشأة، كالدنيا. على هذه حتى قلّما يستعملان (3) في غيرهما. و قد جرتا مع تلك الغلبة، مجرى الأسماء، بترك موصوفيهما. حتى كأنهما ليستا من قبيل الصفات.
و انما سميت «آخرة»، لتأخرها عن الدنيا. كما سميت «الدنيا» دنيا، لكونها أدنى و أقرب إلينا من الاخرة. أو لكونها أقرب النشآت الى الاخرة. و ذلك لأن للنفس الناطقة، حالتين، حالة تعلقها بالبدن. و اشتغالها (4) بتدبيره. و الإتيان بواسطته بالأعمال الحسنة و السيئة، و حالة انقطاعها عن البدن، و عدم التمكن من الاشتغال بتدبيره، و ترتب الاجزية على أعمالها من اللذات و الآلام.
و لا شك أن الانتقال من الحالة الأولى، التي هي الدنيا، الى الثانية، التي هي الاخرة، آني دفعي. لا زماني تدريجي. بخلاف سائر النشآت. فانه يتخلل بينها و بين الاخرة، النشأة الدنيوية.
و عن نافع، أنه خففها بحذف الهمزة، و إلقاء حركتها على اللام.
____________
(1) القصص/ 83.
(2) أ: ينشئ.
(3) أ: يستعلمون.
(4) أ: اشغالها.
130
و «الإيقان»، إتقان العلم بنفي الشك و الشبهة عنه، بالاستدلال. و لذلك لا يوصف به علم الباري تعالى و العلوم الضرورية.
لا يقال: أيقنت أن السماء فوقي.
يقال: يقنت- بالكسر- يقينا. و أيقنت و استيقنت و تيقنت- كله- بمعنى.
و هو في أصل اللغة ينبئ (1) عن السكون و الظهور.
يقال: يقن الماء، إذا سكن. فظهر ما تحته.
و قرئ «يوقنون»، بقلب الواو، همزة، لضم ما قبلها، اجراء لها مجرى المضمونة في وجوه و وقتت (2) و نظيره:
لحب الموقدان (3) الي موسى* * * و جعدة إذ اضاءهما الوقود
و في هذا الكلام، تقديمان، يفيد كل منهما القصر:
أحدهما- تقديم الظرف، أعني «بالاخرة». للقصر عليه. كما في قوله تعالى:
لَإِلَى اللَّهِ تُحْشَرُونَ (4)، يعني: انهم يوقنون بحقيقة الاخرة. لا بما هو على خلاف حقيقتها. كما يزعم بعض اليهود.
و ثانيهما- تقديم المسند اليه، أعني «هم». و بناء الفعل عليه، كما في قولك:
أنا سعيت في حاجتك، يعني: أن الإيقان بالاخرة، مقصور عليهم. لا يتجاوزهم الى أهل الكتاب.
و في هذين القصرين، التعريض ببعض أهل الكتاب، و بما هم عليه من أمر الاخرة.
____________
(1) أ: بنى.
(2) أ: وقنت.
(3) أ: المؤتدان.
(4) آل عمران/ 158.
131
(و في شرح الآيات الباهرة (1): قال الامام أبو محمد العسكري- (عليه السلام)- ثم وصف هؤلاء الذين يقيمون الصلاة، فقال: وَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ، يا محمد! وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ، على الأنبياء الماضين، كالتوراة و الإنجيل و الزبور و صحف ابراهيم و سائر «كتب اللّه» (2) المنزلة على أنبيائه، بأنها (3) حق و صدق من عند «رب العالمين العزيز الحكيم» (4). وَ بِالْآخِرَةِ هُمْ يُوقِنُونَ، بالدار الاخرة بعد هذه الدنيا، يوقنون. لا يشكون فيها، أنها الدار التي فيها جزاء الأعمال الصالحة، بأفضل مما عملوا. و عقاب الأعمال السيئة، «بمثل ما كسبوا» (5)) (6).
أُولئِكَ عَلى هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ: الجملة في محل رفع، ان جعل أحد الموصولين، مفصولا عن «المتقين»، خبر له. و كأنه لما قيل: هُدىً لِلْمُتَّقِينَ، قيل: ما بالهم خصوا بذلك. فأجيب بقوله: الذين- الخ. و الا، فاستئناف، لا محل لها. و كأنه نتيجة الأحكام و الصفات المتقدمة، أو جواب سائل قال للموصوفين بهذه الصفات: اختصوا بالهدى.
و يحتمل أن يكون الموصول الأول، موصولا «بالمتقين» و الثاني مفصولا عنه (7). مبتدأ. «و أولئك»، خبره. و «أولئك»، اسم اشارة، يشترك فيه جماعة الذكور و الإناث. و هي هنا اشارة الى «المتقين» الموصوفين بتلك الصفات، لا
____________
(1) تأويل الآيات الباهرة/ 7.
(2) المصدر: الكتب.
(3) المصدر: فإنها.
(4) المصدر: رب عزيز و صادق حكيم.
(5) المصدر: بما كسبوه.
(6) ما بين القوسين ليس في أ.
(7) أ: منه.
132
إلى ذواتهم المجردة. لأنه مأخوذ في حد اسم الاشارة، أن يكون المشار اليه، محسوسا، أو في حكم المحسوس. و انما صار المشار اليه، هنا، في حكم المحسوس بإجراء هذه الأوصاف عليه و تميزه بها عما عداه. فيجب أن يكون ملحوظة في الاشارة. فاذن يكون قوله أُولئِكَ عَلى هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ كالبناء على المشتق.
ففيه اعلام بأن الأوصاف المذكورة قبل اسم الاشارة، علة لكون المذكورين «على الهدى».
و كلمة «أولئك»، يمد و يقصر، و المد أولى.
و كلمة «على» هذه، استعارة تبعية. و انما كانت استعارة، لأنه شبه تمسك المتقين بالهدى، باستعلاء الراكب على مركوبه في التمكن و الاستقرار. فاستعير له الحرف الموضوع للاستعلاء، كما شبه استعلاء المصلوب، على الجذع، باستقرار المظروف في الظرف، لجامع (1). فاستعير له الحرف الموضوع للظرفية، و انما كانت تبعية. لأن الاستعارة في الحرف، يقع أولا في متعلق، معناه كالاستعلاء و الظرفية- مثلا- ثم تسرى اليه تبعيته، كما حقق في موضعه. و لك أن تعتبر تشبيه هيئة (2) منتزعة من «المتقي» و «الهدى». و تمسكه به بالهيئة المنتزعة، من الراكب و المركوب و اعتلائه عليه، فيكون هناك استعارة تمثيلية، تركب كل من طرفيها. أو تعتبر تشبيهه بالمركوب، على طريقة الاستعارة، بالكناية. و تجعل كلمة على قرينة لها.
و تنكير «هدى»، للتعظيم، أي: هدى لا يبلغ كنهه، و لا يقادر قدره. و كيف يبلغ كنهه (3) و قد منحوه من عند ربهم. و أوتوه من قبله. أو للنوع.
____________
(1) أ: لمجامع.
(2) أ، ر: هيئته.
(3) ليس في أ.
133
و «من»، للابتداء.
و قيل (1): انما قال «من ربهم»، لا «من اللّه»، تنبيها على أن لكل أحد، اسما خاصا من أحدية جمع الأسماء، هو ربه. و منه يصل اليه ما يصل. و ليس لأحد، أحدية جمع الأسماء، الا للإنسان الكامل. فان ربه الخاص به، هو الاسم (2) الجامع. فمعنى قوله «من ربهم»، أن لكل أحد، هدى من ربه الخاص، لا من غيره.
و النكتة في اضافة «الهدى» الى «الكتاب» أولا و الى «ربهم»، ثانيا، ان المتقين قبل كشف حجب المظاهر، عن نظر شهودهم، كانوا يشاهدون «الهدى»، عن مظاهر الاسم التي كان «ذلك الكتاب» واحدا منها. فلذلك أضيف اليه «الهدى» أولا. فلما تمكنوا في التقوى و تحققوا بالصفات الجارية عليهم، كشف عنهم، حجب المظاهر و شاهدوا فيها الظاهر. فلهذا أضيف اليه، ثانيا. و هو، أي قوله «من ربهم»، اما في محل الجر، صفة «لهدى». أو النصب على أنه حال من «هدى».
وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ (5): عطف على الجملة الأولى.
و أصل «الفلاح»، القطع و الشق. و منه سمي الزارع، فلّاحا. لأنه يشق الأرض. و الزراعة: فلاحة. و منه المثل، الحديد بالحديد يفلح. بل كلما يشاركه في الفاء و العين، يدل على ذلك المعنى، نحو: فلق و فلذ و فلا و فلج (بالجيم).
و «المفلح»، هو الفائز بالمطلوب. كأنه الذي انفتحت له وجوه الفوز و الظفر. و لم يستغلق عليه.
و كرر اسم الاشارة، للتنبيه، على أن كل واحد من المسندين، على انفراده، يكفي في اثبات الفضيلة للمسند اليهم. فلا احتياج الى انضمام الاخر، ليعد من الفضائل. بخلاف ما لو اقتصر على واحد منهما، فإنه يمكن أن يتوهم حينئذ،
____________
(1) ليس في أ.
(2) أ: اسم.
134
أن الفضيلة في الجمع بينهما، لا في كل واحد.
و «هم»، فصل. و فيه ثلاث فوائد و ثلاث مذاهب.
أما الفوائد:
فالأولى منها، الدلالة ابتداء (1) على أن ما بعده خبر. لا نعت. و لذلك سمي فصلا.
و الثانية، تأكيد الحكم لما فيه من زيادة الربط.
و قيل: تأكيد المحكوم عليه. لأنه راجع اليه. فيكون تكريرا له.
و الثالثة، افادة قصر المسند، على المسند اليه.
فان قلت: ان هذا انما يتم إذا ثبت القصر، في مثل «زيد هو أفضل من عمرو» مما (2) الخبر فيه نكرة. و الا فتعريف الخبر بلام الجنس، يفيد (3) قصره على المبتدأ.
و ان لم يكن هناك ضمير فصل، مثل زيد الأمير.
قلت: ندعي القصر، في صورة النكرة- أيضا- فان قولك: «زيد هو أفضل من عمرو»، معناه بالفارسية: زيد اوست كه أفضل است از عمرو. فعلى هذا، قد اجتمع في قولك: «زيد هو الأمير»، أمران يدلان على قصر المسند:
أحدهما تأكيد للاخر، تعريف المسند و ضمير الفصل (4).
و نوقش بأن تعريف المبتدأ بلام الجنس، يفيد (5) قصره على الخبر، دون قصر الخبر عليه. و ان كان مع ضمير الفصل. كقولك: الكرم هو التقوى، أي: لا كرم
____________
(1) أ: ابتداءه.
(2) أ: و مما.
(3) أ: بقيد.
(4) أ: ضمير الفصل من عمرو.
(5) أ: يقيد.
135
الا التقوى.
و أجيب بأن القول بافادة الفصل، قصر المسند على المسند اليه انما هو على تقدير «أن لا يكون هناك معارض». كتعريف المسند اليه، لافادة قصره، على المسند، في هذه الصورة.
و أما المذاهب:
فأحدها، ان ضمير الفصل، حرف. لا محل له. و فائدته ما مر.
و ثانيها، أنه اسم. لا محل له. و هو سخيف، لأنه ليس له نظير في كلام العرب من اسم لا يكون له محل.
و ثالثها، أنه اسم، مرفوع المحل. فعلى هذا يجوز أن يكون «هم» مبتدأ و «المفلحون»، خبره و الجملة خبر «أولئك».
و «اللام» اما للعهد، أي: المتقون، هم الذين بلغك أنهم يفلحون. و اشتهروا بذلك. فإنهم حصة معينة من جنس المفلحين- مطلقا. و اما للجنس، أي: جنس المفلحين، مقصور على المتقين. لا يتجاوزهم الى غيرهم.
و المبالغة في الثاني، أتم. لأن قصر الجنس، يستلزم قصر الحصة، من غير عكس.
و هاهنا معنى (1) آخر، أدق و الطف. ذكرها الشيخ في دلائل الاعجاز. و هو أن:
تشير باللام الى حقيقة. ثم تصور تلك الحقيقة في الوهم، بصورة تناسب ما يحكم بها عليه. ثم تحكم بالاتحاد بين تلك الحقيقة المصورة بهذه الصورة الوهمية و بين المبتدأ من غير ملاحظة الحصر، من احد الجانبين. و انما اعتبرت الصورة الوهمية المناسبة لأن الحقيقة لو تركت على حالها، لم يكن ادعاء كون المبتدأ، متحدا بها مستحسنا مقبولا. فالمراد «بالمفلحين» على هذا المعنى، جنس المفلحين مصورا
____________
(1) أ: غير معنى.
136
بصورة وهمية، يلائم المتقين يحكم بالاتحاد بينها و بين المتقين.
لا يقال: على هذا التقدير، لم يتصور هناك حصر أصلا، فكيف يستعمل فيه ضمير الفصل؟
قلنا: يجرد حينئذ لتميز الخبر عن النعت و تأكيد الحكم دون القصر.
فان قلت: قوله أُولئِكَ عَلى هُدىً مِنْ رَبِّهِمْ. وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ جملتان مصوغتان لمدح المتقين، فلم وقعت إحداهما بطريق القصر و الحكم بالاتحاد و الأخرى بدونه؟
قلنا: لظهور التلازم بين مسنديهما فقصر أحدهما في قوة قصر الأخرى.
و كذلك الحكم بالاتحاد في أحدهما في قوة الحكم بالاتحاد في الأخرى. و انما اختير ذلك في الجملة الاخيرة، ليقع خاتمة صفاتهم على وجه أبلغ.
و في التفسير المنسوب الى أبي محمد العسكري- (صلوات اللّه عليه) و على آبائه (1)- قال الامام- (عليه السلام)- ثم أخبر عن جلالة هؤلاء الموصوفين بهذه الصفات الشريفة- فقال: «أولئك»، أهل هذه الصفات، «على هدى»، بيان (2) و صواب «من ربهم» و علم بما أمرهم به. وَ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ الناجون مما منه يوجلون، الفائزون بما يؤملون.
قال: و جاء رجل الى أمير المؤمنين- (عليه السلام)- فقال: يا أمير المؤمنين! ان بلالا كان يناظر اليوم، فلانا. فجعل يلحن في كلامه. و فلان يعرب و يضحك من بلال.
فقال أمير المؤمنين- (عليه السلام)-: يا عبد اللّه! انما يراد اعراب الكلام و تقويمه لتقويم الأعمال و تهذيبها. ما ذا ينفع فلانا اعرابه و تقويمه لكلامه، إذا كانت أفعاله
____________
(1) تفسير العسكري/ 43.
(2) المصدر: و بيان.
137
ملحونة، أقبح لحن؟ و ما يضر بلالا لحنه في كلامه، إذا كانت أفعاله مقومة، أحسن تقويم، مهذبة أحسن تهذيب؟
قال الرجل: يا أمير المؤمنين! و كيف ذلك؟
قال- (عليه السلام)-: حسب بلال من التقويم لأفعاله و التهذيب لها (1) أنه لا يرى أحدا نظيرا لمحمد رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله و سلم)- ثم لا يرى أحدا بعد محمد (2) نظيرا لعلي بن أبي طالب. و يرى أن كل من عاند عليا فقد عاند اللّه و رسوله.
و من أطاعه فقد أطاع اللّه و رسوله. و حسب فلان من الاعوجاج و اللحن في أفعاله التي لا ينتفع معها باعرابه لكلامه بالعربية و تقويمه للسانه، أن يقدم الأعجاز على الصدور و الأستاه (3) على الوجوه، و ان يفضل الخل في الحلاوة، على العسل، و الحنظل في الطيب، و العذوبة على اللبن. يقدم على ولي اللّه، عدو اللّه (4) الذي لا يناسبه بشيء (5) من الخصال في (6) فضله، هل هو الّا كمن قدم مسيلمة على محمد في النبوة في (7) الفضل (8)؟ ما هو الا من الذين قال اللّه تعالى قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمالًا، الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً (9).
____________
(1) أ: لما، المصدر: بها.
(2) المصدر: بعده.
(3) أ: الاسناء.
(4) ليس في أ.
(5) المصدر: في شيء.
(6) أ: من.
(7) المصدر: و.
(8) أ: و ظاهر في الفضل.
(9) الكهف/ 104.
138
قال بعض الفضلاء: و إذا انتهى الكلام الى هاهنا، فحري بنا أن نشير الى بعض بطون هذه الآيات، فنقول: هذا كلام من باطن الجمع، الى ظاهر الفرق.
يخاطب أكمل صورة، أولا- (صلّى اللّه عليه و آله و سلم)- و متابعيه، آخرا.
فيقول: الم، أي أقسم بالأول و ذي الأمر و الخلق أن «ذلك» الموجود المعلوم المشهود أعني العالم، هو «الكتاب» الجامع لحروف و كلمات، مخطوطة مرقومة في رق الوجود المنشور، للدلالة على أسماء اللّه الحسنى و صفاته العلى.
و لا يزال الكتابة فيه، دائمة أبدا لا ينتهي، لا رَيْبَ فِيهِ. لأن تلك الدلالة، قطعية عقلية او كشفية، لا مجال للريب و الشك. فيها «هدى» للمشارفين على الترقي من الحجب المائعة، عن التحقق، بشهود الوحدة و الكثرة الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بغيب الهوية و سريانها- أولا- في الصور العلمية الباطنة، التي هي الأعيان الثابتة.
و لها الأولية. و ثانيا في الصور العينية الظاهرة، التي هي الأعيان الخارجية. و لها الآخرية، فهو الأول و الآخر و الظاهر و الباطن. و بعد الايمان بها يسلكون طريق الوصول الى شهودها في تلك الصور، بوحدتها. فيقيمون الصلاة التي هي العبادة التامة الجامعة الموصلة الى شهود الجمعية الالهية، بتحريك صلاتهم الروحانية و الجسمانية، للسير اليها و الفناء فيها. «و مما» أفيض عليهم، بعد الفناء، من أنوار المعرفة و أسرار الوحدة، يفيضون على من سواهم، لجعلهم بالتربية و الكمال، مستعدين لفيضانها. و «الذين» يصدقون، لصفاء استعدادهم بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ و بما انزل الى الأنبياء و المرسلين من تلك الأنوار و الأسرار، حيث يفهمونها بلسان الاشارة عنك، فيرغبون فيها و يسلكون للوصول اليها. «و بالاخرة» أي، بعاقبة سلوكهم و مآل أمرهم، الى فيضان تلك الأنوار و الأسرار، في أثناء سلوكهم، لظهور آثارها، متيقنون. أُولئِكَ عَلى هُدىً مشهود، مِنْ رَبِّهِمْ الظاهر بالاسم
139
الهادي في مظاهره، لا يحتجبون بالمظاهر (1) عن الظاهر. و أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ.
الذين خرقوا حجب المظاهر. و شقّوها. فيشاهدون مشهودهم، كفاحا.
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا لما ذكر خاصة أوليائه و خالصة عباده بصفاتهم، التي أهلتهم لاصابة الزلفى عنده و بيّن أن «الكتاب»، «هدى» و لطف لهم، خاصة، قفّى على أثره بذكر أضدادهم. و هم العتاة المردة من الكفار، الذي لا ينفع فيهم الهدى. و لا يجدي عليهم اللطف. و سواء عليهم وجود الكتاب و عدمه (2) و إنذار الرسول و سكوته (3).
و روي عن الامام الحسن العسكري- (عليه السلام)- (4) في معنى الاية: انه لما ذكر المؤمنين و مدحهم، ذكر الكافرين المخالفين لهم في كفرهم، فقال: ان الذين كفروا باللّه و بما آمن به هؤلاء المؤمنون، بتوحيد اللّه تعالى و بنبوة محمد رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله و سلم)- و بوصية علي أمير المؤمنين، ولي اللّه و وصي رسوله و بالأئمة الطيبين الطاهرين، خيار عباده الميامين القوامين بمصالح خلق اللّه تعالى، سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ، أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ، أي: خوفتهم أو لم تخوفهم أخبر عن علم بأنهم لا يؤمنون. انتهى كلامه- (عليه السلام)-.
و لم يوسط العاطف، بين الجملتين، لتباينهما في الغرض و الأسلوب.
أما الغرض، فلأن الغرض من الأولى، بيان كون الكتاب، بالغا في الهداية حد الكمال. و من الثانية، وصف الكفار بأنه لا يؤثر فيهم الانذار.
و أما في الأسلوب، فلأن الطريق الأولى، الحكم على الكتاب، بجملة محذوفة المبتدأ، موصولة بغيرها، من ذكر المتقين و أحوال المؤمنين. و طريق
____________
(1) ليس في أ.
(2) أ: وعده.
(3) أ: و سكونه.
(4) تفسير العسكري/ 43- 44، باختلاف فيه.
140
الثانية، الحكم على الكافرين، قصدا بجملة تامة مصدرة بأن، المشعرة بالأخذ في فن آخر، لتجرد الأولى عنها. بخلاف قوله: إِنَّ الْأَبْرارَ لَفِي نَعِيمٍ وَ إِنَّ الْفُجَّارَ لَفِي جَحِيمٍ (1) لتوافقهما في الغرض و الأسلوب. و هو ظاهر.
و يحتمل أن يقال: لما كانت النسبة بين المؤمنين و الكافرين، كمال المباينة، و بين الكافرين و المنافقين، على ما هو في شأن المنافقين، كمال المناسبة، قطع ما كان في شأن الكافرين، عما كان في شأن المؤمنين و عطف ما كان في شأن المنافقين على ما هو في شان الكافرين، تنبيها على تينك النسبتين.
و «أن» من الحروف التي شابهت الفعل، في عدد الحروف. و البناء على الفتح. و لزوم الأسماء. و إعطاء معانيه و المتعدي، خاصة، في دخولها على اسمين و لذلك أعملت عمله الفرعي. و هو نصب الجزء الأول و رفع الثاني، إيذانا بأنه فرع في العمل.
و قال الكوفيون: الخبر قبل دخولها، كان مرفوعا بالخبرية. و هي بعد باقية مقتضية للرفع، قضية (2) للاستصحاب. فلا يرفعه الحرف.
و رد بأن اقتضاء الخبرية الرفع. مشروط بالتجرد، لتخلفه عنها، في خبر كان. و قد زال بدخولها فتعين اعمال الحرف. و فائدتها تأكيد النسبة و تحقيقها.
و لذلك يتلقى بها القسم، و يصدر بها الاجوبة، و تذكر في معرض الشك.
روي أن الكندي المتفلسف، ركب «الى المبرد» (3) و قال: اني أجد في كلام العرب حشوا، أجد العرب يقول: عبد اللّه قائم. ثم يقول (4): ان عبد اللّه قائم. ثم
____________
(1) الانفطار/ 14.
(2) أ: قضيته.
(3) ليس في أ.
(4) المتن و ر: تقول.
141
يقول (1): ان عبد اللّه لقائم.
فقال المبرد: المعاني مختلفة، فقولهم: عبد اللّه قائم، اخبار عن قيامه. و قولهم (2) ان عبد اللّه قائم، جواب عن سؤال سائل. و قولهم: ان عبد اللّه لقائم، جواب عن انكار منكر لقيامه.
و «الكفر» لغة، ستر النعمة. و أصله الكفر، بالفتح. و هو الستر. و منه سمي الليل، كافرا، لستره الأشياء، بظلمته و الزارع، كافرا، لأنه يستر الحب في التراب و كمام الثمرة، كافورا، لسترها الثمرة. و في الشرع، انكار ما علم بالضرورة، مجيء الرسول- (عليه السلام)- به، كوجوب الصوم و الصلاة و الزكاة و غير ذلك.
و انما عد لبس الغيار و شد الزنار، كفرا. لأنهما تدلان على التكذيب. فان من صدق الرسول- (عليه السلام)- لا يتجرأ (3) عليها. «لا لأنهما» (4) كفر في أنفسهما و احتجت المعتزلة، بما جاء في القرآن، بلفظ الماضي، على حدوثه، لاستدعائه سابقة مخبر عنه. و حيث لا يصح الحكم، على الكافرين، مطلقا، باستواء الانذار و تركه، لتحقق الايمان من بعضهم، فتعريف الموصول اما للعهد. و المراد به ناس، بأعيانهم، كأبي لهب و أبي جهل و الوليد بن المغيرة و أحبار اليهود، فان هؤلاء و أضرابهم، أعلام الكفرة. فهم كالحاضرين في الذهن. فإذا أطلق اللفظ التفت الخاطر اليهم. أو لاستغراق الجنس. و هو الشائع في الاستعمال، اما مطلقا فيستغرق المصرين و غير المصرين. و خص منه غير المصرين، بقرينة الخبر.
أقول: و اما (5) مقيد بالإصرار بهذه القرينة. فانه- أيضا- جنس، فيستغرق أفراد
____________
(1) المتن و ر: تقول.
(2) أ: قوله.
(3) أ: لا تجرء.
(4) أ: لأنها.
(5) أ: و يحتمل و اما.
142
جنس المصرين، فقط، أو لبعض أفراد الجنس، من غير عهد و استغراق. و يكون تعيين المصرين، بقرينة الخبر.
أقول: و يحتمل أن يكون المراد به، مالك بن الضيف و كعب بن أشرف وحي بن أخطب «و حدي بن أخطب» (1) تابعي أبي لبابة بن المنذر. يدل على ارادة ذلك ما
روي عن محمد بن علي الباقر- (عليه السلام)- (2): أن رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله و سلم)- لما قدم المدينة و ظهرت آثار صدقه و آيات حقه و بينات نبوته كادته اليهود، أشد كيد. و قصدوه، أقبح قصد. يقصدون أنواره ليطمسوها و حججه (3) ليبطلوها. فكان ممن قصده للرد عليه و تكذيبه، مالك بن الضيف و كعب بن أشرف (4) وحي بن أخطب (5) وحدي بن أخطب (6) و أبو لبابة بن عبد المنذر (7) و شيعته.
فقال مالك لرسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله و سلم)-: يا محمد! تزعم أنك رسول اللّه؟
«قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-:» (8) كذلك قال اللّه خالق الخلق أجمعين.
قال: يا محمد! لن نؤمن أنك رسوله (9)، حتى يؤمن لك هذا البساط الذي تحتي. و لن نشهد لك أنك عن اللّه جئتنا، حتى يشهد لك هذا البساط.
____________
(1) ليس في أ.
(2) تفسير العسكري/ 44- 47.
(3) أ: حجته.
(4) المصدر: الأشرف.
(5) المصدر: الاخطب.
(6) المصدر: وحدي بن الاخطب و أبو ياسر بن الاخطب.
(7) المصدر: المندر.
(8) ليس في أ.
(9) أ: لرسوله.
143
و قال أبو لبابه بن عبد المنذر: لن نؤمن لك [يا محمد!] (1) أنك رسول اللّه. و لا نشهد لك به، حتى يؤمن لك (2) و يشهد لك (3) هذا السوط الذي في يدي.
و قال كعب بن أشرف (4): لن نؤمن لك أنك رسول اللّه. و لن نصدقك به، حتى يؤمن لك هذا الحمار الذي أركبه.
فقال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله و سلم)-: [انه] (5) ليس للعباد الاقتراح على اللّه. بل عليهم التسليم للّه و الانقياد لأمره و الاكتفاء بما جعل (6) كافيا. أما كفاكم أن نطق التوراة و الإنجيل و الزبور و صحف ابراهيم بنبوّتي و دل على صدقي؟
و بيّن فيها ذكر أخي و وصيي و خليفتي في أمتي و خير من أتركه على الخلائق من بعدي، علي بن أبي طالب؟ و أنزل عليّ هذا القرآن الباهر، للخلق أجمعين (7)، المعجز لهم عن أن يأتوا بمثله، و ان تكلفوا (8) شبهه؟ و أما (9) الذي اقترحتموه، فلست أقترحه على ربي- عز و جل- بل أقول: ان ما اعطاني (10) ربي- عز و جل- من دلالة (11) هو حسبي و حسبكم. فان فعل- عز و جل- ما اقترحتموه، فذاك زائد
____________
(1) يوجد في المصدر.
(2) ليس في المصدر.
(3) المصدر: به هذا.
(4) المصدر: الأشرف.
(5) يوجد في المصدر.
(6) المصدر: جعله.
(7) المصدر: أجمع.
(8) أ: تكلفوا.
(9) المصدر: و أما هذا.
(10) المصدر: أعطانيه.
(11) المصدر: دلالته و.
144
في تطوّله علينا و عليكم. و ان منعنا ذلك فلعلمه (1) بأن الذي فعله، كاف فيما أراده منا.
قال: فلما فرغ رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله و سلم)- من كلامه هذا، أنطق اللّه البساط.
و الحديث طويل، مضمونه: ان كلّا من البساط و السوط و الحمار شهد بالوحدانية و النبوة و الولاية. و ظهر من كل منها آيات عجيبة. و لم يؤمن أحدهم الا أبو لبابة، فانه أظهر الإسلام و لم يحسن إسلامه.
ثم قال- (عليه السلام): فلما انصرف القوم من عند رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله و سلم)- و لم يؤمنوا، أنزل اللّه: يا محمد! إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَواءٌ عَلَيْهِمْ» في العظة (2) أَ أَنْذَرْتَهُمْ و وعظتهم و خوفتهم أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ، لا يصدقون بنبوتك و هم قد شاهدوا هذه الآيات و كفروا فكيف يؤمنون [بك عند قولك و دعائك] (3).
سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ (6):
سواء، اسم مصدر. بمعنى الاستواء. أجري على ما يتصف بالاستواء، كما يجرى المصادر، على ما يتصف بها. و هو مرفوع على أنه خبر «ان».
و قوله أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ، بتأويل المصدر. مرفوع على الفاعلية، أي: ان الذين كفروا مستو عليهم إنذارك و عدمه. أو هو مرفوع بالابتداء. و سواء خبره مقدما عليه. و الفعل، انما يمتنع الاخبار عنه، إذا أريد به تمام ما وضع له، أما لو أطلق و أريد به اللفظ و مطلق الحدث المدلول عليه- ضمنا- على الاتساع فلا. و انما عدل عنه، الى الفعل، لما فيه من إيهام التجدد و حسن دخول الهمزة.
____________
(1) أ: فلعله.
(2) ليس في المصدر.
(3) يوجد في المصدر.
145
قيل: لا يجوز أن يكون «سواء» خبرا. لأن الجملة، لما كانت مصدرة بالاستفهام، لا يجوز تقديم ما في حيّزها عليها.
ورد بأن «الهمزة» و «أم» دخلتا عليه، لتقرير معنى الاستواء و تأكيده. فإنهما جردتا عن معنى الاستفهام، لمجرد الاستواء، كما جردت حرف النداء، عن الطلب لمجرد التخصيص، في قولهم: «اللهم اغفر لنا أيتها العصابة»، بل هو أولى من أن يكون فاعلا، للاستواء. لأنه لما كان اسما غير صفة، فالأصل أن لا يعمل.
و إذا جعله بمعنى اسم الفاعل، فأتت المبالغة المقصودة، من الوصف بالمصادر و وجه افراده على الأول، ظاهر. و على الثاني، لجهة مصدريته. و لما كان الاستواء المستفاد، من الحرفين، غير الاستواء المفهوم من سواء، فلا تكرار.
و ذهب بعض النحاة الى أن «سواء» مثل هذا المقام، خبر مبتدأ محذوف أي، الأمران سواء عليهم.
و ان الهمزة بما بعدها، بيان للأمرين. و الفعلان في معنى الشرط، على أن يكون الهمزة، بمعنى أن الشائع استعمالها، في غير المتيقن.
و «أم» بمعنى «أو» لأن كليهما، لأحد الأمرين.
و الجملة، الاسمية، أعني (1)، الأمران سواء دالة على الجزاء. فعلى هذا يكون، خبر «ان»، هو الجملة الشرطية. و المعنى: ان الذين كفروا ان أنذرت أو لم تنذر، فهما سواء عليهم.
و «عليهم»، متعلق بالاستواء.
و «الانذار»، التخويف. أريد به التخويف من عقاب اللّه. و انما اقتصر (2) عليه، دون البشارة، لأنه أوقع في القلب و أشد تأثيرا في النفس، من حيث أن
____________
(1) ر: يعنى.
(2) أ: اقتصرت.
146
دفع الضر، أهم من جلب النفع. فإذا لم ينفع فيهم، كانت البشارة بعدم النفع أولى.
و قرئ ء أنذرتهم، بتحقيق الهمزتين و تخفيف الثانية. بين بين و قلبها ألفا.
و هو لحن. لأن المتحركة لا تقلب. و لأنه يؤدي الى التقاء الساكنين على غير حده.
و بتوسيط ألف بينهما، محققتين و بتوسيطها. و الثانية بين بين و بحذف الاستفهامية و بحذفها و إلقاء حركتها على الساكن قبلها.
لا يُؤْمِنُونَ، تأكيد أو بيان، للجملة التي قبلها، أعني: سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ. و حينئذ يكون محله الرفع، ان جعل ما قبله جملة من مبتدأ و خبر لا صفة مع الفاعل. فانه على هذا التقدير لم يكن لقوله «يؤمنون»، محل، أو خبر بعد خبر، أو جملة مستأنفة، أو حال من مفعول «أنذرتهم». قيل: أو خبر.
و قوله «سواء»- الخ، اعتراض بين المبتدأ و الخبر.
ورد بأن الاخبار عن المصرين على الكفر، بعدم الايمان لا فائدة فيه. و احتجت المجوّزة لتكليف ما لا يطاق، بالاية، بأنه سبحانه، أخبر عنهم بأنهم لا يؤمنون، و أمرهم بالايمان. فلو آمنوا، انقلب خبره، كذبا. و شمل ايمانهم، الايمان بأنهم لا يؤمنون. فيجتمع الضدان.
و الجواب: ان الاخبار بوقوع الشيء أو عدمه، لا ينفي القدرة عليه، كاخباره تعالى عما يفعله هو. و العبد باختياره. و فائدة الانذار بعد العلم، بأنه لا ينجع الزام الحجة و حيازة الرسول، فضل (1) الإبلاغ. و لذلك قال: سَواءٌ عَلَيْهِمْ. و لم يقل «سواء عليك». كما قال لعبدة الأصنام: سَواءٌ عَلَيْكُمْ أَ دَعَوْتُمُوهُمْ أَمْ أَنْتُمْ صامِتُونَ و قد حقق الكلام في هذا الجواب، العلامة النحرير القزويني (2)- أدام اللّه ظله
____________
(1) أ: أفضل.
(2) هو العالم الفاضل المدقق المولى خليل بن الغازي القزويني الأصل و المسكن
147
العالي- في حاشيته الشريفة على العدة.
(و في اصول الكافي (1): علي بن ابراهيم، عن أبيه، عن بكر بن صالح، عن القسم (2) بن يزيد، عن أبى عمرو الزبيري، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: قلت له: أخبرني عن وجوه الكفر، في كتاب اللّه- عز و جل-.
قال: الكفر في كتاب اللّه، على خمسة أوجه:
فمنها كفر الجحود، على وجهين. فالكفر (3) بترك ما أمر اللّه، و كفر البراءة، و كفر النعم.
فأما كفر الجحود، فهو الجحود بالربوبية. و هو قول من يقول: لا رب و لا جنة و لا نار. و هو قول من صنفين من الزنادقة. يقال لهم: الدهرية. و هم الذين يقولون (4): وَ ما يُهْلِكُنا إِلَّا الدَّهْرُ. و هو دين وضعوه لأنفسهم، بالاستحسان. فهم على غير تثبت منهم و لا تحقيق لشيء مما يقولون. قال اللّه- عز و جل- (5):
____________
و الوفاة ذكره الشيخ الحر العاملي في أمل الأمل 2/ 112 و ميرزا عبد الله الأفندي في رياض العلماء 2/ 261.
كتب و ألف العديد من المؤلفات منها: «شرح الكافي» فارسى و شرح عربى و «رسالة الجمعة» و «حاشية مجمع البيان» و «الرسالة النجفية» و «الرسالة القمية» و «الجمل» في النحو و «رموز التفاسير الواقعة في الكافي و الروضة» و «شرح العدة».
كانت وفاته- رحمه الله- بقزوين، سنة تسع و ثمانين بعد الالف و دفن بها في المدرسة المعروفة به. (عدة الأصول، المقدمة/ 21- 22)
(1) الكافي 2/ 39.
(2) المصدر: القاسم.
(3) ر: و الكفر.
(4) الجاثية/ 24.
(5) الجاثية/ 24.
148
إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ. ان ذلك كما يقولون. و قال (1): إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ، لا يُؤْمِنُونَ، يعنى بتوحيد اللّه [تعالى] (2). فهذا أحد وجوه الكفر.
- و الحديث طويل-، أخذت منه موضع الحاجة.
و في تفسير علي بن ابراهيم (3): حدثني أبي، عن بكر بن صالح، عن أبي عمرو الزبيري، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: الكفر في كتاب اللّه، على خمسة أوجه (4). فمنه كفر الجحود (5). و هو على وجهين: جحود بعلم، و جحود بغير علم.
فأما الذين جحدوا بغير علم، فهم الذين حكى اللّه عنهم في قوله تعالى (6):
وَ قالُوا ما هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما يُهْلِكُنا إِلَّا الدَّهْرُ وَ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْمٍ إِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ. و قوله (7): إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ. فهؤلاء كفروا و جحدوا بغير علم.- و الحديث طويل-، أخذت منه موضع الحاجة) (8).
خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ: بيان و تأكيد للحكم السابق. أو تعليل له.
____________
(1) البقرة/ 6.
(2) يوجد في المصدر
(3) تفسير القمي 1/ 32.
(4) المصدر: وجوه.
(5) المصدر: بجحود.
(6) الجاثية/ 24.
(7) البقرة/ 6.
(8) ما بين القوسين ليس في أ.
149
و «الختم»، قريب من الكتم، لفظا، لتوافقهما في العين و اللام، و معنى.
لأن «الختم» على الشيء، يستلزم كتم ما فيه. فيناسبه في اللازم.
و «الغشاوة»، فعالة، من غشاه إذا غطاه. بنيت لما يشتمل على الشيء، كالعصابة و العمامة. و لا ختم و لا تغشية، ثم على الحقيقة، بل على سبيل المجاز و الاستعارة.
فان كان المشبه به، في خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ، المعنى المصدري الحقيقي للختم، و المشبه احداث حالة في قلوبهم، مانعة من نفوذ الحق فيها، كان طرفا التشبيه، مفردين، و الاستعارة، مصرحة. و ان جعل المشبه به، هيئة مركبة منتزعة من الشيء و الختم الوارد عليه و منعه صاحبه من الانتفاع به و المشبه، هيئة منتزعة من القلب و الحالة الحادثة فيه و منعها صاحبها عن الانتفاع به في الأمور الدينية (1)، كان طرفا التشبيه مركبين و الاستعارة تمثيلية. قد اقتصر فيها من ألفاظ المشبه به، على ما معناه، عمدة في تصوير تلك الهيئة، و اعتبارها، أعني: الختم. و باقي الألفاظ، منوي مراد. و ان لم يكن مقدرا في نظم الكلام و الاقتصار، على بعض الألفاظ، للاختصار في العبارة (2).
و تكثير محتملاتها، بأن يحمل تارة على التشبيه و تارة على التمثيلية و أخرى على غيرهما، و لو صرح بالكل، تعينت التمثيلية، و ان قصد تشبيه قلوبهم بأشياء مختومة.
و جعل ذكر «الختم»، الذي هو من روادف المشبه به، المسكوت عنه، تنبيها عليه و رمزا، كان من قبيل الاستعارة بالكناية. و قس عليه قوله: وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ.
و المعتزلة لما اضطرت في معنى ظاهر الاية، ذكروا له وجوها من التأويل.
____________
(1) أ: الدنيوية.
(2) أ: العبادة.
150
منها: ان القوم لما أعرضوا و تمكّن ذلك في قلوبهم، حتى صار كالطبيعة لهم شبه بالوصف الخلقي المجبول عليه.
و منها: ان المراد «بالختم»، وسم على (1) قلوبهم، بسمة تعرفها الملائكة.
فيبغضونهم. و يتنفرون عنهم. و على هذا يحمل كل ما يضاف الى اللّه من طبع و إضلال.
يدل على هذا التأويل
ما روي في تفسير الحسن العسكري- (عليه السلام)- (2) عن الصادق- (عليه السلام)- أنه قال: ان رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- لما دعا هؤلاء المعينين في الاية المقدمة (3)، [في قوله: إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ] (4) و أظهر لهم (5) تلك الآيات. فقابلوها بالكفر. أخبر اللّه- عز و جل- [عنهم] (6) بأنه خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ ختما يكون علامة للملائكة (7) المقربين القراء لما في اللوح المحفوظ من أخبار هؤلاء المذكورين فيه أحوالهم. حتى إذا نظروا الى أحوالهم و قلوبهم و أسماعهم و أبصارهم (8)، شاهدوا ما هنالك (9) «من ختم اللّه- عز و جل- عليها ازدادوا باللّه معرفة. و علموا بما يكون قبل أن يكون» (10) يقينا.
____________
(1) ليس في أ.
(2) تفسير العسكري/ 53.
(3) المصدر: المتقدمة.
(4) يوجد في المصدر.
(5) أ: أظهرهم.
(6) يوجد في المصدر.
(7) أ: الملائكة.
(8) ليس في المصدر.
(9) المصدر: هؤلاء.
(10) ليس في المصدر و فيه يوجد كذا: المختومين على جوارحهم يجدون على ما قرءوه
151
قال (1): فقالوا: يا رسول اللّه! فهل من عباد اللّه، من يشاهد هذا الختم، كما يشاهده (2) الملائكة؟
فقال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: بلى، محمد رسول اللّه يشاهده (3)، باشهاد (4)- عز و جل- له (5). و يشاهده من أمته أطوعهم للّه- عز و جل- و أشدهم جدا (6) في طاعة اللّه و أفضلهم في دين اللّه.
فقالوا: من هو، يا رسول اللّه؟- و كل منهم تمنى أن يكون هو-.
فقال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: دعوه يكن من شاء اللّه. فليس الجلالة في المراتب عند اللّه- عز و جل- بالتمني و لا بالتظني و لا بالاقتراح. و لكنه فضل من اللّه- عز و جل- على من يشاء، يوفقه للأعمال الصالحة، تكرمه لها. فيبلغه أفضل الدرجات و أشرف المراتب. ان اللّه سيكرم بذلك من تريكموه (7) في غد.
فجدوا في الاعمال الصالحة. فمن وفق اللّه له (8) ما يوجب عظيم كرامته عليه (9)، فللّه عليه بذلك الفضل العظيم.
____________
من اللوح المحفوظ. و شاهدوه في قلوبهم و أسماعهم و أبصارهم، أزادوا نعم اللّه بالغائبات.
(1) ليس في المصدر.
2 و 3- النسخ: يشاهدها.
(4) أ: بشهادة.
(5) ليس في أ.
(6) ليس في أ.
(7) أ: يريكموه.
(8) ليس في المصدر.
(9) ليس في المصدر.
152
قال: فلما أصبح رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- و غص مجلسه بأهله. و قد جد بالأمس، كل من خيارهم، في خير عمله و إحسانه الى ربه، و (1) قدم يرجو أن يكون هو ذلك الخير الأفضل.
قالوا: يا رسول اللّه! من هذا؟ عرّفناه بصفته. و ان لم تنص لنا على اسمه.
فقال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: هذا، الجامع للمكارم، الحاوي للفضائل، المشتمل على الجميل- ثم بعد ذكر كلام طويل، مشتمل على كرامات و مجاهدات، وقعت في تلك الليلة من أمير المؤمنين- (عليه السلام)- ذكر أنه (2) قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- لعلي (عليه السلام): انظر! فنظر الى عبد اللّه بن أبيّ و الى سبعة من اليهود.
فقال: شاهدت ختم اللّه على قلوبهم و أسماعهم (3).
فقال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: أنت، يا علي! أفضل شهداء اللّه في الأرض بعد محمد رسول اللّه.
قال: فذلك قوله تعالى: خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ، تبصرها الملائكة. فيعرفونهم بها. و يبصرها رسول اللّه، محمد. و يبصرها خير خلق اللّه بعده علي بن أبي طالب.
و في عيون الأخبار (4): بإسناده الى ابراهيم بن أبي محمود، قال: سألت أبا الحسن الرضا- (عليه السلام)- عن قول اللّه- عز و جل: خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ.
____________
(1) ليس في المصدر.
(2) ليس في أ.
(3) المصدر: على سمعهم و على أبصارهم غشاوة.
(4) عيون الاخبار 1/ 123.
153
قال: الختم هو الطبع على قلوب الكفار، عقوبة على كفرهم. كما قال- عز و جل (1)-: بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ فَلا يُؤْمِنُونَ إِلَّا قَلِيلًا (2).
و عَلى سَمْعِهِمْ، يحتمل أن يكون معطوفا على قلوبهم و معطوفا عليه «لعلى أبصارهم». و رجح الأول، بقوله (3): وَ خَتَمَ عَلى سَمْعِهِ وَ قَلْبِهِ. وَ جَعَلَ عَلى بَصَرِهِ غِشاوَةً، و بالوقف «على سمعهم» اتفاقا. و لأنهما لما كان ادراكهما من جميع الجوانب، جعل المانع عنه، بما يكون كذلك لظهور «أن الغشاء» (4) يكون بين المرئي و الرائي.
و كرر الجار، للدلالة على أن الختم يتعلق بكل واحد منهما، بالاستقلال.
فيكون أشد. و لأن تعلق فعل بمجموع أمرين، لا يستلزم تعلقه بكل واحد.
و افراد «السمع»، للأمن من اللبس مع الخفة و التفنن. أو لأنه في الأصل مصدر. و هو لا يجمع. أو على تقدير مضاف، أي: مواضع سمع. أو لرعاية المناسبة بين المدرك و المدرك. فان مدرك السمع، واحد. و هو الصوت. و مدركاتهما أنواع.
و قرئ: «و على أسماعهم».
و وجه الترتيب، أنه تعالى لما ذكر هذه الطائفة، أولا بالكفر، و ثانيا باستواء الانذار و عدمه عليهم، فالختم على قلوبهم، ناظر الى كفرهم. لأن الكفر و الايمان من صفات القلب. و الختم على سمعهم، ناظر الى ذلك الاستواء. لان محل ورود الإنذارات، ليس الا السمع. و لما حكم عليهما بالختم فصار مكان أن يقال علمنا
____________
(1) النساء/ 155.
(2) ليس في أ.
(3) الجاثية/ 23.
(4) أ: الفناء.
154
وقوع الختم عليهما: ألم يكن لهم أبصار يبصرون بها الآيات الظاهرة و المعجزات الباهرة؟ فقال: وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ. و لما لم يكن في نظم الكلام، ما ينظر اليه التغشية، غيّر الأسلوب.
و «البصر»، قوة أودعت في ملتقى العصبتين، المجوفتين النابتتين (1)، من مقدم الدماغ. و قد يطلق على العضو. و كذلك «السمع». و هو قوة أودعت في باطن الصماخ (2).
و «غشاوة»، مرفوع مبتدأ. و «على أبصارهم» خبره عند سيبويه. و فاعل الظرف، عند الأخفش لاعتماده على ما قبله. و يؤيده العطف على الجملة الفعلية.
و قرئ بالنصب، على معنى و جعل على أبصارهم غشاوة. أو على حذف الجار. و إيصال الفعل، نفسه اليها. و المعنى: و ختم على أبصارهم بغشاوة.
و قرئ بالضم و الرفع و بالفتح و النصب.
و «غشوة» بالكسر، مرفوعة. و «بالفتح مرفوعة» (3) و منصوبة.
و «غشاوة»، بالعين الغير معجمة، من العشا مصدر الأعشى. و هو الذي لا يبصر بالليل.
وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ (7): وعيد، و بيان لما يستحقونه.
«و العذاب»، كالنكال، بناء و معنى. يقال «أعذب عن الشيء و نكل»، إذا أمسك عنه. و منه الماء العذب، لأنه يقمع العطش، و يردعه. فسمّي «العذاب»، عذابا، لأنه يردع الجاني عن المعاودة الى الجناية. ثم اتسع، فأطلق على كل ألم شديد و ان لم يكن، نكالا، أي. عقابا، يرتدع به الجاني عن المعاودة.
____________
(1) أ: النابتين.
(2) ر: الطماخ.
(3) ليس في أ.
155
و قيل (1): «اشتقاقه من التعذيب. الذي هو ازالة العذب (2). كالتغذية و التمريض».
أو من العذبة. و هي القذاة. و ماء ذو عذب، أي: كثير القذى. فكما أن القذاة تنغص (3) الماء و كذلك العذاب، ينغص (4) العيش.
أو من أعذب حوضك، أي: انزع ما فيه من قذى. فكذلك العذاب ينزع (5) من الجاني، ما فيه من الجناية.
أو من العذوبة. لأن عذاب كل أحد مما (6) يستعذبه ضده. فعذاب الكافرين، مما يستعذ به المؤمنون.
و «العظيم»، ضد الحقير، و الكبير ضد الصغير. كما أن الحقير، دون الصغير.
فالعظيم فوق الكبير.
قيل (7): «و معنى التوصيف به، أنه إذا قيس بسائر ما يجانسه، قصر عنه جميعه، و حقر بالاضافة اليه. و معنى التنكير في الاية، ان على أبصارهم غشاء، ليس مما يتعارفه الناس. و هو التعامي عن الآيات. و لهم من الآلام العظام، نوع، يعلم كنهه اللّه تعالى»، أي: في الاخرة.
و قال بعضهم: ان لهم عذابا في الدنيا و الاخرة. لأن عذابهم الأخروي، ليس الا صور اعتقاداتهم و نتائج أعمالهم، من دركات النيران. و ما فيها من الآلام، كانت في الدنيا معاني، فصارت في الاخرة صورا، فهم دائمون فيها. لكنهم
____________
(1) ر. أنوار التنزيل 1/ 21- 22.
(2) أ: العذاب.
(3) أ: تنقص.
(4) أ: ينقص.
(5) أ: نزع.
(6) ليس في أ.
(7) نفس المصدر 1/ 22.
156
لا يتألمون بها في الدنيا، لكثافتهم «و غلظ حجابهم» (1). و الذين صاروا في الدنيا، أهل الاخرة، يرونهم داخلين في النار و ما فيها، من أنواع العذاب.
قال بعض الصوفية: و إذ قد علمت ما بين لك من المعاني الظاهرة، فألق سمعك، تسمع بطنا من بطونها:
فنقول: ان الذين كفروا، خرجوا (2) من الايمان الرسمي المنوط بغيبتهم، عن المؤمن به، و دخلوا في الكفر الحقيقي، بستر وجوداتهم، في الفناء في اللّه، ان أنذرتهم بسوء عاقبة ارتدادهم من هذا الكفر، الى ذلك الايمان، أم لم تنذرهم، فهما سيان عليهم (3). لأنهم لا يؤمنون، أي: لا يرجعون الى الايمان الرسمي، أبدا. لأن الفاني، لا يرد. و كأنه الى هذا الايمان و الكفر، أشار من قال:
«كفرت بدين اللّه و الكفر واجب» (4) لدي، و عند المسلمين، قبيح. خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ، فلا يدخل فيها شيء مما سوى اللّه. و ان دخل فيها شيء، فهو صورة من صور تجلّياته، انخلعت من لباس الغيرية. و ختم «على أسماعهم»، فلا يسمعون شيئا، مما سواه. فانه المتكلم على ألسنة الموجودات. فكلما يسمعونه بلسان الحال أو المقال، فهو من صور كلامه، لا غير. و عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ مانعة من رؤية غيره سبحانه.
فكلما يرونه ليس الا من صور تجلّياته، تجلّى به على نظر شهودهم. وَ لَهُمْ عَذابٌ، أي: أمر يعده (5) المحجوبون، عذابا. و هو استهلاكهم في الوجود الحق.
و إمساكهم عن اللذات العاجلة و الراحات الاجلة. «عظيم»، أي: جليل قدره. لا
____________
(1) ليس في أ.
(2) أ و ر: أى خرجوا.
(3) أ: لهم عليهم.
(4) ليس في أ.
(5) أ: بعده.
157
يعرفه الا من ذاقه (1).
(و في كتاب الاحتجاج (2) للطبرسي ره: بإسناده الى أبي محمد العسكري- (عليه السلام)- أنه قال في قوله تعالى: خَتَمَ اللَّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ، غِشاوَةٌ. وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ، أي: و سمها بسمة يعرف (3) من يشاء من ملائكته، إذا نظروا اليها، بأنهم الذين لا يؤمنون. وَ عَلى سَمْعِهِمْ، كذلك بسمات وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ. و ذلك لما أعرضوا عن النظر فيما كلفوه، و قصروا فيما أريد منهم، و جهلوا ما لزمهم، من الايمان [به] (4)، فصاروا كمن على عينيه غطاء، لا يبصر ما أمامه. فان اللّه- عز و جل- يتعالى عن العبث و الفساد و عن مطالبة العباد بما منعهم بالقهر منه. فلا يأمرهم بمغالبته، و لا بالمصير الى ما قد صدهم بالقسر عنه. [ثم] (5) قال: وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ، يعني: في الاخرة، العذاب المعد للكافر، و في الدنيا، أيضا، لمن يريد أن يستصلحه بما نزل (6) به، من عذاب الاستصلاح، لينبهه لطاعته. أو من عذاب الاصطلام، ليصيّره الى عدله و حكمته) (7).
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا. لإنشاء الايمان. أو للاخبار بوقوعه، فيما مضى.
____________
(1) أ: ذاته.
(2) الاحتجاج 2/ 260.
(3) المصدر: يعرفها.
(4) يوجد في المصدر.
(5) يوجد في المصدر.
(6) المصدر: ينزل.
(7) ما بين القوسين ليس في أ.
158
و افراد الضمير، في «يقول»، بالنظر الى اللفظ. و جمعه، فيما بعد بالنظر الى المعنى. لأنهم في قولهم «آمنا» بمنزلة شخص واحد، لاتفاقهم عليه، في غير اختلاف. و أما إتيانهم بما ينافي الايمان، فالتعدد فيه ممكن، بل واقع. فلذلك لوحظ فيه جهة كثرتهم، بإيراد ضمير الجماعة.
و «الناس»، اشتقاقه من الأناس، حذفت همزته تخفيفا. منه انسان و أناس و أنس. و حذفها مع لام التعريف، واجب. لا يكاد يقال الأناس. و هو مأخوذ من الأنس، بالضم، ضد الوحشة. لأنهم مدنيّون بالطبع، يستأنسون بأمثالهم، أشد استئناس. أو من الانس، بالكسر. بمعنى الإيناس. و هو الأبصار.
قيل: و هذا أشبه، ليناسب المقابل، أعني الجن. لأنهم سمّوا به، لاجتنانهم.
و يوافق اسمه الاخر. أعني، البشر. لأنه من البشرة (1) ظاهر الجلد.
و ذهب الكسائي الى أنه من نون و واو و سين. و الأصل، نوس. فقلبت الواو، ألفا، لتحركها و انفتاح ما قبلها. و النوس: الحركة.
و قيل (2): «من نسي، فقلبت اللام الى موضع العين فصارت نيس» (3). ثم قلبت الياء ألفا. سموا بذلك، لنسيانهم. فوزنه على الأول، عال و على الثاني فعل و على الثالث فلع.
قيل: لا يجب في كل لفظ أن يكون مشتقا من شيء آخر. و الا لزم التسلسل.
و على هذا، لا حاجة الى جعل لفظ «الإنسان» مشتقا من شيء آخر.
ورد بأن المقصود من ذلك، تقليل اللغات، بحسب الوسع. و لا شك أن الألفاظ المتعددة، إذا ردت الى أصل واحد، صارت اللغات، أقل.
____________
(1) أ: البشيرة.
(2) تفسير البحر المحيط 1/ 52.
(3) أ: فصار نيسا.
159
و «اللام» فيه لتعريف الجنس. أو العهد، اشارة الى الَّذِينَ كَفَرُوا، أي: المصرين على الكفر- مطلقا، أو مقيدا- بكونهم غير ما حضين، أو جماعة معهودين منهم. فلها أربع احتمالات.
و «من» في «من يقول»، اما موصولة، أو موصوفة. اما لتعريف الجنس، أو العهد. اشارة الى جماعة معهودين، كابن أبيّ و أضرابه.
ففيها ثلاثة احتمالات يحصل من ضربها في أربع احتمالات، اثنا عشر وجها.
فعليك بالتأمل، حتى يظهر وجهها.
ثم المراد «بالذين كفروا» ان كان ناسا معهودين ماحضين للكفر غير منافقين، أو الجنس المخصوص مما عدا المنافقين، اما بقرينة المقابلة، أو لتبادر الفهم اليه، من اطلاق المعرف بلام الجنس.
فالمقصود من هذه الآيات، استيفاء الأقسام، حيث ذكر أولا المؤمنين (1)، ثم الماحضين، ثم المنافقين. و ان كان المراد بهم ما يعم الماحضين و المنافقين.
فذكر المنافقين من قبيل ذكر الخاص بعد العام، لكمال الاهتمام بالنداء، على تفاصيل صفاتهم الذميمة (2) و أعمالهم الخبيثة، لكونهم أخبث الكفرة و أبغضهم، اليه تعالى.
لأنهم خلطوا الايمان بالكفر، تمويها و تدليسا، و بالشرك، استهزاء و خداعا.
و «القول»: هو التلفظ بما يفيد. و يقال: بمعنى المقول، و للمعنى المتصور في النفس و المعبر عنه باللفظ و الرأي و المذهب، مجازا.
و قصة المنافقين، معطوفة على قصة الذين كفروا. و ليس ذلك من باب عطف جملة على جملة، ليطلب مناسبة الثانية، مع السابقة، بل من باب ضم جمل مسوقة لغرض، الى آخر، مسوقة لآخر، و شرطه المناسبة بين الغرضين. فكلما كانت المناسبة
____________
(1) المتن: للمؤمنين.
(2) أ: الذمية.
160
أشد و أمكن، كان العطف بينهما أشد و أحسن.
قال بعض المفسرين (1): هذه الاية، مع الاثني عشر الآيات التي بعدها، أنزلت في ذم المنافقين. الذين أظهروا الايمان و أبطنوا الكفر، لمصالح دعتهم الى ذلك.
ثم قال: و دخل فيهم من كان على صفة النفاق، حال نزول الاية. و اشتهر به.
أو كان و لم يشتهر. و ظهر بعد ذلك، نفاقه و خبثه. أو حدث النفاق، بعد ذلك، في زمان النبي- (عليه السلام)- أو بعد زمانه. فان كل هؤلاء، مصداق هذه الآيات.
ثم قال: و لا يتوهم أنه يلزم في الدخول، تحقق المخاطبات التي ذكرت في الآيات الاتية، فيخرج من لم يتحقق فيه، تلك الأقوال. فلا يمكن أن يقال: ان الآيات، نزلت فيهم، لأن الشرطية، لا تقتضي وقوع الطرفين.
أقول: يظهر من كلام ذلك الفاضل، أن إذا الواقعة في تلك الآيات، شرطية و يرد احتمالها التأمل الصادق، في تلك الآيات. و يحتمل أن يكون المراد منه، الخلفاء الثلاثة، مع شيعتهم. يدل على ذلك
ما روي أبي محمد العسكري- (عليه السلام)- (2).
و في شرح الآيات الباهرة (3): قال العالم موسى بن جعفر- (عليه السلام)-: ان رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- لما أوقف أمير المؤمنين، علي بن أبي طالب- (عليه السلام)- في يوم الغدير، موقفه المشهور المعروف، قال (4): يا عباد اللّه! أنسبوني.
فقالوا: أنت محمد بن عبد اللّه بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف.
____________
(1) الزمخشري، الكشاف 1/ 54.
(2) تفسير العسكري/ 54.
(3) تأويل الآيات الباهرة/ 8.
(4) أ: ثم قال.
161
ثم قال: أيها الناس! أ لست أولى بكم من أنفسكم (1)؟ و أنا مولاكم و أولى (2) بكم منكم بأنفسكم؟
قالوا: بلى، يا رسول اللّه!.
فنظر الى السماء. و قال: اللهم! اشهد «يقول هو (3) ذلك ثلاثا و يقولون ذلك ثلاثا» (4).
ثم قال: ألا من (5) كنت مولاه و أولى به، فهذا علي مولاه و أولى به. اللهم! و ال من والاه. و عاد من عاداه. و انصر من نصره. و اخذل من خذله.
ثم قال: قم، يا أبا بكر! فبايع له (6) بإمرة المؤمنين.
«ثم قال: قم، يا عمر! فبايع له بإمرة المؤمنين» (7).
فقام، فبايع له، «بإمرة المؤمنين» (8).
ثم قال بعد ذلك، لتمام التسعة «من رؤساء» (9) المهاجرين و الأنصار. فبايعوه كلهم.
فقام من بين جماعتهم، عمر بن الخطاب. فقال: بخ بخ يا بن أبي طالب! أصبحت (10) مولاي و مولى كل مؤمن و مؤمنة.
____________
(1) المصدر: ثم قال: أيها الناس! أ لست أولى بكم من أنفسكم بأنفسكم، قالوا:
بلى. قال- (صلّى اللّه عليه و آله):
(2) المصدر: مولاكم أولى.
(3) ليس في أ.
(4) المصدر: يقول هؤلاء ذلك و هو يقول.
(5) المصدر: فمن.
6 و 7 و 8- ليس في أ.
(9) أ: تم لرؤساء.
(10) ليس في أ.
162
ثم تفرقوا عن ذلك. و قد أكدت (1) عليهم العهود و المواثيق.
ثم ان قوما من متمرديهم و جبابرتهم، تواطئوا (2) بينهم، لئن كانت لمحمد- (صلّى اللّه عليه و آله و سلم)- كائنة لندفعن (3) هذا الأمر عن (4) علي. و لا نتركه (5) له.
فعرف اللّه تعالى ذلك (6) من قلبهم. و كانوا يأتون رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- و يقولون: لقد أقمت علينا (7) أحب الخلق (8) الى اللّه و اليك و إلينا. فكفيتنا به مؤنة الظلمة لنا و الجبارين في سياستنا. و علم اللّه تعالى من قلوبهم خلاف ذلك، من مواطأة بعضهم لبعض، أنهم على العداوة مقيمون و لدفع الأمر عن مستحقه مؤثرون. فأخبر اللّه- عز و جل- محمدا عنهم. فقال: يا محمد! وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ، الذي (9) أمرك بنصب علي، اماما و سائسا (10) و لأمتك مدبّرا (11) وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ بذلك. و لكنهم يتواطئون على اهلاكك و إهلاكه (12) و يوطّئون أنفسهم، على التمرد على عليّ، ان كانت بك كائنة.
____________
(1) المصدر: و كدت.
(2) أ: وطئو.
(3) المصدر: ليدفعن.
(4) المصدر: من.
(5) المصدر: و لا يتركونه.
(6) ليس في أ.
(7) أ: عليا.
(8) المصدر: خلق اللّه.
(9) ليس في أ.
(10) ليس في المصدر.
(11) المصدر: و مدبرا.
(12) ليس في المصدر.
163
بِاللَّهِ وَ بِالْيَوْمِ الْآخِرِ: أي، بالمبدأ و المعاد. اللذين هما المقصود الأعظم من الايمان. و لهذا اختصا بالذكر.
و المراد «باليوم» الذي هو اسم لبياض النهار، زمان ممتد من وقت الحشر الى الأبد، أو الى زمان استقرار كل في مستقره، من الجنة و النار. و هذا أشبه باليوم الحقيقي، في تحقق الحد من الطرفين.
و أما كونه «آخرا»، فلتأخر (1) هذين الزمانين، عن الأيام الدنيوية المنقضية.
و قيل في الثاني، «لأنه آخر الأوقات المحدودة» (2) الذي لا وقت بعده.
ورد بأنه: لا شك أن في كل، من الجنة و النار، أحوالا و حوادث، كلية يمكن تحديد الأوقات بها. و قد شهدت الكلمات النبوية، بوجودها. اللهم الا أن يقال المنفي، هو الحد المشهور، غاية الاشتهار.
و في تكرير «الباء»، ادعاء الايمان، بكل واحد على الاصالة و الاستحكام.
وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ (8): نفي لما ادعوا. و الأصل يقتضي أن يقول: و ما آمنوا، ليطابق قولهم. لكنه قدم المسند اليه و جعل المسند، صفة. فصارت الجملة اسمية غير دالة، على زمان (3). لان في ذلك سلوكا، لطريق الكناية، في رد دعواهم الكاذبة. فان انخراطهم في سلك المؤمنين و كونهم طائفة من طوائفهم، من لوازم ثبوت الايمان الحقيقي لهم. و انتفاء اللازم، دل على انتفاء الملزوم. ففيه من التأكيد و المبالغة ما ليس في الملزوم، ابتداء. و ايضا، فيه مبالغة في نفي اللازم، بالدلالة على دوامه المستلزم لانتفاء حدوث الملزوم، مطلقا. و أكد ذلك النفي، «بالباء» ايضا. و أطلق الايمان، لزيادة التأكيد على معنى أنهم ليسوا من الايمان في شيء.
____________
(1) ر: فلتأخره من.
(2) ر. الكشاف 1/ 56، أنوار التنزيل 1/ 22.
(3) أ: على ذات زمان.
164
أو أرادوا ما هم بمؤمنين باللّه و باليوم الاخر، بقرينة ما أجيب به عنه. و لما اعتبر التأكيد و الاستمرار، بعد ورود النفي، لم يفد الا تأكيد النفي.
و استدل من ذهب الى أن الايمان، ليس هو الإقرار فقط بالاية.
و أقول: الاية تدل على أن من ادعى الايمان و خالف قلبه، لسانه بالاعتقاد، لم يكن مؤمنا. و لا تدل على أن من تكلم بالشهادتين، بدون الاعتقاد، لم يكن مؤمنا. و هو المتنازع فيه.
«و أيضا، يجوز أن يكون قولهم «آمنا» لأخبار الايمان، لا لانشائه» (1).
و قوله: وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ، جملة متعلق، خبره محذوف. و التقدير:
و «ما هم بمؤمنين باللّه و اليوم الاخر، أو بشيء من الأشياء».
فعلى الأول، وجهه ظاهر.
و على الثاني، توجيهه، أن نفي الايمان منهم، مطلقا مع أن منافقي أهل الكتاب، كانوا مؤمنين باللّه و اليوم الاخر، بناء على أن ايمانهم «كلا ايمانهم» (2) لاعتقاد التشبيه و اتخاذ الولد و أن الجنة لا يدخلها غيرهم و أن النار لا تمسهم، الا أياما معدودة، فلو قالوا ما قالوه، لا على وجه الخداع و النفاق و عقيدتهم هذه، لم يكن ايمانا.
كيف و قد قالوه تمويها على المسلمين و تهكما بهم. فظهر من ذلك أن اطلاق رفع الإيجاب الكلي و السلب الكلي، في هذه الحملية، مسامحة، ارتكبها العلامة السبزواري، حيث قال في توجيه التقدير الثاني: ان قولهم هذا، كناية عن تصديقهم بجميع الشرائع. فإذا لم يؤمنوا ببعض، صدق رفع الإيجاب الكلي.
مع أنه يمكن أن يقال: عدم الايمان بالبعض، كاشف عن عدم الايمان بالكل.
فيصح السلب الكلي، على أنه يرد احتمال أن لا يكون قولهم هذا، كناية عن الايمان بالجميع.
____________
1 و 2- ليس في أ.
165
و أيضا، لو قدر المتعلق خاصا، بقرينة سابقة، كان رفعا، للإيجاب الكلي.
فلا حاجة حينئذ، الى تقدير عمومه. فليتأمل.
و أقول: يحتمل أن يكون قوله «بمؤمنين»، غير متعد الى شيء، أصلا.
و المعنى، ليس لهم وجد حقيقة الايمان. (بل ما وجد لهم، من النفاق.
و في كتاب الخصال (1): عن الأصبغ بن نباتة، قال: قال أمير المؤمنين- في حديث طويل: و النفاق على أربع دعائم: على الهوى، و الهوينا، و الحفيظة، و الطمع.
فالهوى (2) على أربع شعب: على البغي، و العدوان، و الشهوة، و الطغيان. فمن بغى كثرت غوائله و علاته. و من اعتدى، لم تؤمن بوائقه، و لم يسلم قلبه. و من لم يعزل نفسه عن الشهوات، خاض في الخبيثات. و من طغى، ضل على غير يقين. و لا حجة له.
و شعب الهوينا: الهيبة و الغرة، و المماطلة و الأمل. و ذلك لأن الهيبة ترد على دين الحق، و تفرط المماطلة في العمل، حتى يقدم الأجل. و لو لا الأمل، علم الإنسان، حسب ما هو فيه. و لو علم حسب ما هو فيه، مات من الهول و الوجل.
و شعب الحفيظة: الكبر، و الفخر، و الحمية، و العصبية. فمن استكبر، أدبر، و من فخر فجر، و من حمى، أضر. و من أخذته العصبية جار، فبئس الأمر، أمر بين الاستكبار و الأدبار، و فجور و جور.
و شعب الطمع، أربع: الفرح، و المرح، و اللجاجة، و التكاثر. و الفرح، مكروه عند اللّه- عز و جل. و المرح، خيلاء. و اللجاجة، بلاء لمن اضطرته الى حبائل الاثام. و التكاثر، لهو و شغل و استبدال الذي هو أدنى بالذي هو خير،
____________
(1) الخصال 1/ 234.
(2) المصدر: و الهوى.
166
فذلك النفاق و دعائمه و شعبه.
و في أصول الكافي (1): محمد بن يحيى، عن أحمد بن محمد، عن الحسين ابن سعيد، عن النضر بن سويد، عن يحيى الحلبي، عن معلى بن عثمان، عن أبي بصير، قال: قال لي: ان الحكم بن عيينة (2) ممن قال اللّه تعالى وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ فليشرّق (3) الحكم و ليغرّب، أما و اللّه! لا يصيب العلم، الا من أهل بيت نزل عليهم جبرئيل- (عليه السلام)) (4).
يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ الَّذِينَ آمَنُوا: «الخدع»، أن توهم صاحبك، خلاف ما تريد به، من المكروه. و تصيبه به، مع خوف و استحياء من المجاهرة به، و قيل: للاصابة، لأن مجرد الارادة، لا يكفي في تحقق الخدع.
و قوله «مع خوف أو استحياء»، ليخرج الاستدراج الذي هو من أفعال اللّه تعالى، لعدم جواز الخوف (5) و الحياء عليه سبحانه.
و هو من قولهم: ضب خادع أو خدع إذا أحس بالحارش، أي: الصائد على باب جحره و أوهمه إقباله عليه، من هذا الباب، ثم خرج من باب آخر.
و أصله، الإخفاء. و منه المخدع على صيغة المفعول، للخزانة. و الأخدعان لعرقين خفيين في العنق.
و صيغة المخادعة، يقتضي صدور الفعل، من كل واحد من الجانبين، متعلقا بالآخر. و خداعهم مع اللّه، ليس على ظاهره، لأنه لا يخفى عليه، خافية. و لأنهم لم يقصدوا، خديعته. بل المراد اما مخادعة رسوله، على حذف المضاف. أو
____________
(1) الكافي 1/ 399، ح 4.
(2) المصدر: عتيبة.
(3) المتن و ر: فليتزق.
(4) ما بين القوسين ليس في أ.
(5) أ: أو.
167
على أن معاملة الرسول، معاملة اللّه من حيث أنه خليفته. كما قال تعالى: مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ (1). الَّذِينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللَّهَ (2).
يدل على ذلك
ما روي «في شرح الآيات الباهرة، عن أبي محمد العسكري- (عليه السلام)-» (3) (4) عن موسى بن جعفر (عليهما السلام): لما اتصل ذلك من مواطأتهم و قيلهم (5) في علي و سوء تدبيرهم عليه برسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- دعاهم (6) و عاتبهم، فاجتهدوا في الأيمان.
فقال (7) أوّلهم: يا رسول اللّه! و اللّه ما اعتددت بشيء كاعتدادي بهذه البيعة.
و لقد رجوت أن يفسح اللّه بها لي، في قصور الجنان، و يجعلني فيها من أفضل النزّال و السّكان.
و قال ثانيهم: بأبي أنت و أمي، يا رسول اللّه! ما وثقت بدخول الجنة و النجاة من النار، الا بهذه البيعة. و اللّه ما يسرني أن نقضتها، أو نكثت بعد ما أعطيت من نفسي، ما أعطيت. و لو أن لي (8) طلاع، ما بين الثرى، الى العرش. لآليء رطبة و جواهر فاخرة.
و قال ثالثهم: و اللّه (9) يا رسول اللّه لقد صرت من الفرح بهذه البيعة و السرور (10)
____________
(1) النساء/ 80.
(2) الفتح/ 10.
(3) تفسير العسكري/ 55
(4) ليس في أ.
(5) المصدر و أ: قبلهم.
(6) المصدر: فدعاهم.
(7) المصدر: و قال.
(8) و ان لي.
9 و 10- ليس في المصدر.
168
و الفسح من الآمال، في رضوان اللّه (1). و أيقنت أنه لو كانت ذنوب أهل الأرض كلها عليّ، لمحقت (2) عني، بهذه البيعة. و حلف (3) على ما قال، من ذلك.
و لعن من بلّغ عنه، رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- خلاف ما حلف عليه.
ثم تتابع بمثل هذا الاعتذار، من بعدهم من الجبابرة و المتمردين. قال (4) اللّه- عز و جل- لمحمد- (صلّى اللّه عليه و آله و سلم)-: يُخادِعُونَ اللَّهَ يعني:
يخادعون رسول اللّه، بأيمانهم. خلاف ما في جوانحهم. وَ الَّذِينَ آمَنُوا لذلك، أيضا. الذين سيدهم و فاضلهم علي بن أبي طالب- (عليه السلام)-.
و يحتمل أن يقال: المقصود، أن بينهما حالة، شبيهة بالمخادعة، لا حقيقة المخادعة. فان صورة صنعهم مع اللّه، من اظهار الايمان و استبطان الكفر، وضع اللّه معهم بإجراء أحكام المسلمين عليهم، و هم عنده أخبث الكفار، و استدراجا لهم، و امتثال الرسول و المؤمنين، أمر اللّه في إخفاء حالهم، و اجراء حكم الإسلام عليهم، صورة صنع المخادعين (5). فشبهت تلك الصورة بهذه الصورة. فاستعمال لفظ هذه فيها، ان وقع كان استعارة تصريحية و اشتقاق يخادعون منه، استعارة تبعية.
أو (6) يقال: المخادعة، محمول على حقيقتها. لكنها ترجمة، عن معتقدهم الباطل و ظنهم الفاسد. كأنه قيل: يزعمون أنهم يخدعون. و أنه يخدعهم. و كذلك المؤمنون
____________
(1) المصدر: و ما.
(2) أ: لمحضت.
(3) أ: خلف.
(4) المصدر: فقال.
(5) أ: الخادعين.
(6) أ: و.
169
يخدعونهم.
أو يقال: المراد، يخدعون الذين آمنوا.
و ذكر اللّه ليس لتعليق الخدع به، بل لمجرد التوطئة. و فائدتها، التنبيه على قوة اختصاص المؤمنين، باللّه و قربهم منه. حتى كان الفعل (1)، المتعلق بهم دونه يصح أن يعلق به أيضا. و كذلك الحال في «أعجبني زيد و كرمه». فان ذكر زيد توطئة و تنبيه، على أن الكرم قد شاع فيه. و تمكن بحيث يصح أن يسند اليه، أيضا، الاعجاب الذي لكرمه. و مثل هذا العطف، يسمى جاريا مجرى التفسير.
و وجه العدول عن خدع، الى خادع، قصد المبالغة. لان المفاعلة في الأصل للمغالبة (2) و هي أن يفعل كل من الجانبين، مثل صاحبه، ليغلبه. و حينئذ يقوى الداعي الى الفعل. و يجيء ابلغ و أحكم.
«و يخادعون»، بدل أو بيان «ليقول» لأنه و ان كان واضحا في نفسه، ففيه خفاء بالنسبة الى الغرض. و لما كان خفاؤه باعتبار الغرض منه، اكتفى في بيانه بذكره و هو الخداع.
و يجوز أن يكون مستأنفا. كأنه قيل: و لم يدعون الايمان كاذبين. فقيل:
يخادعون. و كان غرضهم من المخادعة، اما دفع المضرة عن أنفسهم، كالقتل و الأسر، أو جذب المنفعة، كأخذ الغنائم، أو إيصال (3) المضرة الى المؤمنين، كافشاء أسرارهم، الى أعدائهم من الكفار.
أقول: و يحتمل أن يكون معنى يخادعون، يريدون أن يخدعوا. اما لدلالة جوهر الصيغة عليه. و اما باعتبار أن الأفعال التي من شأنها أن تصدر بالارادة
____________
(1) أ: العقل.
(2) أ: المبالغة.
(3) أ: ابصار.
170
و الاختيار، إذا نسبت الى ذوي الاختيار. فهم ارادتها.
وَ ما يَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ: قراءة نافع و ابن كثير و أبي عمرو (1).
و المعنى، ان دائرة المخادعة التي سبقت، و هي المخادعة المستعارة للمعاملة الجارية بينهم و بين اللّه و المؤمنين، المشبهة بمعاملة المخادعين.
أو المخادعة المحمولة على حقيقتها. لكن في ظنهم الفاسد.
أو المخادعة الواقعة بينهم و بين الرسول.
أو بينهم و بين المؤمنين راجعة اليهم. و ضررها يحيق بهم لا يعدوهم.
أو أنهم في ذلك خدعوا أنفسهم لما غرّوها بذلك. و خدعتهم أنفسهم حيث حدّثتهم بالأماني الفارغة. و حملتهم على مخادعة من لا يخفى عليه خافية.
فعلى الأول، يكون العبارة الدالة على قصة المخادعة، مجازا أو كناية، عن انحصار ضررها فيهم. و يحتمل أن يجعل لفظ الخداع، مجازا مرسلا، عن ضرره في المرتبة الأولى أو الثانية.
و على الثاني، يكون المخادعة مستعملا في معناه حقيقة.
و قرأ الباقون: و ما يخدعون.
قيل (2): لأن المخادعة لا يتصور الا بين اثنين.
أقول: نعم. لكن الاثنين أعم من أن يكون اثنين حقيقة أو اعتبارا. اللهم الا أن يقال: الاثنينية الحقيقية، مشروطة لحسن (3) المخادعة.
و قرئ، يخدعون، من خدع. و يخدعون، بفتح الياء. و الأصل يختدعون، بمعنى، يخدعون. كيقتدرون. بمعنى، يقدرون. فأدغم. و يخدعون و يخادعون على
____________
(1) أ و ر: ابو عمر.
(2) أنوار التنزيل 1/ 23.
(3) أ: بحسن.
171
لفظ ما لم يسم فاعله. و حينئذ يكون إِلَّا أَنْفُسَهُمْ، معناه، الّا عن أنفسهم، على حذف حرف الجر. يقال: خدعت زيدا نفسه. أي عن نفسه: نحو: وَ اخْتارَ مُوسى قَوْمَهُ (1). و يحتمل النصب على التميّز، عند من يجوز كونه معرفة.
و استعمال الخدع، بناء على تضمينه، معنى الصدور، أي: ما يخدعون الا خدعا صادرا، عن أنفسهم، منشئا عنهما.
و النفس، الذات. و يقال للقلب، بمعنى العضو الصنوبري، نفس. لأن قوام النفس، بمعنى الذات، بذلك. و لهذا المعنى- أيضا- يقال للروح و للدم نفس. و للماء، لفرط حاجتها اليه. و للرأي، في قولهم فلان يؤامر نفسه، أي:
يشاورها. لأنه ينبعث عنها، تسمية للمسبب، باسم السبب. أو يشبه ذاتا تأمره و تشير عليه. فيكون استعارة مبنية على التشبيه.
و المراد بالأنفس، هنا، ذواتهم. و يحتمل حملها على أرواحهم و آرائهم.
قيل: أن المختار عند المحققين من الفلاسفة و أهل الإسلام، من الصوفية و غيرهم، أنها، أي النفس، جوهر مجرد في ذاته، متعلق بالبدن، تعلق التدبير و التصرف. و متعلقه، أولا، هو الروح الحيواني القلبي، المتكون في جوفه الأيسر، من بخار الغذاء و لطيفه. و يفيد قوة لها يسري، في جميع البدن. فيفيد كل عضو قوة بها، يتم نفعه. و قد يطلق على هذا الجوهر المجرد، القلب و الروح أيضا. فعلى هذا يمكن أن يراد بالأنفس، النفوس المتعلقة بأبدانهم، على سبيل الحقيقة. بأن يكون موضوعا لهذا الجوهر المجرد. كما للذات، على تقدير وضعه للذات، فقط، إطلاقه عليه، اما بالحقيقة، أو المجاز. فان الذات، لو كانت عبارة من مجموع الجثة (2) و الروح المجرد، فإطلاق النفس عليه من اطلاق اسم الكل
____________
(1) الاعراف/ 155.
(2) أ: الجنة.
172
على الجزء. و ان كانت عبارة عن الجثة (1) فقط، فاطلاقه عليه، لعلاقة واقعة بينهما.
و ان كانت عبارة عن الروح المجرد، فقط، و هو الظاهر، فان الذات في الحقيقة ما يعبّر عنه بلفظ «أنا». و هو الباقي من أول العمر الى آخره، و ما عداه كالعوارض بالنسبة اليه. و لا شك أن هذا الأمر، هو الروح المجرد، لا الجثة. فإنها كل يوم تتبدل. فعلى هذا اطلاق النفس، بمعنى، الذات عليه، حقيقة. و فيما عداه مجاز.
و إذا أريد «بأنفسهم»، النفوس الناطقة المتعلقة بأبدانهم، أو القلوب، أو الأرواح بمعناه، فلا شك أن ضرر المخادعة الواقعة بينهم و بين اللّه و المؤمنين، راجع اليها، مقصور عليها. لكن قصرا إضافيا. فان ذلك الضرر، يعود الى جثتهم و قلوبهم الصنوبرية و أرواحهم الحيوانية، أيضا. فان عذابهم، لا يكون روحانيا، فقط.
وَ ما يَشْعُرُونَ (9): معطوف على قوله: وَ ما يَخْدَعُونَ، أو على قوله:
يُخادِعُونَ.
و قيل: معترضة من الشعور. و هو ادراك الشيء بالحاسة. مشتق من الشعار.
و هو ثوب يلي شعر الجسد. و منه مشاعر الإنسان، أي: حواسه الخمسة التي يشعر بها. لأنها متلبسة بجسده. كالشعار. أو من الشعر. و هو ادراك الشيء من وجه يدق و يخفى.
و الأول، أبلغ و أنسب بالمقام. لان فيه أشعارا بانحطاطهم، عن مرتبة البهائم حيث لا يدركون أجلى المعلومات. أعني، المحسوسات التي تدركه (2) البهائم.
و لذلك اختاره على ما يعلمون.
و مفعوله، محذوف. فاما أن يقدر للعلم به. و المعنى، و ما يشعرون أن و بال
____________
(1) أ: الجنة.
(2) أ: تركه.
173
خداعهم راجع الى أنفسهم. أو اطلاع اللّه عليهم. أو ينزل منزلة اللازم. و لا يقدر له مفعول. و حينئذ، اما أن لا يجعل، كناية عنه، متعلقا بمفعول خاص. أو يجعل.
و الثاني أبلغ (1) من الاول. و الثالث أبلغ منه.
(و في شرح الآيات الباهرة (2)- في الحديث السابق-: عن موسى بن جعفر- (عليهما السلام)- ثم قال: وَ ما «يَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ (3)، و ما يضرون بتلك الخديعة، الا أنفسهم. فان اللّه غني (4) عن نصرتهم. و لو لا إمهاله لهم (5)، لما قدروا على شيء من فجورهم و طغيانهم. و ما يشعرون أن الأمر كذلك. و ان اللّه يطلع نبيه على نفاقهم و كفرهم و كذبهم. و يأمره بلعنهم في لعنة الظالمين الناكثين. و ذلك اللعن لا يفارقهم في الدنيا، يلعنهم خيار عباد اللّه. و في الاخرة يبتلون بشدائد عذاب (6) اللّه.
و في كتاب ثواب الأعمال (7): بإسناده الى مسعدة بن زياد، عن جعفر بن محمد، عن أبيه- (عليهما السلام)-: ان رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- سئل فما (8) النجاة غدا؟
قال: انما النجاة في أن لا تخادعوا اللّه، فيخدعكم. فانه من يخادع اللّه،
____________
(1) أ: و الثاني أبلغ و الثالث أبلغ منه.
(2) تفسير العسكري/ 55.
(3) ليس في المصدر.
(4) المصدر: غنى عنهم.
(5) النسخ: إمهالهم.
(6) المصدر: عقاب.
(7) ثواب الاعمال/ 301.
(8) المصدر، فبما.
174
يخدعه. و يخلع (1) منه الايمان. و نفسه يخدع لو يشعر.
قيل له: و كيف (2) يخادع اللّه؟
قال: يعمل ما أمره اللّه- عز و جل- ثم يريد به غيره. فاتقوا اللّه و الرياء. فانه شرك باللّه.
و في مصباح الشريعة (3): قال الصادق- (عليه السلام)-: و اعلم! انك لا تقدر على إخفاء شيء من باطنك عليه (4). و تصير مخدوعا بنفسك. قال اللّه تعالى:
يُخادِعُونَ اللَّهَ و رسوله (5) وَ الَّذِينَ آمَنُوا. وَ ما يَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ (6).
فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ: جملة مستأنفة، لبيان الموجب لخداعهم، و ما هم فيه من النفاق. و يحتمل أن يكون مقدرة، لعدم شعورهم.
و قرئ مرض، بسكون الراء. و هو صفة توجب وقوع الخلل، في الافعال الصادرة، عن موضع تلك الصفة. و يمكن اتصاف القلب به. و ذلك لأن الإنسان إذا صار مبتليا بالحسد و النفاق و مشاهدة المكروه، فإذا دام به ذلك، صار سببا لتغير مزاج القلب و تألمه. و اتصاف قلوب المنافقين، بهذا التغير (7)، غير معلوم. فالمراد به هنا المعنى المجازي، الذي هو آفته، كسوء الاعتقاد و الكفر، أو هيئة باعثة على ارتكاب الرذائل، كالغل و الحسد و البغض، أو مانعة عن اكتساب الفضائل، كالضعف
____________
(1) المصدر: ينزع.
(2) المصدر: فكيف.
(3) مصباح الشريعة/ 281- 282.
(4) المصدر: عليك.
(5) ليس في المصدر.
(6) ما بين القوسين ليس في أ.
(7) أ: التفسير.
175
أو الجبن و الخور، لان قلوبهم كانت متصفة بهذه الاعراض كلها.
و في تقديم الخبر فائدتان: تخصيص المبتدأ النكرة و افادة الحصر، ادعاء.
فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً: معطوف على الجملة السابقة.
و المعنى أنه لما كان في قلوبهم، مرض و استعداد للمرض، فزيد مرضهم.
و المراد «بالزيادة»، الختم على قلوبهم، حتى لا يخرج شيء من هذه النقائص و لا يدخل شيء ممّا لها، من النقائض. و انما أتى بالجملة الفعلية، في المعطوف، دون المعطوف عليه، لتجدد ذلك التزايد، يوما فيوما. بخلاف أصل المرض. فانه كان ثابتا مستقرا في قلوبهم.
و يمكن أن يراد «بالزيادة»، زيادته بحسب زيادة التكاليف و تكرير الوحي و تضاعف النصر. فحينئذ يكون اسناد الزيادة الى اللّه، من حيث أنه مسبب من فعله أو دعائية. و المتعين حينئذ، هو المعنى الاول.
و «الزيادة» يجيء لازما و متعديا الى مفعولين، كما في الاية أيضا. فحينئذ يكون مفعوله الثاني، «مرضا»، أو محذوفا، أي: فزادهم اللّه مرضهم. و قيل:
الاول محذوف. و هو تكلف.
وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ: قال البيضاوي (1): أي مؤلم. يقال: ألم فهو أليم، كوجع فهو وجيع (2). وصف به العذاب للمبالغة، كقوله: تحية بينهم، ضرب وجيع ورد بأن: فعيل بمعنى مفعل. اسم فاعل غير ثابت، على ما سيجيء في قوله بَدِيعُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ (3) فهو بمعنى المؤلم، اسم مفعول، كوجع فهو وجيع بمعنى الموجع. و انما أسند الى العذاب، لأنه من ملابسات فاعله الذي هو المعذب
____________
(1) أنوار التنزيل 1/ 24.
(2) أ: كرجع فهو رجيع.
(3) البقرة/ 117، الانعام/ 101.
176
كما أسند الربح الى التجارة في قوله تعالى (1) فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ، لأنها من ملابسات التاجر. و فيه مبالغة و تنبيه على أن الألم، بلغ الغاية (2). بحيث عرض لصفة المعذب، كما عرض له. و على هذا يكون المجاز في الاسناد.
و لو جعل المؤلم (3) بمعنى ما يلابسه الألم، لأنهما متلاقيان في موصوف واحد فيكون المجاز في المفرد. لكن يفوت (4) المبالغة. و وجه أنه تعالى قال في حق المصرين على الكفر: وَ لَهُمْ عَذابٌ عَظِيمٌ، و لم يذكر له سببا و في حق المنافقين:
وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ، و بين أن سببه الكذب، أن الكافرين المصرين هم المطرودون. فينبغي أن يكون عذابهم عظيما. لكنهم لا يجدون شدة ألمه، لعدم صفاء قلوبهم، كحال العضو الميت أو المفلوج، إذا وقع عليه القطع.
و المنافقين لثبوت استعدادهم في الأصل و بقاء ادراكهم في الجملة، يجدون شدة الألم، فيكون عذابهم مؤلما مسببا عن الكذب و لواحقه. بخلاف عذاب المصرين.
فانه ذاتي لهم. لا لأمر عارض.
و في تقديم الخبر هاهنا- أيضا- فائدتان: زيادة تخصيص المبتدأ النكرة و افادة الحصر، ادعاء.
بِما كانُوا يَكْذِبُونَ (10): «قراءة عاصم و حمزة و الكسائي» (5).
«و الكذب»، الاخبار عن الشيء، بغير ما هو عليه.
و قرئ يكذبون، من كذبه، نقيض صدقه، أو من كذب الذي هو للمبالغة و التكثير أو من كذب الوحشي، إذا جرى شوطا. و وقف لينظر ما ورائه. فان المنافق،
____________
(1) البقرة/ 16.
(2) ر: العناية.
(3) ليس في أ.
(4) أ: بقوة.
(5) ر. أنوار التنزيل 1/ 24.
177
متحير متردد.
«و الباء» للسببية، أو البدلية المتعلقة بالظرف، في قوله لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ» و «ما» مصدرية. و يحتمل الموصولية و الموصوفية.
و استدل الذاهبون الى قبح الكذب، مطلقا، بالاية، بأنه جعل عذابهم الأليم سببا لكذبهم. و تخصيصه بالذكر، من بين جهات استحقاقهم إياها، مع كثرتها، مبالغة في قبح الكذب، لينزجر السامعون عنه. و قيل: نمنع قبحه، مطلقا. فانه قد يمكن أن يتضمن عصمة دم مسلم، بل نبي و لا يتيسر التعريض، فيحسن.
ورد، بأن الحسن العارضي، لا ينفي القبح الذاتي، و هو المراد بالقبح، هاهنا. فعلى هذا يحرم الكذب. سواء تعلق به غرض، أو لم يتعلق. أما إذا لم يتعلق فظاهر. و اما إذا تعلق فلأن في المعاريض لمندوحة عنه و التعريض، ليس بكذب إذا كان المعرض به مطابقا للواقع. فان مرجع الصدق و الكذب، الى المراد من الكلام الخبري، لا الى مطلق مدلوله. و ما ينسب الى ابراهيم من الكذبات الثلاث:
من قوله: إِنِّي سَقِيمٌ (1)، سأسقم. و قد علمه: بأمارة من النجوم. أو اني سقيم الآن بسبب غيظي و حنقي، من اتخاذكم الآلهة.
و قوله: بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ (2). و المراد به أنه إذا لم يقدر على دفع المضرة عن نفسه و غيره فكيف يصلح إلها. أو أن تعظيمه كان هو الحامل له على كسرها.
و قوله لملك الشام: «ان سارة اختي». و مراده الاخوة في الدين.
و قيل كذباته الثلاث (3)، قوله في الكواكب: هذا رَبِّي (4)، ثلاث مرات.
____________
(1) الصافات/ 89.
(2) الأنبياء/ 63.
(3) ر. الكشاف 1/ 61، أنوار التنزيل 1/ 24.
(4) الانعام/ 78.
178
و قصد به الحكاية أو الفرض ليرشدهم، الى عدم صلاحية الألوهية، فمحمول على التعريض. و لكن لما كان صورته، صورة الكذب، سمي به. و وجه إيراد كان الدالة على المضي. و «يقولون» و «يخادعون» و «يخدعون»، للحال.
و وقوع كلام المنافقين، قبلها، ليس بمعلوم أن كذبهم، سبب لثبوت العذاب لهم في الاستقبال أو للحكم به في الحال، فينبغي أن يكون متقدما على ما هو سبب له.
فالمراد بالمضي، هذا التقدم، سواء كان بالزمان، أو بالذات.
قال بعض الفضلاء: و إذ قد أوقعنا المباحث اللفظية، في وادي التفرقة، فلا بد أن نستريح باستشمام روائح رياض الجمعية. فنقول:
و «من الناس»، الناسي اعترافهم، في معهد أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ، بربوبية ربهم، بتجلّيه العلمي- أولا- بصور أعيانهم الثابتة على نفسه، و تجلّيه الوجودي- ثانيا- بصور أعيانهم الخارجية، و تربيته (1) إياهم، طورا بعد طور و مرتبة بعد مرتبة، الى أن و صلوا الى هذه النشأة الجسمانية العنصرية، «من يقولون» بألسنة أقوالهم «آمنا باللّه» أحدية جمع الأسماء الالهية السارية، بالكل في الكل. فلا فاعل، بل لا موجود في الوجود، الا هو. فهو الفاعل في كل عين، إذ لا فعل للعين. بل الفعل له. و لكن فيها «و باليوم الاخر»، أي بتجلّيه النوري الوجودي آخرا بالاسم المجازي لجزاء الأعمال. فلا مجازي الا هو. فهو العامل و هو المجازي على العمل فهم و ان كانوا مؤمنين بالقول، صورة، فما هم بمؤمنين بالحال حقيقة. إذ حقيقة الايمان باللّه سبحانه، يقتضي أن لا يسند الآثار، الا اليه. بل لا يرى في الوجود، الا هو. فحيث قالوا «آمنا»، و ما قالوا بتجلي (2) الحق في صورة، منوطة باسمه
____________
(1) أ: ترتيبه.
(2) أ: تجلى.
179
المؤمن، اشتقوا الايمان، لأنفسهم. و هذا شركه (1) في التوحيد. يُخادِعُونَ اللَّهَ أي يظهرون بألسنة أقوالهم الظاهرة، ما لم يتحققوا به في بواطنهم، و هو الايمان باللّه.
فلا يوافق ظاهرهم، باطنهم، و كذلك يخادعون الذين آمنوا، أي: الذين تجلى عليهم بالاسم المؤمن. فسوى هذا التجلي في ظاهرهم و باطنهم. فآمنوا صورة و حقيقة وَ ما يَخْدَعُونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ. إذ الأشياء في حقيقة الوحدة الجمعية إلاهية، متحدة، بعضها مع بعض. و مع تلك الحقيقة، ايضا، فكل شيء نفس الأشياء الاخر. و نفس تلك الحقيقة، ايضا من هذه الحيثية. «و» لكنهم «ما يشعرون» بذلك الاتحاد، لاغتشاء مشاعرهم، بصورة التعينات الحجابية و التعددات المظهرية، في قلوبهم التي من صفتها، صحة التقلب مع الشؤون الالهية، بحيث لا يحجبها شأنا (2) من شهوده تعالى «مرض» (3) يضاد هذه الصحة. و يمنعها عن الظهور.
فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً على مرض، بازدياد أضداد تلك الصحة. و تتابعها. وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ بسبب كذبهم في قولهم «آمنا» و تكذيبهم إياه، بحسب حالهم.
و الغرض من نقل أمثال هذه المباحث، الاطلاع على الآراء الكاسدة و الاهواء المضلة. فان الحق يعرف بضده.
و «في شرح الآيات الباهرة»: (4) و قد جاء في هذه الاية، منقبة عظيمة و فضيلة جسيمة، لمولانا أمير المؤمنين- (صلوات اللّه عليه)- في تفسير الامام العسكري- (عليه السلام)- (5): قال: قال موسى بن جعفر (عليهما السلام): ان رسول اللّه- صلى اللّه
____________
(1) ر: شركة.
(2) النسخ: شأن.
(3) النسخ: مرضا.
(4) ليس في أ.
(5) تفسير العسكري/ 57.
180
عليه و آله- لما اعتذر اليه هؤلاء المنافقون (1). بما اعتذروا و تكرم عليهم، بأن قبل ظواهرهم. و «أما» (2) بواطنهم الى ربهم. لكن جبرئيل- (عليه السلام)- أتاه فقال:
[يا محمد] (3) ان العلي الأعلى يقرأ عليك السلام، و يقول: أخرج هؤلاء (4) المردة الذين اتصل بك عنهم، في علي و نكثهم لبيعته. و توطينهم نفوسهم على مخالفته (5) «ما اتصل حتى» (6) ليظهر من عجائب ما أكرمه اللّه به، من طاعة (7) الأرض و الجبال و السماء له و سائر ما خلق اللّه، لما أوقفه موقفك، و اقامه مقامك. ليعلموا أن ولي اللّه علي غني عنهم، و أنه لا يكف عنهم، انتقامه (8)، الا بأمر اللّه الذي له فيه و فيهم التدبير. الذي هو بالغه و الحكمة التي هو عامل بها. و ممض لما يوجبها.
فأمر رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- الجماعة [من الذين اتصل به عنهم ما اتصل في أمر علي- (عليه السلام)- و المواطاة على مخالفته] (9) بالخروج.
«ثم قال» (10) لعلي- (عليه السلام)- لما استقر عند سفح بعض جبال المدينة:
يا علي! ان اللّه- عز و جل- أمر هؤلاء بنصرتك و مساعدتك و المواظبة على خدمتك و الجد في طاعتك. فان أطاعوك، فهو خير لهم. يصيرون في جنان اللّه، ملوكا
____________
(1) المصدر: لما اعتذر هؤلاء المنافقون اليه.
(2) المصدر: و كل.
(3) يوجد في المصدر.
(4) المصدر: بهؤلاء.
(5) المصدر: في نعتهم عليا.
(6) ليس في المصدر.
(7) المصدر: طواعية.
(8) المصدر: انتقامه منهم.
(9) يوجد في المصدر.
(10) المصدر: عليه فقال.
181
خالدين ناعمين. و ان خالفوك، فهو شر لهم. يصيرون في جهنم خالدين معذبين.
ثم قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- لتلك الجماعة: اعلموا! انكم ان أطعتم عليا، سعدتم. و ان خالفتموه، شقيتم. و أغناه اللّه عنكم بمن سيريكموه (1).
ثم قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: يا علي سل ربك بجاه محمد و آله الطيبين الذين أنت بعد محمد، سيدهم أن يقلب لك هذه الجبال ما شئت.
فسأل ربه (2). فانقلبت الجبال فضة. و نادته الجبال: يا علي! يا وصي رسول رب العالمين! ان اللّه قد أعدنا لك. فان أردت إنفاقنا في أمرك. فمتى دعوتنا، أجبناك، لتمضي فينا حكمك. و تنفذ (3) فينا قضاؤك.
ثم انقلبت (4) ذهبا (5) كلها. فقالت مثل مقالة الفضة.
ثم انقلبت مسكا و عنبرا و عبيرا و جواهر و يواقيت.
و كل شيء ينقلب «منها، يناديه» (6): يا أبا الحسن! يا أخا رسول اللّه! نحن المسخرات لك. ادعنا متى شئت، لتنفقنا، فيما شئت، بحبك، و نتحول لك الى ما شئت.
ثم قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: يا علي! سل اللّه بمحمد و آله الطيبين الذين أنت سيدهم (7) أن يقلب لك أشجارها، رجالا شاكين الأسلحة، و صخورها
____________
(1) المصدر: عن سيريكموه و بما سيريكموه.
(2) المصدر: ربه ذلك.
(3) النسخ: أنفذ.
(4) أ: أنقلب.
(5) المصدر: ذهبا أحمر.
(6) المصدر: و لكنها نادته.
(7) المصدر: سيدهم بعد محمد رسول اللّه.
182
أسودا و نمورا و أفاعي.
فدعى اللّه علي- (عليه السلام)- بذلك. فامتلأت الجبال و الهضبات و قرار الأرض، من الرجال الشاكين (1) الأسلحة. الذين لا يفي (2) الواحد منهم، عشرة آلاف من الناس المعنودين (3).
و من الأسود و النمور و الأفاعي (4) و كل ينادي: يا علي! يا وصي رسول اللّه ها (5) نحن قد سخرنا اللّه لك. و أمرنا بإجابتك، كلما دعوتنا الى اصطلام كل من سلطتنا (6) عليه. فسمنا ما شئت. و ادعنا (7)، نجبك و أمرنا (8)، نطعك.
يا علي: يا وصي رسول اللّه! ان لك عند اللّه من الشأن، ان سألت اللّه أن يصير لك أطراف الأرض و جوانبها هذه، صرة واحدة، كصرة كيس، لفعل. أو يحط لك السماء، الى الأرض، لفعل. و يرفع لك الأرض الى السماء، لفعل. أو يقلب لك ما في بحارها، أجاجا ماء عذبا، أو زئبقا أو بانا، أو ما شئت من أنواع الاشربة و الادهان، لفعل. و لو شئت أن يجمد البحار و يجعل سائر الأرض، مثل البحار، لفعل. و لا يحزنك تمرد هؤلاء المتمردين و خلاف هؤلاء المخالفين. فكأنهم بالدنيا و قد (9) انقضت عنهم و كأن لم يكونوا فيها. و كأنهم بالاخرة إذا وردوا عليها (10)،
____________
(1) المصدر: الشاكي.
(2) المصدر: لا يقي.
(3) المصدر: المعهودين.
(4) المصدر: و الأفاعي حتى طبقت تلك الجبال و الأراضي و الهضبات بذلك.
(5) ليس في المصدر.
(6) المصدر: سلطنا.
7 و 8- المصدر: فادعنا ... فأمرنا به.
(9) المصدر: فقد.
(10) المصدر: وردت عليهم.
183
لم يزالوا (1) فيها.
يا علي! ان الذي (2) أمهلهم مع كفرهم و فسقهم في تمردهم، عن طاعتك، هو الذي أمهل فرعون ذا الأوتاد و نمرود و كنعان (3) و من ادعى الالهية من ذوي الطغيان. و أطغى الطغاة، إبليس، رأس الضلالات. و ما خلقت أنت و لاهم لدار الفناء، و لكن (4) خلقتم لدار البقاء. و لكنكم تنقلون من دار الى دار. و لا حاجة لربك الى من يسوسهم و يرعاهم. و لكنه أراد تشريفك عليهم و ابانتك بالفضل فيهم (5).
و لو شاء لهداهم أجمعين (6).
قال: فمرضت قلوب القوم، لما شاهدوا من ذلك، مضافا الى ما كان في قلوبهم من مرض (7). فقال اللّه عند ذلك: فِي قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللَّهُ مَرَضاً وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ».
وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ: معطوف على «يكذبون»، أو على «يقول آمنا». و رجح الأول بقربه و بافادته تسبب الفساد. فيدل على وجوب الاحتراز عنه، كالكذب.
و فيه بحث، لأنه يفيد تسبب هذا القول منهم، في جواب «لا تفسدوا» للعذاب. لا تسبب الفساد له. و الثاني يكون الآيات، حينئذ، على نمط تعديد
____________
(1) أ و المصدر: و كان لم يزالوا.
(2) أ: الذين.
(3) المصدر: نمرود بن كنعان.
(4) أ و المصدر: بل.
(5) المصدر: منهم.
(6) ليس في المصدر.
(7) المصدر: مرض أجسامهم لعلى بن أبى طالب- (عليه السلام).
184
قبائحهم و بافادتها، اتصافهم بكل من تلك الأوصاف، استقلالا. و بدلالتها على أن لحوق العذاب الأليم، بسبب كذبهم. الذي هو أدنى أحوالهم في كفرهم و نفاقهم. فما ظنك بسائرها.
و يحتمل أن تكون معطوفة على قوله وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالْيَوْمِ الْآخِرِ- الى آخره. لكنه بعيد، لعدم دلالته على اندراج هذه الصفة و ما بعدها في قصة المنافقين و بيان أحوالهم. إذ لا يحسن حينئذ عود الضمائر التي فيها، اليهم.
و يخطر بالبال، احتمال أن يكون معطوفا على قوله يُخادِعُونَ اللَّهَ- الى آخره-.
و «إذا»، ظرف زمان. و يلزمها معنى الشرط، غالبا. و لا يكون الا في الأمر المحقق، أو المرجح وقوعه. و يختص بالدخول على الجملة الفعلية. و يكون الفعل بعدها ماضيا كثيرا و مضارعا دون ذلك.
و «الفساد»، خروج الشيء عن كونه منتفعا به. و الصلاح، ضده.
و كان من جملة فسادهم في الأرض، هيج الحروب و الفتن، بمخادعة المسلمين و معاونة الكفار عليهم، بإفشاء أسرارهم اليهم.
و منها: الإخلال بالشرائع التي برعايتها، ينتظم العالم، بإظهار المعاصي.
و منها: الدعوة في السر الى تكذيب المسلمين. و جحد الإسلام. و الغاء السنة.
و القائل، هو اللّه سبحانه، بلسان الرسول. أو الرسول. أو بعض المؤمنين.
قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ (11): جواب «إذا». ورد للناصح، على سبيل المبالغة. لأن «انما» هي كلمة «ان» التي لاثبات المسند، للمسند اليه.
ثم اتصلت بها، «ما» الكافة، لزيادة التأكيد. فقصدوا بها، قصر ما دخلته على ما بعده. فهذا من باب قصر المسند اليه، على المسند. لكن قصر افراد. لأنهم لما سمعوا قول المسلمين لهم: لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ، توهموا أنهم يجعلونهم
185
مصلحين، تارة و مفسدين أخرى، لاستبعادهم أن يجعلوهم مفسدين، في جميع الأحوال.
فأجابوا بأنهم مقصرون على الإصلاح. لا يتجاوزونه الى الإفساد. فاصلاحهم غير مشوب بإفساد.
و كلمة «انما» دالة على أن ذلك أمر مكشوف، لا ينبغي أن يشك فيه. فان الشرط فيها، أن يدخل على حكم، يكون بيّنا في نفس الأمر. أو بحسب الادعاء.
و انما قالوا ذلك، لأنهم ممن زين له سوء عمله، فرآه حسنا.
و روي «في تفسير أبي محمد العسكري- (عليه السلام)-» (1): (2) عن العالم موسى [بن جعفر] (3)- (عليه السلام)- في تفسير الاية- «إذا قيل» لهؤلاء الناكثين للبيعة في يوم الغدير لا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ بإظهار نكث البيعة، لعباد اللّه المستضعفين.
فتشوشون عليهم دينهم. و تحيرونهم في مذاهبهم. قالُوا إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ»، لأنا لا نعتقد دين محمد و لا غير دين محمد. و نحن في الدين، متحيرون. فنحن نرضى في الظاهر محمدا، بإظهار قبول دينه و شريعته و نفضي في الباطن الى شهواتنا.
«فنمتنع و نتركه» (4) و نعتق أنفسنا من رق محمد و نفكها من طاعة ابن عمه علي، لكي لا (5) نذل (6) في الدنيا، كنا (7) قد توجهنا عنده. و ان اضمحل أمره: كنا (8) قد
____________
(1) ليس في أ.
(2) تفسير العسكري/ 57.
(3) يوجد في المصدر.
(4) المصدر: فنتمتع و نترفه. أ: فنمتنع و نسترقه.
(5) ليس في المصدر و أ.
(6) المصدر و أ: أديل.
7 و 8- أ: لنا.
186
سلمنا على (1) أعدائه.
أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لا يَشْعُرُونَ (12):
ألا و أما، مركبتان من همزة الاستفهام و حرف النفي، لاعطاء معنى التنبيه، على تحقق ما بعدها. فان الاستفهام، إذا كان للإنكار و دخل على النفي، أفاد تحقيقا، لأن نفي النفي اثبات و تحقيق، كقوله: أَ لَيْسَ ذلِكَ بِقادِرٍ.
و الأكثرون على أنهما، حرفان موضوعان لذلك المعنى، لا تركيب فيهما.
و يدخلان على الجملتين. و يشاركهما، في الدلالة على معنى التنبيه «الهاء».
لكنها تختص بالدخول على أسماء الاشارة و الضمائر غالبا.
و لما بالغ المنافقون، في اظهار الإصلاح، بولغ في افسادهم، من جهات متعددة الاستئناف. فانه يقصد به زيادة تمكّن الحكم، في ذهن السامع، لوروده عليه، بعد (2) السؤال و الطلب و ما في كل واحدة من كلمتي «ألا» و «ان»، من تأكيد الحكم و تحقيقه و تعريف الخبر المفيد و حصر المسند، على المسند اليه، قصر قلب و توسيط الفعل المؤكد لهذا الحصر.
و قوله «لا يشعرون»، لدلالته على أن كونهم مفسدين، قد ظهر ظهور المحسوس.
لكن لا حس لهم، ليدركوه.
و قيل المبالغة في تعريف المفسدين، على قياس ما مر في «المفلحين». انه ان حصلت صفة المفسدين و تحققوا و تصوروا، بصورتهم الحقيقية، فالمنافقون هم (3)، هم لا يعدون تلك الحقيقة، فيكون الفصل مؤكدا لنسبة الاتحاد الذي هو أقوى من القصر في افادة المطلوب.
____________
(1) المصدر: من سبى. أ: من بين.
(2) أ: بعض.
(3) ليس في أ.
187
و روي في تفسير «أبي محمد العسكري- (عليه السلام)- (1) عن موسى بن جعفر، في تفسير» (2) تلك الاية: أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ بما يغفلون أمورا لنفسهم (3).
لأن اللّه يعرّف نبيهم (4)، نفاقهم. فهو يلعنهم. و يأمر المسلمين بلعنهم. و لا يثق (5) بهم- أيضا (6)- أعداء المؤمنين. لأنهم يظنون أنهم ينافقونهم- أيضا (7)- كما ينافقون أصحاب محمد- (صلّى اللّه عليه و آله و سلم)- فلا يرتفع (8) لهم، عندهم منزلة. و لا يحلّون (9) عندهم محل أهل الثقة (10).
وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ آمِنُوا: هذا، من تمام النصح و الإرشاد.
فان الايمان مجموع أمرين، الاعراض عما لا ينبغي. و هو المقصود بقول لا تُفْسِدُوا. و الإتيان بما ينبغي. و هو المطلوب بقوله «آمنوا».
و أمرهم بالايمان بعد نهيهم عن الإفساد: لأن التحلية، لا يتيسر الا بعد التخليّة.
كَما آمَنَ النَّاسُ: «ما» في «كما»، اما كافة، كما في قوله فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ (11)، أو مصدرية كما في قوله تعالى وَ اذْكُرُوهُ كَما هَداكُمْ (12).
____________
(1) تفسير العسكري/ 57.
(2) ليس في أ.
(3) المصدر: من أمور أنفسهم.
(4) المصدر: نبيه. أ. بينهم.
(5) أ: فهم.
6 و 7- ليس في أ.
(8) المصدر و أ: يرفع.
(9) أ: يحل لهم. ر: يخلون.
(10) أ: أهل النعمة.
(11) آل عمران/ 159.
(12) البقرة/ 198.
188
فان كانت كافة للكفّ عن العمل، مصححة لدخولها على الجملة، كان التشبيه بين مضموني الجملتين. أي، حققوا ايمانكم، كما حقق الناس ايمانهم. و ان كانت مصدرية، فالمعنى، آمنوا ايمانا كايمانهم.
و على التقديرين، قوله كَما آمَنَ النَّاسُ في موضع النصب، على المصدرية.
و «اللام»، للعهد. أي، كما آمن رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- و من معه. و هم ناس معهودون، على الإطلاق، عندهم. أو من آمن من أهل بلدتهم، كابن سلام و أصحابه. و هم ناس معهودون عندهم. أو للجنس. و المراد به، الكاملون في الانسانية، العاملون بقضية العقل. فان اسم الجنس، كما يستعمل لمسماه (1)، مطلقا، يستعمل لما يستجمع المعاني المخصوصة به و المقصودة منه. و لذلك يسلب عن غيره. فيقال: زيد ليس بإنسان. و قد جمع الاستعمالين [في] قول الشاعر:
إذا الناس ناس و* * * الزمان زمان
و استدل به على مطلبين: أحدهما أن توبة الزنديق مقبولة. و ثانيهما أن الإقرار باللسان، ايمان.
تقرير الأول: ان الكافرين مأمورون بالايمان. فلو لم يكن توبتهم مقبولة، لم يكونوا مكلفين. ضرورة، ان كونهم مكلفين مع عدم قبول توبتهم، جبر. و هذا انما يتم لو كان دعوة بعض المؤمنين، الى الايمان، تكليفا. و لو سلم، فإنما يدل على ذلك لو كان قولهم ذلك، بطريق دعوة و الحق، أن توبة الزنديق، عن غير فطرة، مقبولة، مطلقا (2)، و عن الفطرة، غير مقبولة، ظاهرا. لكن لا بدلالة الاية، بل بدلالة الآيات الاخر و الأحاديث المروية.
و تقرير الثاني: انه لو لم يكن ايمانا، لم يفد التقييد بقوله كَما آمَنَ النَّاسُ.
____________
(1) أ: المسماه.
(2) ليس في أ.
189
و التالي باطل. فالمقدم مثله. و الملازمة ممنوعة. و المستند أن ذلك مبني على أن يكون المراد من الناس، المنافقين المذكورين سابقا و ليس كذلك. بل المراد، المؤمنون.
و فائدة التقييد، التحريص. و نظيره قوله: أكرم أخاك، كما أكرمه عمرو.
(و بعض استدل من قوله وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ وَ بِالْيَوْمِ الْآخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنِينَ على أن الإقرار فقط، ليس بإيمان. و هو أيضا، باطل. لجواز أن يكون قولهم «آمنا» لأخبار الايمان، لا إنشائه) (1).
قالُوا أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ:
«الهمزة» فيه للإنكار، مجازا، إذ الأصل فيها (2) الاستفهام. استعملت فيه لعلاقة عدم اعتقاد الثبوت فيهما. و إذا كانت للاستفهام، يطلب بها التصور و التصديق، كما يطلب بهل، التصديق و بباقي أدوات، الاستفهام التصور. و الحق أن الكل، لطلب التصور، في المآل. و معنى الإنكار فيه، أن ذلك لا يكون أصلا.
و «اللام» للعهد، اشارة الى «الناس» المذكور سابقا. أو الجنس. و هم مندرجون تحت مفهومه، على زعمهم و تسفيههم. اما لجعل الايمان سفها، أو لجعل المؤمنين المشهورين به. أو ليجعلونهم مشهورين به. أو لاعتقادهم فساد رأيهم.
أو لتحقير شأنهم. فان أكثر المؤمنين كانوا فقراء. و منهم موالي، كصهيب و بلال.
أو للتجلد و عدم المبالاة لهم، بمن آمن منهم، ان فسر الناس بعبد اللّه بن سلام و أشياعه.
و «السفه»، خفة العقل و قلته. و يقابله الحلم، بالكسر. و هو الأناءة (3). و كأن هذا الكلام مقولا فيما بينهم، لا في وجوه المؤمنين. لأنهم كانوا منافقين، يقولون
____________
(1) ما بين القوسين مشطوب في المتن و ليس في ر.
(2) أ: فيه.
(3) أ: الانارة.
190
بأفواههم ما ليس في قلوبهم. فأخبر سبحانه بذلك، نبيه. ورد عليهم أبلغ رد.
و قال:
أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ (13):
تفصيل هذه الاية «بلا يعلمون» و التي قبلها «بلا يشعرون». لأنه أكثر طباقا لذكر السفه. و لأن الوقوف على أمر الدين و التميز بين الحق و الباطل، مما يفتقر الى نظر و تفكر. و أما النفاق و ما فيه من النقص و الفساد، فمما (1) يدرك بأدنى تفطن و تأمل، فيما يشاهد من أقوالهم و أفعالهم.
و روي في تفسير تلك الاية (في تفسير أبي محمد العسكري (عليه السلام)) (2) (3) عن موسى- (عليه السلام): إذا قيل لهؤلاء الناكثين للبيعة، قال لهم خيار (4) المؤمنين كسلمان و المقداد و أبي ذر و عمار: «آمنوا» برسول اللّه و علي (5)- (عليهما السلام)- الذي أوقفه موقفه. و أقامه مقامه. و أناط (6) مصالح الدين و الدنيا، كلها به. و «آمنوا» بهذا النبي. و سلموا لهذا الامام. و سلموا له ظاهرة (7) و باطنة، كَما آمَنَ النَّاسُ المؤمنون (8)، قالوا في الجواب، (لمن يفيضون اليهم (9) لا لهؤلاء المؤمنين. فإنهم
____________
(1) أ: فلما.
(2) ما بين القوسين ليس في أ.
(3) تفسير العسكري/ 58.
(4) أ: خيارهم.
(5) المصدر: بعلى.
(6) النسخ: ناط.
(7) المصدر: ظاهر الامر.
(8) أ: المتقدمون، المصدر: المؤمنون، كسلمان و المقداد و أبي ذر و عمار.
(9) المصدر، اليه.
191
لا يجرءون على مكاشفتهم بهذا الجواب) (1) و لكنهم يذكرون لمن يفيضون اليهم (2) من أهليهم (3) الذين يثقون بهم [من المنافقين و من المستضعفين، أو المؤمنين الذين هم بالستر عليهم واثقون بهم،] (4) يقولون لهم: أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ، يعنون سلمان و أصحابه، لما أعطوا عليا خالص دينهم و ودهم. و محض طاعتهم. و كشفوا رؤوسهم لموالاة (5) أوليائه و معاداة أعدائه. (حتى ان اضمحل أمر محمد، طحطحهم أعداؤه و أهلكهم بسائر الملوك و المخالفين لمحمد، أي: فهم بهذا التعرض، لأعداء محمد جاهلون سفهاء. قال اللّه تعالى: ألا انهم هم السفهاء الإخفاء العقول و الآراء.) (6) (فرد اللّه عليهم) (7) «الذين لم ينظروا في أمر محمد» (8)، حق النظر، فيعرفوا نبوته و يعرفوا به صحة ما ناطه بعلي- (عليه السلام)- من أمر الدين و الدنيا، حتى بقوا لتركهم تأمل حجج اللّه جاهلين. و صاروا خائفين وجلين من محمد و ذريته (9) (و من مخالفيهم، لا يؤمنون انهم يغلبون (10) فيهلكون معه (11)، فهم السفهاء حيث لا يسلم لهم بنفاقهم هذا جنبة (12) جنبة محمد و المؤمنين و لا جنبة اليهود و سائر الكافرين
____________
(1) ما بين القوسين ليس في أ.
(2) المصدر: اليه.
(3) المصدر: أهلهم.
(4) يوجد في المصدر.
(5) أ و المصدر: بموالاة.
(6) ما بين القوسين ليس في أ.
(7) ما بين القوسين، مشطوب في المتن و موجود في أ.
(8) ر: الذين ينظرون أوامر محمد.
(9) ليس في أ.
(10) المصدر: أيهم يتغلب.
(11) المصدر: منه.
(12) المصدر: لا جنبنه.
192
لأنهم (1) يظهرون لمحمد- (صلّى اللّه عليه و آله)- من موالاته و موالاة أخيه علي و معاداة أعدائهم اليهود و النصارى (2) و النواصب كما (3) يظهرون لهم، من معاداة محمد و علي- صلى اللّه عليهما و آلهما- و موالاة أعدائهم. فهم يقدّرون (4) أن نفاقهم معهم كنفاقهم مع محمد و علي- (عليهما السلام)-.) (5) وَ لكِنْ لا يَعْلَمُونَ أن الأمر كذلك و أن اللّه يطلّع نبيه- (صلّى اللّه عليه و آله)- على أسرارهم. فيخسئهم (6) و يلعنهم و يسفههم (7).
قال بعض الفضلاء: و إذا سمعت شطرا من الأحكام اللفظية، فاسمع نبذا من المعاني البطنية. فنقول:
«و إذا قيل» لهؤلاء المتوسمين بالايمان الرسمي، المدعين التوحيد الحقيقي لا تفسدوا في أرض (8) استعدادكم، لذلك التوحيد. و لا تبذروا فيها، بذر فساد الشرك، باضافة الأفعال الى أنفسكم. قالُوا: إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ لها، بارتكاب الأعمال الصالحة و اكتساب الأفعال الحسنة. ليترتب عليها الأجزية (9) الأخروية، من الجنات و ما فيها، من أنواع النعيم المقيم. فقيل في ردهم: ألا انهم هم المفسدون لها. فان ترتب تلك الأجزية، لا يتوقف الا على نفس الأعمال، لا على اضافتها
____________
(1) المصدر: لأنه به و بهم.
(2) ليس في المصدر.
(3) المصدر: و هو كما.
(4) المصدر: يقدرون فيهم.
(5) ما بين القوسين ليس في أ.
(6) المصدر: فيخسهم.
(7) المصدر: يسقطهم.
(8) النسخ: ارض.
(9) أ: الاجرية.
193
الى أنفسهم. بل بهذه الاضافة، يبقون محرومين عن التوحيد. و لا يتحققون به أصلا. و كيف يتحققون و هم لا يصلون الى توحيد الأفعال، فكيف بتوحيد الصفات و الذات. فلا يحظون بما يترتب عليه، مما لا عين رأت و لا أذن سمعت و لا خطر على قلب بشر. و لكنهم لا يشعرون بذلك الإفساد. لأنه من قبيل الشرك الخفي، الذي هو أخفى من دبيب النمل، و إذا قيل لهم آمنوا ايمانا حقيقيا كَما آمَنَ النَّاسُ المتحققون بحقائق، الحقيقة الانسانية الكمالية، الباذلون وجودهم بالفناء في اللّه.
قالُوا: أَ نُؤْمِنُ كَما آمَنَ السُّفَهاءُ؟ فان من السفه، بذل الوجود الذي، هو رأس مال الحظوظ (1) العاجلة و الاجلة. فقيل في ردهم: أَلا إِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ. فان من يبذل وجوده الفاني، يبقى ببقاء الحق سبحانه. و أين الوجود الفاني، من البقاء بالحق. و لكنهم لا يعلمون ذلك. لأن هذا العلم، لا يحصل بالحجة و البرهان. بل بالذوق و الوجدان.
وَ إِذا لَقُوا الَّذِينَ آمَنُوا قالُوا آمَنَّا:
و قرئ «و لاقوا».
هذه الجملة، مع ما عطفت عليها، في حكم كلام واحد، مساقة لبيان معاملتهم مع المؤمنين و أهل دينهم. و تنافي قوليهم لهما، بخلاف صدر قصتهم. فانه مسوق (2)، لبيان أصل نفاقهم، من غير تعرض، للقائهم المؤمنين.
و قولهم معهم، و لخلوهم مع شياطينهم، و قولهم لهم، فيما يتوهم في أجزاء الشرطية الأولى، من التكرر، مضمحل، بالكلية.
تقول: لقيته و لاقيته، إذا استقبلته، قريبا منه. و منه، ألقيته، إذا طرحته. لأنك بطرحه، جعلته بحيث يلقى.
____________
(1) أ: الخطوط.
(2) أ: مسبوق.
194
وَ إِذا خَلَوْا إِلى شَياطِينِهِمْ:
من خلوت بفلان و اليه، إذا انفردت معه، أي: إذا انفردوا مع شياطينهم. أو من خلاك ذم، أي: عداك و مضى عنك. و منه، القرون الخالية، أي: الماضية.
أي، إذا مضوا عن المؤمنين، الى شياطينهم.
و استعمال «خلا»، «بالي»، على هذين المعنيين ظاهر. أو، خلوت به، إذا سخرت منه (1). و حينئذ يحتاج في استعماله «بالي» الى تضمين معنى الإنهاء، أي: إذا سخروا من المؤمنين، منهين (2) هذه السخرية، الى شياطينهم. و هذا كما تقول: أحمد اليك فلانا، أي: أحمده منهيا ذلك الحمد، اليك.
و «شياطينهم»، أصحابهم. الذين ماثلوا الشياطين، في تمردهم، منافقين كانوا، أو مشركين. فيكون من قبيل الاستعارة. و جعل سيبويه، تارة، نونه أصلية، على أنه من شطن، إذا بعد. فهو بعيد عن الصلاح. و يشهد له قولهم: «تشيطن».
و أخرى زائدة، على أنه من «شاط»، إذا بطل. و من أسمائه الباطل.
قالُوا إِنَّا مَعَكُمْ: في عدم الايمان بمحمد- (صلّى اللّه عليه و آله)-.
و خاطبوا المؤمنين المنكرين بالفعلية، مجردة عن التأكيد، و شياطينهم الذين لا ينكرون (3)، بالاسمية، مؤكدة. و القياس العكس. لأنهم كانوا مع المؤمنين، بصدد (4) الاخبار، بحدوث الايمان منهم.
و تركوا التأكيد، لعدم الباعث عليه (5)، من بواطنهم، من صدق رغبة (6) و وفور
____________
(1) أ: و منه.
(2) أ: فنهين.
(3) أ: يذكرون.
(4) أ: بصدر.
(5) أ: اليه.
(6) أ: و فيه.
195
اعتقاد، أو لعدم رواجه عنهم، عند المخاطبين. الذين هم ارباب فهم و كياسة، بلفظ التأكيد. بخلاف مخاطبتهم، مع شياطينهم. فإنهم فيما أخبروهم (1) به، على صدق رغبة و وفور نشاط. و هو رائج عنهم، متقبل منهم، على لفظ التأكيد.
إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ (14):
تأكيد لسابقه، إذ معنى إِنَّا مَعَكُمْ، هو الثبات على اليهودية.
و قوله إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ و ان لم يكن بظاهره، تأكيدا لهذا المعنى، لكن له لازم. و هو أنه، رد و نفي للإسلام، يؤكده. لأن دفع نقيض الشيء، تأكيد لثباته.
أو بدل. و تقريره، أنه لما كان قصدهم الى اظهار تصلبهم (2) في دينهم، و كان في الكلام الأول، قصور عن افادته، إذ كانوا يوافقون المؤمنين، في بعض الأحوال فاستأنفوا القصد، الى ذلك، بأنهم يعظمون كفرهم، بتحقير الإسلام و أهله. فهم أرسخ قدما من شياطينهم.
أو استئناف كأن الشياطين قالوا: ان صح ذلك، فما بالكم توافقون المؤمنين.
فأجابوا بذلك. و هو، أوجه لزيادة الفائدة، و قوة المحرك للسؤال.
و هذه الوجوه الثلاثة، بيان لترك العاطف في كلامهم. و أما تركه في حكايته فللموافقة فيما هو بمنزلة كلام واحد (3).
و «الاستهزاء»، السخرية و الاستخفاف. يقال: هزأت و استهزأت، بمعنى.
كأجبت و استجبت.
و أصله، الخفة، من الهزء- بالفتح. و هو القتل السريع. و هزأ يهزأ- بالفتح فيهما- مات على المكان. و ناقته تهزأ به، أي، تسرع و تخف.
____________
(1) أ: جزائهم.
(2) أ: تصليهم.
(3) أ: و واحد.
196
(و في مجمع البيان (1): و روى عن أبي جعفر الباقر- (عليه السلام)-: انهم قالوا:
إِنَّا مَعَكُمْ، أي، على دينكم. إِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ، أي، نستهزئ بأصحاب محمد و نسخر بهم، في قولنا «آمنا») (2).
اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ:
المراد باستهزاء اللّه، مجازاته إياهم، على استهزائهم بالمؤمنين، لما بين الفعل و جزائه، ملابسة قوية، و نوع سببية، مع المشاكلة المحسنة، من مقابلة اللفظ باللفظ و المماثلة في القدر. فيكون من قبيل المجاز المرسل.
و قد روى رئيس المحدثين، في كتاب التوحيد (3)، بإسناده عن علي بن الحسين ابن فضال، عن أبيه، عن الرضا، علي بن موسى- (عليهما السلام)- قال: سألته عن قول اللّه- عز و جل-: سَخِرَ اللَّهُ مِنْهُمْ، و عن قوله- عز و جل-: اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ، و عن قوله: وَ مَكَرُوا وَ مَكَرَ اللَّهُ، و عن قوله: يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ.
فقال: ان اللّه- تبارك و تعالى- لا يسخر و لا يستهزئ و لا يمكر و لا يخادع و لكنه- عز و جل- يجازيهم جزاء السخرية و جزاء الاستهزاء و جزاء المكر و الخديعة، تعالى اللّه عما يقول الظالمون علوّا كبيرا.
(و في عيون الأخبار (4)، بإسناده عن الحسن بن علي بن فضال، قال: سألت الرضا- (عليه السلام)- الى أن قال: فقال: ان اللّه تعالى لا يسخر و لا يستهزئ و لا يمكر و لا يخادع. لكنه تعالى يجازيهم جزاء السخرية و جزاء الاستهزاء و جزاء المكر و الخديعة، تعالى اللّه عما يقول الظالمون علوّا كبيرا) (5) انتهى.
____________
(1) مجمع البيان 1/ 51.
(2) ما بين القوسين ليس في أ.
(3) التوحيد/ 163.
(4) عيون الاخبار 1/ 126.
(5) ما بين القوسين ليس في أ.
197
أو انزال الهوان و الحقارة بهم، لأنه الغرض من (1) الاستهزاء. فهذا، أيضا، من المجاز المرسل، لعلاقة السببية في التصور و المسببية في الوجود. و في هذا التوجيه، تنبيه على أن مذهبهم، حقيق بأن يسخر منه و يستهزئ به، لأجله، أو معاملته سبحانه، معاملة المستهزأ بمن يستهزئ به. و استعمل لفظ المشبه به، في المشبه، فيكون استعارة. و هي، في الدنيا، فبإجراء أحكام المسلمين عليهم و استدراجهم بالامهال و الزيادة في النعمة، مع تماديهم في الطغيان، و في الآخرة، فبأن يفتح و هم في النار، باب الى الجنة، فيسرعون اليه. فإذا قربوا منه، سدّ عليهم.
أو إرجاع و بال الاستهزاء اليهم، فيكون كالمستهزئ بهم. فيكون استعارة، أيضا.
أو لازم معناه. و هي اظهار خفة عقل المستهزأ به و قلته. فيكون سبحانه، مستهزئ بهم، في عين استهزائهم بالمؤمنين. فان من استهزائهم بهم، مع ظهور أمرهم يظهر خفة عقولهم و قلتها. و هو استئناف. فإنهم لما بالغوا في استهزاء المؤمنين، مبالغة تامة، ظهر بها، شناعة ما ارتكبوه. و تعاظمه على الأسماع، على وجه، يحرك السامع أن يقول: هؤلاء الذين هذا شأنهم، ما مصير أمرهم و عقبى حالهم؟
و كيف معاملة اللّه و المؤمنين إياهم؟
و في تصدير الاستئناف بذكر اللّه، دلالة، أولا، على أن الاستهزاء بالمنافقين هو الاستهزاء الأبلغ. الذي لا اعتداد معه، باستهزائهم. و ذلك لصدوره، عمن يضمحل علمهم و قدرتهم، في جنب علمه و قدرته. و ثانيا، على أنه تعالى، يكفي مؤنة عباده المؤمنين و ينتقم (2) لهم، و لا يحوجهم الى معارضة المنافقين، تعظيما لشأنهم. و انما قال: «يستهزئ». و لم يوافق لقولهم، ليفيد حدوث الاستهزاء
____________
(1) ليس في أ.
(2) أ: و لا ينتقم.
198
و تجدده وقتا بعد وقت.
أما افادته الحدوث، فلكونه فعلا. و أما افادة تجدده وقتا بعد وقت، فلأن المضارع لما كان دالّا على الزمان المستقبل الذي يحدث شيئا بعد شيء، على الاستمرار، ناسب (1) أن يقصد به، إذا وقع موقع غيره أن معنى مصدره المقارن لذلك الزمان، يحدث مستمرا استمرارا تجدديا لا ثبوتيا. كما في الجملة الاسمية.
و انما أفيد ذلك، ليكون على طبق نكايات اللّه فيهم و بلاياه النازلة. أو لا يرون أنهم يفتنون في كل عام مرة أو مرتين؟
وَ يَمُدُّهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ (15): من مدّ الجيش و أمدّه، إذا زاده و قوّاه. و مددت السراج و الأرض، إذا استصلحتهما، بالزيت و السماد. و منه مدّ الدوات و أمدّها، إذا أراد أن يصلحها. لا من مد العمر، بمعنى الاملاء و الامهال.
فانه يعدى باللام، كأملى له. و الحذف و الإيصال، خلاف الأصل. فلا يصار اليه الا بدليل. و يؤيده قراءة ابن كثير. و يمدهم- بضم الياء- من الامداد، بمعنى إعطاء المدد. و ليس من المد في العمر و الامهال في شيء.
و الأصل في الطغيان- بالضم و الكسر، كلقيان و لقيان- تجاوز الشيء عن مكانه.
و المراد، تجاوز الحد في الكفر و الغلوّ في العصيان. و المراد، زيادة طغيانهم، بسبب تمكين الشيطان، من اغوائهم.
أو أنه لما منعهم ألطافه التي يمنحها المؤمنين و خذلهم بسبب كفرهم و إصرارهم و سدهم (2) طرق التوفيق، على أنفسهم، فتزايدت بسببه قلوبهم رينا و ظلمة، تزايد قلوب المؤمنين، انشراحا و نورا.
فاسناد الفعل الى اللّه، اسناد الى المسبب. و اضافة الطغيان اليهم، لئلا يتوهم
____________
(1) أ: ناصب.
(2) ر: صدهم.
199
أن اسناد الفعل اليه، على الحقيقة. و العمه. قيل: مثل العمى. الا أن العمى، عام في البصر و الرأي. و العمه في الرأي، خاصة. و قيل: العمى في العين و العمه في القلب، و هو التحير و التردد، لا يدري أين يتوجه. يقال: رجل عامه و عمه.
و أرض عمهاء. لا مارّ بها.
و لعل التخصيص، يكون «حيث يكون» (1) المقابلة.
و «في طغيانهم»، اما متعلق بيمدهم، و حينئذ يكون «يعمهون»، حالا من مفعول «يمدهم». أو فاعل «الطغيان». و اما متعلق «بيعمهون»، قدم عليه، لرعاية الفاصلة. و حينئذ يتعين أن يكون حالا من الأول.
(و في كتاب الاحتجاج (2)، للطبرسي- (رحمه اللّه)- عن أمير المؤمنين- (عليه السلام)- حديث طويل و فيه: و لو علم المنافقون- لعنهم اللّه- ما عليهم من ترك هذه الآيات التي، بينت لك تأويلها، لأسقطوها، مع ما أسقطوا منه. و لكن اللّه- تبارك اسمه- ماض حكمه، بإيجاب الحجة على خلقه. كما (3) قال (4): فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ. أغشى أبصارهم. و جعل على قلوبهم، أكنة عن تأمل ذلك. فتركوه بحاله و حجبوا عن تأكيد الملتبس بابطاله. فالسعداء يتنبهون (5) عليه. و الأشقياء يعمهون (6) عنه) (7).
قال بعض الفضلاء: و إذ قد وقع الفراغ، من حل ظاهر عباراته، فاسمع
____________
(1) ليس في أ.
(2) الاحتجاج 1/ 376.
(3) المصدر: كما قال اللّه تعالى.
(4) الانعام/ 149.
(5) المصدر: ينهون.
(6) المصدر: يعمون.
(7) ما بين القوسين ليس في أ.
200
بطنا من بطون إشاراته. فنقول:
إذا لاقى المتوسمون بالايمان الرسمي، الذين آمنوا ايمانا حقيقيا و تحققوا بحقيقة التوحيد. و انعكست اليهم، أنوارهم الايمانية، فتوهموا أنها من أنفسهم و ملك لهم، قالوا بلسان حالهم: «آمنا» ايمانا كايمانهم. «و إذا» فارقوا و خَلَوْا إِلى شَياطِينِهِمْ المبعدين. و انفصلت منهم، تلك الأنوار. و رجعوا الى ظلمتهم الأصلية الحجابية. و تضاعفت به (1) ظلمتهم، لاجتماعهم مع هؤلاء الشياطين، «قالوا» لهم: انا معكم متفقون بكم، فيما آمنتم فيه، من اثبات ذواتكم، و اسناد الصفات و الأفعال اليها مستهزئون بالذين لا يثبتون الا وجودا واحدا. و يسندون اليه الأفعال و الصفات، كلها. فان ذلك شيء (2)، لا يحكم بصحته العقل. اللَّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ، في عين استهزائهم بهم. ذلك الاستهزاء، فعل الحق فيهم. انصبغ بصبغ الاستهزاء.
لالحاق الهوان و الحقارة بهم (3)، في عيون أرباب البصيرة. فيكون استهزاء بهم وَ يَمُدُّهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ، أي، غلوهم في نفي التوحيد الحقيقي، مترددين متحيرين بين المؤمنين، ايمانا حقيقيا و بين شياطينهم الجاحدين ذلك الايمان، مذبذبين بين ذلك، لا الى هؤلاء و لا الى هؤلاء.
أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى:
معللة للجملة الدالة على استحقاقهم الاستهزاء، على سبيل الاستئناف. أو مقررة لقوله يَمُدُّهُمْ فِي طُغْيانِهِمْ على سبيل التوكيد.
و أصل الاشتراء، بذل الثمن، لتحصيل ما يطلب من الأعيان. فان كان أحد العوضين، ناضّا، تعين من حيث أنه لا يطلب لعينه، أن يكون ثمنا. و بذله، اشتراء.
و أخذه، بيع. و لذلك عدت الكلمتان، من الاضداد. و النض و الناض الدنانير
____________
(1) أ: به في.
2 و 3- ليس في أ.
201
و الدراهم، عند أهل الحجاز. و الا فأي العوضين، تصورته (1) بصورة الثمن فباذله مشتر و آخذه بائع، ثم استعير للأعراض عما في يده، محصلا به غيره. سواء كان من المعاني، أو الأعيان. ثم اتسع فاستعمل للرغبة عن الشيء، طمعا في غيره.
فان اكتفى بجعل الطرفين، أعم من أن يكون الأعيان، أو المعاني، أو مختلفين.
و بقي الاستبدال، محفوظا. و الاستبدال، موقوف على تملك ما هو، كالثمن.
فاحتيج في اشتراء الضلالة بالهدى، الى أن نزل التمكن، من الهدى، بحسب الفطرة، منزلة تملّكه. فيكون التجوّز، في نسبة الهدى بالتملك اليهم، لا في نفسه.
أو أريد «بالهدى»، ما جبلوا عليه، من تمكنهم منه. و هو فطرة اللّه التي، فطر الناس عليها. فيكون التجوز، في نفس الهدى، لا في نسبته اليهم، بالتملك.
فان التمكن من الهدى، ثابت لهم من غير تجوز. و ان لم يبق الاستبدال، أيضا، محفوظا كما إذا استعمل للرغبة عن الشيء، طمعا في غيره، فلا حاجة الى ذلك التنزيل، أو التجوز.
فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ: و قرأ ابن عبلة، «تجاراتهم»، بصيغة الجمع.
و ذكر الربح، ترشيح للمجاز الواقع، في كلمة «اشترى». و هو أن يقرن بالمجاز، ما يلائم المعنى الحقيقي، فانه لما استعمل الاشتراء، في معاملتهم، أتبعه بما يشاكله، تمثيلا، لخسارتهم.
و المعنى ضرت تجارتهم. لأن عدم الربح و ان كان أعم من الخسران، لوجود الواسطة بينهما، لكن المقام، يخصه به. لان المقصود، ذم المنافقين. و الذم في الخسران، آكد من عدم الربح. و انما عبر عن الخسران، بنفي الربح، للتصريح أولا، بانتفاء ما هو مقصود من التجارة و الدلالة ثانيا، على اثبات ضده، و الافادة ثالثا، المبالغة بأن نفي الربح بالبيع و الشرى.
____________
(1) أ: بصورته.
202
و الربح، الفضل على رأس المال. و اسناده الى التجارة، نفيا و اثباتا، لتلبسه بالتجارة، مجاز عقلي. و هو اسناد شيء الى غير ما هو له، نفيا أو اثباتا. كما أن الحقيقة العقلية، اسناده الى ما هو (1) كذلك. لكن في الحقيقة، فالموجبة (2)، صادقة و السالبة، كاذبة. و في المجاز، بالعكس. فلا حاجة في كونه من المجاز العقلي، الى تأويل ما ربحت، بخسرت. و لا الى أن يفرق بين اسناد النفي و نفي الاسناد. هكذا قيل. و فيه نظر، يعرف بالتأمل و التحقيق، ما ذكره السكاكي، من أن المراد بالتجارة المشترون، مجازا و الاسناد، حقيقة. فتأمل! وَ ما كانُوا مُهْتَدِينَ (16): عطف على فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ، أي:
ما كانوا مهتدين لطرق التجارة. فحذف المفعول، لدلالة الكلام عليه.
و ليمكّن، حمله على العموم. و ان اشتمل على تكرار «ما»، فالحمل على الأول، أولى. لأنه لما وصفوا بالخسارة، في هذه التجارة، أشير الى عدم اهتدائهم لطرق التجارة، كما يهتدي اليه التجار البصراء، بالأمور التي، يربح فيها و يخسر.
فهو راجع الى الترشيح.
و يحتمل عطفه على «اشتروا». بل هو أولى. لأن عطفه على «ما ربحت» يوجب ترتّبه على ما تقدم «بالفاء». فيلزم تأخره عنه. لكن الأمر، بالعكس.
و يحتمل أن يكون حالا، من فاعل «اشتروا»، أو «ربحت»، أو ضمير «تجارتهم». و انما حكم بانتفاء الربح، عن تجارتهم و عدم اهتدائهم لطرق التجارة لأن مقصود التجار منها، سلامة رأس المال و الربح. و هؤلاء قد أضاعوا رأس المال. فكيف يفوزون بالربح الذي هو الفضل عليه؟
____________
(1) أ: ما هو له.
(2) أ: الموجبة.
203
و روي (في تفسير أبي محمد العسكري- (عليه السلام)- (1) عن موسى بن جعفر ما معناه:) (2) انه حضر قوم عند رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- و قالوا:
سبحان الرازق! كان فلان في ضنك و شدة، فسافر ببضاعة جماعة. و ربح الواحدة، عشرة. فهو اليوم من مياسير أهل المدينة.
و قال جماعة أخرى بحضرته: ان فلانا كان في سعة و دعة و كثرة مال، فسافر في البحر. فغرقت سفينته. و تلفت أمواله. و نجى بنفسه، في كمال الفقر و الفاقة و الحيرة.
فقال لهم رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: ألا أخبركم بالأحسن من الأول و الأسوء من الثاني (3)؟
فقالوا: بلى، يا رسول اللّه! فقال: أما الأول، فرجل اعتقد في علي بن أبي طالب، ما يجب اعتقاده، من كونه وصي رسول اللّه و أخاه و وليه و خليفته و مفروض الطاعة. فشكر له ربه و نبيه و وصي نبيه. فجمع اللّه له بذلك خير الدنيا و الاخرة. فكانت تجارته، أربح و غنيمته أكثر و أعظم.
و أما الثاني، فرجل أعطى عليا بيعته. و أظهر له موافقته. ثم نكث بعد ذلك.
و خالفه. و والى أعداءه. فختم له سوء أعماله. فصار الى عذاب لا يبيد و لا ينفد (4).
ذلك هو الخسران المبين.
قال بعض الفضلاء: ان تأويل الاية، بالاشارة الى بطن من بطونها، أن يقال:
____________
(1) تفسير العسكري/ 62، مع اختلاف كثير في الألفاظ.
(2) ما بين القوسين ليس في أ.
(3) المصدر: الثاني حالا.
(4) ر: لا ينفذ.
204
«أولئك» المتوسمون بالايمان الرسمي، هم الذين اشتروا ضلالة» ظلمة جحدانياتهم، «بهدى» نور استعدادهم الفطري، لكشف حقائق التوحيد الحقيقي.
و اختاروها عليه. فما ربحت تجارتهم هذه. لأنهم أضاعوا رأس مالهم، الذي هو هدى ذوي الاستعداد. فكيف تربح تجارتهم، بعد اضاعتهم إياه. «و» الحال أنهم ما كانوا مهتدين، لطرق تلك التجارة، سالكين سبيل الفوز بها، على وجه، يربحون و لا يخسرون.
مَثَلُهُمْ:
لمّا بيّن حقيقة صفة المنافقين، أراد أن يكشف عنها، كشفا (1) تاما. و يبرزها في معرض المحسوس المشاهد. ففيها يضرب المثل، مبالغة في البيان. و لأمر ما، أكثر اللّه في كتبه الأمثال. و كثر في كلام الأنبياء و الحكماء و من سور الإنجيل، سورة الأمثال.
و «المثل» في الأصل، بمعنى، المثل. و هو النظير. يقال: مثل و مثل و مثيل.
كشبه و شبه و شبيه.
ثم قيل: مثل للقول السائر. و يعتبر فيه أن يكون تشبيها تمثيليا، على سبيل الاستعارة. و من ثم حوفظ عليه. و لم يغير. فيكون بعينه لفظ المشبه به. فان وقع تغيير، لم يكن مثلا. بل هو مأخوذ منه و اشارة اليه. كما في قولك: بالصيف ضيّعت اللبن- بالفتح.
و قيل: لم يغير، لأنه ينبغي أن يكون فيه، غرابة من بعض الوجوه. فلو غير، لربما انتفت تلك الغرابة. و انما سمي مثلا، لأنه جعل مضربه. و هو ما يضرب فيه، ثانيا مثلا، لمورده. و هو ما ورد فيه- أولا- ثم استعير لكل حال، أو قصة، أو صفة
____________
(1) ليس في أ.
205
لها بيان. و فيها غرابة. و يمكن حمله هناك على كل واحد من تلك المعاني.
كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ ناراً:
معناه، حالهم العجيبة الشأن، كحال من استوقد نارا.
و «الذي»، بمعنى الذين. كما في قوله: وَ خُضْتُمْ كَالَّذِي خاضُوا، ان جعل مرجع الضمير، في «بنورهم». و انما جاز ذلك. و لم يجز (1) وضع القائم، موضع القائمين. لأنه غير مقصود بالوصف. بل الجملة التي هي صلته، و هو وصلة الى وصف المعرفة، بجملة موصولة بها. و لأنه ليس باسم تام، بل هو كالجزء منه.
فحقه أن لا يجمع، كما لا يجمع أخواتها. و يستوي فيه الواحد و الجمع. و ليس «الذين» جمعه المصحح، بل ذو زيادة، زيدت لزيادة المعنى. و لذلك جاء بالياء- أبدا- على اللغة الفصيحة، التي جاء التنزيل عليها.
و لكونه مستطالا بصلته، استحق التخفيف. و لذلك بولغ فيه. فحذف ياؤه ثم كسرته، ثم اقتصر على اللام، في أسماء الفاعلين و المفعولين. أو قصد به، جنس المستوقدين. أو الفوج الذي استوقد. و ان لم يجعل مرجعا لذلك الضمير. فلا حاجة الى ذلك. لأن المقصود، تشبيه الحال بالحال. و هما متطابقتان. الا أن يقصد رعاية المطابقة، بين الحالين، في كونهما بالواحد، أو الجماعة- أيضا-.
فان المماثلة، حينئذ، أقوى. و التشبيه الى القبول، أقرب.
و «الاستيقاد»، طلب الوقود. و السعي في تحصيله. و هو سطوع النار.
و ارتفاع لهبها.
و اشتقاق «النار» من نار ينور، إذا نفر. لأن فيها حركة و اضطرابا. و «النور» مشتق منها. فان الحركة و الاضطراب، يوجد في النار، أو لا و بالذات، و في نورها
____________
(1) أ: و لم يخبر.
206
ثانيا و بالعرض. فاشتقاق «النور» منها، أولى من اشتقاقه منه (1).
فَلَمَّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ: عطف على الصلة. فيكون التشبيه، بحال المستوقد الموصوف بمضمون الشرطية. أعني، لمّا مع جوابه.
و «لما»، تدل على وقوع الشيء، لوقوع غيره، بمعنى الظرف. و العامل فيه، جوابه.
و «الاضاءة»، فرط الانارة. كما أن الضوء، فرط النور. و مصداق ذلك، قوله تعالى: هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراً (2).
و يناسبه، ما اصطلح عليه الحكماء، من أن الضوء، ما يكون للشيء، من ذاته، كما للشمس. و النور ما يكون من غيره، كما للقمر.
«و أضاء»، في الاية:
اما متعد. فيكون «ما حوله»، مفعولا به، أي: جعلت النار ما حول المستوقد مضيئا.
و اما لازم. فيكون مسند الى «ما حوله»، أي: صارت الأماكن و الأشياء التي حوله، مضيئة بالنار. أو الى ضمير «النار».
حينئذ، اما أن يكون كلمة «ما» زائدة و «حوله»، ظرفا لغوا «لأضاءت».
و اما موصولة، وقعت عبارة عن الأمكنة. فيكون مع صلتها، مفعولا فيه «لأضاءت».
و يرد على الأول، ان اضاءة النار، حول المستوقد، يقتضي دورانها حوله.
و هو (3) خلاف المعهود.
____________
(1) ر: اشتقاقها.
(2) يونس/ 5.
(3) ليس في أ.
207
و أجيب بأن المراد، دوران ضوئها. لكنه (1) جعل دوران الضوء، بمنزلة دوران النار، اسناد الى السبب.
و على الثاني، بأنه (2) كان ينبغي أن يصرح بكلمة «في». لأن حذفها في لفظ مكان انما، كان (3) لكثرة الاستعمال و لا كثرة في الموصول الذي عبّر به عن الأمكنة.
اللهم الا أن يحمل، على أنه من قبيل عسل الطريق الثعلب. و على هذا التوجيه، يلزم دوران مكان النار. و هو لا يستدعي استيعاب النار، جميعه. بل بعضه (4).
و «حوله»، نصب على الظرفية.
و تأليف حروفه على هذا الترتيب، للدوران و الاطافة.
و قيل (5): للعام حول لأنه يدور.
و منه، حال الشيء و استحال، إذا تغير. و حال الإنسان. و هي عوارضه التي تتغير عليه. و الحوالة (6) و هي اسم من أحال عليه، بدينه.
ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ: جواب «لما». كما هو الظاهر.
و فيه مانعان، لفظي و معنوي:
الأول: توحيد الضمير، في استوقد و حوله و جمعه في «بنورهم».
و الثاني: ان المستوقد، لم يفعل ما يستحق به، اذهاب نوره. بخلاف المنافق.
فجعله جوابا غير مناسب.
____________
(1) ر: لكنها.
(2) أ: أنه.
(3) ليس في أ.
(4) أ: بقصد.
(5) أنوار التنزيل 1/ 27.
(6) ليس في ر.
208
و الجواب عن الأول: ان توحيد الضمير، بالنظر الى لفظ الموصول. و جمعه بالنظر الى معناه، على أحد الوجوه المذكورة فيما سبق.
و عن الثاني: انه يمكن أن يكون، اذهاب نوره، بسبب سماوي، ريح أو مطر. لا بسبب فعل المستوقد. و لذلك أسند الى اللّه سبحانه. أو يكون المراد بالمستوقد، مستوقد نار، لا يرضى (1) بها اللّه. كما أوقدها الغواة، ليتوصلوا بالاستضاءة بها، الى بعض المعاصي. فأطفاها اللّه.
و يحتمل أن يكون جواب «لما» محذوفا (2). و قوله: ذَهَبَ اللَّهُ- الى آخره- استئنافا.
و المصحح لهذا الحذف، قرينة المقام، و المرجح المبالغة، في سوء حال المستوقد، بإيهام أن الجواب، مما يقصر العبارة عنه.
و تقدير الاستئناف، أنه لما شبهت حالهم، بحال المستوقد الذي خمده ناره سأل سائل. و قال: ما بالهم قد شبهت حالهم، بحال هذا المستوقد.
فقيل له: ذهب اللّه بنورهم.
و حينئذ، يكون ضمير الجماعة للمنافقين. و يحتمل أن يكون بدلا من الجملة التمثيلية و بيانا له. كأنه قيل: كمثل الذي ذهب اللّه بنورهم. و حينئذ يكون مرجع الضمير الَّذِي اسْتَوْقَدَ، على أحد الوجوه التي سبقت.
و انما قال: «بنورهم». و لم يقل: «بنارهم». لأنه المقصود من إيقادها.
و لم يقل: «بضوئهم». كما هو مقتضى اللفظ. لأن في «الضوء»، دلالة على الزيادة.
فلو علق الذهاب به، لأوهم الذهاب بالزيادة. و بقاء ما يسمى نورا. و المقصود ازالة النور عنهم، رأسا.
____________
(1) أ: يوضئها.
(2) أ: محذوف.
209
و انما اختير- أولا- «أضاءت» على «أنارت»، تنبيها على مزيد الحيرة و الخيبة، و اشعارا بالبطلان، لما تقرر في الأذهان، من قوة أمر الباطل، في بدء الحال و اضمحلاله سريعا، في المآل.
و انما قال: ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ. و لم يقل: «أذهب اللّه نورهم»- كما قرأ بعضهم- لأن معنى «أذهبه»، أزاله، و جعله ذاهبا. و يقال: ذهب به، إذا استصحبه.
و معنى «به»، معه. فان «الباء» و ان كانت للتعدية، كالهمزة. الا أن فيها معنى المصاحبة و اللصوق. و ذهب السلطان بماله، أخذه. فالمعنى أخذ اللّه نورهم و أمسكه.
و ما يمسك (1)، فلا مرسل له. و هو أبلغ من الاذهاب. لما فيه من معنى الأخذ و الإمساك. أما الأخذ، فظاهر. و أما الإمساك، فلما يقتضيه المصاحبة و اللصوق.
قال بعض الفضلاء: و عند العارفين، النكتة فيه، غير ما ذكر، فان مجيء اللّه سبحانه بالنور، ليس الا بتجلّيه (2) باسم النور، على المتجلى له. فهو عند تجليه بالنور، متلبس به، غير منفصل (3) عنه. و كذلك ذهابه بالنور. ليس الا متعلقا دون هذا التجلي. فهو يذهب مكتسبا بالنور، لا منفصلا عنه. فهو المتلبس بالنور، في الحالين. بل هو النور في العلم. (و العين لا) (4) نور سواه. ثم أكد ذلك.
و قرره بقوله:
وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُونَ (17): ففيه زيادة على ما يدل عليه، اذهاب نورهم، من وقوعهم في الظلمة، كمّا و كيفا. اما كمّا، فلما (في الظلمات
____________
(1) أ: يماسك.
(2) أ: يتجليه.
(3) ر: منفعل.
(4) ما بين القوسين ليس في أ.
210
من) (1) الجمعية. و اما كيفا، فلما فيها من تنوين التعظيم، و اردافها بقوله «لا يبصرون».
فانه يدل على أنها بحيث لا يتراءى، فيها شبحان.
و «الظلمة»، عدم النور- مطلقا- و قيل: عما (2) من شأنه ذلك. و قال بعض (3) المتكلمين: و هي عرض، ينافي النور.
فعلى الأول، التقابل بينهما، تقابل الإيجاب و السلب.
و على الثاني، تقابل العدم و الملكة.
و على الثالث، (تقابل التضاد.) (4) و هي مأخوذة من قولهم: ما ظلمك ان تفعل كذا، أي: ما منعك. لأنها تسد البصر. و تمنع الرؤية.
و قرئ في ظلمة- بالتوحيد- و توحيدها، ظاهرا.
و أما جمعها: فباعتبار انضمام ظلمة الليل، الى ظلمتي الغمام. و تطبيقه، مثلا هذا، على (5) تقدير أن يكون ضمير الجماعة، كناية عن المستوقدين. كما هو الظاهر.
و أما إذا كان كناية عن المنافقين، فقيل: ظلماتهم، ظلمة الكفر. و ظلمة النفاق.
و ظلمة يوم القيامة. أو ظلمة الضلال. و ظلمة سخط اللّه. و ظلمة العقاب السرمدي.
و قيل: المراد بها، على التقديرين، ظلمة شديدة كأنها ظلمات متراكمة (6).
فيكون الجمعية- أيضا- لزيادتها في الكيف.
و قوله (7) «لا يبصرون»، نزل منزلة اللازم. و قطع النظر، عن مفعوله المتروك.
____________
(1) ما بين القوسين ليس في أ.
(2) أ: ما.
(3) أ: من.
(4) ما بين القوسين ليس في أ.
(5) أ: على هذا.
(6) ر. أنوار التنزيل 1/ 28.
(7) ليس في أ
211
و قصد الى نفس الفعل، كأنه قيل: ليس لهم أبصار.
و هو أبلغ من أن يقدر المفعول. أي لا يبصرون شيئا. لأن الأول يستلزم الثاني.
دون العكس.
و «ترك»، في الأصل، بمعنى، خلى و طرح. و له مفعول واحد. و قد يضمن معنى صيّر. فيقتضي مفعولين. فعلى هذا، قوله «في ظلمات»، مفعوله الثاني.
و قوله «لا يبصرون»، حال من مفعوله الأول.
و يحتمل أن يترك على معناه الأصلي. و يكون فِي ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُونَ حالين مترادفين. أو متداخلين.
و في آخر روضة الكافي (1): بإسناده، عن أبي جعفر- (عليه السلام)- في تفسير الاية، ما مضمونه: انه أضاءت الأرض بنور محمد- (صلّى اللّه عليه و آله و سلم)- كما تضيء الشمس. فلما قبض اللّه محمدا، ظهرت الظلمة. فلم يبصروا فضل أهل بيته- (عليهم السلام)-.
و في عيون الأخبار (2): بإسناده الى ابراهيم بن أبي محمود، قال: سألت أبا الحسن الرضا- (عليه السلام)- عن قول اللّه تبارك و تعالى: وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُونَ.
فقال: ان اللّه تعالى لا يوصف بالترك، كما يوصف خلقه. و لكنهم (3) متى علم أنهم لا يرجعون عن الكفر و الضلالة (4)، منعهم المعاونة و اللطف. و خلى بينهم و بين اختيارهم.
____________
(1) الكافي 8/ 379.
(2) عيون الاخبار 1/ 123.
(3) المصدر: لكنه.
(4) المصدر: الضلال.
212
صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ: خبر مبتدأ محذوف. و الضمير المحذوف، ان كان كناية عن المستوقدين- فإطلاق هذه الصفات عليهم، على سبيل الحقيقة.
و المعنى، أنهم أوقدوا نارا، ذهب اللّه بنورهم. و تركهم في ظلمات هائلة.
أدهشتهم بحيث اختلت حواسهم. و انتقصت قواهم. فصاروا صما بكما عميا.
و ان كان عبارة عن المنافقين، فاطلاقها عليهم، على طريقة التشبيه. لأنهم لما سدوا آذانهم، عن إصغاء الحق و ألسنتهم، عن النطق به و أبصارهم، عن مشاهدة آياته، جعلوا كأنما أيفت مشاعرهم. و انتفت لا على سبيل الاستعارة، إذ من شرطها أن يطوى ذكر المستعار له، أي: لا يكون مذكورا على وجه، ينبئ عن التشبيه.
و هو أن يكون بين طرفيه حمل، أو (1) ما في معناه. كذا في الكشاف (2).
قيل: و هنا بحث. و هو أنه لا نزاع في أن تقدير الاية، هم صم. لكن مع ذلك، ليس المستعار له، مذكورا هاهنا. لأنه أحوال مشاعر المنافقين و حواسهم.
لا ذواتهم. ففي هذه الصفات، استعارة تبعية مصرحة. لأنها استعير مصادرها، لتلك الأحوال. ثم اشتقت هي، منها.
أقول: فعلى هذا، الصم، جمع الأصم. و البكم، جمع الأبكم. و العمي، جمع الأعمى. و قد صرح به، بعض أهل اللغة. فحينئذ، ما ذكره بعض المفسرين، من أن الحمل على سبيل المبالغة، في غاية السقوط.
و غاية ما يتكلف، عما في الكشاف أن يقال: تشبيه ذوات المنافقين، بذوات الأشخاص الصم، متفرع على تشبيه حالهم، بالصم. لكن القصد الى اثبات هذا الفرع، أقوى و أبلغ اشارة، الى أن المشابهة بين الحالين، قويت، حتى كأنها تعدت الى الذاتين. فحمل الاية على هذا التشبيه، انما هو لرعاية المبالغة، في
____________
(1) أ: و ما.
(2) الكشاف 1/ 75.
213
اثبات الآفة (1). و الا فمقتضى ظاهر الصناعة الحمل، على الاستعارة، بتبعية المصادر.
و قرئ في الكل، بالنصب، على الحال، من مفعول «تركهم».
و «الصمم»، الانسداد. تقول: قناة صماء، إذا لم تكن مجوّفة. و صممت القارورة، إذا سددتها. و الصمّام، لما تسدها به. فالأصم، من انسدت سامعته.
فلا يدخلها هواء، يسمع الصوت، بتموّجه.
و «البكم»، الخرس.
و العمى، عدم البصر، عما من شأنه، أن يبصر. و قد استعير لعدم البصيرة.
فَهُمْ لا يَرْجِعُونَ (18):
يقال: رجع عن كذا الى كذا. فالمعنى، انهم لا يرجعون عن الضلالة التي اشتروها، الى الهدى الذي باعوه.
فيندفع ما قاله بعض المفسرين من، أن المراد به (2)، لا يرجعون الى الهدى.
أو عن الضلالة.
و ليعلم أن توضيح تمثيل المنافقين، بالمستوقدين الموصوفين بما ذكر، و تشبيه حالهم العجيبة، بحالهم، موقوف على تحقيق طرفي التشبيه، و وجه الشبه.
فنقول: أما المشبه به، فهو صفة المستوقدين نارا، كلما أضاءت ما حولهم، من الأماكن و الأشياء، أذهب اللّه (3) نورهم، عند الإضاءة. و أمسكه. و تركهم في ظلمات متعددة شديدة. أدهشتهم بحيث اختلت مشاعرهم و قواهم. فهم لا يقدرون على الرجوع، الى ما كانوا عليه، من قبل.
و أما المشبه: فهو صفة المنافقين الذين اظهارهم الايمان باللسان، بمنزلة إيقاد النار العظيمة و انتفاعهم به، بسلامة الأموال و الأولاد و غير ذلك، كإضاءتها
____________
(1) أ: الاية.
2 و 3- ليس في أ.
214
ما حولهم. و زوال ذلك الاستنفاع عنهم، على القرب باهلاكهم، أو افشاء نفاقهم (1)، على النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)- هو ذهاب نورهم، و إلقاؤهم في أحيان ظهور النفاق، و الوعيد بالعذاب السرمد. أو الوقوع فيه، على مراتبه تركهم، في الظلمات المتعددة الشديدة. و عدم استعمالهم قواهم فيما خلقت له، بمنزلة اخلالها.
و رسوخهم و تمكنهم فيما أوقعهم فيه، بما يخالف فطرتهم، كعدم القدرة من المستوقدين على الرجوع الى ما كانوا عليه.
و أما وجه الشبه: فان اعتبرته بين مفردين، من مفردات طرفي التشبيه، كما سبقت الاشارة اليه، فذلك من قبيل التشبيه المفرد. و هو أن تأخذ أشياء، فرادى.
فتشبهها بأمثالها كقوله:
كأن قلوب الطير رطبا و يابسا* * * لدى و كرها العناب و الخشف البالي
(2)
و ان اعتبرته بأن تنزع من مفردات أحد الطرفين، هيئة اجتماعية وحدانية و شبهتها بهيئة انتزعتها من مفردات الطرف الآخر، من غير ملاحظة تفاصيل مفردات الطرفين و مشابهة بعضها مع بعض، فذلك من قبيل التشبيه المركب المسمى عند أرباب البيان، بالتمثيل. و هو الذي يهتم به أرباب البلاغة.
و كل كلام يحتملهما فذكرهم الأول، احتمال لفظي. و لا مساغ للذهاب الا الى الثاني. و ذلك لأنه يحصل في النفس، من تشبيه الهيئة المركبة، ما لا يحصل من تشبيه مفرداتها. و لعبد القاهر (3)، كلام مشهور في أن اعتبار التركيب، في قول الشاعر:
____________
(1) أ: نفاتهم.
(2) ر. أنوار التنزيل 1/ 31.
(3) اسرار البلاغة/ 169.
215
و كأن أجرام النجوم لوامعا* * * درر نشرن (1) على بساط أزرق
أحق و أولى، و ان صح التشبيه بين مفرداته.
(و في روضة الكافي (2): محمد بن يعقوب الكليني، قال: حدثني علي بن ابراهيم:
عن أبيه، عن ابن فضال، عن حفص المؤذن عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- و عن محمد بن إسماعيل بن بزيع، عن محمد بن سنان، عن إسماعيل بن جابر عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- أنه قال في رسالة طويلة، الى أصحابه: فان ذلك اللسان، فيما يكره اللّه و فيما نهى (3) عنه مرداة للعبد، عند اللّه. و مقت من اللّه. و صم و عمي و بكم يورثه اللّه إياه يوم القيامة فتصيروا (4) كما قال اللّه: صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَرْجِعُونَ، يعني: لا ينطقون. و لا يؤذن لهم فيعتذرون) (5).
قال بعض الفضلاء: تأويل الاية، ببعض بطونها، أن يقال: مثل المتوسمين بالايمان الرسمي، كمثل المستوقدين الذين سبق ذكرهم، حيث تنورت بواطنهم، بارتكاب بعض العبادات، في بعض الأوقات. فتنبهوا (6) لما في أنفسهم، من النقائص (7) و الكمالات. و لم ينفذ فيهم، ذلك النور، بحيث يتعدى من معرفة أنفسهم، الى معرفة ربهم. بل تنقص ببعض الغفلات. فبقوا متروكين في ظلمات حجب انياتهم (8). لا يبصرون ما في الآفاق و ما في أنفسهم، من لوائح الوحدانية.
____________
(1) المصدر: نثرن.
(2) الكافي 8/ 406.
(3) المصدر: ينهى.
(4) المصدر: فيصيروا.
(5) ما بين القوسين ليس في أ.
(6) أ: فتسبهرا.
(7) أ: النقايض.
(8) أ: نياتهم.
216
فهم صم، عن سماع ما ينطق به دلائلها بكم. لا يسألونه بلسان استعدادهم. عمي لا يرونه ببصر بصيرتهم. فهم لا يرجعون عما هم فيه، من أسباب الشقاوة، الى ما فاتهم من موجبات السعادة.
أَوْ كَصَيِّبٍ مِنَ السَّماءِ:
ثم ثنى اللّه سبحانه، في شأنهم، بتمثيل آخر، ليكون تحقيقا لحالهم، بعد كشف، و إيضاحا غبّ إيضاح.
و كما يجب على البليغ، في مظانّ الإجمال و الإيجاز، أن يجمل و يوجز، فكذلك الواجب عليه، في موارد التفصيل و الاشباع، أن يفصّل و يشبع.
و هو، عطف على قوله كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ. أي، مثلهم كمثل الذي استوقد. أو، كمثل ذوي صيّب.
و انما قدّر كذلك، لتعيين مرجع الضمائر الاتية، و تحصيل كمال الملائمة، مع المعطوف عليه و مع المشبه- أيضا- أعني (1): مثلهم.
و أما نفس التشبيه، فلا يقتضي تقدير شيء. إذ لا يلزم في التشبيه المركب، أن يكون ما يلي الكاف، هو المشبه به. كما في قوله تعالى: إِنَّما مَثَلُ الْحَياةِ الدُّنْيا، كَماءٍ (2).
و مما ثنّي من التمثيل، في التنزيل، قوله: وَ ما يَسْتَوِي الْأَعْمى وَ الْبَصِيرُ وَ لَا الظُّلُماتُ وَ لَا النُّورُ وَ لَا الظِّلُّ وَ لَا الْحَرُورُ. وَ ما يَسْتَوِي الْأَحْياءُ وَ لَا الْأَمْواتُ (3).
و «أو»، موضوعة في أصلها للتساوي. و لذلك اشتهرت بأنها كلمة شك.
فتكون مخصوصة بالخبر. ثم استعيرت للتساوي، في غير الشك. فاستعمل في
____________
(1) أ: أى.
(2) يونس/ 24.
(3) فاطر/ 20- 23.
217
غير الخبر، بالمعنى المجازي، فقط. كالتساوي في استصواب المجالسة، في قولهم: جالس الحسن أو ابن سيرين. و في الخبر، بكلا المعنيين، أعني، الحقيقي، الذي هو الشك و المجازي، كالتساوي في الاستقلال، بوجه التمثيل.
كما في هذه الاية. فيستفاد صحة التشبيه، بكل واحد من هاتين القصتين، صريحا، و بهما، معا، بالطريق الأولى. و هذا بناء على تبادر معنى الشك، منه. و هو المفهوم من الكشاف (1).
و المفهوم من المفصل (2)، أن كلمة «أو» لأحد الأمرين. و لا شك أن هذا معنى يعم مواردها، من الإنشاء و الاخبار- كلها- و أما الشك و التشكيك و الإبهام و التخيير و الاباحة، فليس شيء منها، داخلا في مفهومها. بل يستفاد من مواقعها في الكلام.
«و الصيّب»، فيعل من الصوب. و هو فرط الانسكاب و الوقوع. يقال على المطر و على السحاب. و الاية يحتملهما.
و تنكيره، لأنه أريد به نوع شديد هائل.
و قرئ «كصائب». و الأول أبلغ.
و «السماء»، هو المظلة. أو جهة العلو. و تعريفها للجنس، للدلالة على أن الصيّب، منطبق آخذ بآفاق السماء، كلها. فان كل أفق ككل طبقة منها، يسمى سماء. فتعريف الجنس من غير قرينة البعضية، يدل على أنه منطبق آخذ بكلها.
لا يختص بسماء دون سماء.
و في الدلالة على التطبيق، أمداد لسائر المبالغات التي في الصيّب، من جهة
____________
(1) ر. الكشاف ج 1، ضمن ص 78- 82.
(2) المفصل في النحو: 166.
218
مادته الأولى، أي: الحروف. فان «الصاد» من المستعلية. و «الياء»، مشددة.
و «الباء» من الشديدة. و مادته الثانية، أي: الصوب. فانه فرط الانسكاب- كما مر.
و من جهة البناء، أعني، الصورة. فان فيعلا صفة مشبهة، دالة على الثبوت.
و من جهة التنكير العارض، لأنه للتهويل و التعظيم. كتنكير النار، في الاية الأولى.
و إذا أريد «بالصيّب»، المطر، فيحتمل أن يراد «بالسماء»، السحاب.
و يجعل اللام لاستغراق جميع ما يمكن أن يظل قطعة من وجه الأرض. فانه يصلح أن يطلق عليه، اسم السحاب. و ان أريد «بالصيب»، السحاب، و بالسماء- أيضا-.
فالمعنى، هذا النوع من السحاب. و ليس فيه كثير فائدة.
و التمثيل الثاني، أبلغ، لأنه أدل على فرط الحيرة و شدة الأمر و فظاعته.
و لذلك أخّر. و هم يتدرجون في نحو هذا، من الأهون الى الأغلظ.
فِيهِ ظُلُماتٌ: بضم الفاء و العين. و قريء بفتح اللام و سكونه. جمع ظلمة، بضم الفاء و سكون العين. فاعل الظرف، لاعتماده على الموصوف. و من المتفق عليه بينهم، أن الظرف إذا اعتمد على موصوف، أو موصول، أو حرف استفهام، أو حرف نفي، فانه يجوز أن يرفع الظاهر، بخلاف ما إذا لم يعتمد.
فانه لا يجوز إعماله عند سيبويه.
و يجوز في جميع ذلك، أن الظرف خبر متقدم، على مبتدئه. فعلى هذا يظهر فساد ما قاله البيضاوي (1)، من أن ارتفاعها بالظرف، وفاقا. و ان أريد بالصيّب، المطر، فظلماته ظلمة (2) تكاثفه و تتابع قطراته. لان تقارب القطرات و متابعتها،
____________
(1) أنوار التنزيل 1/ 29.
(2) أ: ظلمات.
219
يقتضي قلة الهواء المتخلل المنير.
و ظلمة أظلام، غمامه، و ظلمة الليل المستفادة، من قوله: كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ.
و المراد بها، ما يتوزع على الأجرام، من ظلمته. لا ظلمته كلها، حتى يرد أن المطر في ظلمة، لا ظلمة الليل فيه. و لا شك أن نسبة الظلمة المتوزعة عليه، اليه كنسبة العرض الى موضوعه و الصفة الى موصوفها. فيصح انتسابها اليه. و ان أريد به السحاب فظلماته، ظلمة سحمته (1). أي، سواده المسبب عن تراكمه و كثرة مائه.
و ظلمة تطبيقه و احاطته بجميع الآفاق و ظلمة الليل.
و على ما حققناه، يندفع ما قاله بعض المفسرين من، أن الظرفية هنا، باعتبار الملابسة. لأنه يكون بناء عليه انتساب الظرف، الى مظروفه «بقي» جائزا. و هو غير جائز.
وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ:
«الرعد»، من الرعدة، بالكسر. و هو صوت يسمع من السحاب. و سببها- على المشهور- اضطراب أجرام السحاب. و اصطكاكها، إذا ساقتها الريح.
«و البرق»، الأحسن فيه، أن يكون معطوفا على «رعد». و يكون المجموع معطوفا على «الظلمات»، بعاطف واحد، من برق الشيء بريقا، إذا لمع. و هو ما يلمع من السحاب بواسطة اصطكاكها.
و قيل (2): الرعد، ملك موكل بالسحاب. يسبح.
و قيل (3): صوت ملك يزجر السحاب.
و قيل (4): هو ريح، تحتبس تحت السماء.
____________
(1) أ: سحنه. المتن: سحبته.
(2) مجمع البيان 1/ 57.
(3) نفس المصدر.
(4) نفس المصدر.
220
(و في مجمع البيان (1): و قيل: الرعد، هو ملك موكل بالسحاب. يسبح. و هو (2) المروي عن أئمتنا- (عليهم السلام)-.
و في من لا يحضره الفقيه (3): و قال علي (4)- (عليه السلام)-: الرعد، صوت الملك. و البرق، سوطه.
و روي (5): ان الرعد، صوت ملك، أكبر من الذباب و أصغر من الزنبور.
و سأل أبو بصير (6)، أبا عبد اللّه- (عليه السلام)- عن الرعد، أي شيء يقول؟
قال: انه بمنزلة الرجل، يكون في الإبل. فيزجرها، هاي هاي، كهيئة ذلك.
قال: قلت: جعلت فداك! فما حال البرق؟
قال (7): تلك مخاريق الملائكة تضرب (8) السحاب. فتسوقه الى الموضع الذي قضى اللّه- عز و جل- فيه المطر) (9).
و لم يجمعا كالظلمات، لمصدريتهما في الأصل.
و يحتمل أن يكون المراد بهما، معنييهما المصدريين (10)، أيضا. أعني، الارعاد
____________
(1) نفس المصدر.
(2) المصدر: روى ذلك عن ابن عباس و مجاهد و هو.
(3) من لا يحضره الفقيه 1/ 334، ح 10.
(4) ليس في المصدر. و الحديث الذي قبله عن أبى عبد اللّه (عليه السلام).
(5) نفس المصدر 1/ 334، ح 11 و له تتمة.
(6) نفس المصدر ح 9.
(7) المصدر: فقال.
(8) ر، المتن: لضرب. و في المصدر: تضرب.
(9) ما بين القوسين ليس في أ.
(10) أ: المصدرية.
221
و الإبراق. و لأنهما ليسا أنواعا مختلفة، بالنظر الى أسبابها (1)، كالظلمة. و كينونتهما في السحاب، ظاهرة. و أما في المطر، فلأنهما لما كانا في محل يتصل به أعلاه و مصبه، أعني، السحاب، جعلا كأنهما فيه. أو لأن المطر كما ينزل من أسفل السحاب، ينزل من أعلاه- أيضا- فهو شامل للفضاء (2) الذي فيه السحاب. فهما في جزء من المطر، يتصل بالسحاب.
و انما جاءت الأشياء، نكرة، لأن المراد، أنواع منها. كأنه قيل: فيه ظلمات داجية (3) و رعد قاصف (4) و برق خاطف.
و الأصل في كلمة «في»، أن تستعمل (5) في ظرفية (6) الأجسام، للأجسام. ثم اتسع فيها، فاستعمل في ظرفية الزمان، للأحداث. و لمحلية المعروضات، لأعراضها و الموصوفات لصفاتها، الى غير ذلك.
يَجْعَلُونَ أَصابِعَهُمْ فِي آذانِهِمْ:
الضمائر، ترجع الى أصحاب الصيّب. و لفظ «الأصحاب» و ان حذف.
و أقيم «الصيب» مقامه، لكن معناه باق. فيجوز أن يعول عليه. و هو استئناف لا محل له من الاعراب. فكأنه لما ذكر ما يؤذن بالشدة و الهول، قيل: فكيف حالهم مع ذلك؟ فأجيب: بأنهم يجعلون أصابعهم في آذانهم (7).
____________
(1) أ: أسبابهما.
(2) أ: للقضاء.
(3) أ: واجية، المتن: داجينة.
(4) أ: فاصف.
(5) أ: يستعمل.
(6) أ: طرفيه.
(7) ر. أنوار التنزيل 1/ 29.
222
فان قلت: الجواب، حينئذ، لا يكون مطابقا للسؤال. فانه بين، حينئذ، حالهم، مع الصواعق، دون الرعد.
قلت: لما كانت الصاعقة، قصفة رعد. تنقض معها شقة من نار، كان الجواب مطابقا. كأنه قيل: يجعلون أصابعهم في آذانهم من شدة صوت الرعد، و انقضاض قطعة نار معها.
و يحتمل أن يكون، حالا من المضاف، الى الصيب المحذوف. «و جعل» جاء متعديا الى مفعولين. نحو، جعلت الطين خزفا. أي، صيّرت. و الى مفعول واحد كقوله: وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ (1)، أي: صنع. و بمعنى التسمية. كقوله:
وَ جَعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً (2)، أي: سمّوا له. و بمعنى أفعال المقاربة. نحو، جعل زيد يفعل.
و اليد تتجزّأ (3) الى الانملة و الأصبع و الكف و الساعد و العضد. و المتعين منها لسد الأذان، أنملة السبابة. فإطلاق الأصابع، موضع الأنامل، بل بعضها، من اتساعات اللغة.
و النكتة المبالغة التي ليس في ذكر الأنامل و بعضها، و هي أنهم لشدة الأمر عليهم و خوفهم، من تقصيف الرعد، يجعلون أصابعهم، بالكلية في آذانهم، لئلا يسمعوه، أصلا. أو لفرط دهشتهم و حيرتهم، يفعلون ذلك. و لا يدرون ما يفعلون.
و عدم تخصيص ما هو متعين لسد الآذان، من الأصابع، أعني السبابة، للاشارة الى أنه لم يبق لهم، من فرط الدهشة و الحيرة، قوة التمييز بينها (4). أو لما في
____________
(1) الانعام/ 1.
(2) ابراهيم/ 30.
(3) أ: تنحرى.
(4) أ: بينهما.
223
السبابة من معنى السبّ. و لذلك استكرهوها. فكنوا عنها، بالمسبحة و السباحة و غيرهما، طوى ذكرها، إذ لم يكن لها اسم وراءها يتعارفه الناس في ذلك العهد.
مِنَ الصَّواعِقِ: متعلق «بيجعلون».
و لفظة «من» في أمثال ذلك، ابتدائية، على سبيل العلية. فيقال: قعد من الجبن. و قد يكون ما بعدها، غرضا مطلوبا مما وقع قبله، إذا صرح بما يدل على ذلك. كقولك: ضربت من أجل التأديب. بخلاف «اللام» فإنها، وحدها، يستعمل في كل منهما. و يشاركهما في التعليل «في».
كما في قوله- (عليه السلام)-:
ان امرأة دخلت النار، في هرة ربطتها. و لم تدعها، حتى تأكل من حشاش (1) الأرض.
و «الصواعق»، جمع الصاعقة. و هي قصفة رعد. أي شدة صوت منه.
ينقض معها شقة، أي، قطعة من نار. و هي في الأصل، اما صفة لفصفة (2) الرعد.
و التاء للتأنيث. أو للرعد. و التاء للمبالغة. كما في الراوية. أو مصدر، كالعافية و الكاذبة.
و قرئ من الصواقع. و ليس بقلب من الصواعق. لأن كلا من البنائين، سواء في التصرف، يبنى على كل منها كثير من الأمثلة. تقول: صقع الديك، إذا صاح.
و سقعه على رأسه. و صقع رأسه، أي: ضرب صوقعته. و هي موضع البياض، في وسط الرأس. و خطيب مصقع، أي: مجهر- بكسر الميم- و هو الذي من عادته، أن يجهر بكلامه.
أقول: الصاعقة و الصاقعة، إذا كانتا اسمي صفتين، فجمعهما على الفواعل (3)
____________
(1) أ: حشاس.
(2) أ: لفصقة.
(3) أ: القوابل.
224
مطرد. و أما إذا كانتا مصدرين، فلا. لكن ذلك، شيء، ذكره صاحب الكشاف و البيضاوي.
حَذَرَ الْمَوْتِ: و قرأ ابن أبي ليلى: حذار الموت.
فقد جاء حذر، يحذر، حذار و حذارا، منصوب على أنه مفعول له، ليجعلون.
فهو علة للجعل المعلل، أي: جعلهم أصابعهم في آذانهم (1)، لأجل الصواعق، واقع لأجل الحذر من الموت المتوهم، لشدة الصوت.
و «الموت»، عدم الحياة، عما من شأنه ذلك، فالتقابل بينه و بين الحياة، تقابل العدم و الملكة. و قيل: عرض يمنع الاحساس، يعرض عقيب الحياة، أي:
لا يجمعها. فيكون التقابل بينهما، تقابل التضاد.
و استدل عليه، بقوله تعالى: خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَياةَ (2). فان الخلق و الإيجاد، لا يتعلق الا بالأمور الوجودية.
و أجيب، بأن المقصود من الخلق، التقدير. و لو سلم، فالعدم، يمكن أن يخلق باعتبار استمراره. و لو سلم، فالذي لا يخلق، هو العدم، بمعنى السلب.
و الموت، ليس كذلك. كما مر.
وَ اللَّهُ مُحِيطٌ بِالْكافِرِينَ (19):
أمال أبو عمر.
و الكاف من «الكافرين»، في موضع الخفض و النصب. و روي ذلك، عن الكسائي. و الباقون لا يميلون.
و وجه حسنه، لزوم كسرة الراء التي تجري مجرى الكسرتين، بعد الفاء المكسورة.
____________
(1) ر. تفسير البحر المحيط 1/ 87.
(2) الملك/ 2.
225
و تلك، اعتراضية، لا محل لها من الاعراب.
و فائدتها، أن المحذر عن الموت، لا يفيد.
و وضع «الكافرين»، موضع المضمر، للدلالة على أن أصحاب الصيّب، كفار. ليظهر استحقاقهم شدة الأمر.
و قيل: هذه المعترضة، لبيان أحوال المشبه، على أن المراد «بالكافرين»، المنافقون. دل بها على أنهم، لا مدفع لهم، من (1) عذاب اللّه، في الدنيا و الاخرة.
و وسطت بين أحوال المشبه به، مع أن القياس، يقتضي تقديمها أو تأخيرها، تنبيها على شدة الاتصال بين المشبه و المشبه به، و دلالة على فرط الاهتمام، بشأن المشبه و احاطة اللّه، مجاز.
فان شبه شمول قدرته تعالى، باحاطة المحيط، «بما أحاط به في امتناع فوات كان هناك استعارة تبعية، في الصفة، سارية اليها، من مصدرها.
و ان شبه حاله تعالى معهم، بحال المحيط» (2)، مع المحاط، أي، شبه هيئة منتزعة من عدة أمور، بأخرى مثلها، كان هناك استعارة تمثيلية (3)، لا تصرف في (4) شيء، من ألفاظ مفرداتها. الا أنه لم يصرح منها، الا بلفظ ما هو العمدة في الهيئة المشبه بها، أعني، الاحاطة. و البواقي من الألفاظ، منوية في الارادة.
و احاطة اللّه سبحانه، عند الصوفية بالكافرين، بل بالموجودات، كلها، عبارة عن تجلّيه بصور الموجودات. فهو سبحانه بأحدية جميع أسمائه، سار في الموجودات كلها، ذاتا و علما و قدرة، الى غير ذلك، من الصفات. و المراد باحاطته تعالى،
____________
(1) ر: عن.
(2) ليس في أ.
(3) أ: تبعية تمثيلية.
(4) ليس في أ.
226
هذه السراية. انه لا يعزب (1) عنه، مثقال (2) ذرة، في السموات و الأرض، إذ كل ما يعزب (3) عنه، يلتحق بالعدم. و قالوا: هذه الاحاطة، ليست كاحاطة الظرف بالمظروف. و لا كاحاطة الكل بأجزائه. و لا كاحاطة الكلي بجزئياته. بل كاحاطة الملزوم، بلوازمه. فان التعينات اللاحقة، لذاته المطلقة، انما هي لوازم له، بواسطة أو بغير واسطة، و بشرط أو بغير شرط. و لا يقدح كثرة اللوازم في وحدة الملزوم و لا تنافيها.
يَكادُ الْبَرْقُ يَخْطَفُ أَبْصارَهُمْ: استئناف ثان. كأنه قيل: ما حالهم مع تلك الصواعق (4)؟
فأجيب: و «يكاد» مضارع كاد. و هو من كدت، تكاد، كيدا و مكادة. و حكى الأصمعي: كودا. فيكون كخفت، تخاف، خوفا. و الأول أشهر.
و «كاد» من أفعال المقاربة. وضعت لمقاربة الخبر، من الوجود لعروض، سببه، لكنه لم يوجد اما لفقد شرط، أو لعروض مانع. و الشرط في خبره، أن يكون فعلا مضارعا، بدون «ان». و قد يكون معها، بخلاف «عسى». فانه لرجائه.
و قد يدخل على خبرها، «ان».
و قرئ يخطف- بكسر الطاء- و يختطف و يخطف- بفتح الياء و الخاء- و أصله يختطف، نقلت حركة التاء الى الخاء. ثم أدغمت في الطاء. و يخطف- بكسرهما- بحذف حركة التاء، للادغام و بتحريك الخاء بالكسر، اما لالتقاء الساكنين. و اما لمتابعة الطاء. و يجعل حرف المضارعة، تابعا للخاء.
و «يخطف»، مضارع خطف، من باب التفعيل. و يتخطف مضارع تخطف
____________
1 و 3- ر: يغرب.
(2) ليس في أ.
(4) ر. أنوار التنزيل 1/ 30.
227
من باب التفعل.
كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ. وَ إِذا أَظْلَمَ عَلَيْهِمْ، قامُوا: استئناف ثالث.
جواب لمن يقول: كيف يصنعون عند خفوق (1) البرق و خفيه (2) (3)؟
و كلمة «كل» في «كلما» منصوب على الظرفية، باتفاق. و ناصبها، الفعل الذي، هو جوابها: أعني، «مشوا». و إفادتها الظرفية، من جهة «ما». فإنها (4) محتملة لوجهين:
أحدهما: أن يكون حرفا مصدريا. و الجملة، صلة له. فلا محل لها. فالأصل كل وقت إضاءته. ثم عبر عن المصدر، «بما». و الفعل، ثم، أنيبا (5) عن الزمان بتقدير «الوقت».
و الثاني: أن يكون اسما نكرة، بمعنى، وقت. فلا يحتاج على هذا الى تقدير «وقت».
و الجملة بعده، في موضع خفض، على الصفة، فيحتاج الى تقدير، عائد فيها (6)، أي: كل وقت أضاء لهم البرق، فيه. هكذا قيل.
و أقول: «ما» المصدرية، قسمان: مصدرية صرفة و مصدرية ظرفية. و كلمة «ما» المركبة، مع كل مصدرية ظرفية. فعلى هذا، لا حاجة الى تقدير، و لا الى حذف عائد.
____________
(1) أ: خطوف.
(2) أ: خفية.
(3) ر. أنوار التنزيل 1/ 30.
(4) أ: فاتها.
(5) أ: أبينا.
(6) أ: منها.
228
و «أضاء»، اما متعد. و المفعول محذوف. و التقدير، كلما أضاء طريقا لهم مشوا فيه. و ضمير «فيه»، حينئذ، اما عائد الى المفعول المحذوف- و اليه ذهب المبرد- أو الى «البرق»- و عليه الجمهور- و اما لازم، بمعنى، كلما لمع لهم مشوا فيه. و يتعين عود الضمير اليه. و إذا عاد الضمير، الى «البرق»- على التقديرين- فلا بد في الظرفية، من (1) تقدير مضاف، أي: في ضوئه.
و كذلك «أظلم»، اما لازم. أو متعد. من ظلم الليل- بالكسر- و يؤيده قراءة «أظلم»، على البناء للمفعول.
ورد باحتمال أن يكون عليهم، قائما مقام الفاعل. فيكون تعدية «أظلم»، «بعلى». لا بنفسه.
و أجيب بأن عليهم أن يقابل لهم، في أضاء لهم. فان جعلا مستقرين، لم يصلح عليهم لأن يقوم مقام الفاعل. و ان جعلا صلتين للفعل، على تضمين معنى النفع و الضر (2) و لم يصلح عليهم، لأن يقوم مقام فاعل المضمن و لا المضمن فيه.
و على تقدير صلوحه، فعطف إذا «أظلم»، على «كلما أضاء»، مع كونها جوابا للسؤال عما يضعون (3) في تارتي خفوق (4) البرق.
و خفيته (5) يقتضي أن يكون «أظلم» مسند الى ضمير «البرق»، كأضاء.
على معنى كلما نفعهم البرق باضاءته (6)، افترضوه (7)، و إذا ضرهم باظلامه و اختفائه
____________
(1) أ: فلا بد من في الظرفية تقدير مضاف.
(2) أ: الضرر.
(3) ر: يصنعون.
(4) أ: حقوق.
(5) أ: خفية.
(6) أ: باضاءة.
(7) أ: افترضوه.
229
دهشوا.
و قد يجاب- أيضا- بأن بناء الفعل للمفعول، من المتعدي بنفسه، أكثر.
فالحمل عليه، أولى و أنسب. و انما قال في الاضاءة، «كلما» و في الاظلام، «إذا»، لأنهم حراص على المشي. فكلما صادفوا منه (1) فرصة، انتهزوها. و لا كذلك التوقف.
و معنى قاموا، وقفوا. بدليل وقوعه في مقابلة «مشوا». و منه، قام الماء، جمد. و قام السوق، إذا كسد و سكن. و قد مر استعماله بمعنى، نفق، مأخوذا من القيام، بمعنى، الانتصاب. فهو من الأضداد.
وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ أَبْصارِهِمْ: معطوفة اما على الجملة الاستئنافية، أعني: «يجعلون». و اما على (2) جملة كُلَّما أَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فِيهِ».
و كلمة «لو»، عند المحققين، يدل (3) على ثلاثة أمور: عقد السببية و المسببية بين الجملتين بعدها، و كونهما في الماضي، و انتفاء السبب. و لا دلالة لها على امتناع الجواب. و لكنه ان كان مساويا للشرط، في الواقع، أو عند المتكلم، كما في قولك: لو كانت الشمس طالعة، لكان النهار موجودا، و قولك: لو جئتني، لأكرمتك، لزم انتفاؤه. و ان كان أعم- كما في قولك: لو كانت الشمس طالعة، لكان الضوء موجودا- فلا.
و انما يلزم انتفاء القدر المساوي منه، للشرط، يعني: الضوء المستفاد من الطلوع، في المثال المذكور، مثلا. ثم انه يحتمل أن يكون المقصود هنا، بيان (4)
____________
(1) ليس في أ.
(2) ليس في أ.
(3) أ، المتن: بدل.
(4) ليس في أ.
230
مسببية (1) ذهاب سمعهم و بصرهم، لمشية الحق سبحانه، كما هو شأن الحوادث، كلها. لا الدلالة على انتفاء أحدهما، لانتفاء الاخر. فلذلك قال بعضهم: «لو» هنا مستعمل، لربط جزائها بشرطها، مجردة عن الدلالة على انتفاء أحدهما، لانتفاء الاخر، فهو بمنزلة إن.
و قد يقال: انها باقية على أصلها. و قصد بها التنبيه، على أن مشقتهم، بسبب الرعد و البرق، وصلت غايتها و قاربت ازالة الحواس، بحيث لو تعلقت بها المشيّة لأزالت بلا حاجة، الى زيادة، في وصف الرعد و ضوء البرق، كما ذكر أولا.
و النكتة في اختيار ذهب بسمعهم و أبصارهم، على أذهب سمعهم و أبصارهم قد مر بيانها «في ذَهَبَ اللَّهُ بِنُورِهِمْ.
و المعنى «لو شاء اللّه أن يذهب بسمعهم»، بشدة صوت الرعد، «و أبصارهم»، بقوة لمعان البرق، لذهب بهما. فحذف المفعول، لدلالة الجواب عليه. و لهذا تكاثر حذف المفعول، في «شاء» و «أراد» و متصرفاتهما، إذا وقعتا في حيز (2) الشرط، لدلالة الجواب على ذلك المحذوف، و مع وقوعه في محله لفظا. و لأن في ذلك نوعا من التفسير، بعد الإبهام، الا في الشيء المستغرب. فانه لا يكتفى فيه، بدلالة الجواب عليه. بل يصرح به، إغناء بتعيينه، و دفعا لذهاب الوهم الى غيره، بناء على استبعاد تعلق الفعل به، و استغرابه، كقوله:
و لو شئت أن ابكي دما، لبكيته* * * عليه و لكن ساحة الصبر أوسع
و قرئ: لأذهب بسمعهم و أبصارهم، بزيادة الباء. كقوله تعالى (3): وَ لا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ (4).
____________
(1) أ: مسببة.
(2) أ: خبر.
(3) البقرة/ 195.
(4) ر. أنوار التنزيل 1/ 30.
231
إِنَّ اللَّهَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ (20): تقرير لما قبلها.
و الشيء، يختص بالموجود، في الأصل. مصدر شاء. أطلق بمعنى شاء- تارة- و حينئذ، يتناول الباري، كما قال: «أَيُّ شَيْءٍ أَكْبَرُ شَهادَةً؟ قُلِ: اللَّهُ شَهِيدٌ» (1).
و بمعنى مشيء أخرى، أي: مشيء وجوده. و ما شاء اللّه وجوده، فهو موجود، في الجملة.
قال المعتزلة: الشيء ما يصح أن يعلم و يخبر عنه (2).
و قيل: و الشيئية (3) على قسمين: ثبوتية (و هي ثبوت) (4) المعلومات، في علم اللّه تعالى، متميزا بعضها عن بعض.
و هي (5) على ثلثة أقسام:
أحدها: ما يجب وجوده في العين، كذات الواجب.
و ثانيها: ما يمكن بروزه من العلم، الى العين. و هو الممكنات.
و ثالثها: ما لا يمكن. و هو الممتنعات.
و الثبوتية في الأول و الثالث، باعتبار الوجود العلمي. و في الثاني، باعتباره.
و باعتبار الثبوت العيني- أيضا- فإنهم قسّموا الكون في الخارج، الى ما يترتب عليه الآثار الخارجية، و سموه وجودا عينيا. و ما لا يترتب عليه الآثار الخارجية سموه ثبوتا خارجيا.
و متعلق قدرة اللّه، من تلك الأقسام، هو الثاني، دون الأول و الثالث. و مشيّة
____________
(1) الانعام/ 9.
(2) ر. أنوار التنزيل 1/ 30.
(3) ر: الشيئية.
(4) ما بين القوسين ليس في أ.
(5) أ: و هو.
232
وجودها، هي وجودها خارج العلم. و الموجودات الخارجية، من حيث تعلق القدرة، بإخراجها من العلم الى العين، لا يتعلق بها قدرة أخرى، لاستحالة تحصيل الحاصل. فان تعلقت قدرة بها، فباعتبار إعدامها. فذات الواجب تعالى و صفاته و الممتنعات و الموجودات الممكنة، من حيث أنها تعلقت القدرة بها، مستثناة- عقلا- من الحكم على اللّه تعالى، بأنه على كل شيء قدير.
و القدرة في اللغة، التمكن.
و قدرة اللّه، عند الحكيم، بمعنى أنه ان شاء، فعل. و ان لم يشأ، لم يفعل.
لكن شاء، ففعل بالمشيّة القديمة. و حاصله، إمكان الفعل و الترك، بالنظر الى الذات.
و وجوب الفعل و امتناع الترك، بالنظر الى الارادة.
و عند الأشاعرة، صفة يقتضي التمكن.
و قيل (1): قدرة الإنسان، هيئة بها، يتمكن من الفعل. و قدرة اللّه نفي العجز عنه. و القدير، الفعال لما يشاء. و لذلك قلما يوصف به غير الباري تعالى. و انما سمي القدير قديرا، لأنه يوقع الفعل، على مقدار قوته. أو على مقدار ما يقتضيه مشيّته. أو على مقدار علمه.
و على ما حققنا في الآية، دليل على أن الحادث، حال حدوثه، و الممكن، حال بقائه، مقدوران. و ان مقدور العبد، مقدور اللّه. لأنه شيء. و كل شيء، مقدور. و هذا التمثيل، كالتمثيل الأول. يحتمل أن يكون من قبيل تشبيه المفرد.
و أن يكون من قبيل تشبيه المركب. فشبه على الأول، ذوات المنافقين، بأصحاب الصيب، في اشتمال كل منهما، على أمر كثير النفع. و شبه اسلام المنافقين، من حيث مطلق الأقسام، لا من حيث أنه مضاف اليهم، بالصيب، في أن كل واحد
____________
(1) ر. أنوار التنزيل 1/ 31.
233
منهما، سبب للحياة.
فالأول، سبب لحياة القلوب. و الثاني، سبب لحياة الأرض.
و شبّهت، شبههم التي يتمسكون بها، في الاستمرار على كفرهم و نفاقهم، بالظلمات. و وعدهم (1) في الظاهر على إسلامهم، بالرعد. فانه صياح بلا طائل.
و وعيدهم في نفس الأمر، بالبرق. فانه نار محرقة. و ما يصيبهم من الأفزاع و البلايا من جهة المسلمين، بالصواعق. و اظهارهم الايمان، حذرا عن اصابة هذه المصيبات بجعل (2) الأصابع، في الأذان من الصواعق، حذر الموت. و احتيازهم لما يلمع لهم و شديد ركونه، بمشيهم في مطرح ضوء البرق كلما أضاء لهم. و تحيرهم و توقفهم من الأمر، حين يعنّ لهم مصيبة، بتوقفهم إذا أظلم عليهم.
و شبّه على الثاني، ما وقع المنافقون فيه، من الضلالة و ما خبطوا فيه، من الحيرة و الدهشة، بحال من أخذتهم السماء، في ليلة تكاثف ظلمتها، بتراكم السحب و اتصال قطراتها و تواتر فيها الرعود الهائلة و البروق المخيفة و الصواعق المهلكة.
و هم في أثناء ذلك يزاولون غمرات الموت.
و لا شك، انك إذا تصورت حالهم بهذه المثابة، حصل في نفسك هيئة عجيبة توصلك الى معرفة حال المنافقين، على وجه، يتقاصر عنه، تشبيهك اسلام المنافقين و الشبهات.
(و في كتاب التوحيد (3): بإسناده الى أبي هاشم الجعفري: عن أبي جعفر الثاني- (عليه السلام)- حديث طويل، و فيه يقول- (عليه السلام)-: قولك ان اللّه قدير، خبرت أنه لا يعجزه شيء. فنفيت بالكلمة العجز. و جعلت العجز سواه.
____________
(1) أ، ر: و رعدهم.
(2) أ: يجعل.
(3) التوحيد/ 193.
234
و بإسناده (1) الى أبي بصير، قال: سمعت أبا عبد اللّه- (عليه السلام)- يقول: لم يزل اللّه- عز و جل- ربنا. و العلم ذاته. و لا معلوم. و السمع ذاته. و لا مسموع.
و البصر ذاته. و لا مبصر. و القدرة ذاته. و لا مقدور. فلما أحدث الأشياء و كان المعلوم، وقع العلم منه على المعلوم و السمع على المسموع و البصر على المبصر و القدرة على المقدور.
و بإسناده (2) الى محمد بن أبي إسحاق الخفاف، قال: حدثني عدة من أصحابنا: أن عبد اللّه الديصاني، أتى هشام بن الحكم. فقال له: أ لك رب؟
فقال: بلى.
قال: قادر؟
قال: نعم، قادر قاهر.
قال: يقدر أن يدخل الدنيا- كلها- في البيضة، لا تكبر البيضة و لا تصغر (3) الدنيا؟
فقال هشام: النظرة.
فقال له: قد أنظرتك حولا.
ثم خرج عنه. فركب هشام الى أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- فاستأذن عليه.
فأذن له. فقال له: يا بن رسول اللّه! أتاني عبد اللّه الديصاني، بمسألة. ليس المعوّل فيها، الا على اللّه، و عليك.
فقال له أبو عبد اللّه- (عليه السلام)- عما (4) سألك؟ فقال: قال لي: كيت و كيت.
____________
(1) نفس المصدر/ 139، ح 1 و له تتمة.
(2) نفس المصدر:/ 122.
(3) المصدر: يصغر.
(4) المصدر- عما ذا.
235
فقال أبو عبد اللّه- (عليه السلام)-: يا هشام! كم حواسك؟
قال: خمس.
قال (1): أيها أصغر؟
قال (2): الناظر.
قال (3): و كم قدر الناظر؟
قال: مثل العدسة، أو أقل منها.
فقال له (4): يا هشام! فانظر أمامك و فوقك. فأخبرني بما ترى؟
فقال: أرى سماء و أرضا و دورا و قصورا و ترابا و جبالا و أنهارا.
فقال له أبو عبد اللّه- (عليه السلام)-: ان الذي قدر أن يدخل الذي تراه العدسة، أو أقل منها، قادر أن يدخل الدنيا، كلها البيضة، لا تصغر (5) الدنيا، و لا تكبر (6) البيضة.
فانكبّ هشام عليه. و قبّل يديه و رجليه. و قال: حسبي، يا بن رسول اللّه- و الحديث طويل-، أخذت منه موضع الحاجة.
و بإسناده (7)، الى ابن (8) أبي عمير، عمن ذكره، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: ان إبليس قال لعيسى بن مريم- (عليهما السلام)-: أ يقدر ربك على أن يدخل الأرض، بيضة، لا تصغر (9) الأرض و لا تكبر البيضة؟
____________
1 و 2 و 3- المصدر: فقال.
(4) ليس في المصدر.
5 و 9- المصدر: يصغر.
(6) المصدر: يكبر.
(7) نفس المصدر/ 127، ح 5.
(8) المصدر: محمد بن.
236
فقال عيسى- (عليه السلام)-: ويلك! ان اللّه تعالى لا يوصف بعجز. و من أقدر ممن يلطف الأرض و يعظم البيضة؟
و بإسناده (1) الى عمر بن أذينة، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: قيل لأمير المؤمنين- (عليه السلام)-: هل يقدر ربك أن يدخل الدنيا في بيضة من غير أن تصغر (2) الدنيا أو تكبر (3) البيضة؟
قال: ان اللّه- تبارك و تعالى- لا ينسب الى العجز. و الذي سألتني لا يكون.
و بإسناده (4) الى أبان بن عثمان، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: جاء رجل الى أمير المؤمنين- (عليه السلام)- فقال: أ يقدر اللّه أن يدخل الأرض في بيضة و لا تصغر (5) الأرض و لا تكبر البيضة؟
فقال له (6): ويلك! ان اللّه لا يوصف بالعجز. و من أقدر ممن يلطف الأرض و يعظم البيضة؟
و بإسناده (7) الى أحمد بن محمد بن أبي نصر، قال: جاء رجل الى الرضا- (عليه السلام)- فقال له: هل يقدر ربك أن يجعل السماوات و الأرض و ما بينهما في بيضة؟
قال: نعم. و في أصغر من البيضة. و قد جعلها في عينك. و هو أقل من البيضة.
____________
(1) نفس المصدر، ح 9.
2 و 5- المصدر: يصغر.
(3) المصدر: يكبر.
(4) نفس المصدر، ح 10.
(6) ليس في المصدر.
(7) نفس المصدر، ح 11.
237
لأنك إذا فتحتها عاينت السماء و الأرض و ما بينهما، فلو شاء لأعماك عنها) (1).
يا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ:
لما عدد فرق المكلفين و ذكر خواصهم [و مصارف أمورهم] (2)، أقبل عليهم بالخطاب، على سبيل الالتفات، تنشيطا للسامع و تفخيما لشأن العبادة.
و «يا» حرف وضع لنداء البعيد. و قد ينادى بها القريب، تنزيلا له منزلة البعيد، اما لعظمته، أو لغفلته، أو للاعتناء بالمدعو له و زيادة الحث عليه (3).
و انما قال «ربكم»، تنبيها على أن الموجب القريب للعبادة، هي التربية.
(و في تفسير فرات بن ابراهيم الكوفي (4)، قال: حدثني عبيد بن كثير. قال:
حدثنا أحمد بن صبيح، عن الحسين بن علوان، عن جعفر عن أبيه، عن جده، عن علي بن أبي طالب- (عليه السلام)- قال: قام رجل الى علي. فقال: يا أمير المؤمنين! أخبرنا عن الناس و أشباه الناس و النسناس.
قال: فقال [علي- (عليه السلام)] (5): يا حسن! أجبه (6).
قال (7): فقال له الحسن- (عليه السلام)-: سألت عن الناس، فرسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- الناس. لان اللّه يقول (8): ثُمَّ أَفِيضُوا مِنْ حَيْثُ أَفاضَ النَّاسُ.
____________
(1) ما بين القوسين ليس في أ.
(2) يوجد في المصدر. (أنوار التنزيل)
(3) ر. أنوار التنزيل 1/ 31.
(4) تفسير الفرات/ 8.
(5) يوجد في المصدر.
(6) المصدر: أجبه يا حسن!
(7) ليس في المصدر.
(8) البقرة/ 199.
238
و نحن منه. سألت عن أشباه الناس، فهم شيعتنا. و هم منا. و هم أشباهنا (1).
و سألت عن النسناس، و هم هذا السواد الأعظم. و هو قول اللّه تعالى (2): إِنْ هُمْ إِلَّا كَالْأَنْعامِ. بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلًا.
و في عيون الأخبار (3)- فيما ذكره الفضل بن شاذان، من العلل، عن الرضا،- (عليه السلام)- انه قال: فان قال فلم يعبدونه (4)! قيل: لئلا يكونوا ناسين لذكره. و لا تاركين لأدبه. و لا لاهين عن أمره و نهيه، إذا كان فيه صلاحهم و قوامهم، فلو تركوا بغير تعبد، لطال عليهم الأمد. فقست قلوبهم.
و في كتاب التوحيد (5)، خطبة للرضا- (عليه السلام)- يقول فيها: أول عبادة اللّه، معرفته، و أصل معرفة اللّه، توحيده. و نظام توحيد اللّه، نفي الصفات عنه، بشهادة (6) العقول أن كل صفة و موصوف مخلوق. و شهادة كل مخلوق، أن له خالقا ليس بصفة و لا موصوف. [و شهادة كل صفة و موصوف] (7) بالاقتران بالحدث (8).
و شهادة الحدث بالامتناع من الأزل الممتنع من الحدث.
و في اصول الكافي (9): علي بن ابراهيم عن العباس بن معروف، عن عبد الرحمن
____________
(1) المصدر: أشباحنا.
(2) الفرقان/ 44.
(3) عيون الاخبار 3/ 103.
(4) المصدر: تعبدهم.
(5) التوحيد/ 34.
(6) المصدر: لشهادة.
(7) يوجد في المصدر.
(8) المصدر: بالحدث و شهادة الاقتران بالحدث.
(9) الكافي 1/ 87- 88، ح 3.
239
ابن أبي نجران، قال: كتبت الى أبي جعفر- (عليه السلام)- (1). و قلت له: جعلني اللّه فداك، نعبد الرحمن الرحيم الواحد الأحد الصمد.
قال: فقال: ان من عبد الاسم، دون المسمى بالأسماء، فقد (2) أشرك. و كفر.
و جحد. و لم يعبد شيئا. بل اعبد اللّه الواحد الأحد الصمد المسمى بهذه الأسماء، دون الأسماء. ان الأسماء صفات، وصف بها نفسه تعالى.
عدة من أصحابنا (3)، عن أحمد بن محمد بن خالد، عن أحمد بن محمد بن أبي نصر، عن بعض رجاله، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: أفضل العبادة، إدمان التذكر في اللّه و في قدرته.
محمد بن يحيى (4)، عن أحمد بن محمد بن عيسى، عن معمر بن خلاد، قال:
سمعت أبا الحسن الرضا- (عليه السلام)- يقول: ليس العبادة كثرة الصلاة و الصوم انما العبادة، التفكر في أمر اللّه- عز و جل-.
و بإسناده (5) الى الفضل بن يسار، قال: قال أبو جعفر- (عليه السلام)-: ان أشد العبادة، الورع.
و بإسناده (6) الى علي بن الحسين- (عليهما السلام)- قال: من عمل بما افترض اللّه عليه، فهو من أعبد الناس.
علي بن ابراهيم (7)، عن أبيه، عن ابن محبوب، عن جميل، عن هارون بن
____________
(1) المصدر: أو.
(2) ليس في المصدر.
(3) نفس المصدر: 2/ 55، ح 3.
(4) نفس المصدر، ح 4.
(5) نفس المصدر 2/ 77، ح 5.
(6) نفس المصدر 2/ 84، ح 7.
(7) نفس المصدر، ح 5.
240
خارجة، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: العبادة (1) ثلاثة: قوم عبدوا اللّه- عز و جل- خوفا. فتلك عبادة العبيد. و قوم عبدوا اللّه- تبارك و تعالى- طلب الثواب. فتلك عبادة الأجراء. و قوم عبدوا اللّه- عز و جل- حبا له. فتلك عبادة الأحرار. و هي أفضل العبادة.
و في كتاب معاني الأخبار (2): بإسناده الى إسماعيل بن مسلم، عن جعفر بن محمد، عن أبيه، عن آبائه- (عليهم السلام)- قال: قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: العبادة سبعون جزء، أفضلها جزء طلب الحلال.
و في عيون الأخبار (3): بإسناده الى الرضا- (عليه السلام)- أنه قال: النظر الى ذريتنا، عبادة.
فقيل له: يا بن رسول اللّه! النظر الى الائمة منكم عبادة. أو النظر الى جميع ذرية النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)-؟
قال: بل النظر الى جميع ذرية النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)- عباده، ما لم يفارقوا منهاجه. و لم يتلوثوا بالمعاصي.
و في كتاب الخصال (4): عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: ما عبد اللّه بشيء أفضل من الصمت و المشي الى بيته.
عن علي بن الحسين- (عليهما السلام) (5)- أنه قال: لا عبادة الا بتفقه.
____________
(1) المصدر: العباد.
(2) معاني الاخبار/ 349.
(3) عيون الاخبار 2/ 51، ح 196.
(4) الخصال 1/ 35، ح 8.
(5) نفس المصدر/ 18، ح 62.
241
و فيما أوصى به النبي عليا- (عليهما السلام)- (1): يا علي! من أتى (2) بما افترض اللّه عليه، فهو من أعبد الناس) (3).
الَّذِي خَلَقَكُمْ: صفة، جرت عليه للتعظيم (4).
وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ: منصوب معطوف، على الضمير المنصوب، في «خلقكم» (5).
و قرئ من قبلكم، على اقحام الموصول الثاني، بين الأول وصلته، تأكيدا.
لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ (21): حال من الضمير، في «اعبدوا». كأنه قال:
اعبدوا ربكم، راجين أن تنخرطوا في سلك المتقين الفائزين بالهدى و الفلاح المستوجبين لجوار اللّه (6). أو من مفعول «خلقكم». و المعطوف عليه، على معنى، أنه خلقكم و من قبلكم، في صورة من يرجى منه التقوى، لترجح أمره باجتماع أسبابه و كثرة الدواعي اليه.
و قيل: تعليل للخلق، أي: خلقكم، لكي تتقوا (7).
قال بعض الفضلاء: المنادى «بيا»، أيها الناس، هو الناس الناسي وطن الوحدة الأنس، بأحكام الكثرة، الواصل الى غاية الحركة النزولية. و ذلك أبعد مسافة يكون في الوجود. و لذلك استعمل فيه، ما وضع لنداء البعيد. و حيث
____________
(1) نفس المصدر/ 125، ح 122.
(2) المصدر: أتى اللّه.
(3) ما بين القوسين ليس في أ.
(4) ر. أنوار التنزيل 1/ 32.
(5) ر. نفس المصدر.
(6) ر. نفس المصدر.
(7) ر. نفس المصدر.
242
كان المنادى، الحصة الوجودية المتعينة، من الحقيقة المطلقة الغالبة (1) عليها، في مبدأ حالها الإطلاق و الإبهام. ثم يتخصص (2) و يتخصص بالمرور على المراتب و الاتصاف بأحكامها، حتى يصل الى المرتبة الانسانية الوجودية الشهادية العنصرية، عبر عنه- أولا- بكلمة أي، الدالة على الإبهام. و وصف- ثانيا- بالناس.
الدال على كمال تخصصها. و لما كان وصولها الى هذه المرتبة، بتوسط مراتب كثيرة منبعثة من باطن الغيب الى أقصى مراتب الشهادة، أشير اليها، بحرفي التنبيه المنبعث، أولهما من باطن القلب، أعني: الهاء. و ثانيهما من ساذج (3) مار (4) على المراتب كلها، أعني: الألف. و معنى قوله: اعْبُدُوا رَبَّكُمُ، تحققوا بعبوديته (5) المحضة التي لا يشوبها عبودية السوي، بأن تتوهموا أن فيكم ربوبيته (6) بالنسبة الى غيره سبحانه. الَّذِي خَلَقَكُمْ، أي ظهر ظهوركم. فهو الظاهر فيكم. و أنتم المظاهر له. فما ظهر فيكم من خصائص الربوبية، فهو من الرب، الظاهر فيكم، لا أنتم. «و خلق الذين من قبلكم»، أي ظهر بصورة من تقدمكم بوصول آثار الربوبية منهم، إليكم. فهو الظاهر فيهم. و هم المظاهر له. فما وصل منهم إليكم من آثار الربوبية، فهو من الرب الظاهر. لا منهم. ما انقطعت نسبة عبوديتكم عنهم. و حيث وصلتم الى شهود هذا المعنى، فأنتم عبيد، متصفون بمحض العبودية. لم يبق فيكم عبودية و لا ربوبية، بالنسبة الى غيره سبحانه.
____________
(1) أ: الغالية.
(2) أ: بتخصص.
(3) أ: سارج.
(4) أ: ماو.
(5) أ: بعبودية.
(6) ر: ربوبية.
243
لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ، أي، عما يخرجكم عن العبودية المحضة. و لما كان كلامه سبحانه، بصورة الصوت و الحرف، المثاليين او الحسيّين، لا يصدر الا بواسطة مظاهره المثالية أو الحسية. فلا يبعد أن يتحقق معنى الترجي، بالنسبة الى بعض هذه المظاهر. و يكون إيراد كلمة «لعل»، بالنظر اليه. فان نسبة مظاهر التكلم، الى المتكلم، أقوى مما سواه اليه. كما لا يخفى على ذوي البصائر. و اللّه سبحانه، يتولى السرائر.
الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً: منصوب المحل، على الوصفية.
كالذي خلقكم. أو على المدح، بتقدير «أعني»، أو «أخص» أو «أمدح».
و في كلام بعض النحاة، ما يشعر بأن القطع بالنصب، انما يجوز فيما إذا كان الموصوف، مرفوعا، أو مجرورا. و هو الأظهر. لأن الاشعار بالمدح، انما يكون حيث يكون في التابع، مخالفة للمتبوع و في الصورة المفروضة. و ان كان مخالفة حكمية. لكنه لا يظهر بالنسبة الى المخاطب، حتى يشعر بقصد المدح أو على (أنه مفعول «تتقون»، أو مرفوع على الخبرية. و فيه ما في النصب، من المدح، أو على) (1) الابتداء، بأن يكون خبره فَلا تَجْعَلُوا».
و جعل من الأفعال التامة، يجيء على ثلاثة أوجه، بمعنى، طفق، من أفعال القلوب. فلا يتعدى. و بمعنى، أوجد، فيتعدى الى مفعول واحد. كقوله تعالى:
وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ (2). و بمعنى صير فيتعدى الى مفعولين. كما في الاية.
و «التصيير»، يكون بالفعل، تارة و بالقول و العقد أخرى. «فالأرض»، مفعوله الأول. و «فراشا»، مفعوله الثاني.
و يحتمل أن يكون، من قبيل الاستعمال الثاني. أي، خلق الأرض، حال كونه
____________
(1) ما بين القوسين ليس في أ.
(2) الانعام/ 1.
244
مقدرا- بكسر الدال- إياها فراشا، إذا كان «فراشا»، حالا من الفاعل. أو حال كون «الأرض»، مقدرة- بفتح الدال- «فراشا»، إذا كان حالا (1) من المفعول.
و «لكم»، متعلق «بالجعل».
و اللام، للانتفاع. أي، لانتفاعكم.
و قد جاء ناقصة، بمعنى، صار، في قول الشاعر (2):
فقد جعلت قلوص بني سهيل* * * من الأكوار مرتعها، قريب (3)
و قرئ «و جعلكم»، بالإدغام، لاجتماع حرفين، من جنس واحد، و كثرة الحركات.
و «الأرض»، هي المفروشة. و قوائم الدابة. و عليه قول الشاعر:
و أحمر كالديباج اما سمائه* * * فريا و أما أرضه، فتحول (4)
و الرعدة. و عليه في كلام ابن عباس: أنزلت (5) الأرض، أم بي أرض (6).
و «الفراش»، ما يفترش و يستقر عليه.
و قرأ يزيد الشامي: بساطا. و طلحة: مهادا.
قال الجوهري في الصحاح (7): المهد، مهد الصبي. و المهاد، الفراش.
____________
(1) ليس في أ.
(2) أ، ر: الشاعرة.
(3) ر. أنوار التنزيل 1/ 33.
(4) المصدر: فمحمول.
(5) المصدر: أزلزلت.
(6) مجمع البيان 1/ 60.
(7) صحاح اللغة 2/ 541.
245
و معنى جعلها فراشا، أو بساطا، أو مهادا، أنه جعل بعض جوانبها، على خلاف طبعها، بارزا من الماء، متوسطا بين الصلابة و اللطافة. حتى صارت (1) مهيأة لأن يقعدوا، أو يناموا عليها، كالفراش المبسوط.
و لا يدل الافتراش، على التسطيح. لأن الكرة، إذا عظم جرمها، غير مانعة من الافتراش (عليها.
و في نهج البلاغة (2): فسبحان من أمسكها، بعد موجان مياهها. و أجمدها، بعد رطوبة أكنافها. فجعلها لخلقه مهادا. و بسطها لهم، فراشا. فوق بحر لجي راكد لا يجري. و قائم، لا يسري. تكر كره الرياح العواصف. و تمخضه الغمام الزوارق.
ان في ذلك لعبرة لمن يخشى) (3).
وَ السَّماءَ بِناءً: معطوفان على ما قبلهما، بعاطف واحد. و ان أبيت، فقدر فعلا معطوفا على الفعل الذي قبله.
و «السماء»، اسم جنس. أو جمع «سماءة».
و «البناء»، مصدر، بمعنى المفعول، أي: جعل السماء، قبة، أو قبابا مبنية، أي: مضروبة عليكم. فان المبني و ان كان أعم من القبة و لا دلالة للعام على الخاص (4) لكنه أشبه بالسماء، لاستدارتها. و منه بنى على امرأته. لأنهم كانوا إذ تزوجوا، ضربوا عليها خباء جديدا.
وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً: عطف على «جعل».
أي، أنزل من جهة العلو.
____________
(1) ليس في أ.
(2) نهج البلاغة، ط/ 211.
(3) ما بين القوسين ليس في أ.
(4) ر: لما الخاص. و لفظ «الخاص» ليس في أ.
246
أو، من أسباب سماوية، تثير الأجزاء الرطبة، الى جو الهواء. فتنعقد سحابا ماطرا.
أو، من السحاب. فان ما علاك، سماء.
و لفظة «من»، لابتداء الغاية. فان ابتداء نزول المطر، انما هو من السماء بكل واحد من هذه المعاني.
و وضع هنا «أنزل»، مكان «نزل»، للمناسبة مع ما عطف عليه.
فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ:
«الباء» فيه للسببية. أي، جعل الماء سببا في خروج الثمرات. و مادة لها.
و هو قادر على إيجاد الأشياء- كلها- بلا أسباب و مواد. كما أبدع نفس الأسباب و المواد. الا أن له تعالى في إنشاء الأشياء، بأسبابها، من موادها، تدريجا، حكما ليست في انشائها، مبادهة و بغتة.
و «من»، فيه، تبعيضية، بشهادة قوله تعالى: فَأَخْرَجْنا بِهِ ثَمَراتٍ (1). فان تنكير «ثمرات»، تدل على البعضية، لتبادرها منه. سيما في جموع القلة. و بشهادة أن ما قبله و ما بعده، أعني: «ماء» و «رزقا»، محمولان على البعض. فليكن هو موافقا لهما، بشاهدة الواقع. فان اللّه سبحانه، لم ينزل من السماء، كل الماء.
بل بعضه. إذ رب ماء، هو بعد، في السماء. و لم يخرج بالماء المنزل منها، كل الثمرات. بل بعضها. فكم من ثمرة، هي غير مخرجة. و لم يجعل المخرج كل الرزق. بل بعضه. و الثمرات المخرجة بماء السماء، كثيرة.
فالتعبير عنها، بجمع القلة، اما بناء على أن «الثمرات» هنا، جمع الثمرة التي يراد بها الكثرة، كالثمار، لا الوحدة. كما في قولك: أدركت ثمرة بستانه.
____________
(1) فاطر/ 27.
247
و يؤيده قراءة من قرأ «الثمرة»، على التوحيد. فيكون أبلغ و لا أقل من المساواة.
أو على أنها جمع قلة، وقعت موقع جمع الكثرة، كجنات، في قوله (1): كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنَّاتٍ. على أن المشهور، أن الفرق بين الجمعين في القلة و الكثرة انما هو إذا كانا منكرين، و إذا عرف بلام الجنس، في مقام المبالغة، فكل منهما للاستغراق، بلا فرق.
و «الرزق»، ان كان بمعناه المصدري، فنصبه اما على أنه مفعول له. و المعنى أخرج شيئا من الثمرات، لأن يرزقكم. أو على المصدرية. فان في إخراج الثمرات معنى الرزق.
و على التقديرين، يكون قوله: «لكم»، ظرفا لغوا مفعولا به لرزق. أو «اللام» اما زائدة أو للتقوية. و ان كان بمعنى المرزوق، فانتصابه، على أنه حال من مفعول «أخرج»، أي، من الثمرات. أو على أنه مفعول به لأخرج. و «من الثمرات» بيان له. فقد عليه. فصار حالا منه. و لكن يكون «من»، بيانية، لا تبعيضية. و على هذين التقديرين، يكون «لكم»، ظرفا مستقرا صفة «لرزق». و يحتمل على التقادير، أن يكون متعلقا «بأخرج».
و في شرح الآيات الباهرة: «و في تفسير الامام الحسن العسكري- (عليه السلام)- (2)) (3) قال الامام- (عليه السلام)-: قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- قوله- عز و جل-: جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً، تفرشونها لمنامكم و مقيلكم.
____________
(1) الدخان/ 25.
(2) تفسير العسكري/ 73.
(3) ما بين القوسين يوجد في أ.
248
و السَّماءَ بِناءً، سقفا محفوظا، ارتفع عن (1) الأرض (2). تجري شمسها و قمرها و كواكبها، مسخرة لمنافع عباده و امائه.
ثم قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- لأصحابه: لا تعجبوا لحفظه السماء أن تقع على الأرض. فان اللّه- عز و جل- يحفظ ما هو أعظم من ذلك.
قالوا: و ما هو؟
قال: من ذلك، ثواب طاعة (3) المحبين لمحمد و آله.
ثم قال: وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً، يعني، المطر. ينزل (4) مع كل قطرة، ملك، يضعها (5) في موضعها الذي (6) يأمره (7) به ربه- عز و جل- فعجبوا من ذلك.
فقال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: أو تستكثرون عدد هؤلاء؟ ان (8) الملائكة المستغفرين لمحبي علي بن أبي طالب، أكثر من عدد هؤلاء. و ان (9) الملائكة اللاعنين لمبغضيه، أكثر من عدد هؤلاء. ثم قال- عز و جل-: فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُمْ. ألا ترون كثرة هذه الأوراق و الحبوب و الحشائش؟
قالوا: بلى. يا رسول اللّه! ما أكثر عددها!
____________
(1) المصدر: أن تقع على.
(2) المصدر: الأرض بقدرته.
(3) المصدر: طاعات.
(4) ليس في أ.
(5) أ: يصنعها.
(6) المصدر: التي.
(7) أ: يأمر.
8 و 9- المصدر: ان عدد.
249
فقال (1) رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: أكثر عددا (2) منها، ملائكة يبتذلون (3) في حمل أطباق النور عليها التحف من عند ربهم. و فوقها مناديل النور.
و يخدمونهم في حمل ما يحمل على آل محمد منها، الى شيعتهم و محبيهم. و ان طبقا من تلك الأطباق (4) يشتمل (5) من الخيرات على (6) ما لا يفي بأقل جزء منه، جميع أموال الدنيا.
(و في كتاب علل الشرايع (7): بإسناده الى مسعدة بن صدقة، عن جعفر بن محمد عن أبيه- (عليهما السلام)- قال: كان علي- (عليه السلام)- يقوم في المطر- أول مطر يمطر- حتى يبتل رأسه و لحيته و ثيابه. فقيل له: يا أمير المؤمنين! الكنّ! الكنّ! قال: هذا ماء قريب العهد بالعرش. ثم أنشأ يحدث.
فقال: ان تحت العرش، بحرا، فيه ما ينبت به أرزاق الحيوانات (8). و إذا أراد اللّه- عز و جل- أن ينبت ما يشاء لهم، رحمة منه، أوحى اللّه- عز و جل- فمطر منه، ما شاء من سماء، الى سماء. حتى يصير الى سماء الدنيا. فيلقيه الى السحاب. و السحاب بمنزلة الغربال، ثم يوحي اللّه- عز و جل- الى السحاب
____________
(1) المصدر: قال.
(2) أ: عدد.
(3) المصدر: يتبذلون لال محمد في خدمتهم أ تدرون فيما يتبذلون لهم.
(4) المصدر: الطبقات.
(5) أ: يشمل.
(6) ليس في المصدر.
(7) علل الشرايع/ 463، ح 8.
(8) المصدر: الحيوان.
250
أطحنيه و أذيبيه ذوبان الملح في الماء. ثم انطلقي به الى موضع كذا. عياب أو غير عياب (1). فتقطر عليهم، على النحو الذي يأمرها اللّه (2). فليس من قطرة تقطر الا و معها ملك يضعها موضعها. و لم ينزل من السماء قطرة من مطر، الا بقدر معدود و وزن معلوم. الا ما كان يوم الطوفان، على عهد نوح. فانه نزل منها، منهمر بلا عدد و لا وزن) (3).
فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً: متفرع على الأمر، بالعبادة.
و المعنى: إذا استحق ربكم الذي خلقكم، العبادة. و كنتم مأمورين بها، فلا تشركوا به أحدا، لتكون عبادتكم مبنية على ما هو أصل العبادة و أساسها، أعني (4): توحيده. و أن لا تجعلوا له، ندا.
أو، معطوف على الأمر قبله. و فيه أن الأولى حينئذ، العطف بالواو. كقوله:
اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً (5).
أو، منصوب بإضمار «ان» في جواب الامر. كما في: زرني، فأكرمك.
و فيه «ان» الشرط. في ذلك، كون الأول سببا للثاني. و العبادة، لا يكون سببا للتوحيد، الذي هو معناها.
أو، منصوب بتقدير «ان» في جواب «لعل». نصب، فأطلع في قوله تعالى:
لَعَلِّي أَبْلُغُ الْأَسْبابَ، أَسْبابَ السَّماواتِ فَأَطَّلِعَ (6). بناء، على تشبيه «لعل»،
____________
(1) المصدر: عباب أو غير عباب.
(2) المصدر: به.
(3) ما بين القوسين ليس في أ.
(4) أ: يعنى.
(5) النساء/ 36.
(6) غافر/ 36- 37.
251
«بليت» (1)، و الحاقا لها، بالأشياء الستة التي يحذف أن عن (2) الفعل المضارع، بعد الفاء الواقعة بعدها.
أو، متعلق بالذي، جعل إذا كان مرفوعا، على أنه خبر مبتدأ محذوف فيكون نهيا مترتبا على ما يتضمنه هذه الجملة، أي، هو الذي حفكم بدلائل التوحيد. فلا تشركوا به شيئا.
أو، على أنه، مبتدأ. و «لا تجعلوا»، نهي. وقع خبرا عنه، على تأويل مقول فيه لا تجعلوا.
و «الفاء»، للسببية. أدخلت عليه، لتضمن المبتدأ، معنى الشرط.
و المعنى: ان من حفّكم بهذه النعم الجسام، ينبغي أن لا يشرك (3) به.
و «الجعل» هنا، بمعنى التصيير (4). فيتعدى الى مفعولين: أولهما، أندادا.
و ثانيهما، الجار و المجرور قبله.
أو، بمعنى الخلق و الإيجاد.
و المعنى: لا توجدوا له في اعتقادكم و قولكم، أندادا.
و الفائدة في تقديم المفعول الثاني أو الجار و المجرور، افادة الحصر، و الاشارة الى أن المنهي عنه، جعل الند للّه تعالى. و أما بالنسبة الى سائر (5) الفاعلين، فجعل الند و الشريك، واجب. لئلا يلزم التفويض.
كما قال- (عليه السلام) (6)-: لا جبر
____________
(1) أ: يلتب.
(2) ر: من.
(3) أ: تشرك.
(4) أ: التبصير.
(5) ليس في أ.
(6) في عيون الاخبار ج 1 ص 124 ضمن ح 17.
252
و لا تفويض، بل أمر بين أمرين (1).
و قرئ: فلا تجعلوا للّه ندا.
و «الند»، المثل المناوئ، أي، المخالف. من ند ندودا. إذا نفر.
و في تسميته ما يعبدونه، «ندا» لما عظموه و سموه إلها. و ان لم يزعموا أنه يماثله، أو يخالفه، تهكّم بهم.
و في إيراد صيغة الجمع، حيث دلت على أنهم جعلوا أندادا، لمن يمتنع أن يكون له ند واحد، زيادة تهكّم.
وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (22): حال من فاعل فلا تجعلوا.
و المقصود منه، التوبيخ، لا تقييد الحكم به. فان العالم و الجاهل المتمكن من العلم، سواء في التكاليف.
و مفعول «تعلمون»، متروك لتنزيله منزلة اللازم مبالغة، أي، و حالكم و صفتكم أنكم من أهل العلم و التمييز، بين الصحيح و الفاسد. ثم ان ما أنتم عليه، من أمر دينكم، من جعل الأصنام للّه أندادا، هو غاية الجهل و نهاية سخافة العقل.
أو، مقدر بوجود القرينة المقالية، أو الحالية، أي، و أنتم تعلمون أنه تعالى لا مثل له و لا ضد.
أو، و أنتم تعلمون ما بينه تعالى و ما بينها (2)، من التفاوت.
أو، و أنتم تعلمون أنها لا تفعل مثل أفعاله- الى غير ذلك- مما يناسب المقام.
و في كتاب التوحيد (3)، في باب ان اللّه تعالى، لا يفعل بعباده الا الأصلح،
____________
(1) أ: الامرين.
(2) أ: بينهما.
(3) التوحيد/ 404.
253
روى بإسناده، عن أبي محمد العسكري، عن آبائه، عن علي بن الحسين- (عليهم السلام)- في قول اللّه- عز و جل-: الَّذِي جَعَلَ لَكُمُ الْأَرْضَ فِراشاً، قال: جعلها ملائمة لطبائعكم، موافقة لأجسادكم. لم يجعلها شديدة الحمى و الحرارة، فتحرقكم.
و لا شديدة البرودة (1)، فتجمدكم. و لا شديدة (2) طيب الريح، فتصدع هاماتكم.
و لا شديدة النتن، فتعطبكم (3). و لا شديدة اللين، كالماء، فتغرقكم. و لا شديدة الصلابة، فيمتنع (4) عليكم في دوركم و أبنيتكم و قبور موتاكم. (و لكنه- عز و جل- جعل فيها من المتانة ما تنتفعون به. و تتماسكون. و تتماسك عليها أبدانكم و بنيانكم.
و جعل فيها ما تنقاد به لدوركم و قبوركم) (5) و كثير من منافعكم. فلذلك جعل الأرض فراشا لكم.
ثم قال- عز و جل-: وَ السَّماءَ بِناءً [أي] (6)، سقفا من فوقكم، محفوظا.
يدير فيها شمسها و قمرها و نجومها، لمنافعكم.
ثم قال- عز و جل-: وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً، يعني: المطر. ينزله (7) من علو (8)، ليبلغ قلل جبالكم و تلالكم و هضابكم و أوهادكم. ثم فرقه رذاذا وابلا و هطلا و طلّا لتنشفه أرضوكم. و لم يجعل ذلك المطر، نازلا عليكم، قطعة واحدة
____________
(1) المصدر: البرد.
(2) ر: شديد.
(3) أ: تعطبكم.
(4) المصدر: فتمتنع.
(5) ما بين القوسين ليس في أ.
(6) يوجد في المصدر.
(7) المصدر: نزله.
(8) العلى.
254
فيفسد أرضيكم و أشجاركم و زروعكم و ثماركم.
ثم قال- عز و جل-: فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً، (يعني: مما يخرجه من الأرض رزقا.) (1) لكم.
فَلا تَجْعَلُوا لِلَّهِ أَنْداداً، أي: أشباها و أمثالا من الأصنام التي لا تعقل و لا تسمع و لا تبصر و لا تقدر على شيء. وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ أنها لا تقدر على شيء من هذه النعم الجليلة التي أنعمها عليكم، ربكم- تبارك و تعالى- انتهى.
و ذكر هذا الحديث، بعينه في عيون أخبار الرضا، في باب ما جاء عن الرضا- (عليه السلام)- من الأخبار في التوحيد (2).
و قد ذكر بعض المفسرين هذا الحديث في تفسيره (3)
. ثم قال: ففي التفسير المنسوب الى مولانا العسكري- (عليه السلام)- (4) قال: قال: علي بن الحسين- (عليهما السلام)- في قوله تعالى: يا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا (5)، يعني، سائر المكلفين، من ولد آدم- (عليه السلام)-. اعْبُدُوا رَبَّكُمُ، أطيعوا ربكم، من حيث أمركم، ان تعتقدوا أن لا اله الا هو. وحده لا شريك له. و لا شبيه له. و لا مثل له (6). عدل لا يجور (7). جواد لا يبخل. حليم لا يعجل. و أن محمدا عبده و رسوله- (صلّى اللّه عليه و آله) الطيبين-. و أن آل محمد، أفضل آل النبيين. و أن عليا أفضل
____________
(1) ما بين القوسين ليس في أ و المصدر.
(2) عيون أخبار الرضا 1/ 137.
(3) تفسير البرهان 1/ 67.
(4) تفسير العسكري/ 67.
(5) ليس في المصدر، و الظاهر هو الصواب.
(6) ليس في المصدر.
(7) أ: يجوز.
255
آل محمد. و أن أصحاب محمد، المؤمنين منهم، أفضل صحابة المرسلين. و أن أمة محمد، أفضل أمم المرسلين. انتهى.
ثم قال: و يفهم من هذا الكلام، أن الأمم الماضية، كانوا مأمورين بتلك الاعتقادات. و هذا هو الحق. كما هو مذكور، في كثير من الروايات.
أقول: كان (1) العلامة- (رحمه اللّه)- فهم ذلك، من تفسيره- (عليه السلام)- يا أَيُّهَا النَّاسُ، بسائر المكلفين، يعني: جميع المكلفين. و هو غلط فاحش.
فان السائر، بمعنى، الباقي، مبتذل في اللغة. متعارف في العرف. قال بعض أهل اللغة: «السائر»، مشتق من السؤر. و هو بقية ما يشرب. و لا يستعمل بمعنى الجميع. لا في اللغة. و لا في العرف. و قد وقع ذلك في كلام بعض المفسرين.
قال بعض الفضلاء: و تأويل الاية، في بعض بطونها، أن يقال: هو، أي، ربكم الذي أمرتم أن تعبدوه. و تتحققوا بعبوديته المحضة. هو الذي جعل لكم أرض العبودية، فراشا. تقلبون فيها أنواع العبادات. و سماء الأسماء الربوبية فيه، مضروبة عليكم، محيطة بكم، بحيث لا يمكنكم الخروج، عن احاطتها و شمول آثارها و أنزل من هذه السماء، ماء العلوم و المعارف، على تلك الأرض. فأخرج ثمرات الأحوال و الأذواق و المواجيد، رزقا لكم. تغتذون و تتقون به بقلوبكم و أرواحكم.
فلا تجعلوا للّه، أندادا، تعبدونها. كما تعبدونه. و الحال، انكم تعلمون أنه لا معبود سواه. و لا ينبغي أن يجعل أحد قبلة عبادته، الا إياه.
وَ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ:
لما كانت العبادة المأمور بها، موقوفة على أمرين: أحدهما، اثبات الوحدانية و إبطال الاشراك. و قد أشير اليه بالأوصاف المجراة على ربهم الذي أمروا بعبادته.
____________
(1) أ: لو كان.
256
و الثاني، اثبات النبوة التي يقع بها الترغيب و الترهيب و تعريف طرق العبادة و تعيينها، فلذلك أشار اليه بازاحة الشبهة، عن كون القرآن، معجزا دالا على نبوة النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)- و هو معطوف على قوله: يا أَيُّهَا النَّاسُ. و الظرف مستقر في موضع خبر كان.
و المعنى: و ان كنتم في ريب، يحيط بكم احاطة الظرف بالمظروف.
مِمَّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا: أي: من شيء. أو من الذي نزلناه.
و يحتمل مرجوحا أن يكون المعنى، من تنزيلنا.
و انما أتى بكلمة «ان» الدالة على عدم الجزم بالوقوع، و «الريب» متحقق من هؤلاء الكفار، تنبيها على أنه لا ينبغي حصول هذا الريب، من العقلاء.
فكيف يجزم به؟ بل لو جوزه مجوز، فإنما يكون بمحض الاحتمال العقلي.
و لهذا السبب، بعينه قال: «في ريب». و ان كان أكثرهم، ينكرون.
و انما أتى «بالتنزيل» المنبئ عن التدريج. لأن النزول التدريجي، كان أحد أسباب طعنهم و ارتيابهم، في القرآن. فإنهم كانوا يطعنون في القرآن. و يرتابون فيه، من حيث أنه كان مدرجا على قانون الخطابة و الشعر. فان الناثر، لا يرمي بمجموع خطبه، أو رسائله (1)، دفعة. و الناظم لا يلقي ديوان شعره، ضربة. بل (2) مفرقا، حينا فحينا. و شيئا فشيئا. فكانوا يقولون: لو لا أنزل عليه القرآن، خلاف هذه العادة، جملة واحدة. فقيل لهم: ان ارتبتم في هذا الذي أنزل تدريجا، فهاتوا أنتم بنجم من نجومه، و سورة من سوره. فانه أيسر عليكم، من أن تنزل الجملة، دفعة واحدة (و يتحدى بمجموعه) (3).
____________
(1) أ: وسائله.
2 و 3- ليس في أ.
257
قيل: التدريج، هو الذي يعبر عنه بالتكثير، أي: يفعل مرة بعد مرة. و التضعيف الدال على ذلك، من شرطه أن يكون في الأفعال المتعدية، قبل التضعيف، غالبا نحو، فتحت الباب. و لا يقال: جلس زيد، لارادة التدريج و التكثير. لأنه لم يكن متعديا، قبل التضعيف. و انما (1) جعله تضعيفه، متعديا. و قولنا: «غالبا»، لأنه قد جاء التضعيف، دالا على الكثرة، في اللازم، نحو، موّت المال. و يعلم من ذلك أن التضعيف الدال على الكثرة، لا يجعل اللازم متعديا. فظهر من ذلك، أن تضعيف، نزل للتعدية، دون التدريج. و أيضا. يحتاج قوله تعالى (2): لَوْ لا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً واحِدَةً. و قوله (3): لَوْ لا نُزِّلَ عَلَيْهِ آيَةٌ. و قوله (4): لَنَزَّلْنا عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَكاً رَسُولًا الى تأويل.
و في «نزلنا»، التفات من الغيبة، الى التكلم. لأن قبله اعْبُدُوا رَبَّكُمُ.
فلو جاء الكلام عليه، لقيل: «مما نزل (5) على عبده». لكنه التفت للتفخيم.
و عبر عنه بالعبد. لأن أعلى المقامات، مقام العبدية. (و أضافه الى نفسه، تشريفا له. و لم يصرح باسمه- (عليه السلام)- كما في قوله (6): وَ اذْكُرْ عَبْدَنا أَيُّوبَ.
للدلالة على كماله في العبدية.) (7) فان المطلق، لا ينصرف، الا الى الكامل.
و قرئ «على عبادنا». و المراد به نبينا- (صلّى اللّه عليه و آله)- و أمته. فانه
____________
(1) ليس في أ.
(2) الفرقان/ 32.
(3) الانعام/ 37.
(4) الاسراء/ 95.
(5) أ: نزلنا.
(6) ص/ 41.
(7) ما بين القوسين ليس في أ.
258
كما نزل عليه بواسطة جبرئيل، نزل على بعض أمته، بواسطته، و ينزل على بعضهم بواسطة البعض، الى يوم القيامة. أو جميع الأنبياء- (عليهم السلام)-.
(و في مصباح الشريعة (1)، قال الصادق- (عليه السلام)-: و حروف العبد، ثلاثة:
العين و الباء و الدال. فالعين علمه باللّه تعالى، و الباء، بونه عما (2) سواه. و الدال، دنوه من اللّه، بلاكم و كيف (3).) (4).
فَأْتُوا بِسُورَةٍ: جزاء للشرط.
و الأمر تعجيزي، ليظهر عجزهم و يزول ريبهم.
و «السورة»، طائفة من القرآن، مترجمة. لا يكون أقل من ثلاث آيات.
فخرج بقولنا: «مترجمة»، الآيات المتعددة، من سورة واحدة، أو متفرقة، و ما هو أكثر من سورة (5) واحدة، كمجموع سورتين.
و بقولنا: «لا يكون أقل من ثلاث آيات»، يخرج آية الكرسي و آية المداينة، من غير حاجة الى أن يتكلف.
و يقال: هذا مجرد اضافة. لم يصل الى حد التسمية.
و واوها، ان كانت أصلية، فهي اما منقولة من «سورة المدينة». و هي حائطها على وجهين:
أحدهما، أن يجعل السورة بمعنى المسوّرة. كما يراد بالحائط المحوّطة.
و هو البستان. ثم ينقل الى طائفة محدودة من القرآن. و هو نقل مرتب على تجوّز.
____________
(1) مصباح الشريعة/ 541.
(2) المصدر: عمن.
(3) المصدر: بلا كيف و لا حجاب.
(4) ما بين القوسين ليس في أ.
(5) أ: منها.
259
و ثانيهما، أن ينقل من «سورة المدينة» اليها، بغير واسطة. لأنها تحيط بطائفة من القرآن، مفرزة محوزة، على انفرادها. أو محتوية على أنواع من العلم، احاطة سورة المدينة، بما فيها و احتوائها عليه.
و جمع سورة القرآن، السور- بفتح الواو- و جمع سورة المدينة، على سور- بسكونها-.
أو من السورة، بمعنى المرتبة. قال النابغة:
الم تر أن اللّه أعطاك سورة* * * ترى كل ملك دونها، يتذبذب (1)
ثم ان المرتبة، ان جعلت حسية، فلأن السور، كالمراتب، و المنازل.
ينقلب (2) فيها القارئ. و يقف عند بعضها. أو لأنها في أنفسها منازل مفصلة. بعضها من بعض. متفاوتة في الطول و القصر و التوسط.
و ان جعلت معنوية، فلتفاوتها في الفضل و الشرف و البلاغة.
و ان كانت واوها، مبدلة عن الهمزة، فمن السورة التي هي البقية و القطعة من الشيء. و ضعف هذا الوجه، اما من حيث اللفظ، إذ لم يستعمل مهموزة.
في السعة (3) و لا في الشاذة المنقولة، في كتاب مشهور. و ان أشعر به كلام الأزهري، حيث قال: و أكثر القراء، على ترك الهمزة، في لفظ السورة.
و أما من حيث المعنى، فلأنها أسم ينبئ عن قلة و حقارة. و أيضا، استعماله فيما فضل، بعد ذهاب الأكثر. و لا ذهاب هنا، الا تقديرا، باعتبار النظر اليها، نفسها. فكأنها قد ذهب ما عداها.
____________
(1) أ: يذبذب.
(2) المتن و أ: تنقلب.
(3) ر: السبعة.
260
مِنْ مِثْلِهِ: اما ظرف مستقر، صفة لسورة. أو ظرف لغو، «لفأتوا».
و الضمير على كل من التقديرين، اما عائد الى «ما نزلنا»، أو الى «عبدنا».
فهذه أربع صور:
أولها: أن يكون الظرف صفة «لسورة». و الضمير، عائد الى «ما نزلنا».
و كلمة «من»، بيانية. لأن السورة المفروضة التي بها الأمر التعجيزي، مثل المنزل في حسن النظم، و الغرابة في البيان. و العجز، انما هو، عن الإتيان بالمثل الذي هو المأمور به. و ان جعلت تبعيضية، أو همت أن للمنزل، مثلا، عجزوا عن الإتيان (1) (ببعضه. كأنه قيل: فأتوا ببعض ما هو مثل للمنزل.) (2) فالمماثلة المصرح بها، ليست من تتمة المعجوز عنه، حتى (3) يفهم أنها منشأ العجز.
و كذا الحال، ان جعلت، ابتدائية. فإنها توهم أن للمنزل، مثلا، عجزوا عن الإتيان، بسورة مبتدئة منه. فالمماثلة ليست من تتمة المعجوز عنه، مع أن في مبدئية الكل للجزء، خفاء. و ذهب الأخفش، الى أنها زائدة.
و ثانيتها: أن يكون الظرف، صفة لسورة. و الضمير، عائدا الى «عبدنا».
و حينئذ، يتعين أن يكون «من» ابتدائية. فان السورة، مبتدئة ناشئة من مثل العبد.
و لا وجه لسائر المعاني. و لا يذهب عليك أن الإتيان بسورة من مثل هذا العبد، ليس بمعجوز عنه، ما لم يعتبر مثلية سورة، للسور القرآنية، في حسن النظم و غرابة البيان.
و ثالثتها (4): أن يكون الظرف، متعلقا «بفأتوا». و الضمير عائدا الى «ما نزلنا».
____________
(1) أ: الإتيان بسورة مبتدة منه.
(2) ما بين القوسين ليس في أ.
(3) أ: مع أن في مبدئية الكل للجزء خفاء حتى.
(4) أ: ثالثها.
261
و هجر هذا الوجه. فان «فأتوا»، أمر. قصد به تعجيزهم، باعتبار المأتي به.
فلو تعلق به «من مثله» و كان الضمير للمنزل، تبادر منه أن له مثلا محققا جامعا، لأمثال السور القرآنية. و ان عجزهم، انما هو عن الإتيان بسورة منه. بخلاف ما إذا كان صفة «للسورة». فان المعجوز عنه، حينئذ، هو الإتيان بسورة مماثلة للقرآن، في حسن النظم و غرابة البيان. و هذا لا يقتضي وجود مثل ذلك.
و حاصله، أن قولنا: أئت من مثل الحماسة، ببيت، يقتضي وجود المثل لها، بأن يكون هناك محقق جامع لكثير أشعار بلغاء العرب. و يؤتى ببيت منه، بخلاف ائت ببيت، من مثل الحماسة، إذا كانت «من» بيانية. و يكون حاصل المعنى، ببيت يماثل الحماسة، في الفصاحة و البلاغة. فان ذلك لا يقتضي، تحقق كتاب جامع، مثلها. نعم، إذا كانت «من» ابتدائية، أو تبعيضية، يقتضي ذلك من غير فرق.
و رابعتها: أن يكون الضمير، عائدا الى «عبدنا». و حينئذ، يكون «من» ابتدائية. و هذا لا يقتضي الا أن يكون «للعبد»، مثل في كونه بشرا، عربيا، أميا لم يقرأ الكتب، و لم يأخذ من العلماء. و لا محذور في ذلك. لكن ينبغي أن يعتبر مثلية سورة، للسور القرآنية. كما في الصورة الثانية.
ورد الضمير، الى المنزل، أوجه من ستة أوجه:
الأول: الموافقة لقوله تعالى: فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ (1). و نظائره. لأن المماثلة فيها، صفة للمأتي به. فكذا هاهنا، إذا جعل الظرف، صفة للسورة.
و الضمير عائدا الى المنزل. و «من»، بيانية. أو زائدة.
و الثاني: أن الكلام، واقع في المنزل. لأن ارتيابهم المفروض، انما وقع
____________
(1) البقرة/ 23.
262
فيه. و لورود الضمير، الى العبد، كان حق الترتيب، أن يقال: ان كان لكم ريب في عبدنا المنزل عليه القرآن، فأتوا بسورة من مثله.
و الثالث: أن الضمير، إذا رد الى المنزل، يكون طلب المعارضة، من الجميع.
و إذا كان للمنزل عليه، يكون طلب المعارضة، من واحد منهم. إذ لا معنى لخطاب الجماعة، بأن ائتوا بسورة من واحد منكم. بل الطلب بالحقيقة، من واحد منهم.
كأنه قيل (1): فليأت واحد منكم، بسورة. و لا شك أن طلب المعارضة، من الجميع، أبلغ من طلب المعارضة، من واحد، لجواز عجز واحد و إتيان الجميع بها.
و الرابع: أنه معجز في نفسه. لا بالنسبة الى مثله. لقوله تعالى: لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الْإِنْسُ وَ الْجِنُّ، عَلى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هذَا الْقُرْآنِ، لا يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ (2).
و الخامس: أنه لو كان رجع الضمير، الى «العبد»، لكان ذلك يوهم أن صدور القرآن، عمن لم يكن مثل العبد، في كونه أميا، ممكن.
و السادس: ان رد الضمير، الى المنزل، هو الملائم لقوله:
وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ: لأن معناه، على الوجوه المذكورة فيما بعد، راجع الى: ادعوا شهدائكم، ليعاونوكم. أو يشهدوا لكم. و هذا المعنى لا يلائم الا رد الضمير في «مثله»، الى المنزل. و لما ترجح عود الضمير، الى المنزل، بهذه الوجوه، ترجح- بها (3) أيضا- كون الظرف، صفة للسورة. لأنه إذا تعلق «بفأتوا»، عاد الضمير الى «العبد»، لما تحققته.
و «الشهداء»، جمع شهيد، كالظرفاء، جمع ظريف. بمعنى الحاضر، أو
____________
(1) ليس في أ.
(2) الاسراء/ 88.
(3) ليس في أ.
263
القائم بالشهادة، أو الامام. فكأنه سمي به، لأنه يحضر النوادي. و يبرم بمحضره (1) الأمور. و منه قيل للمقتول في سبيل اللّه: شهيد. لأنه حضر ما كان يرجوه، أو الملائكة حضروه.
قال الجوهري في الصحاح (2): «الشهادة، الخبر (3) القاطع (4). تقول منه، شهد الرجل، على كذا». أو شهد له بكذا، أي: أدى ما عنده من الشهادة. فهو شاهد. و يقال: شهده، شهودا، أي: حضره. فهو شاهد. و الشهيد، الشاهد.
و الجمع، الشهداء.
فالمراد «بالشهداء»، اما المقيمون للشهادة. و المعنى: ادعوا من دون اللّه، شهداء، يشهدون لكم بأن ما أتيتم به مثله.
أو الحاضرون الناصرون. و المعنى، أدعوا أعوانكم و أنصاركم، حتى يعينوكم، على إتيان مثله.
أو آلهتهم الذين عبدوهم و أطاعوهم. و المعنى: ادعوا آلهتكم الذين تعبدونهم، حتى يعينوكم، بإتيان سورة واحدة، من جنس ما أتى (5) به عبدنا.
مِنْ دُونِ اللَّهِ:
«دون»، في أصله للتفاوت في الأمكنة. يقال لمن أنزل مكانا من الأخر:
هو دون ذلك. فهو ظرف مكان، مثل «عند». الا أنه ينبئ عن دنو أكثر و انحطاط قليل. و منه، تدوين الكتب. لأنه ادناء البعض من البعض. و دونك هذا،
____________
(1) أ: بمحضرة.
(2) صحاح اللغة 2/ 494.
(3) أ: الخير.
(4) المصدر: خبر قاطع.
(5) ر: أوتى.
264
أي: خذه من أدنى مكان منك. ثم اتسع فيه، و استعمل في انحطاط، لا يكون في المكان. كقصر القامة- مثلا- ثم استعير منه، للتفاوت في المراتب المعنوية، تشبيها بالمراتب المحسوسة. و شاع استعماله أكثر من استعماله في الأصل. نحو، زيد دون عمرو، أي: في الشرف.
و منه، الشيء الدون. ثم اتسع في هذا المستعار، فاستعمل في كل تجاوز حد الى حد. و ان لم يكن هناك، تفاوت و انحطاط. فهو في هذا المعنى، مجاز في المرتبة الثالثة. قال تعالى: لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ (1)، أي: لا يتجاوز ولاية المؤمنين، الى ولاية الكافرين. و قال أمية:
يا نفس! مالك دون اللّه من واق، أي: إذا تجاوزت وقاية اللّه، فلا يقيك غيره.
و هو بهذا المعنى، قريب من أن يكون بمعنى «غير» كأنه أداة استثناء.
و الأحسن هنا، أن يكون بمنزلة أداة استثناء. أو بمعنى، أدنى مكان من شيء.
فيستعار لمعنى قدام الشيء و بين يديه.
و كلمة «من»، إذا كان «دون» بمعنى القدام (2)، تبعيضية. لأن الفعل، يقع في بعض الجهة. و هو ظرف لغو معمول «لشهدائكم»، إذ يكفيه رائحة الفعل.
فلا حاجة الى اعتماد و لا الى تقدير يشهدوا.
و إذا كان بمعنى، أدنى مكان من شيء، ابتدائية متعلقة «بادعوا». و كذا ان كان بمعنى، التجاوز عن حد الى حد. لكنه ظرف مستقر، وقع حالا. و العامل فيها «أدعوا» أو «شهدائكم».
و قد يقال: كلمة «من» الداخلة على «دون»، في جميع مواضعها، بمعنى، في. كما في سائر الظروف غير المتصرفة، أي: التي تكون منصوبة على الظرفية
____________
(1) آل عمران/ 28.
(2) أ: القدم.
265
- أبدا- و لا تنجرّ «بمن» خاصة.
قال الشيخ الرضي (1): «من» في الظرف (2) كثيرا ما يقع (3) بمعنى، «في» نحو، جئت من قبل زيد. و من عنده. و من بيننا و بينك حجابا مستورا (4). و كنت من قدامك.
إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (23): في موضع الحال، من فاعل «فأتوا». و لهذا لا يحتاج الى الجزاء. أو جوابه محذوف. دل عليه ما قبله. و مفعوله، محذوف.
و المعنى: ان كنتم صادقين أنه من كلام البشر. و الصدق الاخبار المطابق.
و قيل (5): مع اعتقاد المخبر، أنه كذلك، عن دلالة، أو أمارة. لأنه تعالى، كذب المنافقين، في قولهم: انك لرسول اللّه. لما لم يعتقدوا مطابقته. ورد بصرف التكذيب، الى قولهم: نشهد. لأن الشهادة، اخبار عما علمه. و هم ما كانوا عالمين [به] (6).
أو، ان كنتم صادقين في ريبكم. و الصدق في الريب، أن يكون ناشئا عن شبهة، لا عن الجحود و الإنكار.
و المعنى: ان كنتم في ريب مما نزلنا، فأتوا بسورة من مثله. و ادعوا الشهداء، للمعاونة، ليظهر عجزكم و عجزهم. فيزول ريبكم.
و ذلك بشرط أن تكونوا، من الصادقين في ريبكم. و ذلك إذا نشأ من شبهة.
____________
(1) شرح الكافية 2/ 321.
(2) المصدر: الظروف.
(3) المصدر: تقع.
(4) ليس في المصدر.
(5) ر. أنوار التنزيل/ 361.
(6) يوجد في المصدر.
266
و أما إذا كان من الجحود و الإنكار، فلا يمكن زواله.
و في الاية، دلالة على نبوته- (صلّى اللّه عليه و آله)- فانه، كان معلوم الحال موفور العقل و المعرفة، بالعواقب. فلا تطرقت تهمة. الى ما ادعاه، من النبوة- لما استجاز أن يتحداهم، و يبلغ في التحدي، الى نهايته. بل كان ينبغي، أن يكون خائفا، من أن يعارض. فتدحض حجته. حاشاه من ذلك- (صلّى اللّه عليه و آله)-
(و في عيون الأخبار (1): حدثنا جعفر بن محمد بن مسرور- رضي اللّه عنه-.
قال: حدثنا الحسين بن محمد بن عامر. قال: حدثنا أبو عبد اللّه السياري، عن أبي يعقوب البغدادي. قال: قال ابن السكيت لابي الحسن الرضا- (عليه السلام)-:
لما ذا بعث اللّه تعالى موسى بن عمران بيده البيضاء و العصا (2) و آلة السحر؟ و بعث عيسى بالطب؟ و بعث محمدا- (صلّى اللّه عليه و آله)- بالكلام و الخطب؟
فقال له ابو الحسن- (عليه السلام)-: ان اللّه [- تبارك و تعالى-] (3) لما بعث موسى- (عليه السلام)- كان الأغلب على أهل عصره، السحر. فأتاهم من عند اللّه تعالى، بما لم يكن من عند القوم و في وسعهم مثله، و بما أبطل به، سحرهم، و أثبت به الحجة عليهم. و ان اللّه تعالى، بعث عيسى- (عليه السلام)- في وقت، ظهرت فيه الزمانات. و احتاج الناس الى الطب. فأتاهم من عند اللّه تعالى، بما لم يكن عندهم مثله، و بما أحيى لهم الموتى و ابرأ الأكمه و الأبرص- بإذن اللّه- و أثبت به الحجة عليهم. و ان اللّه- تبارك و تعالى- بعث محمدا- (صلّى اللّه عليه و آله)- في وقت كان الأغلب على أهل عصره، الخطب و الكلام- و أظنه قال: و الشعر- فأتاهم
____________
(1) عيون أخبار 2/ 79، ح 12.
(2) المصدر: موسى بن عمران بالعصا و يده البيضاء.
(3) يوجد في المصدر.
267
من كتاب اللّه- عز و جل- و مواعظه و أحكامه، ما أبطل به قولهم. و أثبت به الحجة عليهم.
فقال ابن السكيت: تاللّه! ما رأيت مثل (1) اليوم، قط. فما الحجة على الخلق اليوم؟
فقال- (عليه السلام)-: العقل. تعرف به الصادق على اللّه، فتصدقه (2). و الكاذب على اللّه، فتكذبه (3).
فقال له ابن السكيت: هذا، و اللّه! الجواب) (4).
فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ لَنْ تَفْعَلُوا، فَاتَّقُوا النَّارَ الَّتِي وَقُودُهَا النَّاسُ وَ الْحِجارَةُ:
لمّا بيّن لهم، ما يتعرفون به أمر الرسول و ما جاء به. و ميّز لهم الحق، عن الباطل رتب عليه، ما هو كالنتيجة له. و هو، أنكم إذا اجتهدتم في معارضته (5). و عجزتم جميعا، عن الإتيان بما يساويه أو يدانيه. ظهر أنه معجز. و التصديق به واجب.
فآمنوا به و اتقوا العذاب المعد لمن كذب.
فعبر عن الإتيان المكيف، بالفعل الذي يعم الإتيان به و غيره، ايجازا.
و نزل لازم الجزاء، منزلته، على سبيل الكناية، تقريرا، للمكنّى عنه. و تهويلا لشأن العناد. و تصريحا بالوعيد، مع الإيجاز. و انما أتى «بإن» الذي للشك دون (6)، «إذا» الذي للوجوب، مع أن ظاهر الحال، يقتضي ذلك تهكما بهم، تهكم الواثق
____________
(1) المصدر: مثلك.
(2) المصدر: فيصدقه.
(3) المصدر: فيكذبه.
(4) ما بين القوسين ليس في أ.
(5) أ: معارضة.
(6) أ: ليس في أ.
268
بغلبته، على من يغاويه، حيث يقول له: ان غلبتك، لم أبقي عليك. أو خطابا معهم، على حسب ظنهم. فان العجز- قيل- (1) لم يكن محققا عندهم. أو حفظا لمشاكلة (2) صدر الاية السابقة.
و المعنى: فان لم تفعلوا، أي: لم تقدروا على الفعل الذي هو الإتيان المكيف بقرينة ما سبق. و محقق أنكم لا تقدرون، بناء على أنه اعتراض. فَاتَّقُوا النَّارَ- الى آخره-.
و بما قررنا، ظهر فساد ما قاله العلامة السبزواري، في تفسيره (3). قال:
و يخطر بالبال، أن الحالية، في كمال الاستقامة. و ان أطبق المفسرون، على أنها اعتراضية. و المعنى: أنكم لم تأتوا بسورة، حال كونكم، غير قادرين على الإتيان بها. و حينئذ ترتب الجزاء على الشرط، إذ بمجرد عدم الفعل، لا يعلم عدم صحة القدرة، حتى يترتب عليه، اتقاء النار. بل يمكن أن لا يعتنوا بشأنه. و عدم القدرة، من تأبيد النفي. إذ لو تحقق القدرة منهم، لأتى واحد من هؤلاء، بما طلبوا، في زمان من الأزمنة، ليتخلصوا من القتل و الغارة و ذل إعطاء الجزية.
ثم كتب في الحاشية: قال الشيخ الرضي، في شرح الكافية: و يشترط في
____________
(1) أ، ر: قبل.
(2) أ: لمشاكلته.
(3) الظاهر، هو مولى حسين بن على الواعظ الكاشفى (م 910) و تفسيره الموسوم بجواهر التفسير لتحفة الأمير. و يقال له «العروس»- أيضا. و هو تفسير فارسى ألفه باسم الوزير الأمير نظام الدين على شير الجغتائى الذي استوزره السلطان حسين ميرزا بايقرا في شعبان 876، الى أن توفى في 11، ج 2، 906. و هذا التفسير لم يتم تأليفه بل لم يبلغ حد النصف من الجزء الخامس. ثم انه اختصره و كتب تفسيرا آخر. سماه «بالمواهب العلية». و يسمى- أيضا هذا التفسير الاخر «بتفسير حسينى». (ر. الذريعة 5/ 266- 265).
جواهر التفسير لم يطبع، الى الآن. و تفسير المواهب العلية، طبع مرتين في الهند و ايران.
269
المضارع الواقع حالا، خلوه عن حرف الاستقبال، كالسين و لن و نحوهما. و ذلك لأن الحال الذي نحن في بابه و الحال الذي يدل عليه المضارع و ان تباينا حقيقة لأن في قولك- مثلا-: اضرب زيدا غدا يركب، لفظ يركب حال، بأحد المعنيين، غير حال، بالآخر. لأنه ليس في زمان التكلم. لكنهم التزموا تجريد صدر هذه الجملة، أي: المصدرة بالمضارع، عن علم الاستقبال، لتناقض الحال و الاستقبال، في الظاهر. و ان لم يكن التناقض، هنا، حقيقيا. و لمثله التزموا لفظة «قد»، اما ظاهرة، أو مقدرة، في الماضي. إذا كان حالا. مع أن حاليته، بالنظر الى عامله. و لفظه «قد»، تقرب الماضي، من حال التكلم- فقط- و ذلك لأنه كان يتنافى في الظاهر، لفظ الماضي و الحالية. فقالوا: جاء زيد العام الأول، و قد ركب المجيء بلفظة «قد»، هنا، الظاهر الحالية. كما أن التجريد، عن حرف الاستقبال، في المضارع، لذلك- انتهى-.
و العلامة التفتزاني، اقتفى اثره في المطوّل. و المحقق الشريف، في حاشية المطوّل، رد عليه. و قال: و هذا الوجه، و ان كان منقولا في الموضعين، عن كلام الرضي، لكنه غير مرضي كما ترى. و الصواب أن يقال: ان الأفعال، إذا وقعت قيودا، لما له اختصاص بأحد الأزمنة، فهم منها، استقباليتها و حاليتها. و ماضويتها بالقياس الى ذلك المقيد. لا الى زمان التكلم. كما في معانيها الحقيقية. و ليس ذلك بمستبعد- انتهى-.
و ابن هشام، في مغني اللبيب (1)، في تمييز الجمل المعترضة عن الحالية، صرح بأن المصدر بحروف الاستقبال، اعتراضية، و شنع على من جعلها حالية، لكن لم ينقل الوجه، هنا.
____________
(1) مغنى اللبيب، 2/ 398.
270
و انا أقول: ان كان يعلم من تتبع كلام الفصحاء، من العرب العرباء، أن أمثال هذه الجمل، اعتراضية. و ليست بحالية. و انهم لم يستعملوها، حالا، لكان لكلام النحاة، وجه. و يحسن منهم، ارتكاب ما ارتكبوا، في هذا الباب. و معلوم أن الأمر، ليس كذلك. و عدم شيوع دخول الحروف (1) الاستقبالية، على الجمل الحالية، لا يوجب الحكم، بالامتناع. و وجوب خلو الحال عنها، إذا لم يكن، يلزم المفارقة في الزمان، بينها و بين صاحبها. و بمحض قول جماعة، إذا علم مأخذ قولهم، لا يجب متابعتهم. و ان كانوا من المشاهير. خصوصا إذا لم يوجد ذلك الاشتراط، في كلام من هو أشهر منهم- انتهى كلام ذلك العلامة-.
فلينظر الى ما في هذا الكلام، من الخبط.
ثم قال: و على التقديرين، هذا الكلام، معجزة أخرى له- (عليه السلام)- إذ أخبر و كان كما أخبر.
أقول: على تقدير كونه، (اعتراضا معجزة. و أما على تقدير كونه) (2) حالا، كما قال، فلا. فان الجمل التي لها محل من الاعراب وقعت موقع المفردات، فتكون نسبها ملحوظة، اجمالا. و لا يصح اتصافها بالصدق و الكذب.
و «الوقود»،- بالفتح- الحطب. يرفع (3) به النار. و أما المصدر، فمضموم.
و قد جاء فيه الفتح.
و قرئ بالضم:
اما (4) على أنه مصدر مستعمل، بمعنى المفعول، مجازا لغويا، فأريد بالوقود،
____________
(1) أ: الحرف.
(2) ما بين القوسين ليس في أ.
(3) ر: ينرفع.
(4) ليس في أ.
271
ما يتوقد به. كما يراد بفخر قومه، ما يفتخرون به. و بزين بلده (1)، ما يتزين به بلده.
أو على أنه حقيقة. و المجاز، اسناد الناس اليه. و حمله عليه. كما في قولك:
حياة المصباح السليط، أي (2): الزيت الجيد. فقد جعل السليط، الذي به قوام حياته، عينها و محمولا لها.
و في قراءة، فتح الواو، على تقدير المصدرية. يجري هذان الوجهان.
و وجه بتقدير مضاف، اما في جانب المبتدأ أو الخبر. كما يقال: أصحاب وقودها الناس و الحجارة. أو وقودها إحراق الناس و الحجارة (3).
و الحجارة جمع حجر. كجمالة، جمع جمل. و هو قليل غير منقاس.
و المراد بها، اما أصنامهم التي نحتوها و عبدوها. كما يدل عليه قوله تعالى:
إِنَّكُمْ وَ ما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ حَصَبُ جَهَنَّمَ (4) و انما قرنوا بها، لأنهم قرنوا بها، أنفسهم، بالعبادة لها.
أو لأنها كانت منشأ جرمهم. فعذبوا بها. كما عذب الكافرون، بما يكنزونه.
أو لزيادة تحيرهم، حيث ظهر منها، خلاف ما توقعوا منها، من الانتفاع بشفاعتها و استدفاع المضار، بمكانتها.
أو مطلق الأحجار، لما فيه من الدلالة على شدة إيقاد النار و قوته.
أو الذهب و الفضة، اللذان كانوا يكنزونهما. و يغترون بهما.
أو حجارة الكبريت.
____________
(1) أ: بلدة.
(2) ر: رأى.
(3) ليس في ر.
(4) الأنبياء/ 98.
272
و خصت بذلك، لاختصاصها من بين الأحجار، بسرعة الاتقاد و بطء الخمود (1).
و نتن الرائحة. و كثرة الدخان. و شدة الالتصاق بالأبدان. و قوة حرها، إذا حمت.
هكذا ذكروا.
و في كتاب الاحتجاج (2)، للطبرسي- (رحمه اللّه)-: روي عن موسى بن جعفر، عن أبيه، عن آبائه، عن الحسين بن علي- (عليهم السلام)- قال: قال أمير المؤمنين- (عليه السلام)-: و لقد مررنا مع رسول اللّه (3)- (صلّى اللّه عليه و آله)- بجبل.
و إذا الدموع تخرج من بعضه.
فقال له [النبي] (4): ما يبكيك؟ يا جبل! فقال: يا رسول اللّه! كان المسيح مرّ بي. و هو يخوف الناس بنار (5) وقودها الناس و الحجارة. فأنا أخاف أن أكون من تلك الحجارة.
قال (6): لا تخف! تلك الحجارة، الكبريت.
فقرّ الجبل. و سكن. و هدأ. و أجاب.
و مضمون (7) الصلة، يجب أن يكون قصة معلومة للمخاطب. و هنا كذلك، اما بالسماع من أهل الكتاب. أو من النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)- أو بسماع آية سورة التحريم. و لا يرد أن سماعهم على هذه الوجوه، لا يفيدهم العلم، إذ
____________
(1) ليس في أ.
(2) الاحتجاج 1/ 326.
(3) المصدر: معه.
(4) يوجد في المصدر.
(5) المصدر: من نار.
(6) المصدر: قال له.
(7) أ: و مضمون الجملة.
273
لا يعتقدون صدق ما يسمعونه. لأن المراد من العلم (1)، معناه الأعم.
أُعِدَّتْ لِلْكافِرِينَ (24): أي، هيئت لهم. و جعلت عدة لعذابهم.
و قرئ «اعتدت»، من العتاد. بمعنى العدّة.
وَ بَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ: عطف على الجملة السابقة.
و المقصود: عطف حال من آمن و وصف ثوابه، على حال من كفر، و كيفية عقابه، على ما جرت به العادة الالهية، من أن يشفع الترغيب بالترهيب، تنشيطا لارتكاب (2) ما ينجي. و تثبيطا، عن اقتراف ما يردي. لا عطف الفعل، نفسه. حتى يطلب له مشاكل من أمر أو نهي، فيعطف عليه.
و «الجنة» المرة (3) من الجنّ. و هو مصدر جنّه إذا ستره (4). و مدار التركيب على الستر. سمي بها الشجر المظلل. لالتفاف أغصانه للمبالغة. كأنه يستر ما تحته سترة واحدة.
(و في كتاب علل الشرايع (5): بإسناده الى يزيد بن عبد اللّه بن سلام، عن أبيه، عن النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)- حديث طويل، و فيه: قال: فلم سميت الجنة، جنة؟
قال: لأنها جنية خيرة نقية. و عند اللّه تعالى ذكره مرضية) (6).
____________
(1) أ: بالعلم.
(2) أ: الارتكاب.
(3) المتن: الحرة. و «المرة» موافق نسخة ر و المصدر (أنوار التنزيل)
(4) أ: سره.
(5) علل الشرايع/ 470، ح 33.
(6) ما بين القوسين ليس في أ.
274
تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ: صفة لجنات.
أي: من تحت أشجارها. على حذف المضاف.
أو ارادة الأشجار بالجنات، مجازا.
أو من ضميرها، على طريقة الاستخدام.
و «من» اما ابتدائية. أو تبعيضية. فان الماء، لا يجري في جميع أسافل الأشجار. بل في بعضها.
و يحتمل بعيدا أن يكون المراد في تحتها، على ما مر.
و «الأنهار»، جمع نهر- بالسكون. أو بالفتح-. و هو الأفصح.
و جاز فيما عينه أو لامه، حرف حلق، أربعة أوجه: فتح الفاء و العين. و فتح الأول. و كسر الثاني. و كسرهما. و كسر الأول مع سكون الثاني. لكن لم يسمع من هذه الوجوه، في النهر، الا اثنان. و هو المجرى الواسع، فوق الجدول.
و دون البحر، كالنيل و الفرات. و التركيب للسعة. و المراد، ماءها. على الإضمار.
أو المجاري أنفسها.
و اسناد الجري، اليها، مجاز، كما في قوله تعالى: وَ أَخْرَجَتِ الْأَرْضُ أَثْقالَها (1). أو على التجوز في المفرد، بإطلاق اسم المكان، على المتمكن.
و «اللام» فيها، اما للجنس، من غير قصد، الى العموم و الاستغراق. كما في قولك: لفلان (2) بستان فيه الماء الجاري. أو بدل (3) من الاضافة، أي: أنهارها.
أو للعهد اشارة الى الأنهار المذكورة في قوله تعالى: أَنْهارٌ مِنْ ماءٍ غَيْرِ آسِنٍ. (4)
____________
(1) الزلزلة/ 2.
(2) ليس في أ.
(3) أ: أول.
(4) محمد/ 15.
275
و الأول، أحسن.
و الثاني، مذهب كوفي، مرجوح. و قد منعه صاحب الكشاف (1)، حيث قال في قوله تعالى: فَإِنَّ الْجَحِيمَ هِيَ الْمَأْوى (2). المعنى: فان الجحيم هي مأواه، و ليس الألف و اللام، بدلا من الاضافة. و لكن لما علم أن الطاغي، هو صاحب المأوى، و لأنه لا يقص (3) الرجل طرف (4) غيره، تركت الاضافة.
و الثالث، مع توقفه على سبق ذكر المنكر، على المعرف فيه، بعد لا يخفى.
و انما نعت الجنان بجري الأنهار تحتها، لأن الرياض و ان كانت أحسن شيء إذا لم يجري فيها الماء، كانت كتماثيل لا أرواح فيها. و صور، لا حيوة لها.
و لهذا قدمها على سائر نعوتها.
و عن مسروق، أن أنهار الجنة، تجري في غير أخدود. و الأخدود (5)، الشق المستطيل في الأرض.
و المعنى: أن تلك الجنات، تجري من تحتها أنهار (6) من ماء و لبن و عسل.
كُلَّما رُزِقُوا: صفة ثانية، لجنات. و ترك العاطف بينهما. تنبيها على أن كل واحد منهما، صفة على الاستقلال.
أو استئناف. كأنه لما قيل: ان لهم جنات. وقع في قلب السامع، أثمارها، مثل ثمار الدنيا. أم أجناس آخر. فأزيح بذلك.
____________
(1) الكشاف 4/ 698.
(2) النازعات/ 39
(3) ر: يغص.
(4) ر: طرف.
(5) ليس في أ.
(6) أ: الأنهار.
276
أو خبر مبتدأ محذوف. و التقدير هي أو هم.
ورد ذلك الأخير، بأن تلك الجملة المحذوفة المبتدأ، ان جعلت صفة، أو استئنافا، كان تقدير الضمير، مستدركا. و ان جعلت ابتداء كلام، لا يكون صفة و لا استينافا. فلتكن كذلك بلا حذف.
و أجيب، بأن تقدير هي، يظهر معنى الوصفية. و بتقديرهم، يظهر تقوّي شأن الاستيناف. فلا استدراك. و فيه ضعف لا يخفى.
مِنْها، متعلق «برزقوا».
مِنْ ثَمَرَةٍ، متعلق به، أيضا.
و كلمة «من»، فيهما، لابتداء الغاية.
فان قلت: لا يصح أن يتعلق بفعل واحد، حرفا جر، يتحدان في المعنى، عند النحاة، الا على قصد (1) الابدال و التبعية.
قلت: لا مجال لذلك في الاية الكريمة. فإنهما ليستا متعلقتين بفعل واحد.
بل بفعلين مختلفين، بالإطلاق و التقيد. فالمطلق، أعني: «رزقوا»، جعل مبتدأ من الجنات. و بعد تقييده، بالابتداء منها، جعل مبتدأ من الثمرة، مع أنه لقائل، أن يمنع عدم صحة الابدال هاهنا. فانه يجوز أن يكون بدلا من الأولى، بتقدير صفة، أي:
من ثمرة كائنة منها. و كلا الطرفين، لغو، لرزقوا. فلا حاجة الى أن يجعل الأول، حالا من «رزقا»، و الثاني من ضميره (2) فيها، أي: الحال (منه (ره)) (3).
قالُوا هذَا الَّذِي رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ:
أي: هذا الظاهر المحسوس، من المرزوق، كالمرزوق الذي رزقناه في الشكل
____________
(1) ر: قصة.
(2) ر: ضمير.
(3) ذكرت في هامش النسخ.
277
و اللون لا في الطعم.
فحذف أداة التشبيه. و وجهه للمبالغة. كما في: زيد أسد.
و يحتمل أن يجعل، هذا اشارة، الى نوع ما رزقوا. فلا حاجة الى اعتبار التشبيه. فان نوع المرزوق، في الاخرة، هو نوع المرزوق، في الدنيا من قبل، أي: من قبل هذا في الدنيا.
و انما جعل الثمرات، متشابهين، لأن الطبع الى المألوف، أميل. و الى تناوله أسرع. و وجود المزية، أظهر، إذ لو كان جنسا لم يعهد ظن أنه لا يكون، الا كذلك.
و إعجاب النفس به و استغرابه له، أشد. أو في الجنة، لما روي: أن ثمار الجنة، إذا جنيت، بدّل اللّه مكانها مثلها (1). فقالوا: هذا الذي رزقنا من قبل، لاشتباه الأمر عليهم. أو لاستغرابهم إياه. و ابتهاجهم به.
و فيه، أن قول ذلك في المرة الأولى، لا معنى له. كما يقتضيه عموم «كلما».
وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً: جملة معترضة، بين أوصاف الجنة، لتقرير ما قالوا.
أو حال من فاعل قالوا، بتقدير «قد»، عند البصرية: كقوله تعالى: جاؤُكُمْ حَصِرَتْ صُدُورُهُمْ (2). و بدونه، عند الكوفية.
و للمرزوق و الرزق، من حيث وحدتهما الجنسية، توحد. و من حيث اثنينيتهما النوعية، تعدد. فافراد الضمير، للجهة الأولى.
و جعل متشابها، المقتضى تعدد الفاعل، حالا عنه، بالاعتبار الثاني.
و المعنى: و أتوا به متشابها به، أي: بهذا الجنس، حال كونه متشابها في كل من نوعيه نفسه، في الاخر.
فمرجعه على الوجه الأول، هو جنس المرزوق، الشامل لكل من مرزوق الدنيا
____________
(1) أ: مثلا.
(2) النساء/ 90.
278
و الاخرة. فانه يفهم من مضمون ما تقدم. و على الوجه الثاني، هو الرزق.
قال علي بن ابراهيم (1): يؤتون من فاكهة واحدة، على ألوان متشابهة.
وَ لَهُمْ فِيها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ:
«الزوج»، يقال للذكر و الأنثى. و هو في الأصل، لما له قرين من جنسه.
كزوج الخف.
فالذين آمنوا، ان كان شاملا للمؤمنين و المؤمنات، تغليبا، فمعنى، لهم (2) أزواج، ان للذكور أزواجا من جنس الإناث. و المراد به اما الحور العين. أو نساء الدنيا. سلبت عنها القذرات. و ارادة الأعم، أولى. و للإناث، أزواجا من جنس الذكور.
و ان كان خاصا بالمؤمنين، اكتفاء بهم، لأنه يعرف حال المؤمنات، بالقياس الى حالهم. فمعناه: أن للمؤمنين أزواجا مطهرة.
و قرئ مطهرة- بتشديد الطاء و كسر الهاء- بمعنى، مطهرة و مطهرات. و هي (3) تؤيد (4) الاحتمال الثاني. لأن القياس، على الأول، مطهرون. فانه لم يعهد تغليب النساء على الرجال. و مطهرة أبلغ من طاهرة و مطهرة. لأنها تنبئ من أن مطهر طهرها. و ليس هو الا اللّه- عز و جل-. و المراد بتطهرها، أن طهرت مما يختص بالنساء، من الحيض و الاستحاضة. و ما لا يختص من الأقذار و الأدناس. و يجوز لإطلاقه أن يدخل تحته، الطهر من ذمائم الأخلاق و قبائح الأفعال. و انما لم يجمع
____________
(1) تفسير القمي 1/ 34.
(2) أ: لهم فيها.
(3) ر: هو.
(4) النسخ: يؤيد.
279
الصفة كالموصوف، إذ أتى بها على قاعدة الرجال (1) و النساء. فعلت للتأويل بالجماعة.
و هي لغة فصيحة.
وَ هُمْ فِيها خالِدُونَ (25): دائمون.
و الخلد و الخلود، يطلق على الثبات المديد الدائم، و على غير الدائم، بالاشتراك المعنوي، أو اللفظي، أو الحقيقة و المجاز.
و الأول أولى، نفيا للتجوز و الاشتراك. اللذين هما، خلاف الأصل.
و منه قيل للاثافي و الأحجار: خوالد. و للجزء الذي يبقى من الإنسان، على حاله ما دام حيا، خلدا.
و قيل: و الا يلزم أن يكون التقييد، بالتأبيد (2)، في قوله تعالى: خالِدِينَ فِيها أَبَداً، لغوا.
و بالجملة، المراد به، الدوام هنا، عند الجمهور، لما يشهد له من الآيات و السنن. ثم ان مجامع اللذات، المسكن و المطعم و المنكح. فوصف اللّه تعالى، المسكن، بقوله: جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ. و المطعم، بقوله: كُلَّما رُزِقُوا مِنْها مِنْ ثَمَرَةٍ. و المنكح بقوله: وَ لَهُمْ فِيها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ. ثم ان هذه الأشياء إذا حصلت و قارنها خوف الزوال، كان التنعم بها منغصا (3)، فأزال تعالى هذا الخوف عنهم، بقوله: وَ هُمْ فِيها خالِدُونَ. فصارت الاية، دالة على كمال التنعم و السرور.
فان قلت: فائدة المطعوم، هو التغذي و دفع (4) ضرر الجوع. و فائدة المنكوح،
____________
(1) أ: الرجاء.
(2) أ: بالتأييد.
(3) أ: منقصا.
(4) أ: ليس في أ.
280
التوالد و حفظ النوع.
قلت: مطاعم الجنة و مناكحها و سائر أحوالها، انما تشارك نظائرها الدنيوية، في بعض الصفات و الاعتبارات. و يسمى بأسمائها، على سبيل الاستعارة و التمثيل.
و لا يشاركها في تمام حقيقتها، حتى يستلزم جميع ما يلزمها و يفيد عين فائدتها.
فان قيل: الأبدان مركبة من أجزاء متضادة الكيفية، معرضة للاستحالة المؤدية الى الانفكاك و الانحلال. فكيف يعقل خلودها في الجنان؟
قلت: ان اللّه تعالى يعيدها، بحيث لا يعتورها الاستحالة، بأن يجعل أجزائها- مثلا- متقاومة (1) في الكيفية، متساوية في القوة، لا يقوى شيء منها، على احالة الاخر، متعانقة متلازمة، لا ينفك بعضها عن بعض، كما في بعض المعادن.
(و في تفسير علي بن ابراهيم (2)- حديث طويل- عند قوله تعالى يَوْمَ نَحْشُرُ الْمُتَّقِينَ إِلَى الرَّحْمنِ وَفْداً (3) يذكر فيه- (عليه السلام)- أحوال المتقين بعد دخولهم الجنة. و فيه: ثم يرجعون الى عين أخرى عن يسار الشجرة فيغسلون فيها. و هي عين الحياة. فلا يموتون) (4).
و في أصول الكافي (5): علي بن ابراهيم، عن أبيه، عن القاسم بن محمد عن المنقري، عن احمد بن يونس، عن أبي هاشم، قال: قال أبو عبد اللّه- (عليه السلام)-:
____________
(1) أ: متفاوته.
(2) تفسير القمي 2/ 54.
(3) مريم/ 85.
(4) ما بين القوسين ليس في أ.
(5) الكافي 2/ 85، ح 5.
281
انما خلد أهل النار في النار (1). لأن نياتهم كانت (2) في الدنيا أن لو خلدوا فيها، أن يعصوا اللّه، أبدا. و انما خلد أهل الجنة، في الجنة، لأن نياتهم كانت في الدنيا، أن لو بقوا فيها، أن يطيعوا اللّه أبدا، فبالنيات، خلد هؤلاء و هؤلاء. ثم تلا قوله تعالى: قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى شاكِلَتِهِ (3). قال: على نيته.
و الطائفة الامامية، هي المقصودة من الاية. فان من لم يؤمن بخلافة علي- (عليه السلام)- عن رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- بلا واسطة، لم يؤمن بالقرآن.
فهو خارج عن ربقة الايمان (4).
يدل على ما ذكرنا،
ما رواه ثقة الإسلام، في الكافي (5)، عن جابر، عن أبي جعفر- (عليه السلام)- قال: نزل جبرئيل بهذه الاية، على محمد- (صلّى اللّه عليه و آله)- هكذا: و ان كنتم في ريب مما نزلنا على عبدنا، في علي، فأتوا بسورة، من مثله.
و في شرح الآيات الباهرة (6)، قال الامام- (عليه السلام)- قال: علي بن الحسين- (عليهما السلام)- قوله- عز و جل: «و ان كنتم» أيها المشركون و اليهود و سائر النواصب، من المكذبين لمحمد، بما قاله في القرآن، في تفضيل أخيه علي، المبرز على الفاضلين، الفاضل على المجاهدين الذي لا نظير له في نصرة المؤمنين و قمع الفاسقين و إهلاك الكافرين و تثبيت دين رب العالمين، «في ريب
____________
(1) ليس في أ.
(2) ر: كان.
(3) الاسراء/ 84.
(4) أ: الإسلام.
(5) الكافي 1/ 417، ح 26.
(6) تفسير العسكري/ 97، بتفاوت كثير.
282
مما نزلنا على عبدنا في إبطال عبادة الأوثان، من دون اللّه، في النهي عن موالاة اعداء اللّه. و معاداة أولياء اللّه و في الحث على الانقياد لاخي رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- و اتخاذه اماما. و اعتقاده فاضلا راجحا لا يقبل اللّه- عز و جل- ايمانا و لا طاعة، الا بموالاته. و تظنون أن محمدا يقوله من عنده. و ينسبه الى ربه.
فان كان كما تظنون، فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ، أي: مثل محمد، أي: لم يختلف، قط، الى أصحاب كتب و علم. و لم يتلمذ لاحد. و لا تعلم منه. وَ ادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ الذين يشهدون بزعمكم، أنكم محقون. و أن ما تجيئون به، نظير لما جاء به محمد- (صلّى اللّه عليه و آله)- ان كنتم صادقين، في قولكم أن محمدا تقوّله.
ثم قال اللّه: فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا، أي: ما يأمركم. و تقبلوا، ما يحدثكم به.
وَ لَنْ تَفْعَلُوا، أي: و لا يكون ذلك منكم. و لا تقدرون عليه. «فاعلموا»، انكم مبطلون. و أن محمدا، الصادق الأمين المخصوص برسالة رب العالمين المؤيد بالروح الأمين و بأخيه أمير المؤمنين و سيد المتقين. فصدقوه، فيما يخبركم به، عن اللّه، من أوامره و نواهيه و فيما يذكره، من فضل علي وصيه و أخيه. و «اتقوا» بذلك عذاب «النار»، التي «وقودها» و حطبها «الناس و الحجارة»، أشد حرا.
«أعدت» تلك النار، «للكافرين»، بمحمد و الشاكين في نبوته و المدافعين لحق أخيه، علي و الجاحدين لإمامته.
ثم قال: و بشر الذين آمنوا باللّه. و صدقوك في نبوتك. و اتخذوك نبيا.
و اتخذوا أخاك عليا بعدك، اماما. و لك وصيا مرضيا. و انقادوا لما يأمرهم به.
و صاروا الى ما اختارهم اليه. و رأوا له ما يرون لك، الا النبوة التي أفردت بها، أن الجنان، لا تصير لهم، الا بموالاته و موالاة من نص عليه، من ذريته. و موالاة أهل ولايته. و معاداة أهل مخالفته و عداوته. و أن النيران لا تهدن عنهم. و لا تعدل
283
بهم، عنه عذابها. الا بتنكبهم (1) عن موالاة مخالفيهم، و موازرة شانئيهم. وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ، من أداء الفرائض و اجتناب المحارم. و لم يكونوا كهؤلاء الكافرين بك، أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ، من تحت شجرها و مسكنها.
كُلَّما رُزِقُوا مِنْها مِنْ ثَمَرَةٍ رِزْقاً، قالُوا هذَا الَّذِي رُزِقْنا مِنْ قَبْلُ وَ أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً وَ لَهُمْ فِيها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ، من أنواع الأقذار. وَ هُمْ فِيها خالِدُونَ، مقيمون في تلك البساتين و الجنان.
و في تفسير فرات بن ابراهيم الكوفي (2)، قال: حدثنا الحسن بن الحسين الأنصاري، قال: حدثنا حيان بن علي الغنوي، عن الكلبي، عن أبي صالح، عن ابن عباس- رضي اللّه عنه- وَ بَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ (الاية) نزلت في علي و جعفر و حمزة و عبيدة بن الحارث بن عبد المطلب- رضي اللّه عنهم أجمعين-) (3).
قال بعض الفضلاء: و ان أردت تأويل الاية، في بعض بطونها، فاعلم: أن الجنات ثلاثة: جنة الاختصاص الالهي، و هي التي يدخلها الأطفال الذين لم يبلغوا و المجانين الذين ما عقلوا. و أهل الفترات. و من لم يصل اليه دعوة رسول. و الجنة الثانية، جنة ميراث ينالها كل من دخل الجنة، ممن ذكرنا و من المؤمنين. و هي الأماكن التي كانت معينة لأهل النار، لو دخلوها. و الجنة الثالثة، جنة الأعمال.
و هي التي، ينزل الناس فيها، بأعمالهم. فمن كان له من الأعمال أكثر، كان له
____________
(1) النسخ و المصدر: بتنبكهم. و المتن موافق لتفسير البرهان، الذي نقل فيه عن المصدر.
(2) تفسير الفرات/ 2.
(3) ما بين القوسين ليس في أ.
284
من الجنات، أكثر. و في شأن هذه الجنة (1)
ورد (2) عن النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)-:
ان الجنة قاع صفصف. ليس فيها عمارة. فأكثروا من غراس الجنة في الدنيا.
قيل: يا رسول اللّه! و ما غراس الجنة؟
قال- (صلّى اللّه عليه و آله)-: فهذه الجنة، ما فيها من الأشجار و الأنهار و الثمرات و غيرها، من الحور و القصور و الغلمان و الولدان، هي أعمالهم و أخلاقهم و مقاماتهم و أحوالهم. مثّلت و صوّرت في أمثلة و صور مناسبة. ثم ردت اليهم.
و لهذا يقال لهم: انما هي (3) أعمالكم. ترد إليكم.
و هذه الاية الكريمة، اشارة الى بشارة أهل هذه الجنة، يعني: «بشر الذين» تحققوا بالعلوم و المعارف الايمانية المبنية عليها الأعمال الصالحة و الأفعال الحسنة، أَنَّ لَهُمْ جَنَّاتٍ من أشجار و نخيل و أعناب. و هي صور هذه الأعمال و الأفعال. تجري من تحتها الأنهار، أي: أنهار تلك العلوم و المعارف النابتة أصول هذه الأشجار و فروعها منها. كُلَّما رُزِقُوا مِنْها مِنْ ثَمَرَةٍ هي من صور نتائج أعمالهم. و تنبهوا لما بين الصورة و ذي الصورة، من المناسبة و المشابهة، «قالوا هذا» المرزوق في الجنة، بعينه هو «الذي رزقنا من قبل»، في الدنيا. و هذا كما إذا رأيت ليلة في المنام، أنك تشرب اللبن و حصل لك غداتها نوع من العلم، تنبهت لما بين ما رأيته في المنام و بين ما حصل لك من العلم من المشابهة. فان اللبن كما أنه غذاء صالح للأبدان، كذلك العلم، غذاء (4) صالح للقلوب و الأرواح. قلت: هذا ما رأيته البارحة، في المنام. و أتيت بما
____________
(1) أ: الجهة.
(2) أ، ر: ورد ما ورد.
(3) ليس في أ.
(4) أ: ليس في أ.
285
رزقته في النوم و اليقظة، متشابها، أي: يشابه كل واحد منهما (1) الأخر. و على هذا القياس، معنى أُتُوا بِهِ مُتَشابِهاً. و لَهُمْ فِيها، من صور أبكار المعاني الغيبية التي يقتضيها خصوصيات استعداداتهم، أزواج مطهرة، من ملابسة الأغيار لم يطمثهن انس و لا جان. وَ هُمْ فِيها خالِدُونَ أي، دائمون لا يبرحون عنها.
و في قوله: «و هم فيها خالدون»، و ان كان لهم بشارة بالدوام و البقاء، و لكن فيه تعريض بشأنهم، أنهم أخلدوا الى أرض هذه الجنة. فلا يبرحون عنها الى ما فوقها.
و لا يترقون الى جنات النعيم. و جنة الذات. (فهم لا يزالون مقيدين بها. بخلاف أهل جنات الصفات. فإنهم و ان كانوا غير مترقين الى جنة الذات،) (2) لكنهم ينزلون الى جنات الأفعال. و يتحظون (3) بما فيها، من غير تقيد (4) بها. و أما أهل جنة الذات فلهم السراح (5) و الإطلاق. يظهرون في الجنات كلها. و يتحظون (6) بما فيها، من غير تقييد بشيء منها- رزقنا اللّه و إياكم معالي الأمور، و هو سبحانه الودود الغفور-.
إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي:
لما كانت الآيات السابقة، مشتملة (7) على أقسام من التمثيل، عقّب ذلك ببيان حسنه، و ما هو الحق له و ما هو شرط فيه، من موافقته للممثل له، من الجهة التي تعلق بها التمثيل، في العظم و الصغر و الشرف و الخسة (8) دون الممثل. فان التمثيل
____________
(1) أ: منها.
(2) ما بين القوسين ليس في أ.
(3) أ: تتحيظون. ر يحتظون.
(4) أ، ر: تقييد.
(5) أ: النراح.
(6) أ: تتحيظون. ر: يحتظون.
(7) أ: المشتملة.
(8) أ: الحسنة.
286
انما يصار اليه، لكشف المعنى الممثل له. و رفع الحجاب عنه و ابرازه في صورة المشاهد المحسوس، ليساعد فيه الوهم، العقل و يصالحه. فان المعنى الصرف، انما يدركه العقل، مع منازعة من الوهم. لأن من طبعه، ميل الحسن و حب المحاكاة، لما قاله الجهلة، من أن ضرب الممثل بالمحقرات، كالنحل و الذباب و العنكبوت و النمل، لا يليق بكلام الفصحاء، من المخلوقين. و يخل بفصاحته.
فكيف يليق بالقرآن الذي تدعون أنه كلام اللّه، بالغ في الفصاحة حد الاعجاز؟
و عن الحسن و قتادة (1): انه لما ذكر اللّه الذباب و العنكبوت في كتابه. و ضرب به للمشركين المثل. ضحك اليهود. و قالوا: ما يشبه (2) هذا كلام اللّه. فأنزل اللّه سبحانه، هذه الاية.
و قال: ان اللّه لا يترك ضرب المثل، ببعوضة، ما ترك من يستحيى أن يمثل بها، لحقادتها. و قد مثل في الإنجيل، بالنخالة، لمن يقول بالبر. و لا يعمل به، كالمنخل يخرج المنخول المختار. و يمسك النخالة. قال: لا تكونوا كمنخل، يخرج منه الدقيق و يمسك النخالة. كذلك أنتم، تخرج الحكمة من أفواهكم.
و تبقون الغل، في صدوركم. و بالحصاة للقلوب القاسية، حيث قال: قلوبكم كالحصاة، لا ينضجها النار. و لا يلينها الماء. و لا ينسفها الرياح. و بالزنابير، لمقاولة السفهاء، لما في اثارتها من الضرار. قال: لا تثيروا الزنابير، فتلدغكم.
فكذلك لا تخاطبوا السفهاء، فيشتمون.
و «الاستحياء»، من الحياء. و هو انقباض النفس، عن القبيح، مخافة الذم.
و هو الوسط بين الوقاحة التي هي الجرأة على القبائح و عدم المبالاة بها، و الخجل الذي هو انحصار النفس، عن الفعل- مطلقا-.
____________
(1). مجمع البيان 1/ 67.
(2) أ: شبه.
287
و اشتقاقه من الحياة. يقال: حي الرجل، إذا اعتلت قوته الحيوانية. كما يقال: نسى و حشى، إذا اعتلت نساه و حشاه. و النسا- بفتح النون و القصر- عرق يخرج من الورك. فيتبطن الفخذين. ثم يمر بالعرقوب. حتى يبلغ الحافر.
و منه: مرض عرق النسا. و الحشا ما احتوت عليه الضلوع. فكأنه جعل الحي لما يعتريه من التغير و الانكسار، منتقص (1) الحياة. كما يقال: فلان هلك أو مات أو ذاب حياء من كذا.
و «استحيى»، بمعنى حي. كاستقر، بمعنى قرّ. و يتعدى بنفسه و بحرف الجر.
يقال: استحييته. و استحييت منه.
و الاية تحتمل الوجهين. و انما أتى بالمزيد، لما في المجرد من توهم نفي الحياة.
و روى ابن كثير، يستحى، بياء واحدة (2).
و وجهه أنه استثقل اجتماع الياءين، فحذفت إحداهما بعد نقل حركتها، الى ما قبلها.
و لما لم يجز على اللّه تعالى، النغير و الخوف و الذم، لم يجز وصفه بالحياء اللازم، من نفي الاستحياء المقيد. فانه يفهم منه، ثبوت مطلق الاستحياء كما يدل عليه،
حديث سلمان- رحمة اللّه عليه- (3) صريحا، حيث قال: قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: ان اللّه حيي كريم. يستحي إذا رفع اليه العبد يديه، أن يردهما صفرا (4)، حتى ينزل (5) فيهما خيرا.
____________
(1) أ: منقص.
(2) ر. الكشاف 1/ 114.
(3) الكشاف 1/ 112.
(4) أ: حقرا.
(5) المصدر: يضع.
288
فلا بد أن يراد ما هي سبب عنه، أعني: ترك ما يستحيى عنه. فيكون مجازا من باب اطلاق اسم (1) السبب، على المسبب. أو يجعل من قبيل الاستعارة التمثيلية بأن يشبه حال اللّه سبحانه، مع ضرب المثل بالمحقرات، بحال المستحي، مع ما يستحي منه. فكما أن المستحي، يترك (2) ما يستحي منه، كذلك سبحانه، يترك ضرب المثل بالمحقرات.
فإذا نفى ذلك المعنى، صار المعنى: أنه ليس حاله سبحانه، مع ضرب المثل بها، كحال المستحي، مع ما يستحي منه، في الترك. فلا يترك سبحانه، ضرب المثل، كما يترك المستحي، ما يستحى منه.
فان قلت: يلزم حينئذ، وقوع الفعل. فيشكل ذلك من أنه ما وقع في القرآن.
ذكر البعوضة و التمثيل بها. و لا ذكر ما فوقها، إذا أريد به، ما فوقها في الحقارة.
قلت: كما أن للاستحياء، لازما هو ترك المستحى منه، كذلك لعدم الاستحياء لازم هو جواز وقوع الفعل. فانه لا يلزم من عدم السبب، الا جواز وقوع المسبب لا وقوعه.
فيصير المعنى: ان اللّه سبحانه، يجوز أن يقع منه، ضرب المثل، بالبعوضة فما فوقها. و لا شك أن الجواز، لا يستلزم الوقوع.
و يجوز أن يكون هذه العبارة، مما وقعت في كلام الكفرة. فقالوا: أما يستحي رب محمد، أن يضرب مثلا بالذباب و العنكبوت؟ فجاءت هنا، على سبيل المشاكلة. و هي أن يذكر الشيء، بلفظ غيره، لوقوعه في صحبته. كقوله: قالوا
____________
(1) ليس في أ.
(2) أ: بترك.
289
اقترح شيئا نجد لك طبخة. قلت: اطبخوا لي (1) جبة و قميصا (2).
و قد يجاب بأن وقوعها في القرآن، انما هو بالنظر الى هذه الاية. و بأن ترك ضرب المثل بالبعوضة و بما فوقها، يكون بتركهما، جميعا. فهو في قوة السلب الكلي. و هو يرتفع بالإيجاب الجزئي. فليكن صدق نفي تركهما، بوقوع ضرب المثل، بما فوق البعوضة.
و الأول ضعيف. فإنها لم يقع على قصد التمثيل لها. و ان تكلف. و يقال:
المراد، أنه لا يستحي أن يضرب بها مثلا، للالهة. فان المتبادر أنها اخبار عما وقع خارجا، عن هذا الكلام.
و الثاني لا يتأتى الا على تقدير أن يراد بما فوقها، ما يفوقها في العظم. مع أن حمله على ما يفوقها في الحقارة و ان لم يكن أولى، فلا أقل من أن يكون مساويا.
قال العلامة السبزواري (3): «المعنى لا يدع ضرب المثل، بالأشياء الحقيرة كالبعوضة، فضلا عما هو أكبر منها، كالذباب و العنكبوت». و ما هو أعظم منهما أو كالبعوضة فما فوقها، في الصغر و الحقارة. لأن جناح البعوضة أصغر منها. و قد ضرب به المثل. و قد خلق اللّه من الحيوان، ما هو أصغر حجما من البعوضة، بكثير.
أقول: لا يخفى على ما حققنا ما فيه. فانه يدل على أنه ضرب المثل بالبعوضة و ما هو أصغر منها. و ليس كذلك. و أما
ما روى عن الصادق- (عليه السلام)- (4) من أنه قال: انما ضرب اللّه المثل بالبعوضة، لأن البعوضة على صغر حجمها، خلق
____________
(1) أ: الى.
(2) أ: قيصا.
(3) تفسير حسينى 1/ 7.
(4) مجمع البيان 1/ 67.
290
اللّه. فيها جميع ما خلق في الفيل، مع كبره و زيادة عضوين آخرين. فأراد اللّه سبحانه أن ينبه بذلك المؤمنين، على لطف خلقه و عجيب صنيعته (1).
فلا يدل على أن ضرب المثل بالبعوضة، واقع من اللّه، بل على أنه جاز وقوعه لهذا الوجه. و هذا المعنى و ان كان خلاف ما هو المتبادر من لفظ الحديث، لكن يجب أن يصار اليه، عند قيام القرينة.
أَنْ يَضْرِبَ مَثَلًا ما بَعُوضَةً فَما فَوْقَها: في محل النصب. اما على أنه مفعول الفعل المتقدم. أو بنزع الخافض. أو الجر، بتقديره. كما في: اللّه لأفعلن.
و ضرب المثل، اعتماده من ضرب الخاتم. و أصله، إيقاع شيء على شيء.
كضرب الشيء باليد و العصى و السيف و نحوها. و ضرب الدراهم، اعتبارا بضربه بالمطرقة. و الضرب في الأرض الذهاب فيها. و هو ضربها بالأرجل. و ضرب الخيمة، لضرب أوتادها، بالمطرقة. و ضرب المثل، هو من ضرب الدراهم.
و هو ذكر شيء، يظهر أثره في غيره.
و الاضطراب، كثرة الذهاب، في الجهات. من الضرب في الأرض.
و «مثلا»، منصوب على أنه مفعول به ليضرب.
و «بعوضة»، بدل منه. أو عطف بيان. أو مفعول ليضرب.
و «مثلا»، حال، تقدمت. لأنه نكرة. أو هما مفعولاه: لتضمينه معنى الجعل.
أو لتجوزه عنه. و يكون «مثلا» مفعوله الثاني. لأنه المناسب، بحسب المعنى.
و قرئ، بعوضة- بالرفع- على أنه خبر مبتدأ محذوف.
و «ما» هذه، ابهامية. تزيد للنكرة إبهاما و عموما، تسد عنها طرق التقييد:
فأما اسم، يقع صفة للنكرة. فمعنى قوله: «مثلا ما»، مثلا أي مثل.
____________
(1) أ: صفته. المصدر: صنعه.
291
و اما زائدة. فيكون حرفا. لأن زيادة الحروف، أولى من زيادة الأسماء، لاستبدادها بالجزئية.
و أيضا، ثبت زيادتها، في نحو، فَبِما رَحْمَةٍ مِنَ اللَّهِ لِنْتَ لَهُمْ (1). و وصفيتها لم تثبت. فالحمل على ما ثبت، في موضع الالتباس.
و فائدة «ما» هذه، اما التحقير، نحو، هل أعطيت الا أعطية ما. أو التعظيم، نحو: لأمر ما يسود من يسود. أو التنويع، نحو: أضربه ضربا ما، أي: نوعا من أنواعه، أيها كان.
و يجتمع هذه المعاني، كلها، في الإبهام و تأكيد التنكير، أي: عطية لا تعرف من حقارتها، و أمر مجهول العظمة و ضربا مجهولا غير معين.
أو غير ابهامية. بل هي حرف زيدت، لتأكيد معنى آخر، غير التنكير و الإبهام.
فهي هنا:
اما لتأكيد ضرب المثل. أو نفي الاستحياء، أي: يضرب المثل، البتّة، أو لا يستحيى البتّة.
و اما موصولة. و ذلك بشرط أن يقرأ بعوضة- مرفوعة. و يجعل مع مبتدئه المحذوف، صلة.
و اما موصوفة. و الجملة، صفة. و محلها النصب، على البدلية، أو الاختصاص.
و اما استفهامية، مرفوع المحل، على أنه مبتدأ. و بعوضة خبره. فانه لما قال في رد استبعادهم: ضرب اللّه الأمثال بالمحقرات. ان اللّه لا يستحيى أن يضرب مثلا. لا يبعد أن يقال، معناه للمبالغة، في الرد أن للّه التمثيل بأشياء محقرة، لا يتأتى لكم أن تدركوها، من الحقارة. فيحسن اردافه بما الى آخره.
____________
(1) آل عمران/ 159.
292
و معناه: أي شيء، البعوضة فما فوقها، حتى لا يمثل بهما. بل له أن يمثل بما هو أحقر من ذلك و نظيره. فلان لا يبالي بإعطاء المئات و الألوف من الدينار ما دينار و ديناران، حتى لا يعطي.
و اما (1) زائدة. أو صفة لنكرة. و «بعوضة»، خبر مبتدأ محذوف، أي:
«مثلا» هو بعوضة.
و «البعوض»، من البعض. و هو القطع، كالبضع. و العضب. و منه، بعض الشيء. فانه قطعة منه. فمدار هذه الحروف، على القطع، كيفما يترتب. فهو في أصله صفة على فعول، كالقطوع. فغلب على البقة، كالخموش- بفتح الخاء- فانه- أيضا- صفة على فعول، من خمش وجهه، يخمشه، أي: يخدشه. فغلبت عليها.
و «ما» في «ما فوقها»، ان نصبنا (2) «بعوضة»، كانت معطوفة عليها موصولة.
أو موصوفة، صلتها، أو صفتها، الظرف. و ان رفعناها. و جعلنا «ما» الأولى موصولة، أو موصوفة، أو استفهامية، فالثانية معطوفة عليها، أو على «بعوضة».
و ان جعلنا «ما» زائدة، أو صفة نكرة و «بعوضة» خبرا لهو مضمرا، كانت «ما» معطوفة، على «بعوضة».
و ان جوز حذف الموصول، مع بعض الصلة، يجوز أن يكون «ما» في «ما (3) فوقها»، استفهامية، أي: فما الذي هو فوق البعوضة.
و المعنى: ان للّه التمثيل بالبعوضة، فأي شيء ما هو فوق البعوضة، كالذباب و العنكبوت، حتى لا يمثل به.
____________
(1) أ: و ما.
(2) أ: تصبنا.
(3) أ: فما.
293
و حينئذ يكون في غاية الطباق، لكلام الكفرة. هذا إذا لم يكن «ما» الأولى، استفهامية. فإذا كانت هي- أيضا- استفهامية، يكون ترقيا على ترقّ.
و المعنى: ان للّه التمثيل، بأحقر شيء، فأي شيء البعوضة، حتى لا يمثل بها. و بعد ذلك، أي شيء ما فوق البعوضة، كالذباب و العنكبوت، حتى لا يمثل به.
و معنى «ما فوقها»، أي: في الكبر. و هو أوفق لكلام الكفرة. أو في الصغر.
و هو أشد مبالغة في ردهم. و ما فوق في الصغر، هو جناحها. كما ضربه- (عليه السلام)- مثلا للدنيا،
روى عن الترمذي (1)، عن سهل (2) بن سعد، عن رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: لو كانت الدنيا تعدل عند اللّه جناح بعوضة، ما سقى «منها كافرا» (3) شربة ماء.
فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ:
«أما»، بفتح الهمزة و تشديد الميم، في جميع اللغات. الا عند بني تميم.
فإنهم يقولون «أيما»، حرف تفصيل، كإمّا- بكسر الهمزة- مطلقا- عند المبرد.
و «أما» الأولى عند غير المبرد، يفيد تفصيل مجمل متعدد سابق في الذكر- صريحا-. كقولك: جاءني القوم. أما العلماء فكذا. و أما الجهلاء فكذا. أو في الذهن، من غير سبق، ما يدل عليه، بوجه ما. كقولهم في صدور (4) الكتب: أما بعد. أو مع سبقه. كما نحن فيه من الاية. لأن قوله تعالى: إِنَّ اللَّهَ لا يَسْتَحْيِي دل على أن ثمة من يداخله شبهة على ما مر و يخطر منه بالبال، مقابله. فيحصل في الذهن، متعدد، يفصله أما. و يتضمن معنى الشرط. و لذلك يجاب بالفاء.
____________
(1) سنن الترمذي 3/ 383، ح 2422.
(2) المصدر: مسهر.
(3) المصدر: كافرا منها.
(4) أ: صدر.
294
قال سيبويه: أما زيد فذاهب. معناه: مهما يكن (1) من شيء، فزيد ذاهب:
أي: هو ذاهب لا محالة. و انه منه، عزيمة.
ففي تصدير الجملتين به، مبالغة في محمدة المؤمنين و مذمة الكافرين. و كان الأصل، دخول «الفاء» على الجملة. لأنها الجزاء. لكنهم كرهوا ايلائها حرف الشرط. فأدخلوا الخبر. و عوضوا المبتدأ، عن الشرط. «فالذين آمنوا»، مبتدأ.
و «يعلمون»، خبره.
أَنَّهُ الْحَقُ: في موضع مفعولي «يعلمون» (2).
و الحق أن «أن» الواقعة بعد العلم، لا يغير معنى الجملة، أي: لا يؤولها الى المفرد. فجزءا (3) الجملة، منصوبان- محلا- على أنهما مفعولاه (4).
و «الحق»، في اللغة، الثابت الذي لا يسوغ إنكاره، يعم الأعيان الثابتة و الأفعال الصائبة و الأقوال الصادقة. من قولهم: حق الامر، إذا ثبت. و منه: ثوب محقق، محكم النسج. و في العرف الأخير، يخص الأخيرين. و في اصطلاح ارباب المعقول، يخص الأخير. فيقولون للأقوال المطابقة للواقع: صادقة و حقة (5)، باعتبارين.
و الضمير، في «أنه»، للمثل. أو لضربه. أو لترك الاستحياء.
مِنْ رَبِّهِمْ: في محل النصب، على أنه حال من «الحق»، أي: كائنا و صادرا من ربهم. أو من الضمير المستكن. و هو العامل فيه. لكونه مشتقا.
____________
(1) أ: يمكن.
(2) أ: جعلوا.
(3) أ: فحبرا.
(4) أ: مفعولاها.
(5) أ: و كاذبه.
295
و المعنى: انه حق، حال كونه من ربهم.
أو في محل الرفع، على البدلية من الحق.
و يحتمل أن يجعل، ظرفا لغوا، للحق، أو ليعلمون (1).
وَ أَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا فَيَقُولُونَ:
انما قال ذلك. و لم يقل: فلا يعلمون، كما هو مقتضى المقابلة. لأن قولهم ذلك، يستلزم عدم علمهم بالحق. فكان كذكره، مبرهنا عليه. لأن مذمتهم بنفي العلم، انما هي للتقصير في أسباب حصوله. بخلاف القول السيّء. فانه مذموم لذاته.
ما ذا أَرادَ اللَّهُ:
«ما»، للاستفهام. مرفوع المحل، على أنه مبتدأ.
و «ذا»، بمعنى الذي. موصول. و هو مع صلته، خبره.
أو منصوب المحل، على أنه مفعول «أراد» قدم عليه، وجوبا، لتضمنه معنى:
الاستفهام. و كلمة «ذا»، حينئذ يكون زائدة، لتزيين اللفظ (2).
و قيل (3): على التقدير الثاني، يكون «ما»، مع «ذا» كلمة واحدة. بمعنى أي شيء.
و الأصوب، على الأول، رفع جوابه. و على الثاني، نصبه. ليشاكل الجواب السؤال.
و يجوز العكس، بناء على التأويل (4) الأول، بأراد كذا. و الثاني، بمراده كذا ليحصل المشاكلة. أو بدونه.
____________
(1) أ: ليعلموا.
(2) أ: الفعل.
(3) ليس في أ.
(4) أ، ر: تأويل.
296
و الاستفهام للتعجب و الإنكار.
و «الارادة»، ضد الكراهة. و هي مصدر أردت الشيء، إذا طلبته نفسك. و مال اليه قلبك. و في عرف المتكلمين نزوع النفس و ميلانها، الى الفعل، بحيث يحملها عليه. و يقال للقوة التي هي مبدأ النزوع.
و شيء من تلك المعاني، لا يتصور اتصاف الباري تعالى به. و لذلك اختلف في معنى ارادته، فقيل: ارادته لأفعاله. أنه غير ساه (1) و لا مكره و لأفعال غيره أمره بها. فعلى هذا، لم يكن المعاصي بإرادته.
و قيل (2): علمه باشتمال الأمر على النظام الأكمل و الوجه الأصلح. فانه يدعو القادر الى تحصيله.
و قيل (3): ترجيح أحد مقدوريه، على الاخر. و تخصيصه بوجه، دون وجه.
أو معنى يوجب هذا الترجيح. و هي أعم من الاختيار. فانه ميل مع تفضيل (4).
بِهذا مَثَلًا: متعلق «بأراد».
و المشار اليه «بهذا»، هو ما يرجع اليه الضمير، في قوله: أَنَّهُ الْحَقُ.
و «مثلا»، نصب على التميز. كقولك لمن حمل سلاحا رديئا: كيف ينتفع بهذا سلاحا؟ عن نسبة التعجب و الإنكار، الى المشار اليه. إذ لا إبهام فيه، هنا.
لأنه المثل.
أو يقال لما تعدد المشار اليه بهذا، بحسب الاحتمال، ميزه (5) بقوله: «مثلا»
____________
(1) أ: ماء.
(2) أنوار التنزيل 1/ 41.
(3) نفس المصدر.
(4) أ: مع ميل تفضيل.
(5) أ: غيره.
297
لتعين (1) ما هو المقصود.
فلا يرد: أنه لو كان «هذا»، اشارة الى «المثل»، لصار المعنى ما ذا أراد اللّه بالمثل، مثلا.
و لا يحتاج الى أن يجاب، بأن المشار اليه، هو الذات، من غير وصف المثلية. و في لفظ «هذا»، استحقار و استرذال، لشأنه.
أو على الحالية، من اسم الاشارة. و العامل فيه، اما الفعل المذكور. أو فعل التعجب. و الإنكار المفهوم، من الاستفهام، أو فعل الاشارة و التنبيه المفهومين من «هذا»، فحينئذ يكون ذو الحال، الضمير المجرور، في عليه أو اليه. كما في قوله تعالى: هذِهِ ناقَةُ اللَّهِ لَكُمْ آيَةً (2).
و لا يخفى أن في تفصيل هاتين الجملتين، توضيحا لما ذكر، من قبل من اختصاص المتقين، بكون الكتاب هدى لهم، دون غيرهم. و يزيد في هذا التوضيح ما أردفهما به، أعني: قوله:
يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً: جواب «ما ذا»، أي: إضلال كثير.
و إهداء كثير.
وضع الفعل، موضع المصدر، لارادة الحدوث و التجدد. أو بيان للجملتين المصدرتين، بأما. و تسجيل بأن العلم بكونه حقا و هدى و بيان. و أن الجهل (3) بوجه إيراده و الإنكار لحسن (4) مورده، ضلال و فسوق. و كثرة القبيلتين، حقيقية لا بالقياس الى مقابليهم. فان المهتدين قليلون بالنظر الى أهل الضلال. كما قال اللّه:
____________
(1) أ: لتعيين.
(2) الاعراف/ 73، هود/ 64.
(3) أ: الوجه.
(4) أ: بحسن.
298
وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ (1).
و قال- (عليه السلام)-: الناس (2) كابل مائة. لا تجد فيها راحلة.
و ان كانت اضافية، فكثرة (3) الضالين، من حيث العدد. و كثرة المهتدين، باعتبار الفضل و الشرف. كقوله: قليل إذا عدوا. كثير إذا شدّوا. و قوله: ان الكرام، كثير في البلاد. و ان قلوا. كما غيرهم قلّ. و ان كثروا.
و اسناد الإضلال و الإهداء، اما بناء على أن معناه أنه أضل قوما ضالا. و أهدى قوما مهتديا، كما يدل عليه قوله: وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ (4). أي، الا فاسقا ضالا.
أو بناء على أنهما، بسببه.
و المعنى: ان الكفار يكذبون به. و ينكرونه. و يقولون: ليس هو من عند اللّه.
فيضلون بسببه. و المؤمنين لما صدقوا به. و قالوا: هذا في موضعه. فيهتدون بسببه.
أو بناء على أن «أضله» بمعنى نسبه الى الضلال. و «أكفره» إذا نسبه الى الكفر.
قال كميت (5):
فطائفة قد أكفروني بحبكم* * * و طائفة قالوا مسيء و مذنب
أو بناء على أن الإضلال بمعنى الإهلاك و التعذيب. و منه قوله تعالى: أَ إِذا ضَلَلْنا فِي الْأَرْضِ (6)، أي: هلكنا.
____________
(1) سبأ/ 13.
(2) ليس في أ.
(3) أ: لكثرة.
(4) البقرة/ 26.
(5) ر. مجمع البيان 1/ 68.
(6) السجدة/ 10.
299
أو بناء على أن الإضلال بمعنى التخلية، على وجه العقوبة، و ترك المنع بالقهر، و منع الألطاف التي تفعل بالمؤمنين، جزاء على ايمانهم. و منه: أفسدت سيفك، لمن لا يصلح سيفه.
و أما ما يقال من أن اسناد الإضلال و سائر الأفعال، الى اللّه سبحانه، اسناد الفعل الى الفاعل الحقيقي الذي لا مؤثر في الوجود، عند الحكماء المتألهين و الصوفية المحققين و جمهور أهل السنة و الجماعة، الا هو، فيؤدي الى التظليم و التجوير، على ما يذهب اليه المجبرة- تعالى اللّه عن ذلك علوا كبيرا-.
و «الباء»، في الموضعين، على جميع التقادير، للسببية.
و «الهداية» في القرآن، يقع على وجوه:
الأول- الدلالة و الإرشاد. و هو بهذا المعنى، شامل لجميع المكلفين. فلا يكون بهذا المعنى، مرادة في الاية.
الثاني- زيادة الألطاف التي بها يثبت على الهدى.
الثالث- الاثابة. و منه قوله تعالى: وَ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ، فَلَنْ يُضِلَّ أَعْمالَهُمْ سَيَهْدِيهِمْ. وَ يُصْلِحُ بالَهُمْ (1).
الرابع- الحكم بالهداية.
و الخامس- جعل الإنسان، مهتديا، بأن يخلق الهداية فيه. كما يجعل متحركا بجعل الحركة فيه.
و كل واحد من هذه الوجوه الأربعة الأخيرة، يمكن أن يكون مرادا في تلك الاية.
و قدم الإضلال على الهداية، لزيادة الاهتمام بتعريضهم و توبيخهم به. و لذلك
____________
(1) محمد/ 4.
300
سجل عليهم بمجامع الكفر و الطغيان. و ختمها بأن حصر فيهم الخسران، بقوله:
وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ (26):
و قرئ: «يضل به كثير». «و ما يضل به الا الفاسقون».- على البناء للمجهول، في الموضعين. و رفع «كثير»- و الفاسقون و الفسق، لغة: الخروج. يقال: فسقت الرطبة عن قشرها، أي:
خرجت.
قال رؤبة:
فواسقا عن قصدها جوائرا و الفاسق في الشرع: الخارج عن أمر اللّه، بارتكاب الكبيرة، و من الكبائر، الإصرار على الصغيرة. فلا حاجة الى ذكره. و له ثلاث مراتب:
أوليها- التغابي. و هو ان يرتكبها أحيانا، مستقبحا إياها.
و ثانيتها- الانهماك، و هو أن يعتاد ارتكابها غير مبال بها. و هو في هاتين المرتبتين، مؤمن فاسق. لاتصافه بالتصديق الذي هو مسمى الايمان.
و ثالثتها- [الجحود. و هو] (1) أن يرتكبها مستصوبا إياها. فإذا شارف هذه المرتبة، خلع ربقة الايمان، عن عنقه. و لابس الكفر.
و المراد به في الاية، يحتمل أن يكون مخصوصا بالمعنى الأخير. لكنه أحسن.
و المراد به في قوله تعالى: إِنَّ الْمُنافِقِينَ هُمُ الْفاسِقُونَ (2)، هو المعنى الأخير.
و بهذا يندفع ما قاله البيضاوي (3)، من أن المراد به: الخارجون عن حد الايمان، بقوله تعالى: إِنَّ الْمُنافِقِينَ هُمُ الْفاسِقُونَ.
____________
(1) ر. أنوار التنزيل 1/ 41.
(2) التوبة/ 67.
(3) أنوار التنزيل 1/ 41.
301
و المعتزلة لما قالوا الايمان: عبارة عن مجموع التصديق و الإقرار و العمل (1).
و الكفر: تكذيب الحق. و جحوده. جعلوا قسما ثالثا بين منزلتي المؤمن و الكافر لمشاركته كل واحد منهما، في بعض الأحكام.
قال صاحب الكشاف (2): معنى كونه بين بين، أن حكمه، حكم المؤمن، في أنه يناكح. و يوارث. و يغسل. و يصلى عليه. و يدفن في مقابر المسلمين.
و هو كالكافر، في الذم و اللعن و البراءة منه و اعتقاد عداوته.
و حصر الإضلال فيهم، مرتبا على صفة الفسق، يدل على أنه الذي أعد لهم الإضلال، بضرب المثل. فطلبوا بلسان الاستعداد، أن يوجد فيهم، صفة الضلال به. فوجد فيهم. فأنكروه. و انتهزوا به.
أقول: يحتمل أن يكون قوله يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً. وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً، مقول قول الكافرين. فحينئذ، لا حاجة في اسناد الضلال الى اللّه، الى هذه التوجيهات.
يدل على ذلك
، ما رواه علي بن ابراهيم (3)، عن النضر بن سويد، عن القاسم ابن سليمان، عن المعلى بن خنيس، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)-: ان هذا المثل، ضربه اللّه، لأمير المؤمنين [علي] (4)- (صلوات اللّه عليه)- فالبعوضة، أمير المؤمنين. و ما فوقها، رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- و الدليل على ذلك قوله: فَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا فَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ (5)، يعني: أمير المؤمنين- (عليه السلام)-. كما أخذ رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- الميثاق عليهم، له.
____________
(1) هنا، تقديم و تأخير في العبارات، بين أو نسختي ر و المتن.
(2) الكشاف 1/ 119.
(3) تفسير القمي 1/ 34:
(4) ليس في المصدر.
(5) البقرة/ 26.
302
وَ أَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا، فَيَقُولُونَ: ما ذا أَرادَ اللَّهُ بِهذا مَثَلًا. يُضِلُّ بِهِ كَثِيراً وَ يَهْدِي بِهِ كَثِيراً. فرد اللّه عليهم. فقال: وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ- الى آخر الاية.
و المراد من قوله- (عليه السلام)-: ان هذا المثل، ضربه لأمير المؤمنين، أنه يصير مصداق البعوضة المذكورة في الاية، أمير المؤمنين. لا أن المثل بالبعوضة، وقع له. و من قوله: فالبعوضة أمير المؤمنين، أنه مع عظمته بالنسبة الى جبروته تعالى، ليست له عظمة. و أنه بالنسبة اليه تعالى، كالبعوضة، بالنسبة الى المخلوقين.
يدل على ذلك
، ما روى في التفسير المنسوب الى مولانا العسكري- (عليه السلام) (1)- من أنه قيل للباقر- (عليه السلام)- ان بعض من ينتحل موالاتكم، يزعم أن البعوضة، عليّ. و ما (2) فوقها و هو الذباب، محمد رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- فقال الباقر- (عليه السلام)-: سمع هؤلاء شيئا، لم يضعوه على وجهه. انما كان رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- قاعدا، ذات يوم. و علي (3)- (عليه السلام)- إذ سمع قائلا يقول (4): ما شاء اللّه و شاء محمد. و سمع آخر يقول: ما شاء اللّه و شاء علي.
فقال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: لا تقرنوا محمدا و عليا، باللّه- عز و جل- و لكن قولوا: ما شاء اللّه. ثم (5) ما شاء محمد، ما شاء اللّه. ثم (6) ما شاء علي. ان مشيئة
____________
(1) تفسير العسكري/ 101- 102.
(2) أ،: و ان ما.
(3) المصدر: هو و على.
(4) أ: قائلا يقول: ما شاء اللّه. ثم ما شاء محمد ما شاء اللّه. ثم ما شاء على. ان مشية اللّه هي.
(5) «ما شاء اللّه. ثم» ليس في المصدر.
(6) «ما»، ليس في المصدر.
303
اللّه هي (1) القاهرة التي لا تساوي و لا تكافأ (2) و لا تداني (3). و ما محمد رسول اللّه، في اللّه و في قدرته، الا كذبابة (4). و ما علي في اللّه و في قدرته، الا كبعوضة، في جملة هذه الماليك (5). مع أن فضل [اللّه على] محمد (6) و علي [هو] (7) الفضل الذي لا يفي به فضله (8) على جميع خلقه، من أول الدهر، الى آخره. هذا ما قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- في ذكر الذباب و البعوضة، في هذا المكان. فلا يدخل في قوله «ان اللّه لا يستحيى أن يضرب مثلا ما بعوضة»
- انتهى-.
أقول: و لا يذهب عليك بعد ما ذكرنا، من الجمع بين الخبرين. و التأمل فيهما و ملاحظة ارتباط الاية، بما تقدمها، اندفاع ما قاله العلامة السبزواري، في الجمع، من أنه لعل المراد، أنهما داخلان في مدلول الاية. لأن المراد هما، فقط. و لا ريب أنهما و أولادهما، ضرب بهما المثل، في كتاب اللّه تعالى.
الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ: منصوب المحل، على أنه صفة كاشفة للفاسقين أو على الذم.
أو مرفوع، على الذم، أو على الابتداء. و الخبر أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ.
أو على الخبرية. و المبتدأ محذوف، أي: هم الذين ينقضون.
و «النقض»: فسخ التركيب. و لعله في طاقات الحبل، استعير لابطال العهد
____________
(1) مقول قول «قائلا يقول» ليس في أ، الا ما ذكر في رقم 4 الذي مر آنفا.
(2) المصدر: تكافى.
(3) المصدر: تدانى.
(4) المصدر: كذبابة تطير في هذه الممالك الواسعة.
(5) كذا في المصدر. و في الأصل و ر: مماليك.
6 و 7- يوجد في المصدر.
(8) كذا في المصدر. و في الأصل و ر: فضل.
304
استعارة تحقيقية تصريحية، حيث شبه إبطال العهد، بفك تأليف الحبل. و أطلق اسم المشبه به، على المشبه. و شرط حسنه، اعتبار تشبيه العهد، بالحبل، لما فيه من ربط أحد المتعاهدين، بالآخر. فتشبيه العهد، بالنفس، استعارة بالكناية و اثبات النقض- سواء أريد منه معناه الحقيقي، أو المجازي له- قرينة لها.
لا يقال: إذا أريد بالنقض معناه الحقيقي، فظاهر أنه من لوازم الحبل. و أما إذا أريد به معناه المجازي، فليس كذلك. فكيف يكون قرينة للاستعارة بالكناية، لأنا نقول:
المراد باللازم، أعم من أن يراد معناه الأصلي الذي هو اللازم الحقيقي، أو يراد ما هو مشبه (1) بذلك المعنى، منزل منزلته. فانه إذا نزل (2) منزلة الحقيقي و عبر عنه باسمه، صار لازما ادعاء. فاللازم على الاول، مذكور لفظا و معنى حقيقة.
و على الثاني مذكور لفظا حقيقة. و معنى ادعاء و كلاهما، يصلحان للقرينة.
و العهد الموثق، أي: الميثاق. و يقال للأمان و اليمين و الذمة و الوصية.
و وضعه، لما من شأنه، أن يراعى و يتعهد، كالوصية و اليمين.
و يقال للدار، من حيث أنها يراعى بالرجوع اليها و للتأريخ، لأنه يحفظ.
مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ: متعلق بينقضون.
و «من»، لابتداء الغاية. فان ابتداء النقض، بعد الميثاق.
و قيل: زائدة.
و «الميثاق»: اسم لما يقع به الوثاقة. و هي الأحكام. أو معنى التوثقة، كالميلاد و الميعاد، (بمعنى الولادة و الوعدة).
و مرجع الضمير، العهد، أو اللّه.
____________
(1) أ: شبه.
(2) أ: منزل.
305
و اضافته الى العهد، بمعناه الاسمي، للتأكيد. لأن ميثاق الميثاق، مما يؤكده.
و بمعناه المصدري، من اضافة المصدر الى المفعول، و الى اللّه، من اضافته الى الفاعل.
و عهده الذي نقضوه من بعد ميثاقه، اما ما ركز في عقولهم، من قوة التفكر في مصنوعاته التي هي دلائل توحيده سبحانه، أو هو الذي أخذه اللّه تعالى، على بنى آدم، حين استخرجهم من ظهره و أقروا بربوبية.
و ميثاقه- على التقديرين- إرسال الرسل و انزال الكتب، على وفقه.
و نقضه:
على الأول: ترك التفكر فيها المندوب اليه عقلا و شرعا.
و على الثاني: نسيانهم ما أقروا به. و عدم جريهم على مقتضاه، لما أخذوا أربابا من دون اللّه.
أو العهد: وصية اللّه الى خلقه. و أمره إياهم، بما أمرهم به، من طاعته.
و نهيه إياهم، عما نهاهم عنه، من معصيته، في الشرايع المتقدمة.
و ميثاقه: شريعة نبينا- (صلّى اللّه عليه و آله)-.
و نقضهم: اعراضهم عما وصلهم اللّه به و عما وثقه به.
أو هو ما عهده الى من أوتي الكتاب، أن بينوا نبوة محمد. و لا يكتموا أمره.
و ميثاقه: الآيات الظاهرة و المعجزات الباهرة الدالة على نبوته- (عليه السلام)-.
و نقضهم: كتمان أمره و انكار نبوته.
فالآية على هذا، في أحبار اليهود.
و ضعّف الشيخ الطبرسي (1) الوجه الثاني، بأن اللّه تعالى، لا يحتج على عباده بعهد لا يذكرونه و لا يعرفونه.
____________
(1) مجمع البيان 1/ 70.
306
و لا يكون عليه دليل.
و زيّف تضعيفه العلامة السبزواري، بأن مفاد الاية، أن هؤلاء من الفاسقين و الخاسرين، بلا احتجاج عليهم بفعلهم هذا، كما إذا قيل: ولد الزنا، لا يدخل الجنة، لا يحتج عليه بفعل قبيح صدر عنه. و هو كون تولده من الزنا. بل المقصود، أنه يصدر عنه أفعال اختيارية موجبة لخلود النار.
و أقول: مبنى كلام الشيخ، أن مفهوم الاية، أن اللّه ذمهم بنقض العهد، بعد الميثاق. و إذا كان العهد، عبارة عما ذكر، كان الاحتجاج عليهم بعهد، لا يذكرونه.
و لا يعرفونه. و ظاهر، أنه لا يرد على ذلك، ما أورده العلامة. و انما يرد عليه لو كان مراده، أن التعليل، يفهم من ترتب الحكم، على الوصف. و ليس كذلك.
وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ:
محل أن يوصل، الجر، على البدلية من الضمير. و حينئذ، ما في أمر اللّه به، اما صولة، أو موصوفة، أو منصوب على البدلية مما أمر اللّه به.
فكلمة «ما» موصوفة. لأن النكرة، لا يبدل عن المعرفة، الا إذا كانت مخصصة، نحو: بِالنَّاصِيَةِ، ناصِيَةٍ كاذِبَةٍ (1).
و الأول، أحسن. لقرب المبدل منه. و لأن القطع، يقع على المتصل، لا على الوصل.
قيل (2): و لاحتياج الثاني الى تقدير مضاف، أي: يقطعون وصل ما أمر اللّه به أن يوصله.
و أقول: الاحتياج الى ذلك انما يكون إذا كان بدل الكل عن الكل. و اما إذا كان بدل الاشتمال، فلا.
و المراد بما أمر اللّه كلما لا يجوز قطعه- كائنا ما كان-.
____________
(1) العلق/ 16.
(2) تفسير البحر المحيط 1/ 128.
307
و العمدة (1) فيه، صلة أمير المؤمنين- (عليه السلام)- و صلة الرحم. روى الاول، في تفسير علي بن ابراهيم (2) و الثاني، في الكافي، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- (3).
و «الامر» الذي، واحد الأوامر: طلب الفعل، مع العلو. و قيل (4): مع الاستعلاء.
و الذي واحد الأمور: المأمور به. تسمية للمفعول به، بالمصدر، كما سمى الشأن، بمعنى المشئون.
و «الشأن»: الطلب و القصد. يقول: شأنت، شأنه، أي: قصدت: قصده.
وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ بالمنع من الايمان و الاستهزاء بالحق و قطع الوصل التي، بها نظام العالم و صلاحه.
أُولئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ (27): لاشترائهم النقض بالوفاء، و القطع بالوصل، و الفساد بالصلاح، في الدنيا.
و عقاب المشتري، بثواب المشترى به، في الاخرة فخسروا الدنيا بالاخرة (5).
ذلك هو الخسران المبين.
كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللَّهِ:
الخطاب مع الذين كفروا، لما وصفهم بالكفر و توابعه، خاطبهم على طريقة الالتفات، إنكارا لكفرهم و توبيخا لهم عليه، مع علمهم بحال يقتضي خلاف ذلك.
____________
(1) أ: العهدة.
(2) تفسير القمي 1/ 35.
(3) الكافي 2/ 150.
(4) أنوار التنزيل 1/ 42، البحر المحيط 1/ 128.
(5) أ: و الاخرة. و هو الظاهر.
308
فان الإنكار و التوبيخ، إذا توجه الى المخاطب، كان أبلغ: أو معهم، مع المؤمنين، أو مع المؤمنين، فقط.
و كيف يصلح للسؤال، عن الأحوال، كلها. لا بمعنى أنه مستغرق لها. بل قد يستغرق بمعونة المقام و قد لا يستغرق. فإذا قصد به الإنكار و هو في معنى النفي و نفي الحال التي يقتضيها. كيف انما يتحقق بنفي جميع أفرادها، بل هي كالنكرة الواقعة، في سياق النفي، في افادة العموم. فكأنه قيل: لا يصح و لا ينبغي أن يوجد حال ما لكفركم. و قد علمتم أنكم كُنْتُمْ أَمْواتاً (الاية.) و إذا لم ينبغ، أن توجد حال من أحوال الكفر، مع وجود هذا الصارف، اما لأنه يتضمن آيات بينات، أو نعما جساما حقها، أن لا يكفر، بمولها. فينبغي أن لا يوجد كفركم معه. لأن وجود ذات بلا حال، محال. فان وجد معه، فهو مظنة توبيخ و انكار و تعجيب و تعجب. و خص بعضهم الحال، بماله مزيد اختصاص بالكفر باللّه.
و هو العلم بالصانع و الجهل به.
فالمعنى: أفي حال العلم باللّه تكفرون؟ أم في حال الجهل؟ و الحال حال العلم، بمضمون القصة الواقعة، حالا. و العلم به، يقتضي أن يكون للعاقل علم، بأن له صانعا متصفا بالعلم و القدرة و سائر صفات الكمال. و علمه بأن له، هذا الصانع، صارف قوي عن الكفر. و صدور الفعل عن القادر، مع الصارف القوي، مظنة تعجيب و تعجب و انكار و توبيخ.
فنفي الكفر، بمعني لا ينفي أن يقع، على كلا التقديرين، بطريق الكناية.
لأنه كما (1) لزم من إنكار الحال، مطلقا، انكار الكفر، لزم من انكار حاليته، أعني:
العلم و الجهل- ايضا- إنكاره، إذ لا ثالث لهما. و لهذا صار كَيْفَ تَكْفُرُونَ
____________
(1) ليس في أ.
309
أولى من «أ تكفرون». فاختير عليه. و أوفق (1)- ايضا-، لما بعدها، من الحال.
و هي في الاية، منصوبة على التشبيه بالظرف، عند سيبويه، أي: في أي حال تكفرون. و على الحال عند الأخفش، أي: على أي (2) حال تكفرون.
و العامل فيها، على التقديرين، تكفرون.
و صاحب الحال، الضمير فيه.
وَ كُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ:
«الواو»، للحال. و الجملة، حال، بتقدير قد. و تأويلها، بجملة اسمية، أو فعلية، مأخوذا فيها العلم (3).
و المعنى: و قد علمتم، أو تعلمون، أو أنتم عالمون، انكم كنتم أمواتا. فان بعض الجمل الواقعة، في تلك القصة الواقعة، حالا ماض. و بعضها، مستقبل.
لا يقارن مضمونهما، مضمونه. فلا بد من أخذ العلم.
[و المعنى: و قد علمتم أو تعلمون] (4).
و ايضا، مضمون تلك الجمل، بدون اعتبار تعلق علمهم بها، لا يصح أن يكون صارفا. و اعتبار تعلق علمهم بالموتة (5) و الأحياء الأولين (6)، ظاهر. و أما اعتبار تعلقه بالاحياء الثاني و الرجوع، فلتمكنهم من العلم بهما، بالدلائل الموصلة اليه، فكان بمنزلة حصول العلم، سيما.
و في الاية، تنبيه على ما يدل على صحتهما. و هو أنه تعالى، لما قدر أن أحياهم
____________
1 و 2- ليس في أ.
(3) أ: فيه.
(4) لا يوجد في الأصل و ر.
(5) أ: بالمئونة.
(6) أ: الحينين.
310
أولا، قدر أن يحييهم، ثانيا. فان بدء الخلق، ليس بأهون من إعادته.
و «الأموات»: جمع ميت (بالتخفيف)، كالأقوال، جمع قيل.
و المعنى كُنْتُمْ أَمْواتاً، أي: عناصر ممتزجة منتقلة، من حال الى حال، حتى استقر على مزاج معتدل قابل لنفخ الروح فيه. فأحياكم بنفخ الروح فيه.
فعلى هذا، يكون استعمال الأموات، في العناصر، استعارة لاشتراكهما، في أن لا روح و لا احساس لهما.
و انما عطف بالفاء، لأنه متصل بما عطف عليه، غير متراخ عنه. بخلاف البواقي.
ثُمَّ يُمِيتُكُمْ، عند تقضي آجالكم.
ثُمَّ يُحْيِيكُمْ، بحياة أبدية، يوم النشور، أو في القبر، للسؤال.
ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ (28)، ليحاسبكم أو يجازيكم، على أعمالكم.
و ان أريد بقوله «يحييكم» الحياة في القبر، فينبغي أن يراد «بترجعون»، الأحياء يوم النشور. و يلزم منه، إهمال اماتتهم في القبر. اللهم، الا أن يقال: معنى إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ، أنهم يرجعون، بتلك الاماتة و احياء، يوم النشور.
و لو جعل ثُمَّ يُحْيِيكُمْ، متناولا لاحيائين، جميعا، أي: يحييكم مرة بعد أخرى، بقرينة المقام، يلزم، أيضا، ذلك الإهمال. الا أن يقال: يفهم من تعدد الاحيائين، تخلل اماتة بينهما. و الظاهر، أنه لم يعتد بالاحياء في القبر. لأنه ليس له زمان يعتد به.
و قرأ يعقوب، ترجعون- بفتح التاء-، في جميع القرآن.
هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً:
بيان نعمة ثانية مترتبة على النعمة الأولى. فان الانتفاع بالأرض و السماء و ما فيهما، انما يكون بعد موهبة الحياة.
311
و «الخلق»، في الأصل: التقدير. و يراد منه الإيجاد.
فان أريد (1) المعنى الأول، عم الأرض و جميع (2) ما فيها (3). و ان أريد الثاني، احتيج في شموله لما سوى العناصر، الى ارتكاب تجوز.
و «اللام»، للانتفاع.
و المعنى: خلق لانتفاعكم، في الدنيا (4) و الاخرة، ما في الأرض، جميعا.
فعند الأشاعرة، مدخوله غاية. و عند المعتزلة و أهل الذوق، غرض. لكن عند المعتزلة ذلك الغرض، عائد الى العبد. و عند أهل الذوق، الى المعبود. فإنهم قالوا: ان للحق كمالين.
كمالا ذاتيا، كوجوب وجوده و وحدته و حياته و علمه و غير ذلك من الصفات الذاتية التي لا يحتاج الحق سبحانه، في الاتصاف بها، الى سواه.
و كمالا أسمائيا، يحتاج في الاتصاف بها اليه. فان كمال الأسماء، انما هو بظهور آثارها و ترتب أحكامها عليها. و ذلك لا يتم (5) الا بوجود (6) المظاهر.
فنفي الاحتياج و الاستكمال بالغير عنه، انما هو بالنظر الى كماله الذاتي الذي له مرتبة الغنى، عن العالمين. و أما بالنظر الى كماله الأسمائي، فليس له هذه المرتبة.
و كلمة «ما» للعموم، خصوصا، إذا قيد بالحال الذي وقع بعده. و قد صرح به أئمة الأصول.
فدل الاية على اباحة جميع الأشياء، على أي وجه، الا ما أخرجه الدليل.
____________
1 و 2- ليس في أ.
(3) أ: فيه.
(4) ليس في أ.
(5) ليس في أ.
(6) أ: الوجود.
312
و اندفع ما قاله العلامة السبزواري، من أنها لما كانت مجملة غير ظاهرة في العموم، لا يتم الاستدلال بها، على ذلك.
و المراد «بالأرض»، اما جهة السفل، ليشتمل الغبراء و ما فيها. و اما الغبراء، فلا يتناول الا ما فيها. لامتناع (1) ظرفية الشيء، لنفسه.
ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ:
قصد اليها بإرادته، من قولهم: استوى اليه، كالسهم المرسل. إذا قصده قصدا مستويا، من غير أن يلوي على شيء.
و أصل الاستواء: طلب السواء. و إطلاقه على الاعتدال، لما فيه من تسوية وضع الاجزاء. يقال: استوى العود و غيره، إذا قام و اعتدل. و لا يمكن حمله عليه، لأنه من خواص الأجسام.
و قيل (2): استوى، استولى. قال:
قد استوى بشر على العراق* * * من غير سيف و دم مهراق
و هذا المعنى، غير مناسب للأصل و الصلة المعدى بها.
و قيل (3): أقبل، كما يقال: كان فلان، مقبلا على فلان. ثم استوى إليّ و عليّ يكلمني، على معنى أقبل الي و عليّ.
و قيل (4): استوى أقره. و صعد الى السماء.
قال العلامة السبزواري: و هذا بخلاف ما اشتهر أن أوامره و قضاياه، تنزل من السماء، الى الأرض. و فيه نظر. لأن المقصود، صعد أمره في الخلق، الى
____________
(1) ر: الامتناع.
(2) أنوار التنزيل 1/ 43.
(3) مجمع البيان 1/ 72.
(4) نفس المصدر 1/ 71.
313
السماء. و هذه الاية مع التي في سورة حم السجدة، أعني قوله (1): قُلْ أَ إِنَّكُمْ لَتَكْفُرُونَ بِالَّذِي خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْنِ- الى قوله- ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ، حجة على من ذهب الى تقدم خلق السماء، على الأرض. و ما في سورة و النازعات، من قوله: وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها (2)، أي: بعد رفع سمك السماء و تسويتها، دحى الأرض، و بسطها، حجة له.
و أجاب عن الأول، بأن ثم، لتفاوت ما بين الخليقين و فضل خلق السماء على خلق الأرض، كقوله: ثُمَّ كانَ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا (3)، لا للتراخي في الوقت. و بأن الخلق في الآيتين بمعنى التقدير، لا بمعنى الإيجاد.
و قد أوّلت الاية الثانية، بأن معناه: اذكر الأرض دحاها، بعد ذكر ما سبق.
و الخلق أن خلق الأرض، مقدم على خلق السماء. و دحوها، مؤخر عنه. و هذا هو وجه الجمع، بين تلك الآيات. يدل على ذلك، ما روى، من أنه خلق اللّه الأرض، في موضع بيت المقدس، كهيئة الفهر، عليها دخان ملتزق بها. ثم أصعد الدخان. و خلق منه السموات. و أمسك الفهر، في موضعها. و بسط منها الأرض. فذلك قوله: كانَتا رَتْقاً (4)».
و الفهر: حجر يملأ الكف، أي: في الاستدارة و اكتنازها، بحيث لا يتخللها خلاء و لا يتميز فيها شيء عن شيء.
و الرتق: الالتزاق.
____________
(1) فصلت/ 9.
(2) النازعات/ 30.
(3) البلد/ 17.
(4) الأنبياء/ 30.
314
قال العلامة السبزواري: و ما قيل أن هذا يناقض قوله تعالى: وَ الْأَرْضَ بَعْدَ ذلِكَ دَحاها (1)، فغير موجّه. أما إذا كان الأرض، بمعنى الجهة السفلية. فخلق ما في الأرض، لا يستلزم خلق ذلك الجسم المسمى بالأرض- أيضا- لا الصغير منه و لا العظيم. و ان كان بمعنى التقدير، فلا يستلزم وجودها. لأن إيجاد مادتها التي هي الماء، يكفي في اسناد الخلق بمعنى التقدير اليها:
أقول: لا يخفى، أن خلق ما في الأرض، يستلزم خلقها. لان المراد به الأجسام المواليد و العناصر الثلاثة الباقية، ان أريد بالأرض، معناه الحقيقي، أو الاربعة، ان أريد به جهة السفل.
و ظاهر، أن وجود جميع ذلك، لا يمكن الا بعد وجود الأرض.
[و في كتاب علل الشرائع (2): بإسناده الى محمد بن يعقوب، عن علي ابن محمد، بإسناده رفعه. قال: قال علي- (عليه السلام)- و قد سئل عن مسائل:
و سميت السماء سماء، لأنها وسم الماء، يعنى: معدن الماء.
و الحديث طويل أخذت منه موضع الحاجة.
و في تفسير علي بن ابراهيم (3)، حديث طويل، عن الحسين بن علي بن أبي طالب- (عليه السلام)- و فيه يقول- (عليه السلام)-: و منها استوى بناء الى السماء أي: استولى على السماء و الملائكة] (4).
فَسَوَّاهُنَ: أي: عدل خلقهن. و قومه و أخلاه من العوج و الفطور.
و ضمير «هن»، اما راجع الى السماء، ان فسرت بالأجرام. لأنه جمع،
____________
(1) النازعات/ 30.
(2) علل الشرايع 1/ 2.
(3) تفسير القمي 2/ 272.
(4) ما بين القوسين ليس في أ.
315
و في المعنى الجمع. أو مبهم، يفسره ما بعده، كما في ربه رجلا. و هو أولى، لما فيه من التفسير، بعد الإبهام.
سَبْعَ سَماواتٍ، بدل أو تفسير. و على تقدير كون الضمير غير مبهم، بدل عن الضمير، أو حال عنه، أو مفعول للتسوية، على تقدير «فسوى منهن سبع سموات»، من قبيل وَ اخْتارَ مُوسى قَوْمَهُ. أو مفعول ثان لجعل، على تضمين التسوية، معنى الجعل أو تجوزها عنه. لكن على الأخير، يفوت معنى التسوية.
فان قلت: ان أصحاب الارصاد، أثبتوا تسعة أفلاك.
قلت: فيما ذكروه، شكوك. و ان صح، فليس في الاية نفي الزائد. مع أنه لو ضم اليه العرش و الكرسي، لم يبق خلاف.
قيل: فوجه التخصيص على هذا، أن السموات على قسمين: قسم منها عنصري.
يشترك مع الأرض و ما فيها، في المادة، عند المحققين. و يدل عليه الكتاب و السنة. و هو سبع. تسمى عند أهل الشرع، بالسماوات. و قسم منها طبيعي غير عنصري. و هو الباقيات. منها المسميان بالعرش و الكرسي، و عند غيرهم، بالفلك الأطلس و فلك الثوابت. و لا تميز بينها عند غيرهم. لأن الكل عندهم طبيعي غير عنصري. و كان التميز بينها، بلسان أهل الشرع. انما وقع بناء على أن أحكام القيامة كالطي و تكوير (1) الكواكب و انتشارها و غير ذلك، مختص بالسماوات السبع. لا يتعداها الى العرش و الكرسي.
[و في عيون الأخبار (2): حدثنا أبو الحسن محمد بن عمرو بن علي بن عبد اللّه
____________
(1) أ: تكرير.
(2) عيون أخبار/ 240- 241، ح 1 و للحديث تتمة طويلة.
316
البصري، بإيلاق. قال: حدثنا أبو عبد اللّه محمد بن عبد اللّه بن أحمد بن جبلة الواعظ. قال: حدثنا أبو القسم (1) عبد اللّه بن احمد بن عامر الطائي. قال: حدثنا أبي. قال: حدثنا علي بن موسى الرضا- (عليه السلام)-. قال: حدثنا أبي، موسى ابن جعفر. قال: حدثنا أبي، جعفر بن محمد. قال: حدثنا أبي، محمد بن علي قال: حدثنا أبى، علي بن الحسين. قال: حدثنا أبي، الحسين بن علي- (عليهم السلام)- قال: كان علي بن أبي طالب- (عليه السلام)- بالكوفة في مسجد (2) الجامع، إذ قام اليه، رجل من أهل الشام. فقال: يا أمير المؤمنين! اني أسألك عن أشياء.
فقال: سل تفقّها. و لا تسأل تعنّتا.
فأحدق الناس بأبصارهم.
فقال: أخبرني عن أول ما خلق اللّه- تبارك و تعالى-.
فقال: خلق النور.
قال: فمم خلقت السماوات؟
قال: من بخار الماء.
قال: فمم خلقت الأرض؟
قال: من زبد الماء.
قال: فمم خلقت الجبال؟
قال: من الأمواج.
قال: فلم سميت مكة أم القرى؟
قال: لأن الأرض دحيت من تحتها.
____________
(1) المصدر: و ر القاسم.
(2) ليس في المصدر.
317
و سأله عن السماء الدنيا، مما هي؟
قال: من موج مكفوف.
و سأله عن طول الشمس و القمر و عرضهما.
قال: تسعمائة فرسخ، في تسعمائة فرسخ.
و سأله كم طول الكوكب و عرضه؟
قال: اثنا عشر فرسخا، في اثني عشر فرسخا (1).
و سأله عن ألوان السماوات السبع و أسمائها.
فقال: له اسم سماء الدنيا، رفيع (2). و هي من ماء و دخان. و اسم السماء الثانية، قيدوم (3). و هي على لون النحاس. و السماء الثالثة، اسمها المأروم (4).
و هي على لون الشبه. و السماء الرابعة، اسمها أرفلون. و هي على لون الفضة.
و السماء الخامسة، اسمها هيعون. و هي على لون الذهب. و السماء السادسة، اسمها عروس، و هي من (5) ياقوتة خضراء. و السماء السابعة، اسمها عجماء. و هي درة بيضاء.
و الحديث طويل. أخذت منه موضع الحاجة] (6).
وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ (29):
اعتراض لبيان أن خلق السموات، على سبيل الأحكام و خلق ما في الأرض،
____________
(1) المصدر: في مثلها.
(2) الأصل و ر: رقيع. و ما في المتن، موافق المصدر.
(3) كذا في المصدر و في الأصل و ر: قيدم. و في تفسير نور الثقلين 1/ 48:
قيذوم.
(4) كذا في المصدر. و في الأصل و ر: المأدوم.
(5) «من»، ليس في المصدر.
(6) ما بين القوسين ليس في أ.
318
على حسب حاجات أهلها. لأن علمه الكامل، برهان لمي، على تحقق الإتقان، في أفعاله. و ظهور الإتقان فيها، دليل اني، على اثبات علمه.
و قد روى الصدوق، في عيون أخبار الرضا (1)، بإسناده، عن الحسن العسكري عن أبيه، عن آبائه، عن الحسين- (عليهم السلام)-. قال: قال امير المؤمنين- (عليه السلام)- في هذه الاية (2)، هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً، لتعتبروا و لتتوصلوا به الى رضوانه. و تتوقوا به من عذاب نيرانه. ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ.
أخذ في خلقها و إتقانها. فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ. وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ. و لعلمه بكل شيء، علم بالمصالح (3). و خلق (4) لكم، كل ما في الأرض، لمصالحكم، يا بني آدم (5).
و قد سكّن نافع و أبو عمرو و الكسائي، «الهاء»، من نحو «فهو». و «و هو»، تشبيها له بعضد.
وَ إِذْ قالَ رَبُّكَ:
تعداد، لنعمة ثالثة، تعم الناس (6)، كلهم. فان خلق آدم و إكرامه، انعام يعم ذريته.
و «إذ» ظرف، وضع لزمان عين، بإضافته الى نسبة واقعة، في الزمان الماضي، كما أن «إذا» موضوع لزمان عين، بإضافته الى نسبة واقعة، في الزمان
____________
(1) عيون أخبار الرضا 2/ 12، ح 29.
(2) أ: في قول اللّه عز و جل.
(3) المصدر: علم المصالح. أ: علم بالصالح.
(4) المصدر: فخلق.
(5) الأصل و ر يا بن آدم.
(6) أ: نعم.
319
المستقبل. و لهذا وجبت اضافتهما الى الجملة. و الغالب، ظرفيتهما، لنسبة أخرى مثلهما. و قد يستعمل «إذ» اسما من غير ظرفية، كما وقع مفعولا به، في قوله (1):
وَ اذْكُرُوا إِذْ كُنْتُمْ قَلِيلًا، فَكَثَّرَكُمْ. و بنيتا تشبيها، بالموصولات.
فإذ، في الاية، منصوب المحل، بتقدير: اذكر، أو اذكر الحادث، أو بقالوا، أو بمضمر. دل عليه مضمون الاية المتقدمة، مثل: و بدأ خلقكم، إذ قال. و على هذا، فالجملة معطوفة، على خَلَقَ لَكُمْ، داخلة في حكم الصلة.
و قيل: انه مزيد (2). و القول الحكاية، نحو قولك: قال زيد: خرج عمرو (3).
و يتعدى أبدا الى مفعول واحد. و يكون جملة، أو ما يحكى معناها، الا إذا ولي حرف الاستفهام. و لم ينفصل عنه، بغير ظرف. أو كظرف، أو معمول. فانه حينئذ، ينصب مفعولين، كظن، الا عند سليم. فإنهم ينصبون به مفعولين و ان لم يلي الاستفهام.
لِلْمَلائِكَةِ:
جمع ملئك، على الأصل. فان أصل «ملك»، ملائك، كالشمائل، جمع شمأل. و اشتقاقه من م- ل- ك، بزيادة الهمزة، لدورانها، مع الشدة و القوة.
و معنى الشدة و القوة، يعم الملائكة- (عليهم السلام)- كلهم. و الدليل عليه، قوله تعالى: يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ، لا يَفْتُرُونَ (4).
و ان اللّه، جعلهم وسائط معظم ما يظهره، في هذا العالم.
____________
(1) الاعراف/ 86.
(2) أنوار التنزيل 1/ 44.
(3) مجمع البيان 1/ 72.
(4) الأنبياء/ 20.
320
أو من الألوك و الألوكة- بفتح الهمزة-، بمعنى الرسالة. فالميم زائدة.
و فيما بين العين و الفاء، قلب. و الأصل، مألك، على أنه موضع الرسالة.
أو مصدر، بمعنى المفعول. فعلى هذا يكون إطلاقه عليهم، باعتبار بعضهم.
لأن معنى الرسالة، لا يعم كلهم، لقوله تعالى: اللَّهُ يَصْطَفِي مِنَ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا وَ مِنَ النَّاسِ (1).
و أما قوله: جاعِلِ الْمَلائِكَةِ رُسُلًا (2)، فمخصوص جمعا بين الآيتين.
و قيل: قد جاء لاك بمعنى أرسل (3)، فلا قلب.
و «التاء»، اما لتأنيث الجمع. فان الجمع مؤنث، بتأويل الجماعة. أو لتأكيد تأنيث الجمع. أو لتأكيد معنى الجمع، كما في علامة و نسابة.
و اختلف العلماء، في حقيقتهم، بعد اتفاقهم على أنها ذوات موجودة قائمة بأنفسها. فذهب أكثر المسلمين، الى أنها أجسام لطيفة قادرة على التشكل بأشكال مختلفة، مستدلين بأن الرسل، كانوا يرونهم كذلك. و هو الحق.
و قالت طائفة من النصارى: هي النفوس الفاضلة البشرية المفارقة للأبدان.
و قال الحكماء: انها هي العقول منقسمة الى قسمين:
قسم شأنهم الاستغراق في معرفة الحق و التنزه عن الاشتغال بغيره، كما وصفهم في محكم تنزيله، فقال: يُسَبِّحُونَ اللَّيْلَ وَ النَّهارَ لا يَفْتُرُونَ (4). و هم العليون. و الملائكة المقربون.
و قسم، تدبر الأمر، من السماء الى الأرض، على ما سبق به القضاء و جرى
____________
(1) الحج/ 75.
(2) فاطر/ 1.
(3) مجمع البيان/ 73، البحر المحيط/ 1371.
(4) الأنبياء/ 20.
321
به القلم الالهي. لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ. وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ. و هم المدبرات أمرا. فمنهم سماوية. و منهم أرضية.
و المراد بها، اما كلهم، لعموم اللفظ و عدم المخصص. و اما إبليس و من كان معه، في محاربة الجن. فانه تعالى أسكنهم في الأرض، أولا، فأفسدوا فيها.
فبعث اللّه اليهم إبليس، في جند من الملائكة. فدمرهم و فرقهم في الجزائر. و اما ملائكة الأرض. و هو أولى. و المخصص، قوله: «في الأرض».
إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً:
و قرئ «خليقة»- بالقاف-.
و «جاعل»، ان كان متعديا الى مفعولين، «ففي الأرض»، مفعوله الثاني.
و الا كان متعلقا به.
و «الخليفة»: من يخلف غيره. و «الهاء» فيه، للمبالغة.
و المراد به، اما آدم، وحده، أو مع بعض بنيه، أو كله.
و افراد اللفظ، اما للاستغناء بذكره، كما استغنى بذكر أبي القبيلة، في قولهم:
مضر و هاشم، أو على تأويل من يخلفكم، أي: خلفا يخلفكم.
فعلى الأول، المراد أنه خليفة اللّه في أرضه، أو خليفة من سكن الأرض، قبله، و على الثاني و الثالث، أنهم يخلفون من قبلهم، أو يخلف بعضهم بعضا.
و الاحتياج الى الخليفة، انما هو في جانب المستخلف (1) عليه، لقصورهم عن قبول فيضه، بغير وسط. و لذلك لم يستنبئ ملكا. و الأنبياء لما فاقت قريحتهم، أرسل اليهم الملائكة. و من كان منهم أعلى رتبة، كلمه بلا واسطة، كما كلم موسى في الميقات و محمدا في المعراج.
و فائدة قوله هذا، للملائكة، تعليم للمشاورة و تعظيم لشأن المجعول، بأن بشّر
____________
(1) أ، ر: المتخلف.
322
بوجوده سكان ملكوته. و لقبه بالخليفة، قبل خلقه و اظهار فضله الراجح، على ما فيه من المفاسد، بسؤالهم و جوابه.
[و في عيون الأخبار (1): حدثنا ابو الحسن محمد بن ابراهيم بن إسحاق- رضي اللّه عنه-. قال: حدثنا أبو سعيد النسوي. قال: حدثني ابراهيم بن محمد ابن هارون. قال: حدثنا أحمد بن الفضل (2) البلخي. قال: حدثني خالي (3) يحيى ابن سعيد البلخي، عن علي بن موسى الرضا- (عليه السلام)- عن أبيه، عن آبائه، عن علي- (عليهم السلام)- قال: بينما أنا أمشي مع النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)- في بعض طرقات المدينة، إذ لقينا شيخ طوال، كث اللحية، بعيد ما بين المنكبين.
فسلم على النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)- و رحب به. ثم التفت الي. فقال: السلام عليك يا رابع الخلفاء. و رحمة اللّه و بركاته. أليس كذلك هو، يا رسول اللّه؟
فقال [له] (4) رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: بلى.
ثم مضى. فقلت: يا رسول اللّه! ما هذا الذي قال لي، هذا الشيخ، و تصديقك له؟
قال: أنت كذلك. و الحمد للّه. ان اللّه- عز و جل- قال في كتابه: إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً. و الخليفة المجعول فيها، آدم- (عليه السلام)-. و قال- عز و جل-: يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِ (5).
فهو الثاني. و قال- عز و جل- حكاية عن موسى حين قال لهارون (عليهما السلام) (6):
____________
(1) عيون الاخبار 2/ 9- 10، ح 23.
(2) المصدر: أبو الفضل.
(3) المصدر: خال.
(4) يوجد في المصدر.
(5) ص/ 26.
(6) الاعراف/ 142.
323
اخْلُفْنِي (1) فِي قَوْمِي. وَ أَصْلِحْ. فهو هارون، إذ استخلفه موسى- (عليه السلام)- في قومه. و هو (2) الثالث. و قال- عز و جل-: وَ أَذانٌ مِنَ اللَّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الْأَكْبَرِ (3). و كنت (4) أنت المبلغ عن اللّه- عز و جل- و عن رسوله.
و أنت وصيي و وزيري و قاضي ديني و المؤدي عني. و أنت مني بمنزلة هارون من موسى، الا أنه لا نبي بعدي. فأنت رابع الخلفاء، كما سلم عليك الشيخ. أو لا تدري من هو؟
قلت: لا.
قال: ذاك أخوك الخضر- (عليه السلام)- فاعلم.
و في أصول الكافي (5): بإسناده الى محمد بن إسحاق بن عمار. قال: قلت لأبي الحسن الأول- (عليه السلام)-: ألا تدلني على من آخذ عنه ديني؟
فقال: هذا ابني علي. ان أبي أخذ بيدي. فأدخلني الى قبر رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- فقال: يا بني! ان اللّه- عز و جل- قال: إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً و ان اللّه- عز و جل- إذا قال قولا، و في به.
و في كتاب الخصال (6)، عن [أبي] (7) لبابة بن عبد المنذر، قال: قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: ان يوم الجمعة سيد الأيام و أعظم عند اللّه تعالى من يوم الأضحى و يوم الفطر. فيه خمس خصال: خلق اللّه فيه آدم. و أهبط اللّه فيه آدم،
____________
(1) المصدر: و أخلفنى.
(2) المصدر فهو.
(3) التوبة/ 3.
(4) المصدر: فكنت.
(5) اصول الكافي 1/ 312، ح 4.
(6) الخصال 315- 316، ح 97 (صدره)
(7) يوجد في المصدر.
324
الى الأرض. و فيه توفى [اللّه] (1) آدم] (2).
قالُوا أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ:
تعجّب من استخلاف من يفسد في الأرض، لاصلاحها، أو اختيار أهل المعصية، على أهل الطاعة. و استكشاف عما خفي عليهم من الحكمة فيه، و عما يزيل شبهتهم، استكشاف المتعلم عن معلمه، عما يخالج صدره.
و ليس باعتراض على اللّه تعالى و لا طعن في بني آدم، على وجه الغيبة.
و انما حكموا بذلك، لما علموا أن المجعول، خليفة، هو النوع الأخير من الحيوان، و كانوا يشاهدون من أنواعه المتقدمة عليه، وجود آثار القوة الشهوية و الغضبية. تنبهوا لوجودهما فيه. و حكموا عليه، بترتب آثارهما التي من جملتها الإفساد و سفك الدماء.
أو لما عرفوا ذلك، باخبار من اللّه. أو تلق من اللوح المحفوظ. أو استنباط عما ثبت في علمهم، أن العصمة من خواصهم. أو قياس لأحد الثقلين، على الاخر.
و السفك و السبك و السفح و الشن و السن، أنواع من الصب.
فالسفك، يقال في الدم. و الدمع و السبك، في الجواهر المذابة. و السفح في الصب من أعلى. و الشن و السن و الصب، عن فم القربة (3) و نحوها.
و قرئ يسفك- بضم الفاء-.
و يسفك و يسفك من أسفك و سفك (4).
و يسفك، على البناء للمفعول، فيكون ضمير «من» الموصولة، أو الموصوفة مقدرا، أي: يسفك الدماء فيهم.
____________
(1) يوجد في ر.
(2) ما بين القوسين ليس في أ.
(3) أ، ر: القرية.
(4) أ: سفك.
325
و «الدماء» جمع الدم، بحذف لامه واوا كان أو ياء، لقولهم في تثنيته: دموان و دميان. «فالدماء»، أصله دماو، أو دماي. أعلت اعلال كساء و رداء.
[و في عيون الأخبار (1)، في باب ما كتب به الرضا- (عليه السلام)- الى محمد ابن سنان، في جواب مسائله في العلل: و علة الطواف بالبيت: ان اللّه- عز و جل- قال للملائكة»: اني جاعل في الأرض خليفة. قالوا: أ تجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء؟» فردوا على اللّه- عز و جل- هذا الجواب. فندموا. فلاذوا بالعرش فاستغفروا. فأحب اللّه- عز و جل- أن يتعبد بمثل ذلك العباد. فوضع في السماء الرابعة بيتا، بحذاء العرش. يسمى الضراح. ثم وضع في السماء الدنيا بيتا.
يسمى المعمور، بحذاء الضراح. ثم وضع هذا البيت، بحذاء البيت المعمور. ثم أمر آدم- (عليه السلام)- فطاف به. فتاب اللّه- عز و جل- عليه. فجرى (2) ذلك في ولده. الى يوم القيامة.
و في بصائر الدرجات (3): أحمد بن محمد، عن أحمد بن محمد بن أبي نصر، عن الحسين (4) بن موسى، عن زرارة. قال: دخلت على أبي جعفر- (عليه السلام)- فسألني ما عندك من أحاديث الشيعة؟
قلت: ان عندي منها شيئا كثيرا. قد هممت أن أوقد لها نارا. ثم أحرقها.
قال: و لم؟ هات ما أنكرت منها.
فخطر على بالي الأدمون.
فقال لي: ما كان علم (5) الملائكة حيث قالت:
____________
(1) عيون الاخبار 2/ 91.
(2) المصدر: و جرى.
(3) بصائر الدرجات/ 256، ح 6.
(4) المصدر: الحسن.
(5) المصدر: على.
326
أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ».
و في تفسير فرات بن ابراهيم الكوفي (1)، قال: حدثنا علي بن حمدون. قال:
حدثنا عيسى بن مهران. قال: حدثنا فرج بن فروة. قال: حدثنا سعد (2)، عن صالح بن ميثم، عن أبيه. قال: بينا أنا في السوق، إذ أتاني الأصبغ بن نباتة. فقال [لي] (3) ويحك يا ميثم! لقد (4) سمعت عن أمير المؤمنين، علي بن أبي طالب- (عليه السلام)- (5) آنفا، حديثا صعبا شديدا. فانه (6) يكون كما ذكر.
قلت: و ما هو؟
قال: سمعته يقول: ان (7) حديثنا أهل البيت، صعب مستصعب. لا يحتمله (8) الا ملك مقرب، أو نبي مرسل، أو مؤمن قد امتحن اللّه قلبه للايمان.
قال: فقمت من فوري. فأتيت أمير المؤمنين- (عليه السلام)- فقلت: يا أمير المؤمنين! جعلت فداك! حديث أخبرني به الأصبغ عنك. قد ضقت به ذرعا.
قال: فما هو؟
فأخبرته به. [فتبسم. ثم] (9) قال لي: اجلس يا ميثم! أو كل علم العلماء
____________
(1) تفسير الفرات/ 6.
(2) المصدر: سعدة.
(3) يوجد في المصدر.
(4) ليس في المصدر.
(5) «على بن أبى طالب- (عليه السلام)»- ليس في المصدر.
(6) الأصل و ر: فان.
(7) ليس في المصدر.
(8) المصدر: لا يتحمله.
(9) يوجد في المصدر.
327
تحتمل؟ قال اللّه لملائكته: (1) إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً. قالُوا: أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ؟ (الى آخر الاية). فهل رأيت الملائكة احتملوا العلم؟
قال: قلت هذه، و اللّه، أعظم من تلك. [قال] (2): و الأخرى، من موسى- (عليه السلام)- أنزل اللّه عليه التوراة. فظن أن لا أحد في الأرض أعلم منه. فأخبره اللّه تعالى، أن في خلقي، من هو أعلم منك. و ذاك إذ خاف على نبيه العجب.
قال: فدعا ربه أن يرشده الى [ذلك] (3) العالم. فجمع (4) اللّه بينه و بين الخضر- (عليه السلام)- فخرق السفينة. فلم يحتمل ذلك موسى. فقتل (5) الغلام. فلم يحتمله. و اقام الجدار. فلم يحتمل (6) ذلك. و أما المؤمن. قال فنبينا محمد رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- أخذ بيدي يوم الغدير، فقال (7): اللهم من كنت مولاه، فعلي مولاه. فهل رأيت المؤمنين احتملوا ذلك؟ الا من عصمهم (8) اللّه منهم.
ألا فابشروا. ثم ابشروا. فان اللّه قد خصكم بما لم يختص (9) به الملائكة و النبيين و المؤمنين، بما احتملتم من أمر رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-] (10).
____________
(1) ليس في المصدر.
(2) يوجد في ر و المصدر.
(3) يوجد في المصدر.
(4) الأصل و ر: قال فجمع. و المتن موافق المصدر.
(5) المصدر: و قتل.
(6) المصدر: يحتمله.
(7) المصدر: فأما المؤمن. فان نبينا محمدا رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- أخذ بيدي يوم غدير خم فقال ...
(8) المصدر: اعتصمه.
(9) المصدر، ر: لم يخص.
(10) ما بين القوسين ليس في أ.
328
وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ.
حال من فاعل «تجعل». يقرر معنى التعجب و الاستكشاف المذكورين.
و نظيره: أ تحسن الى فلان. و أنا أحق منه بالإحسان.
و المعنى: أ تستخلف عصاة؟ و نحن معصومون، أحقاء بذلك.
و المقصود، الاستفسار عن المرجح. لا العجب و التفاخر. و كأنهم علموا أن المجعول، ذو ثلاث قوى عليها مدار أمره (1): شهوية و غضبية يؤديان به، الى الفساد. و عقلية، تدعوه الى المعرفة. و نظروا اليها، مفردة. و قالوا: ما الحكمة في استخلاف من هو باعتبار تينك القوتين؟ لا يقتضي الحكمة إيجاده، فضلا عن استخلافه!؟ و أما باعتبار القوة العقلية، فنحن نقيم ما يتوقع منها، سليما عن المعارض.
و غفلوا عن فضيلة كل واحدة من القوتين، إذا صارت مهذبة مطواعة للعقل، متمرنة على الخير، كالعفة و الشجاعة و مجاهدة الهوى و الانصاف. و لم يعلموا أن التركيب، يفيد ما يقصر عنه الآحاد، كالاحاطة بالجزئيات. و استنباط الصناعات و استخراج منافع الكائنات، من القوة الى الفعل الذي هو المقصود من الاستخلاف و لذلك (2) حكم عليهم، بعدم العلم، بما يعلم هو تعالى.
و «التسبيح»: تبعيد اللّه من السوء، و كذلك التقديس من سبح في الأرض و الماء. و قدس في الأرض، إذا ذهب فيها و أبعد. و يقال: قدس، إذا طهر. لأن مطهر الشيء، مبعده عن الأقذار.
و في كلام بعض الفضلاء: ان التسبيح، تنزيه الجناب الإلهي، عن النقائص.
و نفيها عنه. و التقديس، تنزيهه عن النقائص و عن صلاحية قبوله إياه و إمكانها فيه.
____________
(1) أمد أوامره.
(2) أ: كذلك.
329
فهو أبلغ من التسبيح. و لذلك أخر عنه، في هذه الاية و في قولهم: سبوح قدوس.
و «بحمدك»، حال، أي: نسبح و نقدس، متلبسين بحمدك.
و قيل (1): [الباء للسببية] فيتعلق بالتسبيح.
و التسبيح، اشارة الى الثناء عليه، بالصفات الثبوتية و التقديس، الى الثناء عليه، بالصفات السلبية.
و «اللام»، في «لك»، مزيدة لتأكيد تعلق التسبيح و التقديس به، لا لتقوية العمل، أو للتعليل.
و المعنى: نطهر نفوسنا عن المعاصي، لأجلك.
و قيل (2): التسبيح و التقديس، يعدى بنفسه، و باللام. فاللام في معنى يتعلق بهما.
قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ (30):
و من جملته «اني أعلم»، ان في هذا الجعل من الحكم و المصالح. و هو خفى عليكم.
روى علي بن ابراهيم في تفسيره (3)، عن أبيه، عن الحسن بن محبوب، عن عمرو بن أبي المقدام، عن ثابت الحذاء، عن جابر بن يزيد الجعفي، عن أبي جعفر، محمد بن علي بن الحسين- (صلوات اللّه عليه)- عن أبيه عن آبائه- (صلوات اللّه عليهم)- عن أمير المؤمنين- (عليه السلام)- قال: ان اللّه- تبارك و تعالى- أراد ان يخلق خلقا بيده. و ذلك بعد ما مضى من الجن و النسناس في الأرض، سبعة آلاف سنة. و كان من شأنه خلق آدم. (فكشف) (4) عن أطباق السموات. و قال للملائكة:
____________
(1) ر. البحر المحيط 1/ 143.
(2) نفس المصدر، بتفاوت.
(3) تفسير القمي 1/ 36.
(4) المصدر: كشط.
330
أنظروا الى أهل الأرض من خلقي، من الجن و النسناس.
فلما رأوا ما يعملون فيها، من المعاصي و سفك الدماء و الفساد في الأرض بغير الحق، عظم ذلك عليهم. و غضبوا للّه (1) و تأسفوا على أهل الأرض. و لم يملكوا غضبهم. فقالوا: ربنا انك أنت العزيز القادر الجبار القاهر العظيم الشان. و هذا خلقك الضعيف الذليل. يتقلبون في قبضتك. و يعيشون برزقك. و يتمتعون بعافيتك.
و هم يعصونك بمثل هذه الذنوب العظام. لا تأسف عليهم، و لا تغضب، و لا تنتقم لنفسك، لما تسمع منهم و ترى؟ و قد عظم ذلك علينا. و أكبرناه فيك.
قال: فلما سمع ذلك من الملائكة، قال: إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً تكون (2) حجة لي في أرضي (3)، على خلقي.
فقال (4) الملائكة: سبحانك! أ تجعل فيها من يفسد فيها، كما أفسد بنو الجان؟
و يسفكون الدماء، كما سفك (5) بنو الجان؟ و يتحاسدون؟ و يتباغضون؟ فاجعل ذلك الخليفة منا. فانا لا نتحاسد و لا نتباغض و لا نسفك الدماء. و نسبح بحمدك.
و نقدس لك.
قال- جل و عز-: إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ. اني أريد أن أخلق خلقا بيدي. و أجعل من ذرية الأنبياء و المرسلين و عبادي الصالحين و الأئمة المهتدين. و أجعلهم خلفائي في أرضي (6). ينهونهم عن معصيتي. و ينذرونهم من عذابي. و يهدونهم الى
____________
(1) ليس في أ.
(2) المصدر: يكون.
(3) المصدر: في الأرض.
(4) المصدر: فقالت.
(5) كذا في المصدر. و الأصل و ر: يسفكوا.
(6) المصدر: أنبياء و مرسلين و عبادا صالحين و ائمة مهتدين. و أجعلهم خلفاء على خلقي في أرضى.
331
طاعتي. و يسلكون بهم طريق سبيلي. و أجعلهم لي حجة عليهم، عذرا نذرا (1).
و أبيد النسناس من أرضي. و أطهرها منهم. و أنقل مردة الجن العصاة، من بريتي و خلقي و خيرتي. و أسكنهم في الهواء و أقطار الأرض. فلا يجاورون نسل خلقي.
و أجعل بين الجن و بين خلقي، حجابا. فلا يرى نسل خلقي الجن. و لا يجالسونهم و لا يخالطونهم (2). فمن عصاني من نسل خلقي الذين اصطفيتهم، أسكنتهم مساكن العصاة و أوردتهم (3) موردهم. و لا أبالي.
قال (4): فقالت الملائكة: يا ربنا! افعل ما شئت. لا علم لنا، الا ما علمتنا.
انك أنت العليم الحكيم.
قال: فباعدهم اللّه من العرش، مسيرة خمسمائة عام.
قال: فلاذوا بالعرش. و أشاروا بالأصابع. فنظر الرب- عز و جل- اليهم.
و نزلت الرحمة. فوضع لهم البيت المعمور.
فقال: طوفوا به. و دعوا العرش. فانه لي رضا.
فطافوا به. و هو البيت الذي يدخله كل يوم سبعون الف ملك. لا يعودون اليه (5)، أبدا. فوضع اللّه البيت المعمور، توبة لأهل السماء. و وضع الكعبة، توبة لأهل الأرض.
فقال اللّه- تبارك و تعالى: إِنِّي خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصالٍ، مِنْ حَمَإٍ مَسْنُونٍ. فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي، فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ (6).
____________
(1) «عذرا نذرا»، ليس في المصدر.
(2) أ: يجالسوهم و لا يخالطوهم.
(3) المصدر: و أسكنتهم ... أوردتهم.
(4) ليس في أ.
(5) «اليه»، ليس في المصدر و هو الظاهر.
(6) الحجر/ 28.
332
قال (1): و كان ذلك تقدمة (2) من اللّه، في آدم، قبل أن يخلقه و احتجاجا منه عليهم. فاغترف ربنا- عز و جل- عرفه بيمينه من الماء العذب الفرات. و كلتا يديه، يمين. فصلصلها في كفه، حتى جمدت.
فقال لها: منك أخلق النبيين و المرسلين و عبادي الصالحين و الأئمة المهتدين و الدعاة الى الجنة و أتباعهم، الى يوم القيامة. و لا أبالي. و لا أسأل عما أفعل.
و هم يسألون.
ثم اغترف غرفة أخرى، من الماء المالح الأجاج. فصلصلها في كفه. فجمدت.
ثم قال لها: منك أخلق الجبارين و الفراعنة و العتاة و اخوان الشياطين و الدعاة الى النار، الى يوم القيامة و أشياعهم. و لا أبالي. و لا أسأل عما افعل. و هم يسألون.
قال: و شرط (3) في ذلك البداء فيهم (4).
و لم يشترط في أصحاب اليمين البداء (5).
ثم خلط (6) الماءين، جميعا في كفه، فصلصلهما. ثم كفأهما (7) قدام عرشه، و هما سلالة من طين. ثم أمر اللّه الملائكة الأربعة، الشمال و الجنوب و الصبا و الدبور، أن يجولوا على هذه السلالة الطين (8).
____________
(1) ليس في أ.
(2) ليس في المصدر.
(3) المصدر: شرطه.
(4) ليس في أ.
(5) ليس في المصدر.
(6) المصدر: أخلط.
(7) المصدر: كفهما.
(8) المصدر: من الطين.
333
فأجروها (1). و أنشوها. ثم أبروها (2). و جزّؤها. و فصّلوها. و أجروا فيها الطبائع الأربعة: الريح و الدم و المرة و البلغم. فجالت الملائكة عليها. و هي الشمال و الجنوب و الصبا و الدبور. و أجروا فيها [الطبائع الأربعة] (3): الريح في الطبائع الأربعة، من ناحية الشمال. و البلغم في الطبائع الأربعة، من ناحية الصبا. و المرة في الطبائع الأربعة، من ناحية الدبور. و الدم في الطبائع الأربعة، من ناحية الجنوب.
قال: فاستقلت (4) النسمة. و كمل البدن. فلزمه من ناحية الريح، حب النساء و طول الأمل و الحرص. و لزمه من ناحية البلغم، حب الطعام و الشراب و البر و الحلم و الرفق. و لزمه من ناحية المرة، الغضب (5) و السفه و الشيطنة [و التجبر] (6) و التمرد و العجلة. [و لزمه] (7) من ناحية الدم، حب [الفساد و] (8) اللذات و ركوب المحارم و الشهوات.
قال أبو جعفر- (عليه السلام)-: وجدناه في كتاب علي- (عليه السلام)- فخلق اللّه آدم. فبقي أربعين سنة مصورا. فكان يمر به إبليس اللعين [فيقول] (9): لأمر ما خلقت؟
فقال العالم: فقال إبليس: لأن أمرني اللّه بالسجود، لهذه لعصيته (10).
____________
(1) أ، المصدر: فأمروها.
(2) أ: أبزوها، المصدر: أنزوها.
(3) يوجد في المصدر.
(4) أ: فاستهلت.
(5) المصدر: الحب و الغضب.
6 و 7 و 8 و 9- يوجد في المصدر.
(10) كذا في المصدر و في الأصل و ر. و لعل الصواب: لأعصينه.
334
قال ثم نفخ فيه. فلما بلغت الروح الى دماغه، عطس (1). فقال: الحمد للّه.
فقال اللّه: يرحمك اللّه.
قال الصادق- (عليه السلام)-: سبقت له من اللّه الرحمة.
[و في الكافي (2): عدة من أصحابنا، عن أحمد بن محمد، عن محمد بن سنان، عن أبي عباد عمران بن عطية، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: بينا أبي- (عليه السلام)- و أنا في الطواف، إذ أقبل رجل شرجب من الرجال.
فقلت: و ما الشرجب؟ أصلحك اللّه.
قال الطويل. فقال: السلام عليكم. و أدخل رأسه بيني و بين أبي.
قال: فالتفت اليه أبي و أنا. فرددنا (عليه السلام).
ثم قال: أسألك- رحمك اللّه-؟
فقال له أبي: نقضي طوافنا، ثم تسألني.
فلما قضى أبي الطواف، دخلنا الحجر. فصلينا الركعات (3).
ثم التفت، فقال: أين الرجل؟ يا بني! فإذا هو. و رآه قد صلى.
فقال: ممن الرجل؟
قال: من أهل الشام.
قال (4): و من أي أهل الشام؟
فقال: ممن يسكن بيت المقدس.
____________
(1) المصدر: عطس عطسة جلس منها.
(2) الكافي 4/ 187، ح 1.
(3) المصدر: الركعتين. و هو الظاهر.
(4) المصدر: فقال.
335
فقال: قرأت الكتابين؟
قال: نعم.
قال: سل عما بدا لك.
قال: أسألك عن بدء (1) هذا البيت و عن قوله ن وَ الْقَلَمِ وَ ما يَسْطُرُونَ (2) و عن قوله وَ الَّذِينَ فِي أَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ (3).
فقال: يا أخا أهل الشام! اسمع حديثنا. و لا تكذب علينا. فان (4) من كذب علينا في شيء، فقد كذب على رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- و من كذب على اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- فقد كذب على اللّه. و من كذب على اللّه، عذبه اللّه- عز و جل- أما بدء (5) هذا البيت، فان اللّه- تبارك و تعالى- قال للملائكة:
إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً. فردت الملائكة على اللّه تعالى. فقالت:» أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها. وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ. فأعرض عنها. فرأت أن ذلك من سخطه. فلاذت بعرشه. فأمر اللّه ملكا من الملائكة، بأن يجعل له بيتا في السماء السادسة، يسمى الضراح، بإزاء عرشه. فصيّره لأهل السماء. يطوف به سبعون ألف ملك، في كل يوم. لا يعودون. و يستغفرون. فلما أن هبط آدم الى السماء الدنيا، أمره بمرمّة هذا البيت. و هو بإزاء ذلك. فصيّره لآدم و ذريته، كما صيّر ذلك لأهل السماء.
قال: صدقت، يا بن رسول اللّه!
علي بن ابراهيم (6)، عن أبيه، عن أحمد بن محمد بن أبي نصر و ابن محبوب،
____________
(1) ر: بدو.
(2) القلم/ 1.
(3) المعارج/ 24.
(4) المصدر: فانه.
(5) ر: بدو.
(6) نفس المصدر 4/ 188، ح 2.
336
جميعا، عن المفضل بن صالح، عن محمد بن مروان. قال: سمعت أبا عبد اللّه- (عليه السلام)- يقول: كنت مع أبي في الحجر. فبينما هو قائم يصلي، إذ أتاه رجل، فجلس اليه. فلما انصرف، سلم عليه. ثم قال: اني اسألك عن ثلاثة أشياء.
لا يعلمها الا انت و رجل آخر.
قال: ما هي؟
قال: أخبرني أي شيء كان سبب الطواف، بهذا البيت؟
فقال: ان اللّه تعالى، لما أمر الملائكة أن يسجدوا لآدم- (عليه السلام)- فردوا (1) عليه. فقالوا: أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ؟ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ. وَ نُقَدِّسُ لَكَ. قال اللّه- تبارك و تعالى: إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ. فغضب عليهم.
ثم سألوه التوبة. فأمرهم أن يطوفوا بالضراح. و هو البيت المعمور. و مكثوا يطوفون به، سبع سنين و يستغفرون اللّه تعالى مما قالوا. ثم تاب عليهم، من بعد ذلك. و رضي عنهم. فهذا كان أصل الطواف. ثم جعل اللّه البيت الحرام، حذو الضراح، توبة لمن أذنب من بني آدم و طهورا لهم.
فقال: صدقت.
و في كتاب علل الشرايع (2): حدثنا محمد بن الحسن. قال: حدثنا محمد ابن الحسن الصفار، عن أحمد بن محمد بن عيسى، عن الحسن بن محبوب، عن عمرو بن أبي المقدام، عن جابر، عن أبي جعفر- (عليه السلام)- قال: قال امير المؤمنين- (عليه السلام)-: ان اللّه- تبارك و تعالى- لما أحب أن يخلق خلقا بيده. و ذلك بعد ما مضى، من الجن و النسناس في الأرض، سبعة آلاف سنة.
____________
(1) المصدر: ردوا.
(2) علل الشرايع/ 104- 105.
337
قال: فلما (1) كان من شأنه (2) أن يخلق آدم- (عليه السلام)- للذي أراد من التدبير و التقدير، لما هو مكونه في السماوات و الأرض و علمه لما أراد من ذلك كله، كشط عن أطباق السماوات، ثم قال للملائكة: أنظروا أهل الأرض من خلقي، من الجن و النسناس. فلما رأوا ما يعملون فيها، من المعاصي و سفك الدماء و الفساد في الأرض بغير الحق، عظم ذلك عليهم. و غضبوا للّه. و أسفوا على أهل الأرض (3).
و لم يملكوا غضبهم أن قالوا: يا رب! أنت العزيز القادر الجبار القاهر العظيم الشأن. و هذا خلقك الضعيف الذليل في أرضك. يتقلبون في قبضتك. و يعيشون برزقك. و يستمتعون بعافيتك. و هم يعصونك بمثل هذه الذنوب العظام. لا تأسف.
و لا تغضب. و لا تنتقم لنفسك لما تسمع منهم و ترى. و قد عظم ذلك علينا. و أكبرناه فيك. فلما سمع اللّه- عز و جل- ذلك من الملائكة، قال: انى جاعل في الأرض خليفة لي، عليهم. فيكون حجة لي، عليهم في أرضي، على خلقي. فقالت الملائكة:
سبحانك! أ تجعل فيها من يفسد فيها و يسفك الدماء. و نحن نسبح بحمدك. و نقدس لك. [و] (4) قالوا: فاجعله منا. فانا لا نفسد في الأرض. و لا نسفك الدماء.
قال اللّه- جل جلاله-: يا ملائكتي! اني أعلم ما لا تعلمون. اني أريد أن أخلق، خلقا بيدي. أجعل ذريته أنبياء مرسلين و عبادا صالحين و أئمة مهتدين، أجعلهم خلفائي على خلقي، في أرضي. ينهونهم عن المعاصي (5). و ينذرونهم عذابي. و يهدونهم الى طاعتي. و يسلكون بهم طريق سبيلي. و أجعلهم حجة لي، عذرا و نذرا. و أبين النسناس من أرضي. فأطهرها منهم. و أنقل مردة الجن العصاة،
____________
(1) المصدر: و لما.
(2) المصدر: شأن اللّه.
(3) المصدر: الأرض.
(4) يوجد في المصدر.
(5) كذا في المصدر. و الأصل و ر: معاصى.
338
عن بريتي و خلقي و خيرتي. و أسكنهم في الهواء و في أقطار الأرض. لا يجاورون نسل خلقي. و أجعل بين الجن و بين خلقي، حجابا. و لا يرى نسل خلقي الجن.
و لا يؤانسونهم. و لا يخالطونهم. و لا يجالسونهم (1). فمن عصاني من نسل خلقي الذين اصطفيتهم لنفسي، أسكنتهم مساكن العصاة و أوردتهم مواردهم. و لا أبالي.
فقالت الملائكة: يا ربنا! افعل ما شئت. و الحديث طويل أخذت منه موضع الحاجة.
و بإسناده (2) الى يحيى بن أبي العلا الرازي، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- حديث طويل، يقول فيه- (عليه السلام)-: و قد سأله رجل فقال: و أخبرني عن هذا البيت، كيف صار فريضة على الخلق أن يأتوه؟
قال: [فالتفت أبو عبد اللّه- (عليه السلام)- اليه و قال: ما سألني عن مسألتك أحد قط قبلك] (3) ان اللّه- عز و جل- لما قال للملائكة: اني جاعل في الأرض خليفة، فضجت الملائكة من ذلك. و قالوا: يا رب! ان كنت لا بد جاعلا في أرضك (4) خليفة، فاجعله منا من يعمل في خلقك بطاعتك.
فرد عليهم: اني أعلم ما لا تعلمون.
فظنت الملائكة أن ذلك، سخط من اللّه- عز و جل- عليهم. فلاذوا بالعرش.
يطوفون به. فأمر اللّه- عز و جل- لهم، ببيت من مرمر، سقفه ياقوتة حمراء و أساطينه الزبرجد. يدخله كل يوم سبعون ألف ملك، لا يدخلونه بعد ذلك، الى يوم القيامة (5).
____________
(1) كذا في المصدر. و في الأصل و ر: لا يجانسونهم.
(2) علل الشرايع/ 402، ضمن حديث 2.
(3) يوجد في المصدر.
(4) المصدر: جاعل في الأرض.
(5) المصدر: الى يوم الوقت المعلوم.
339
و بإسناده (1)، الى علي بن حديد، عن ابن أبي عمير، عن بعض (2) أصحابنا، عن أحدهما- (عليهما السلام)- أنه سئل عن ابتداء الطواف. فقال: ان اللّه- تبارك و تعالى- لما أراد خلق آدم- (عليه السلام)- قال للملائكة: إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً.
فقال ملكان من الملائكة: أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ؟
فوقعت الحجب، فيما بينهما و بين اللّه- عز و جل- و كان- تبارك و تعالى- نوره ظاهرا للملائكة. فلما وقعت الحجب، بينه و بينهما، علما أنه قد سخط قولهما.
فقالا للملائكة: ما حيلتنا؟ و ما وجه توبتنا؟
فقالوا: ما نعرف لكما من التوبة، الا أن تلوذا (3) بالعرش.
قال: فلاذا (4) بالعرش، حتى أنزل اللّه- عز و جل- توبتهما. و رفعت الحجب فيما بينه و بينهما. و أحب اللّه- تبارك و تعالى- أن يعبد بتلك العبادة. فخلق اللّه البيت في الأرض. و جعل على العباد الطواف حوله. و خلق البيت المعمور في السماء. يدخله كل يوم، سبعون ألف ملك، لا يعودون اليه الى يوم القيامة.
و بإسناده (5) الى أبي حمزة الثمالي، عن علي بن الحسين. قال: قلت لأبي عبد اللّه (6)- (عليه السلام)-: لم صار الطواف، سبعة أشواط؟
قال: لأن اللّه- تبارك و تعالى- قال للملائكة: إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً.
فردوا على اللّه- تبارك و تعالى- و قالوا: أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ.
____________
(1) نفس المصدر/ 403، ح 3.
(2) ليس في المصدر.
3 و 4- كذا في المصدر و في الأصل: تلوذوا ... فلاذوا.
(5) نفس في المصدر/ 406- 408، ح 1.
(6) ليس في المصدر.
340
قال اللّه: إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ. و كان لا يحجبهم عن نوره. فحجبهم عن نوره، سبعة آلاف عام. فلاذوا بالعرش، سبعة آلاف سنة. فرحمهم. و تاب عليهم.
و جعل لهم البيت المعمور الذي في السماء الرابعة. فجعله (1) مثابة. و وضع البيت الحرام، تحت البيت المعمور. فجعله مثابة للناس و أمنا. فصار الطواف، سبعة أشواط، واجبا على العباد، لكل ألف سنة، شوطا واحدا.
و في عيون الأخبار (2)، بإسناده الى الحسين بن بشار، عن أبي الحسن الرضا- (عليه السلام)- (3). قال: سألته، أ يعلم اللّه الشيء الذي لم يكن؟ ان لو كان، كيف كان يكون؟
فقال: ان اللّه هو العالم بالأشياء، قبل كون الأشياء. قال- عز و جل-: إِنَّا كُنَّا نَسْتَنْسِخُ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (4) و قال لأهل النار: وَ لَوْ رُدُّوا، لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ (5). فقد علم- عز و جل- أن لو ردهم (6)، لعادوا لما نهوا عنه. و قال للملائكة، لما قالت: أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ. وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ. وَ نُقَدِّسُ لَكَ، قالَ: إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ».
فلم يزل اللّه- عز و جل- علمه سابق الأشياء (7)، قديما، قبل أن يخلقها. فتبارك اللّه ربنا. و تعالى علوّا كبيرا. خلق الأشياء كما شاء (8). و علمه بها، سابق لها، كما
____________
(1) المصدر: و جعله.
(2) عيون الاخبار 1/ 118، ح 8.
(3) المصدر: أبى الحسن على بن موسى الرضا- (عليه السلام)-.
(4) الجاثية/ 29.
(5) الانعام/ 28.
(6) المصدر: انه لو ردوهم.
(7) المصدر: سابقا للأشياء.
(8) «كما شاء»، ليس في المصدر.
341
شاء. كذلك ربنا. لم يزل ربا عالما سميعا بصيرا.
و في كتاب علل الشرايع (1): بإسناده الى أبي خديجة، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: سأل أبي- (عليه السلام)- رجل. و قال: حدثني عن الملائكة، حين ردوا على الرب، حيث غضب عليهم. و كيف رضي عنهم؟
فقال: ان الملائكة، طافوا بالعرش، سبع سنين (2). يدعونه. و يستغفرونه.
و يسألونه أن يرضى عنهم. فرضي عنهم، بعد سبع [سنين] (3).
فقال: صدقت. و مضى.
فقال أبي- (عليه السلام)-: هذا جبرئيل- (عليه السلام)- أتاكم يعلمكم معالم دينكم. و الحديث طويل. أخذت منه، موضع الحاجة.
و في مجمع البيان (4): روى عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: ان الملائكة سألت اللّه تعالى، أن يجعل الخليفة منهم. و قالوا: نحن نقدسك. و نطيعك. و لا نعصيك كغيرنا.
قال: فلما أجيبوا بما ذكر في القرآن، علموا أنهم تجاوزوا ما لهم. فلاذوا بالعرش، استغفارا. فأمر اللّه تعالى آدم، بعد هبوطه، أن يبني في الأرض بيتا، يلوذ به المخطئون، كما لاذ بالعرش الملائكة المقربون. فقال اللّه تعالى للملائكة اني أعرف بالمصلحة منكم. و هو معنى قوله: أعلم ما لا تعلمون] (5).
وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها:
____________
(1) علل الشرايع/ 407، مقاطع من ح 2.
(2) المصدر: سبعة آلاف سنة.
(3) يوجد في ر و المصدر.
(4) مجمع البيان 1/ 75.
(5) ما بين القوسين ليس في أ.
342
و ذلك اما بخلق علم ضروري بها فيه، أو إلقاء في روعه، لا يفتقر الى سابقة اصطلاح ليتسلسل.
و «التعليم»: جعل الشيء، عارفا بشيء، من غير انتساب حكم اليه، من العلم المتعدي الى مفعول واحد.
و «الاعلام»: جعل الشيء، عالما بنسبة بين الشيئين. من العلم، المتعدي الى مفعولين.
و «آدم»: اما من الأدمة- بضم الهمزة- أي: السمرة. و الادمة- بفتحها- أي: الأسوة. أو الأدم و الأدمة- بالفتح-، أي: الألفة. أو أديم الأرض، لما روي:
أنه خمرت طينته، من جميع وجه الأرض. و هو أديمها. و لذلك يأتي بنوه أصنافا (1).
[و في كتاب علل الشرائع (2): بإسناده الى محمد الحلبي، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: انما سمي آدم، آدم، لأنه خلق من أديم الأرض.
و بإسناده (3) الى عبد اللّه بن يزيد بن سلام، أنه سئل رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- فقال: أخبرني عن آدم، لم سمي آدم؟
قال: لأنه من طين الأرض و أديمها].
و وزنه على هذه التقادير، أفعل، أو اسم أعجمي على فاعل، كآذر و عاذر و شالخ. فلا يكون مشتقا مما ذكر. لأن اشتقاق الأعجمي من العربي. غير معهود.
قيل (4): و هو أولى و الأول، تعسف (5) كاشتقاق إدريس، من الدرس و يعقوب، من العقب و إبليس من الإبلاس. و هو اليأس.
____________
(1) ر. علل الشرايع 1/ 2، ح 1.
(2) نفس المصدر 1/ 14، ح 1.
(3) نفس المصدر 12/ 47، ح 33.
(4) ر. الكشاف 1/ 125.
(5) أ: نصف.
343
و الاسم في اللغة، ما يكون علامة الشيء. يرفعه من مكمن الخفاء، الى منصّة الظهور، من الألفاظ و الصفات و الأفعال. و في العرف، اللفظ الموضوع لمعنى، مركبا أو مفردا. فعلا كان، أو حرفا، أو غيرهما. و في الاصطلاح، يخص القسم الأخير. و الاول و الثاني، متلازمان هنا.
فان العلم بالألفاظ، من حيث الدلالة، متوقف على العلم بالمعاني.
و المعنى: أنه سبحانه، أراه الأجناس التي خلقها. و ألقى في روعه: أن هذا، اسمه فرس. و هذا، اسمه بعير. و هذا، اسمه كذا. و هذا، اسمه كذا. و علّمه أحوالها و ما يتعلق بها، من المنافع الدينية و الدنيوية.
و الذي يدل على ارادة العموم
، ما رواه الشيخ الطبرسي، عن الصادق- (عليه السلام)- (1) أنه سئل عن هذه الاية. فقال: الأرضين و الجبال و الشعاب و الأودية.
ثم نظر الى بساط تحته، فقال: و هذا البساط، مما علّمه.
[و في بصائر الدرجات (2): أحمد بن محمد و يعقوب بن يزيد، عن الحسن ابن علي بن فضال، عن أبي جميلة، عن محمد الحلبي (3)، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: ان رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- قال: ان (4) اللّه مثل لي أمتي، في الطين. و علمني أسماءهم [كلها] (5) كما علم آدم الأسماء، كلها.
____________
(1) مجمع البيان 1/ 76.
(2) بصائر الدرجات/ 103، صدر حديث 1.
(3) المصدر: محمد بن الحلبي.
(4) «ان رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- قال:» ليس في المصدر. و الظاهر أنه سقط منه.
(5) يوجد في المصدر.
344
محمد بن عيسى (1)، عن النضر بن سويد، عن الحسين بن موسى، عن الحسين بن زياد، عن محمد بن مسلم، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- [قال] (2):
أهدي الى رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- و الجوج. فيه حب مختلط. فجعل رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- يلقي الى علي، حبة حبة. و يسأله أي شيء هذا. و جعل علي يخبر.
فقال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: أما ان جبرئيل أخبرني أن اللّه علمك اسم كل شيء، كما علم آدم الأسماء، كلها.
و في تفسير علي بن ابراهيم (3)، قوله: وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ، كُلَّها قال: أسماء الجبال و البحار و الأودية و النبات و الحيوان] (4).
و أما ما رواه رئيس المحدثين، في كتاب كمال الدين و تمام النعمة (5)، بإسناده عن الصادق، جعفر بن محمد- (عليهما السلام)-: ان اللّه- تبارك و تعالى- علم آدم- (عليه السلام)- أسماء حجج اللّه تعالى، كلها. ثم عرضهم و هم أرواح، على الملائكة. فَقالَ: أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ بأنكم أحقاء (6) بالخلافة في الأرض، لتسبيحكم و تقديسكم، من آدم.
قالُوا: سُبْحانَكَ! لا عِلْمَ لَنا، إِلَّا ما عَلَّمْتَنا. إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ.
قال اللّه- تبارك و تعالى-: يا آدَمُ! أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ.
فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ، وقفوا على عظيم منزلتهم، عند اللّه تعالى ذكره. فعلموا
____________
(1) نفس المصدر/ 438، ح 1.
(2) يوجد في ر و المصدر.
(3) تفسير القمي 1/ 45.
(4) ما بين القوسين: ليس في أ.
(5) كمال الدين 1/ 13- 14، مقدمة المصنف.
(6) المصدر: أحق.
345
أنهم (1) أحقاء (2) بأن يكونوا خلفاء اللّه، في أرضه و حججه على بريته. ثم غيبهم عن أبصارهم و استعبدهم بولايتهم و محبتهم. و قال لهم: الم أقل لكم اني أعلم غيب السموات و الأرض؟ و أعلم ما تبدون و ما كنتم تكتمون؟
فيدل على العموم- أيضا- فان المعنى علم آدم- (عليه السلام)- أسماء الأشياء، أي: صفاتهم المختصة بهم و صفات حججه- (صلوات اللّه عليهم)- أيضا، ليظهر أنهم أحقاء بأن يكونوا خلفاء في أرضه. فانه لو لم يعلم أسماء الأشياء، لجاز عند عقولهم، مساواة جميع ما سواهم، في تلك الأسماء، فلا يظهر أحقية الحجج، بالخلافة.
لا يقال: المراد أحقيتهم، بالنسبة الى الملائكة. و هو يظهر، بتعليم أسمائهم، فقط.
قلنا: نعم. لكن أحقيتهم بالنسبة الى سائر ما من نوعهم، كأنه معلوم للملائكة.
و النزاع، انما وقع في أحقيتهم بالنسبة اليهم. لكن يظهر من تنزيههم فيما بعد و اطمئنانهم أنه تعالى أظهر خاصية جميع الأشياء و أحوالها لهم و ظهر لهم المزيّة.
هكذا، حقق المقام، حتى تتفطن لما قاله العلامة السبزواري، في الجمع بين الحديثين، من أن الأخير، لا ينافي العموم. لأنه- (عليه السلام)- يمكن أن يقتصر في هذا الحديث، على ما هو الأهم في هذا المقام و هو إراءتهم الأنبياء و الأوصياء، خصوصا، خاتم النبيين و سيد الأولين و الآخرين و أولاده المعصومين- (صلوات اللّه عليهم أجمعين)-.
و قرئ: و علم آدم الأسماء- على البناء للمفعول-.
ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ:
____________
(1) المصدر: أحق.
(2) أ: أنه.
346
و قرأ أبيّ: ثم عرضها. و قرأ ابن مسعود: ثم عرضهن.
و الضمير على الاول، للمسميات: اما على الاستخدام. و هو أن يذكر لفظ و أريد معنى. و بضميره، معنى آخر، كقوله:
إذا نزل السماء بأرض قوم* * * رعيناه. و ان كانوا غضابا
أريد بالسماء، المطر و بضميره، النبت النابت به.
أو على حذف المضاف اليه و إقامته مقامه، في افادة تعريف المضاف، نحو:
«و اشتعل الرأس شيبا». و يكون من تغليب العقلاء الذكور، على غيرهم.
و على الثاني و الثالث، للأسماء: اما على الاستخدام- ايضا- أو على حذف مضاف.
و المعنى: عرض مسمياتهن، أو مسمياتها.
فَقالَ: أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ:
الانباء: اخبار، فيه اعلام.
فطلب العالم الانباء، بما يعلمه، تحصيل للحاصل. و أمر الجاهل بالانباء بما يجهله، تكليف بما لا يطاق.
فالأمر هنا، ليس على حقيقته. بل لإظهار عجزهم، عن أمر الخلافة. فان الجاهل بأحوال المستخلف عليهم، لا يتأتى منه ذلك.
إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (31) فيما يلزم مقالتكم. و هي أ تجعل فيها- الى آخره- من دعوى استحقاقكم الخلافة.
و التصديق، يتعلق بالانشاء، باعتبار لازمه.
و المعنى: ان كنتم صادقين في دعواكم استحقاق الخلافة، فأنبئوني بأسماء المستخلف عليهم و أحوالهم. فان منصب الخلافة، لا يتيسر بدون ذلك.
قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا
347
سبحان: مصدر، كغفران. و يندر انقطاعه عن الاضافة. و يمتنع، حينئذ، من الصرف. و يحكم عليه، بأنه علم لجنس التسبيح، قال: سبحان من علقمة الفاخر.
و إذا أضيف، ينتصب بفعل مضمر، نحو: معاذ اللّه.
و تصدير الكلام به، لتنزيه الحق سبحانه، عن منقصة ينبئ الكلام عنها، بالنسبة الى غيره، كنفي العلم في الاية. و التوبة المنبئة عن الذنب، في قول موسى- (عليه السلام)-: سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ (1). و نسبة الظلم، في قول يونس- (عليه السلام)-: سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ (2).
و هو، اما مصدر مضاف الى المفعول، ان كان قائما مقام فعل متعد، مثل:
نسبحك. أو الى الفاعل، ان كان قائم مقام فعل لازم، مثل: تنزهت.
و التقدير في قوله إِلَّا ما عَلَّمْتَنا، اما الّا علم ما علمتنا، أو بسبب ما علمتنا، ان كان «ما» موصولا، أو بسبب تعليمك إيانا، ان كانت مصدرية. أو لا علم لنا الا ما أعطيتناه، على أن يراد بالتعليم، جزء معناه. فان التعليم، إعطاء العلم.
إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ (32) الذي لا يخفى عليك خافية الحكيم المحكم، لمبدعاته الذي لا يفعل الا ما فيه، حكمة بالغة.
و «أنت»، فصل، أو تأكيد للكاف، كما. أو إبطال منفصلته. لأنها ليست حقيقية. و لا مانعة الجمع. و هو ظاهر. و لا مانعة الخلو، لجواز ارتفاع جميع تلك الوجوه، لما ذكرنا. اللهم الا أن يقال: انها ليست منفصلة. و لا يخفى ما فيه.
[و في كتاب التوحيد (3): خطبة لعلي- (عليه السلام)- و يقول فيها: عجزت
____________
(1) الاعراف/ 143.
(2) الأنبياء/ 87.
(3) التوحيد/ 50.
348
الملائكة على قربهم من كرسي كرامته و طول ولههم اليه و تعظيم جلال عزه و قربهم من غيب ملكوته، أن يعلموا من أمره، الا ما أعلمهم. و هم من ملكوت القدس، بحيث هم. و من معرفته، على ما فطرهم عليه، أن قالُوا: سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلَّا ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ. فما ظنك أيها السائل، من هو هكذا؟] (1).
قالَ يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ:
للرد عليهم. و التنبيه على أن فيمن يستخلفه، فضيلة العلم التي هي مناط استتهال الاستخلاف.
و قرئ بقلب الهمزة، ياء و بحذفها، أيضا. و الهاء، مكسورة فيهما.
فلما أنبأهم بأسمائهم، قال: ألم أقل لكم حيث قلت، اني أعلم ما لا تعلمون.
إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ:
فان ما لا يعلمون، أعم من غيب السماوات و الأرض. و القول بالعلم الأعم، على وجه الشمول، قول بالعلم، بالأخص.
وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ (33):
هذا- أيضا- من تتمة مقول القول. و انما يلزم القول به، بالطريق الأولى.
لأنه إذا علم ما لا يعلمون فبالطريق الأولى، يعلم ما يعلمون.
و المراد بالأول، أحوالهم الظاهرة. و بالثاني، الباطنة.
أو، بالأول، قولهم أ تجعل- الى آخره- و بالثاني، ما يلزمه من استبطانهم، أنهم أحقاء بالخلافة.
أو، بالأول، ما أظهروا من الطاعة. و بالثاني، ما أسر منهم إبليس، من المعصية.
____________
(1) ما بين القوسين، ليس في أ.
349
و في الاية دلالة:
على أن العلوم، كلها، من جهته تعالى. و الأمر، كذلك. لأنها، اما ضرورية، فعلها اللّه، أو نظرية، أقام الأدلة عليها. فالعلم كله، من عند اللّه.
و على شرف الإنسان، من حيث أنه انسان.
و على مزيّة العلم، على العبادة.
و على أنه شرط في الخلافة.
و أنه لا يكون الأسفل، خليفة للأفضل. و أن له شرف التقدم. و قد قال:
هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَ الَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ (1).
قال بعض الفضلاء: و تأويل الاية في بعض بطونها، أن اللّه سبحانه «علم آدم»، أي: الأناسي الكاملين «أسماءه كلها»، سواء كانت إلهية، أو كونية. فان الحقيقة الانسانية الكمالية أحدية، جمع (2) الحقائق المظهرية الكمالية. و الأسماء الالهية الظاهرة فيها و بها. فان الكل، اسماء و تعينات وجوده. و تعليمهم إياه، عبارة عن جعلهم عارفين بما، في أنفسهم.
«ثم عرضهم»، أي: أوردهم في معرض المعارضة، للملائكة. فقال لهم، أي: للملائكة: «أنبئوني» من حيث ظهوري فيهم. فان انبائي من هذه الحيثية، انباؤهم بأسماء هؤلاء الأناسي الكاملين، أي: بأسمائي المودعة فيهم، إلهية كانت أو كونية. و إنباءكم عنها، لا يتصور الا بتحققكم بها و الظهور بأحكامها.
قالوا: سبحانك لا علم لنا بتلك الأسماء، الا بما علمتنا بايداعه فينا.
و جعلنا عارفين به. و ذلك لا يستوعب جميع تلك الأسماء. فكيف ننبئهم بها؟ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ بما فينا و فيهم، «الحكيم» المجري علينا أحكامنا، على ما يقتضيه
____________
(1) الزمر/ 9.
(2) ر: جميع.
350
علمك. و بهذا ظهر عدم استحقاق الملائكة للخلافة. لأن من شرطها الاحاطة بأحوال المستخلف عليه.
ثم أقبل سبحانه، على آدم، لإظهار استحقاقه لها. «فقال: يا آدَمُ! أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ المودعة فيهم. فإنها بعض ما أودعنا فيك. فعلمك بتفاصيل ما فيك، يستلزم العلم بما فيهم.
فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ، قالَ لهم: أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ سماوات الأسماء، أي: ما استجن فيها، من الأحكام و الآثار و غيب أرض الحقائق الإمكانية، من الاستعدادات الغير الظاهر، الا بعد ظهور أحكام الأسماء و آثارها فيها. «و أعلم ما تبدون» لاقتضاء استعدادكم ابدائها، من تلك الأحكام و الآثار. «و أعلم ما كنتم تكتمون» لعدم وفاء استعدادكم، بإبدائه.
و انما قال، أولا، أنبئوني، و ثانيا، أنبئهم، اشارة الى صحة اسناد الأفعال و إيقاعها على كل من الظاهر و المظهر.
وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ:
عطف على الظرف السابق. ان نصبته بمضمر. و الا عطف، مع ما يقدّر عاملا فيه، على الجملة المتقدمة، لبيان نعمة رابعة عامة لجميع الناس.
و المراد بالملائكة، كلهم.
و قيل: المراد، ما عدا الملائكة المهيمنين الذين منذ خلقوا، هاموا في جمال اللّه و جلاله. و لا شعور لهم، بوجود العالم. فكيف بوجود آدم؟ و بعد ذلك، اما مخصوصة بملائكة الأرضين، أو أعم.
قيل: و هذا القول، بعد الانباء و اظهار فضل آدم، على الملائكة.
و الأظهر، أنه أمرهم به، قبل أن يسوى خلقه، لقوله تعالى: فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي، فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ (1)، امتحانا لهم و إظهارا لفضله. و لما
____________
(1) ص/ 72.
351
رويناه سابقا، من قول امير المؤمنين- (عليه السلام)- و كان ذلك من اللّه، تقدمة في آدم، قبل أن يخلقه و احتجاجا منه عليهم.
و «السجود»: الخضوع و التذلل. و صورته الكاملة، وضع الجبهة على الأرض. و هو للّه سبحانه، على سبيل العبادة و لغيره على وجه التكرمة.
و المسجود له، اما اللّه سبحانه. و آدم، جعل قبلة. فاللام فيه، كاللام في قول حسان:
أليس أول من صلى لقبلتكم* * * و أعرف الناس بالقرآن و السنن؟
أو سببا لوجوبه. فاللام فيه كاللام في قوله: أَقِمِ الصَّلاةَ، لِدُلُوكِ الشَّمْسِ (1).
أو آدم. فاللام فيه، كاللام، في قولهم: سجدت له.
فَسَجَدُوا:
قيل: الضمير راجع الى المأمورين بالسجود، أعم من الملائكة و الجن.
فان الجن كانوا- ايضا- مأمورين. لكنه استغنى بذكر الملائكة، عن ذكرهم.
فانه إذا علم، أن الأكابر، مأمورون بالتذلل لأحد و التوسل به، علم- أيضا- أن الأصاغر مأمورون به.
[و في تفسير العياشي (2): عن بدر بن خليل الأسدي، عن رجل من أهل الشام، قال: قال أمير المؤمنين- (صلوات اللّه عليه)-: أول بقعة، عبد اللّه عليها، ظهر الكوفة، لما أمر اللّه الملائكة، أن يسجدوا لآدم. سجدوا على ظهر الكوفة] (3).
إِلَّا إِبْلِيسَ:
اختلفوا في أنه من الملائكة، أو من الجن. و الحق هو الثاني. يدل عليه،
____________
(1) الاسراء/ 78.
(2) تفسير العياشي 1/ 34، ح 18.
(3) ما بين القوسين، ليس في أ.
352
ما رواه علي بن ابراهيم (1).
قال: حدثني أبي، عن ابن أبي عمير، عن جميل، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: سئل عما ندب اللّه الخلق (2) اليه، أدخل فيه الضلّال؟
قال: نعم. و الكافرون دخلوا فيه. لان اللّه- تبارك و تعالى- أمر الملائكة بالسجود لآدم، فدخل في أمره الملائكة و إبليس و ان (3) إبليس كان مع (4) الملائكة في السماء. يعبد اللّه. و كانت الملائكة تظن أنه منهم. و لم يكن منهم. فلما أمر اللّه الملائكة بالسجود لآدم، أخرج ما كان في قلب إبليس، من الحسد. فعلم الملائكة عند ذلك، أن إبليس لم يكن منهم (5).
فقيل له- (عليه السلام)-: فكيف وقع (6) الأمر على إبليس و انما أمر اللّه الملائكة بالسجود لآدم؟
فقال: كان إبليس منهم، بالولاء. و لم يكن من جنس الملائكة. و ذلك أن اللّه خلق خلقا، قبل آدم و كان إبليس فيهم (7)، حاكما في الأرض. فعتوا. و أفسدوا.
و سفكوا الدماء. فبعث اللّه الملائكة. فقتلوهم و أسروا إبليس. و رفعوه الى السماء.
فكان (8) مع الملائكة، يعبد اللّه، الى أن خلق اللّه- تبارك و تعالى- آدم.
و ما رواه الشيخ الطبرسي (9)، عن رئيس المحدثين أبي جعفر بن بابويه-
____________
(1) تفسير القمي 1/ 35- 36.
(2) ليس في أ.
3 و 4- المصدر: فان. من.
(5) المصدر: مثلهم.
(6) كذا في المصدر. و الأصل و ر: وقع فكيف.
(7) المصدر: منهم.
(8) المصدر: و كان.
(9) مجمع البيان 1/ 82.
353
(رحمه اللّه)- في كتاب النبوة، بإسناده عن ابن أبي عمير، عن جميل بن دراج، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)-. قال: سألته عن إبليس، كان من الملائكة، أو كان يلي شيئا، من أمر السماء؟.
قال: كان من الجن. و كان مع الملائكة. و كانت الملائكة ترى أنه منها.
و كان اللّه سبحانه يعلم أنه ليس منها. فلما أمر بالسجود لآدم، كان منه الذي كان.
و ما وقع في القرآن، من قوله: إِلَّا إِبْلِيسَ، كانَ مِنَ الْجِنِ (1)، و من قوله:
لا يَعْصُونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ، وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ (2)، فنفى المعصية عنهم، نفيا عاما.
و في روضة الكافي (3): أبو علي الأشعري، عن محمد بن عبد الجبار، عن علي بن حديد، عن جميل بن دراج. قال: سألت أبا عبد اللّه- (عليه السلام)- عن إبليس. أ كان من الملائكة، أم كان يلي شيئا من أمر السماء؟
فقال: لم يكن من الملائكة. و لم يكن يلي من أمر السماء. و لا كرامة. فأتيت الطيار. فأخبرته بما سمعت. فأنكره.
و قال: كيف لا يكون من الملائكة؟ و اللّه- عز و جل- يقول: وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ. فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ. فدخل عليه الطيار. و سأله و أنا عنده.
فقال له: جعلت فداك! أ رأيت (4) قوله- عز و جل-: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا، في غير مكان من مخاطبة المؤمنين؟ أ يدخل في هذا المنافقون؟
قال: نعم. يدخل في هذا المنافقون و الضلّال و كل من أقر بالدعوة الظاهرة.
و في أصول الكافي (5): علي بن ابراهيم، عن أبيه، عن ابن أبي عمير، عن
____________
(1) الكهف/ 50.
(2) التحريم/ 6.
(3) الكافي 8/ 274 ح، 413.
(4) المصدر: رأيت.
(5) أصول الكافي 2/ 412، ح 1.
354
جميل. قال: كان الطيار يقول لي: إبليس ليس من الملائكة. و انما أمرت الملائكة بالسجود، لآدم. فقال إبليس: لا أسجد. فما لإبليس يعصى حين لم يسجد. و ليس هو من الملائكة.
قال: فدخلت أنا و هو، علي أبي عبد اللّه- (عليه السلام)-.
قال: فأحسن و اللّه في المسألة.
فقال: جعلت فداك! أ رأيت ما ندب اللّه- عز و جل- اليه المؤمنين، من قوله يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا؟ أدخل في ذلك المنافقون معهم؟
قال: نعم. و الضلّال و كل من أقر بالدعوة الظاهرة، و كان إبليس ممن أقر بالدعوة الظاهرة معهم.
و بإسناده (1) الى أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: ان الملائكة كانوا يحسبون أن إبليس منهم. و كان في علم اللّه، انه ليس منهم. فاستخرج ما في نفسه، بالحمية و الغضب. فقال: خلقتني من نار. و خلقته من طين.
الحسين بن محمد (2)، عن معلى بن محمد، عمن أخبره، عن علي بن جعفر.
قال: سمعت أبا الحسن- (عليه السلام)- يقول: لما رأى رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- تيما و عديا و بني امية، يركبون منبره، أفظعه. فأنزل اللّه- تبارك و تعالى- قرآنا، يتأسى به، وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ، فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ. أَبى. ثم أوحى اليه: يا محمد! اني أمرت، فلم أطع. فلا تجزع أنت، إذا أمرت، فلم تطع، في وصيك.
و في كتاب الاحتجاج (3)، للطبرسي- (رحمه اللّه)- روى عن موسى بن جعفر
____________
(1) نفس المصدر 2/ 308، ح 6.
(2) نفس المصدر 1/ 426، ح 73.
(3) الاحتجاج 1/ 314
355
- (عليه السلام)- عن أبيه، عن آبائه، عن الحسين بن علي- (عليهم السلام)- قال: ان يهوديا من يهود الشام و أحبارهم، قال لعلي- (عليه السلام)- في كلام طويل:
هذا آدم، أسجد اللّه له ملائكته، فهل فعل بمحمد (1) شيئا من هذا؟
فقال له علي- (عليه السلام)-: لقد كان كذلك. و لئن أسجد اللّه لآدم ملائكته، فان سجودهم، لم يكن سجود طاعة [و] (2) أنهم عبدوا آدم من دون اللّه- عز و جل- و لكن اعترافا لآدم (3)، بالفضيلة. و رحمة من اللّه، له. و محمد- (صلّى اللّه عليه و آله)- أعطي ما هو أفضل من هذا، ان اللّه- عز و جل- صلى عليه في جبروته و الملائكة، بأجمعها. و تعبد المؤمنون بالصلاة عليه. فهذه زيادة له، يا يهودي!
و في عيون الأخبار (4)، عن الرضا- (عليه السلام)- حديث طويل. و فيه: ان اللّه- تبارك و تعالى- خلق آدم و أودعنا (5) صلبه. و أمر الملائكة، بالسجود له، تعظيما لنا و إكراما. و كان سجودهم للّه تعالى، عبودية و لآدم، إكراما و طاعة، لكوننا في صلبه. فكيف لا نكون أفضل من الملائكة؟ و قد سجدوا لآدم، كلهم أجمعون.
و في كتاب كمال الدين و تمام النعمة (6)، بإسناده الى محمد بن الفضل، عن أبي حمزة الثمالي، عن أبي جعفر محمد بن علي الباقر- (عليهما السلام)- حديث طويل يقول فيه- (عليه السلام)- بعد أن ذكر وفاة آدم- (عليه السلام)- و هبة اللّه:
حتى إذا بلغ الصلاة عليه، قال هبة اللّه: يا جبرئيل! تقدم، فصل على آدم.
____________
(1) المصدر لمحمد.
(2) يوجد في المصدر.
(3) ليس في المصدر.
(4) عيون الاخبار 1/ 263. و الحديث عن الرضا، عن آبائه. عن رسول اللّه- (صلوات اللّه عليهم أجمعين) -.
(5) المصدر: فأودعنا.
(6) كمال الدين و تمام النعمة/ 214.
356
فقال له جبرئيل- (عليه السلام)-: يا هبة اللّه! ان اللّه أمرنا أن نسجد لأبيك في الجنة. فليس لنا أن نؤم أحدا من ولده.
و في كتاب علل الشرايع (1): بإسناده الى هشام بن سالم، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: لما أسري برسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- و حضرت الصلاة، أذن جبرئيل و أقام الصلاة. فقال: يا محمد! تقدم.
فقال له رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: تقدم، يا جبرئيل.
فقال له: انا لا نتقدم على الآدميين. منذ أمرنا بالسجود، لآدم.
و في كتاب التوحيد (2): عن أبي جعفر- (عليه السلام)- حديث طويل، يقول في آخره: لعلك ترى أن اللّه انما خلق هذا العالم الواحد أو (3) ترى أن اللّه لم يخلق بشرا غيركم. بلى! و اللّه لقد خلق اللّه ألف ألف عالم و ألف ألف آدم، أنت في آخر تلك العوالم. و أولئك الآدميين.
و قد سبق في الفاتحة.
و في كتاب معاني الأخبار (4): بإسناده الى العباس بن هلال، عن أبي الحسن الرضا- (عليه السلام)- أنه ذكر: أن اسم إبليس، «الحرث» (5). و انما قول اللّه- عز و جل- يا إبليس! يا عاصي! و سمي إبليس، لأنه إبليس من (رحمه اللّه)- عز و جل-
و في كتاب الخصال (6)، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: الاباء ثلاثة:
____________
(1) علل الشرائع/ 8، ح 4.
(2) التوحيد/ 277، ذيل حديث 2.
(3) المصدر: و.
(4) معاني الاخبار/ 137.
(5) المصدر: الحارث.
(6) الخصال 1/ 152.
357
آدم، ولد مؤمنا. و الجان، ولد كافرا و مؤمنا. و إبليس، ولد كافرا. و ليس فيهم نتاج. و انما يبيض و يفرخ. و ولده ذكور. ليس فيهم أناث] (1).
أَبى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ (34):
أي: امتنع أشد امتناع عن قبول ما أمر به و تعظم على آدم.
و كان في علم اللّه، قبل ظهور هذا الامتناع و الاستكبار من الكافرين المطرودين.
فظهر آخرا، ما كان أولا.
[و في أصول الكافي (2): بإسناده الى موسى بن بكير (3)، قال: سألت أبا الحسن- (عليه السلام)- عن الكفر و الشرك، أيهما أقدم؟
قال: فقال لي: ما عهدي بك تخاصم الناس؟
قلت: أمرني هشام بن سالم، أن أسألك عن ذلك.
فقال لي: الكفر أقدم. و هو الجحود. قال اللّه- عز و جل-: إِلَّا إِبْلِيسَ أَبى وَ اسْتَكْبَرَ. وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ.
و في شرح الآيات الباهرة (4): ذكر في تفسير الحسن العسكري- (عليه السلام)-:
ان الحسين- (عليه السلام)- قال لأصحابه بالطف: أولا أحدثكم بأول أمرنا و أمركم؟
معاشر أوليائنا و محبينا و المبغضين لنا! يسهل (5) عليكم احتمال ما أنتم له معرضون.
قالوا: بلى، يا بن رسول اللّه! قال: ان اللّه لما خلق آدم، و سواه، و علمه أسماء كل شيء، و عرضهم على الملائكة، جعل محمدا و عليا و فاطمة و الحسن و الحسين، أشباحا خمسة، في ظهر
____________
(1) ما بين القوسين ليس في أ.
(2) أصول الكافي 2/ 385، ح 6.
(3) الأصل و ر: بكر.
(4) شرح الآيات الباهرة/ 12.
(5) المصدر: المبغضين لأعدائنا، يسهل.
358
آدم. و كانت أنوارهم، تضيء في الآفاق، من السماوات و الحجب و الجنان و الكرسي و العرش. ثم أمر اللّه الملائكة بالسجود لآدم، تعظيما له. و أنه [قد] (1) فضله بأن جعله وعاء لتلك الأشباح التي قد عم أنوارها الآفاق. فسجدوا الا إبليس.
أبى أن يتواضع لجلال عظمة اللّه، و أن يتواضع لأنوارها أهل البيت. و قد تواضعت الملائكة، كلها. فاستكبر. و ترفّع. و كان بابائه ذلك و تكبره من الكافرين (2).
و في تفسير فرات بن ابراهيم الكوفي (3)، قال: حدثني أبو الحسن، أحمد ابن صالح الهمداني. قال: حدثنا الحسن بن علي، عن (4) زكريا بن صالح بن عاصم بن زفر البصري. قال: حدثنا زكريا بن يحيى التستري. قال: حدثنا أحمد ابن قتيبة الهمداني، عن عبد الرحمن بن يزيد، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)-.
قال: ان اللّه- تبارك و تعالى- كان و لا شيء. فخلق خمسة من نور جلاله. و لكل واحد منهم، اسما من أسمائه المنزلة: فهو الحميد و سمى محمدا- (صلّى اللّه عليه و آله)- و هو الأعلى و سمى أمير المؤمنين، عليا- (عليه السلام)- و له الأسماء الحسنى، فاشتق منها حسنا و حسينا. و هو فاطر، فاشتق لفاطمة من أسمائه، اسما (5).
فلما خلقهم، جعلهم في الميثاق. فأقامهم (6) عن يمين العرش. و خلق الملائكة، من نور. فلما أن نظروا اليهم و عظموا أمرهم و ميثاقهم (7) و شأنهم و لقنوا التسبيح.
____________
(1) يوجد في المصدر.
(2) المصدر: بابائه ذلك و تكبر و كان من الكافرين.
(3) تفسير الفرات/ 11.
(4) المصدر: يعنى.
(5) المصدر: اسما من أسمائه.
(6) المصدر: فأنهم.
(7) ليس في المصدر.
359
فذلك قوله تعالى: وَ إِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّونَ. وَ إِنَّا لَنَحْنُ الْمُسَبِّحُونَ (1).
فلما خلق اللّه تعالى، آدم- (صلوات اللّه و سلامه عليه)- نظر اليهم، عن يمين العرش، فقال: يا رب! من هؤلاء؟
قال: يا آدم! هؤلاء صفوتي و خاصتي. خلقتهم من نور جلالي. و شققت لهم، اسما من أسمائي.
قال: يا رب! فبحقك عليهم، علمني أسماءهم.
قال: يا آدم! فهم عندك أمانة، سر من سري. لا يطّلع عليها (2) غيرك، الا باذني.
قال: نعم، يا رب.
قال: يا آدم! أعطني على ذلك العهد (3).
ثم علمه أسماءهم. ثم عرضهم على الملائكة. و لم يكن علّمهم بأسمائهم.
فَقالَ: أَنْبِئُونِي بِأَسْماءِ هؤُلاءِ، إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ. قالُوا: سُبْحانَكَ! لا عِلْمَ لَنا، إِلَّا ما عَلَّمْتَنا. إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ. قالَ: يا آدَمُ! أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ. فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ، بِأَسْمائِهِمْ، علمت الملائكة أنه مستودع. و أنه تفضل (4) بالعلم.
و أمروا بالسجود، إذ كانت سجدتهم لآدم، تفضيلا له و عبادة للّه، إذ كان ذلك بحق له. فأبى إبليس الفاسق، عن أمر ربه. فقال: ما منعك أن لا تسجد، إذ أمرتك؟
____________
(1) الصافات/ 165.
(2) المصدر: عليه.
(3) المصدر: عهدا. فأخذ عليه العهد.
(4) المصدر: مفضل.
360
قال: أنا خير منه.
قال: فقد فضلته عليك، حيث أقر (1) بالفضل، للخمسة الذين لم أجعل (2) لك عليهم سلطانا و لا من يشبههم. فذلك (3) استثناء اللعين: إِلَّا عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ (4).
قال (5): إِنَّ عِبادِي، لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ، سُلْطانٌ. و هم الشيعة] (6).
وَ قُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ. وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ، فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ (35) رغدا: وصف للمصدر، أي: اكلا رغدا واسعا. و «فتكونا»، جزم عطف على «تقربا». أو نصب، جواب للنهي (7).
قيل (8): الشجرة الحنطة. و قيل: الكرمة. و قيل: التينة.
و في عيون الأخبار (9)، بإسناده الى عبد السلام بن صالح الهروي، قال: قلت للرضا- (عليه السلام)-: يا بن رسول اللّه! أخبرني عن الشجرة التي أكل منها آدم و حوا، ما كانت؟ فقد اختلف الناس، فيها. فمنهم من يروي أنها الحنطة. و منهم من يروي أنها العنب. و منهم من يروي أنها شجرة الحسد.
____________
(1) المصدر: أمر.
(2) المصدر: لم يجعل.
(3) المصدر. و لا على شيعتهم، فبان لك.
(4) الحجر/ 40.
(5) الحجر/ 42.
(6) ما بين القوسين ليس في أ.
(7) العبارة الاخيرة، ليست في أ.
(8) أنوار التنزيل 1/ 49، مجمع البيان 1/ 85.
(9) عيون الاخبار 1/ 239، ح 67.
361
فقال- (عليه السلام)-: كل ذلك حق.
قلت: فما معنى هذه الوجوه، على اختلافها؟
فقال: يا أبا الصلت! ان شجرة الجنة، تحمل أنواعا. فكانت (1) شجرة الحنطة و فيها عنب. و ليست كشجرة الدنيا. و ان آدم، لما أكرمه اللّه- تعالى ذكره- بإسجاد ملائكته له و بإدخاله الجنة، قال في نفسه: هل خلق اللّه بشرا، أفضل مني. فعلم اللّه- عز و جل- ما وقع في نفسه. فناداه: ارفع رأسك، يا آدم! و انظر «الى ساق عرشي» (2).
فنظر الى ساق العرش. فوجد عليه مكتوبا: لا اله الا اللّه. محمد، رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-. علي بن أبي طالب، أمير المؤمنين. و زوجته فاطمة، سيدة نساء العالمين. و الحسن و الحسين، سيدا شباب أهل الجنة.
فقال آدم- (عليه السلام)- يا رب! من هؤلاء؟
فقال- عز و جل-: هؤلاء من ذريتك. و هم خير منك و من جميع خلقي.
و لولاهم ما خلقتك و لا خلقت الجنة و النار و لا السماء و الأرض. فإياك أن تنظر اليهم، بعين الحسد، [فأخرجك عن جواري.
فنظر اليهم بعين الحسد] (3).
و تمنى منزلتهم. فتسلط عليه الشيطان، حتى أكل من الشجرة التي نهي عنها.
و تسلط على حواء، لنظرها الى فاطمة- (عليها السلام)- بعين الحسد، حتى أكلت
____________
(1) الأصل و ر: و كانت.
(2) المصدر: الى ساق العرش. فرفع آدم رأسه، و «فرفع آدم رأسه»، يوجد- أيضا- في أ.
(3) ما بين القوسين يوجد في المصدر.
362
من الشجرة، كما أكل آدم. فأخرجهما اللّه تعالى، عن جنته. فأهبطهما عن جواره الى الأرض.
و في مجمع البيان (1): وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ، أي: تأكلا منها. و هو المروي عن الصادق- (عليه السلام)- و قيل: هي شجرة الكافور- يروى عن علي- (عليه السلام)-.
[و في شرح الآيات الباهرة (2): قال الامام- (عليه السلام)-: ان اللّه- عز و جل- لما لعن إبليس، بإبائه، و أكرم الملائكة، بسجودها لآدم و طاعتهم للّه- عز و جل- أمر آدم و حوا، الى الجنة. و قال: يا آدم! أسكن أنت و زوجك الجنة.
و كلا منها، رغدا واسعا حيث شئتما، بلا تعب. و لا تقربا هذه الشجرة، شجرة العلم، علم محمد و آل محمد الذي آثرهم اللّه به، دون سائر خلقه. فإنها (3) لمحمد و آل محمد، خاصة دون غيرهم. لا يتناول منها بأمر اللّه، الا هم. و منها كان يتناول النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)- و علي و فاطمة و الحسن و الحسين- (صلوات اللّه عليهم)- بعد إطعامهم اليتيم و المسكين (4) و الأسير، حتى لم يحسوا بعد بجوع (5) و لا عطش و لا تعب. و هي شجرة تميزت (6)، بين أشجار الجنة، ان سائر أشجار الجنة، كان كل نوع منها، يحمل أنواعا من الثمار و المأكول. و كانت هذه الشجرة، وحدها، تحمل (7) البر و العنب و التين و العناب و سائر أنواع الثمار و الفواكه
____________
(1) مجمع البيان 1/ 85.
(2) شرح الآيات الباهرة/ 12- 13.
(3) المصدر: و انها.
(4) المصدر: المسكين و اليتيم.
(5) المصدر: لم يشعروا الجوع.
(6) المصدر: و هي شجرة ممتازة بميزات.
(7) كذا في المصدر و الأصل و ر: و جنسها يحمل.
363
و الأطعمة. فلذلك (1) اختلف الحاكون، لذكر الشجرة. فقال بعضهم: برة. و قال آخرون: هي عنبة (2) و قال آخرون: هي تينة. و قال آخرون: هي عنابة. قال اللّه:
وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ، تلتمسان بذلك، درجة محمد و آل محمد، في فضلهم.
فان اللّه، خصهم بهذه الدرجة، دون غيرهم. و هي الشجرة التي من يتناول (3) منها، بإذن اللّه، الهم علم الأولين و الآخرين، بغير تعلم. و من تناول منها بغير اذن اللّه، خاب من مراده. و عصى ربه، فتكونا من الظالمين، بمعصيتكما (4) و التماسكما، درجة، قد أوثر بها غيركما، كما أردتما بغير حكم اللّه.
و في أصول الكافي (5). بإسناده الى محمد (6) بن مسلم بن شهاب. قال: سئل علي بن الحسين- (عليهما السلام)-: أي الأعمال أفضل عند اللّه- عز و جل-؟
فقال: ما من عمل بعد معرفة اللّه- عز و جل- و معرفة رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- أفضل من بغض الدنيا. و ان لذلك لشعبا كثيرة و للمعاصي شعبا:
فأول ما عصي اللّه به، الكبر. و هي معصية إبليس، حين أبى و استكبر. و كان من الكافرين. ثم (7) الحرص. و هي معصية آدم و حوا، حين قال اللّه- عز و جل- لهما:
كلا من حيث شئتما. وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ. فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ. فأخذا ما لا حاجة بهما اليه. فدخل ذلك على ذريتهما، الى يوم القيامة. و ذلك أن أكثر ما يطلب ابن آدم، ما لا حاجة به اليه.
____________
(1) المصدر: و لذلك.
(2) العبارة الاخيرة، ليس في المصدر.
(3) كذا في ر و المصدر و نسخة المتن: يتناول.
(4) المصدر: بمعصيتها.
(5) أصول الكافي 2/ 130، ح 11. و له تتمة.
(6) المصدر: الزهري، محمد ...
(7) المصدر: و.
364
علي بن ابراهيم (1)، عن أبيه، عن علي بن معبد، عن واصل بن سليمان، عن عبد اللّه بن سنان، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: سمعته يقول: أمر اللّه و لم يشأ. و شاء و لم يأمر، أمر إبليس أن يسجد لآدم. و شاء أن لا يسجد، و لو شاء، لسجد. و نهى آدم عن أكل الشجرة. و شاء أن يأكل منها. و لو لم يشأ، لم يأكل.
علي بن ابراهيم (2)، عن المختار بن محمد الهمداني، و محمد بن الحسن، عن (3) عبد اللّه بن الحسن العلوي، جميعا، عن الفتح بن يزيد الجرجاني، عن أبي الحسن- (عليه السلام)- قال: ان للّه إرادتين و مشيئتين: ارادة حتم و ارادة عزم، ينهى و هو يشاء. و يأمر و هو لا يشاء. أو ما رأيت أنه نهى آدم و زوجته أن يأكلا من الشجرة و شاء ذلك؟ و لو لم يشأ أن يأكلا لما غلبت مشيئتهما مشيئة اللّه. و أمر ابراهيم أن يذبح إسحاق و لم يشأ أن يذبحه. و لو شاء، لما غلبت مشيئة ابراهيم، مشيئة اللّه] (4).
فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ عَنْها، أي: الشجرة، أي: بسببها.
فَأَخْرَجَهُما مِمَّا كانا فِيهِ، من الجنة.
[في كتاب علل الشرائع (5): حدثنا محمد بن الحسن (رحمه اللّه)، قال: حدثنا محمد بن الحسن الصفار، عن ابراهيم بن هاشم، عن عثمان، عن الحسن بن بشار، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: سألته عن جنة آدم.
____________
(1) نفس المصدر 1/ 150- 151 ح 3.
(2) نفس المصدر 1/ 151، ح 4.
(3) الأصل و ر: بن.
(4) ما بين القوسين ليس في أ. و يوجد فيه: «فتكونا» جزم عطف، على «تقربا»، أو نصب جواب النهى. و هذه العبارة يورد في المتن و ر، في أوائل تفسير الاية.
(5) علل الشرائع/ 600، ح 55.
365
فقال: جنة من جنان الدنيا يطلع (1) عليه الشمس و القمر. و لو كانت من جنان الخلد، ما خرج منها أبدا.
و في الكافي (2): علي بن ابراهيم، عن أبيه، عن أحمد بن محمد بن أبي نصر عن الحسين بن ميسر. قال: سألت أبا عبد اللّه- (عليه السلام)- عن جنة آدم.
فقال: جنة من جنات (3) الدنيا. يطلع (4) فيها الشمس و القمر. و لو كانت من جنان الاخرة، ما خرج منها أبدا.
و في تفسير العياشي (5)، عن أبي بصير. قال: قال أبو عبد اللّه- (عليه السلام)-:
ان أول كفر، كفر باللّه، حيث خلق اللّه آدم، كفر إبليس، حيث رد على اللّه، أمره.
و أول الحسد، حيث حسد ابن آدم أخاه. و أول الحرص، حرص آدم، حيث نهي عن الشجرة فأكل منها. فأخرجه (6) حرصه، من الجنة] (7).
وَ قُلْنا لآدم و حوا، بالمشافهة و لذريتهما، بالتبعية.
اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ: متعادون (8).
وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ، أي: محل استقرار. وَ مَتاعٌ، أي:
تمتع، إِلى حِينٍ (36) مجيء الموت، أو القيامة.
____________
(1) المصدر: تطلع.
(2) الكافي 3/ 248، ح 2.
(3) المصدر: جنان.
(4) المصدر: تطلع.
(5) تفسير العياشي 1/ 34، ح 17.
(6) الأصل و ر: فأخرج.
(7) ما بين القوسين ليس في أ.
(8) أ، ر: تتعادون.
366
و في تفسير علي بن ابراهيم (1): قال: فهبط آدم، على الصفا. و انما سميت الصفا، لأن صفوة اللّه، هبط (2) عليها. و نزلت حواء، على المروة، و انما سميت المروة، لأن المرأة، نزلت عليها.
فبقي آدم أربعين صباحا ساجدا، يبكي على الجنة.
فنزل عليه جبرئيل- (عليه السلام)- فقال: يا آدم! ألم يخلقك اللّه بيده، و نفخ فيك من روحه، و أسجد لك ملائكته؟
قال: بلى.
قال: و أمرك أن لا تأكل من الشجرة؟ فلم عصيته؟
قال: يا جبرئيل! ان إبليس حلف لي باللّه، أنه لي ناصح. و ما ظننت أن خلقا خلقه (3) اللّه، [أن] (4) يحلف باللّه كاذبا.
قال: و حدثني أبي، عن ابن أبي عمير، عن ابن مسكان، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)-. قال: ان موسى- (عليه السلام)- سأل ربه أن يجمع بينه و بين آدم- (عليه السلام)- فجمع. فقال له موسى: يا أبت! ألم يخلقك اللّه بيده، و نفخ فيك من روحه، و أسجد لك ملائكته، و أمرك أن لا تأكل من الشجرة؟ فلم عصيته؟
قال (5): يا موسى! بكم وجدت خطيئتي، قبل خلقي في التوراة؟
قال: ثلاثين ألف سنة، [قبل أن خلق آدم] (6).
____________
(1) تفسير القمي 1/ 44.
(2) المصدر: نزل.
(3) المصدر: يخلقه.
(4) يوجد في المصدر.
(5) المصدر: فقال.
(6) يوجد في المصدر.
367
قال (1): قال: فهو ذلك.
قال الصادق- (عليه السلام)-: فحج آدم، موسى- (عليه السلام)-.
و فيه حديث طويل، عن الصادق- (عليه السلام)- (2)، و في آخره: فقال اللّه لهما:
اهْبِطُوا! بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ. وَ لَكُمْ فِي الْأَرْضِ، مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى حِينٍ، قال:
الى يوم القيامة.
و في من لا يحضره الفقيه (3): و روى عن الحسن بن علي بن أبي طالب- (عليهما السلام)- أنه قال: جاء نفر من اليهود، الى رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- فسأله أعلمهم عن مسائل. فكان فيما سأله، أنه قال له: لأي شيء فرض اللّه- عز و جل- الصوم، على أمتك بالنهار، ثلاثين يوما و فرض اللّه على الأمم، أكثر من ذلك؟
فقال النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)-: ان آدم- (عليه السلام)- لما أكل من الشجرة، بقي في بطنه ثلاثين يوما. ففرض اللّه على ذريته، ثلاثين يوما الجوع و العطش.
و الذي يأكلونه بالليل، تفضل من اللّه- عز و جل- عليهم. و كذلك كان على آدم.
و في نهج البلاغة (4): قال- (عليه السلام)- بعد أن ذكر آدم- (عليه السلام)-:
فأهبطه بعد التوبة، ليعمر أرضه بنسله. و ليقيم الحجة به، على عباده.
و فيه- ايضا- (5): ثم أسكن اللّه سبحانه، آدم، دارا، أرغد فيها عيشته (6). و أمن فيها، محلته. و حذره إبليس و عداوته. فاغتره عدوه نفاسة عليه، بدار المقام
____________
(1) ليس في المصدر.
(2) تفسير القمي 1/ 43.
(3) من لا يحضره الفقيه 2/ 43، ح 195.
(4) نهج البلاغة/ 133، ضمن خطبة 91.
(5) نفس المصدر/ 43، ضمن خطبة 1.
(6) المصدر: عيشه.
368
و مرافقة (1) الأبرار. فباع اليقين، بشكه و العزيمة، بوهنه. و استبدل بالجذل وجلا و بالاغرار، ندما. ثم بسط اللّه سبحانه له، في توبته. و لقاه (2) كلمة رحمته.
و وعده الرد (3) الى جنته. فأهبطه (4) الى دار البلية و تناسل الذرية.
و في روضة الكافي (5): علي بن ابراهيم، عن أبيه، عن الحسن بن محبوب، عن مقاتل بن سليمان. قال: سألت أبا عبد اللّه- (عليه السلام)-: كم كان طول آدم، حين هبط به الى الأرض؟ و كم كان طول حوا؟
قال: وجدنا في كتاب علي [بن أبي طالب] (6)- (عليه السلام)- أن اللّه- عز و جل- لما أهبط آدم و زوجته حوا- (عليهما السلام)- الى الأرض، كانت رجلاه بثنية الصفا و رأسه دون أفق السماء. و أنه شكا الى اللّه- عز و جل- ما يصيبه، من حر الشمس. فأوحى اللّه- عز و جل- الى جبرئيل- (عليه السلام)-: ان آدم قد شكا ما يصيبه من حر الشمس، فاغمزه غمزة و صير طوله، سبعين ذراعا بذراعه.
و اغمز حوا غمزة، فصير طولها خمسة و ثلاثين ذراعا، بذراعها.
و في عيون الأخبار (7): بإسناده الى الرضا- (عليه السلام)-. قال: ان اللّه تعالى، لما اهبط آدم- (عليه السلام)- من الجنة، أهبطه (8) على أبي قبيس. فشكى (9) الى
____________
(1) الأصل و ر: مرافقته.
(2) كذا في المصدر، و في الأصل و ر: لقيه.
(3) المصدر: المرد.
(4) المصدر: و أهبطه.
(5) الكافي 8/ 233، ح 308.
(6) يوجد في المصدر.
(7) عيون الاخبار 1/ 284- 285، ح 31.
(8) المصدر: أهبط.
(9) كذا في المصدر. و في الأصل و ر: و شكا.
369
ربه- عز و جل- الوحشة. و أنه لا يسمع ما كان يسمع في الجنة. فأهبط اللّه تعالى اليه (1) ياقوتة حمراء. فوضعها في موضع البيت. فكان يطوف بها آدم- (عليه السلام)- و كان ضوؤها يبلغ موضع الأعلام [فعلمت الأعلام] (2) على ضوئها.
فجعله اللّه حرما.
و بإسناده (3) الى صفوان بن يحيى عن أبي الحسن- (عليه السلام)- مثله.
و عن أمير المؤمنين- (عليه السلام)- حديث طويل (4). و سأله عن أكرم واد على وجه الأرض. فقال: واد يقال له سرنديب، سقط (5) فيه آدم من السماء.
و في كتاب الخصال (6): عن محمد بن سهل البحراني. يرفعه الى أبي عبد اللّه- (عليه السلام)-. قال: البكاءون خمسة: آدم و يعقوب و يوسف و فاطمة بنت محمد و على بن الحسين- (عليهم السلام)- فأما آدم، فبكى على الجنة حتى صار في خديه أمثال الأودية.- الحديث-.
عن أبي لبابة بن عبد المنذر (7)، قال: قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-:
يوم الجمعة، سيد الأيام. خلق اللّه فيه آدم. و أهبط اللّه فيه آدم، الى الأرض.
عن جعفر بن محمد (8)، عن آبائه، عن علي- (عليهم السلام)- (9). قال: انما
____________
(1) كذا في المصدر. و في الأصل و ر: عليه.
(2) يوجد في المصدر.
(3) نفس المصدر 1/ 285، ح 32.
(4) نفس المصدر 1/ 244.
(5) المصدر: فسقط.
(6) الخصال 1/ 272، ح 15.
(7) نفس المصدر 1/ 315.
(8) نفس المصدر/ 396- 397، ح 103. و فيه: عن أبي جعفر محمد بن على.
(9) المصدر: عن على- (عليهم السلام)- عن رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله).
370
كان لبث آدم و حوا في الجنة حتى أخرجا (1) منها سبع ساعات، من أيام الدنيا، حتى أهبطهما اللّه تعالى من يومهما ذلك.
عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- (2): قال نخر إبليس، نخرتين: حين أكل آدم من الشجرة و حين أهبط به من الجنة.
و فيه (3): عن أبى عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: لما اهبط اللّه تعالى آدم من الجنة، أهبط معه مائة و عشرين قضيبا (4). منها أربعون ما يؤكل داخلها و خارجها.
و أربعون منها، [ما] (5) يؤكل داخلها و يرمى خارجها (6). و أربعون منها [ما] (7) يؤكل خارجها و يرمى داخلها (8). و غرارة فيها، بذر كل شيء من النبات (9).
و في كتاب علل الشرايع (10): بإسناده الى عبد الحميد بن أبي الديلم، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: سمي الصفا، صفا، لأن المصطفى آدم، هبط عليه.
فقطع للجبل، اسم من اسم آدم- (عليه السلام)- (11). و هبطت حوا، على المروة.
و انما سميت المروة، مروة (12)، لان المرأة هبطت عليها. فقطع للجبل اسم من
____________
(1) الأصل و ر: خرجا.
(2) نفس المصدر/ 263، ذيل ح 141، مع بعض التغيير في أوله.
(3) نفس المصدر/ 601، ح 4.
(4) المصدر: عشرين و مائة قضيب.
5 و 8- يوجد في المصدر.
(6) المصدر: بخارجها.
(7) المصدر: بداخلها.
(9) «من النبات»، ليس في المصدر.
(10) علل الشرايع/ 431- 432.
(11) بعد هذه العبارة، يوجد في المصدر: يقول اللّه تعالى: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمِينَ.
(12) ليس في المصدر.
371
اسم المرأة.
و بإسناده (1)، الى أبي خديجة، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: ان آدم أنزل، فنزل في الهند.
و بإسناده (2) الى علي بن حسان الواسطي، عن بعض أصحابه، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: أهبط اللّه آدم من الجنة، على الصفا و حوا، على المروة.
و قد كان امتشطت في الجنة. فلما صارت في الأرض، قالت: ما أرجو من المشط و أنا مسخوط علي. فحلت مشطتها. فانتشر من مشطتها (3) العطر الذي كانت امتشطت به في الجنة. فطارت به الريح. فألقت أثره في الهند. فلذلك صار العطر، بالهند.
و في حديث آخر (4): انها حلت عقيصتها. فأرسل اللّه- عز و جل- على ما كان فيها، من ذلك الطيب، ريحا. فهبت به في المشرق و المغرب.
أبي- (رحمه اللّه)- قال (5): حدثنا علي بن سليمان الرازي. قال: حدثنا محمد ابن الحسين، عن أحمد بن محمد بن أبي نصر، عن أبي الحسن الرضا- (عليه السلام)- قال: قلت: كيف كان أول الطيب؟
قال: فقال لي: ما يقول من قبلكم فيه؟
قلت: يقولون: ان آدم لما هبط الى أرض الهند، فبكى على الجنة، سالت دموعه. فصارت عروقا في الأرض. فصارت طيبا.
____________
(1) نفس المصدر/ 407، قطعة من ح 2.
(2) نفس المصدر/ 491، ح 1.
(3) الأصل و ر: مشطها.
(4) نفس المصدر.
(5) نفس المصدر/ 492، ح 2.
372
فقال: ليس كما يقولون. و لكن حوا كانت تعلق (1) قرونها، من أطراف شجرة (2) الجنة، فلما هبطت الى الأرض و بليت بالمعصية، رأت الحيض. فأمرت بالغسل. فنقضت (3) قرونها. فبعث اللّه- عز و جل- ريحا، طارت به. و حفظته.
فذرت (4) حيث شاء اللّه- عز و جل- فمن ذلك الطيب، «كان طيب الدنيا» (5).
و بإسناده الى عمر بن علي، عن أبيه، عن علي بن أبي طالب- (عليه السلام)-:
ان النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)- سئل مما خلق اللّه- عز و جل- الكلب.
قال: خلقه من بزاق إبليس- لعنه اللّه-.
قيل: و كيف ذلك (6)، يا رسول اللّه؟
قال: لما اهبط اللّه- عز و جل- آدم و حوا، الى الأرض، أهبطهما كالفرخين المرتعشين. فعدا إبليس الملعون، الى السباع. و كانوا قبل آدم في الأرض. فقال لهم: ان طيرين قد وقعا من السماء، لم ير الراؤون أعظم منهما. تعالوا فكلوهما.
فتعادت السباع معه. و جعل إبليس يحثهم و يصيح و يعدهم بقرب المساحة. فوقع من فيه من عجلة كلامه، بزاق. فخلق اللّه من ذلك البزاق، كلبين، أحدهما، ذكر. و الأخر، أنثى. فقاما حول آدم و حوا، الكلبة بجدة. و الكلب بالهند. فلم يتركوا السباع أن يقربوهما. و من ذلك اليوم، و الكلب عدو السبع. و السبع عدو الكلب.
____________
(1) المصدر: تغلف.
(2) المصدر: شجر.
(3) المصدر: فنفضت.
(4) المصدر: فذرته.
(5) ليس في المصدر.
(6) المصدر: ذلك.
373
و بإسناده (1) الى زيد بن علي، عن آبائه، «عن علي» (2)- (صلوات اللّه عليهم)-.
قال: قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: ن اللّه- عز و جل- حين أمر آدم أن يهبط، هبط آدم و زوجته. و هبط إبليس. و لا زوجة له. و هبطت الحية. و لا زوج لها. فكان أول من يلوط بنفسه، إبليس- لعنه اللّه- فكانت ذريته من نفسه.
و كذلك الحية. و كانت ذرية آدم من زوجته. فأخبرهما أنهما عدوان لهما.
و في كتاب كمال الدين و تمام النعمة (3): بإسناده الى أبي الطفيل عامر بن واثلة، عن علي- (عليه السلام)- حديث طويل، يقول فيه- (عليه السلام)- لبعض اليهود.
و قد سأله عن مسائل: يا يهودي! أما أول حجر على وجه الأرض، فان اليهود يزعمون أنها صخرة بيت المقدس. و كذبوا. و لكن الحجر الأسود الذي (4) نزل به آدم- (عليه السلام)- معه من الجنة. و أما أول شجرة نبتت على وجه الأرض، فأن اليهود يزعمون أنها الزيتونة. و كذبوا. و لكنها نخلة من العجوة. نزل بها آدم- (عليه السلام)- معه من الجنة. و بالفجل.
و بإسناده (5) الى يحيى المدايني (6)، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- عن علي- (عليه السلام)- مثله. الا ذكر الفجل (7).
و بإسناده (8) الى الحكم بن مسكين الثقفي، عن صالح [بن عقبة] (9)، عن
____________
(1) نفس المصدر/ 547، ح 2.
(2) ليس في المصدر.
(3) كمال الدين و تمام النعمة/ 295- 296.
(4) ليس في المصدر.
(5) نفس المصدر/ 297- 298.
(6) المصدر: ابراهيم بن يحيى المديني.
(7) المصدر: الفحل.
(8) نفس المصدر/ 301.
(9) يوجد في المصدر.
374
جعفر بن محمد، عن علي- (عليه السلام)- مثله. الا ذكر الفجل- أيضا-.
و في الكافي (1)، بإسناده الى مسمع، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: لما هبط آدم (2) الى الأرض، احتاج الى الطعام و الشراب. فشكى (3) الى جبرئيل.
فقال له جبرئيل: يا آدم! كن حراثا.
قال: فعلمني دعاء قال: قل «اللهم اكفني مؤنة الدنيا و كل هول دون الجنة. و ألبسني العافية، حتى تهنئني المعيشة] (4).
فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ. فَتابَ عَلَيْهِ. إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (37) و المراد بالكلمات، اما قوله: رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا (5).- الاية- أو قوله:
سبحانك اللهم و بحمدك. و تبارك اسمك. و تعالى حمدك (6). لا اله الا أنت. ظلمت نفسي. فاغفر لي. انه لا يغفر الذنوب الا أنت.
و الأصح، أن المراد، قوله: اللهم بجاه محمد و آله الطيبين. بجاه محمد و علي و فاطمة و الحسن و الحسين و الطيبين من آلهم، لما تفضلت علي بقبول توبتي و غفران زلتي و اعادتي من كراماتك الى مرتبتي.
[و في شرح الآيات الباهرة (7): في تفسير الامام [الحسن] (8) العسكري- (عليه السلام)-، قال: قال اللّه- عز و جل-: فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ. فَتابَ عَلَيْهِ. إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ
____________
(1) الكافي 5/ 260، ح 4.
(2) المصدر: بآدم.
(3) المصدر: فشكى ذلك.
(4) ما بين القوسين ليس في أ.
(5) الاعراف/ 23.
(6) أ: جدك.
(7) شرح الآيات الباهرة/ 13- 14.
(8) يوجد في المصدر.
375
. التواب (1) القابل للتوبة (2). الرحيم، بالتائبين. فلما نزلت (3) من آدم الخطيئة، فاعتذر الى ربه- عز و جل- قال: يا رب! تب علي.
و اقبل معذرتي. و أعدني الى مرتبتي. و ارفع لديك درجتي. فلقد تبين نقص الخطيئة و زلتها (4)، بأعضائي و سائر بدني.
قال اللّه- عز و جل-: يا آدم! أما تذكر أمري إياك أن تدعوني بمحمد و آله الطيبين عند شدائدك و دواهيك و في النوازل تبهضك (5)؟
قال آدم: بلى، يا رب! بلى (6).
قال اللّه- عز و جل-: فهم محمد و علي و فاطمة و الحسن و الحسين- (صلوات اللّه عليهم)- خصوصا ادعني أجبك ملتمسك (7)، و أزدك فوق مرادك.
فقال آدم: يا رب و الهى! و قد بلغ عندك من محلهم. انك بالتوسل بهم تقبل توبتي و تغفر خطيئتي. و أنا الذي أسجدت لي ملائكتك و أسكنته جنتك و زوجته أمتك و أخدمته كرام ملائكتك.
قال: يا آدم! انما أمرت الملائكة بتعظيمك بالسجود، إذ كنت وعاء لهذه الأنوار. و لو كنت سألتني بهم، قبل خطيئتك أن أعصمك منها و أن أفطنك لدواعي عدوك إبليس حتى تحترز منها، لكنت قد فعلت ذلك. و لكن المعلوم في سابق
____________
(1) ليس في المصدر.
(2) المصدر: للتوبات.
(3) المصدر: زالت.
(4) المصدر: زلها.
(5) المصدر: التي تبغضك.
(6) ليس في المصدر.
(7) الأصل و ر: الى ملتمسك.
376
علمي يجري موافقا لعلمي. فالان [فيهم] (1) فادعني، لأجيبك (2).
فعند ذلك قال آدم: اللهم «بجاه محمد و آله الطيبين» (3). بجاه محمد و علي و فاطمة و الحسن و الحسين «و الطيبين من» (4) آلهم، لمّا تفضلت «عليّ» (5) بقبول توبتي و غفران زلتي و اعادتي من كراماتك، الى مرتبتي.
فقال اللّه- عز و جل-: قد قبلت توبتك. و أقبلت برضواني عليك. و صرفت آلائي و نعمائي اليك. و أعدتك الى مرتبتك من كراماتي. و وفرت نصيبك من رحماتي.
فذلك قول اللّه- عز و جل-: فتلقى آدم من ربه كلمات. فتاب عليه. انه هو التواب الرحيم.
و قال علي بن الحسين- (عليهما السلام)-: حدثني أبي، عن أبيه، عن رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- أنه قال: يا عباد اللّه! ان آدم لما رأى النور ساطعا في (6) صلبه، إذ كان اللّه قد نقل أشباحنا (7) من ذروة العرش، الى ظهره، رأى النور و لم يتبين الأشباح. [فقال: يا رب! ما هذه الأنوار؟] (8).
فقال (9) اللّه- عز و جل-: أنوار أشباح، نقلتهم من أشرف بقاع عرشي، الى ظهرك. و لذلك أمرت الملائكة بالسجود لك، إذ كنت وعاء لتلك الأشباح.
فقال آدم: يا رب! لو بينتها لي.
____________
(1) يوجد في المصدر.
(2) الأصل و ر: لأجيبك.
3 و 4 و 5- ليس في المصدر.
(6) المصدر: من.
(7) المصدر: أرواحنا.
(8) يوجد في المصدر.
(9) الأصل و ر: و قال.
377
فقال اللّه- عز و جل-: أنظر، يا آدم! الى ذروة العرش.
«فنظر آدم- (عليه السلام)- و واقع أشباحنا من ظهر آدم- (عليه السلام)- الى ذروة العرش (1). فانطبع فيه صور أنوار أشباحنا التي في ظهره، كما ينطبع وجه الإنسان، في المرآة الصافية. فرأى أشباحنا. فقال: ما هذه الأشباح؟ يا رب! قال اللّه- عز و جل-: يا آدم! هذه أشباح أفضل خلائقي و برياتي. هذا محمد و أنا الحميد المحمود (2) في افعالي. شققت له اسما من اسمي. و هذا علي و أنا العلي العظيم. شققت له اسما من اسمي. و هذه فاطمة و أنا فاطر السماوات و الأرض. فاطم (3) أعدائي من رحمتي يوم فصل قضائي. و فاطم (4) أوليائي مما يضرهم و يشينهم. و (5) شققت لها اسما من «اسمي. و هذان» (6) الحسن و الحسين و أنا المحسن المجمل. شققت اسمهما من اسمي. هؤلاء خيار خلقي و كرام (7) بريتي.
بهم آخذ. و بهم أعطي. و بهم أعاقب. و بهم أثيب. فتوسل بهم الي. يا آدم! و إذا دهتك داهية، فاجعلهم الي شفعاءك. فاني (8) آليت على نفسي قسما حقا، لا أخيب بهم آملا و لا أرد بهم سائلا.
فلذلك حين نزلت (9) منه الخطيئة، دعا اللّه- عز و جل- [بهم] (10). فتاب
____________
(1) ليس في المصدر.
(2) كذا في المصدر، و الأصل و ر: الحمد و المحمود.
3 و 4- المصدر: أفاطم.
(5) المصدر: ف.
(6) المصدر: أسمائي.
(7) المصدر: أكرم.
(8) المصدر: و انى.
(9) المصدر: زالت.
(10) يوجد في المصدر.
378
عليه. و غفر له.
و يؤيده ما رواه الشيخ الطوسي- (رحمه اللّه)- (1) عن (2) رجاله، عن ابن عباس قال: لما خلق اللّه آدم- (عليه السلام)- و نفخ فيه من روحه، عطس. فألهمه اللّه أن قال: الحمد للّه رب العالمين.
فقال اللّه: يرحمك ربك.
فلما أسجد له الملائكة، تداخله العجب. فقال: يا رب! خلقت خلقا هو أحب اليك مني؟
فلم يجب. فقال ثانية. فلم يجب. فقال الثالثة. فلم يجب.
ثم قال اللّه سبحانه: نعم. و لولاهم ما خلقتك.
فقال: يا رب! فأرنيهم.
فأوحى اللّه الى ملائكة الحجب: ارفعوا الحجب.
فلما رفعت، فإذا بخمسة (3) أشباح، قدام العرش.
فقال: يا رب! من هؤلاء؟
قال: يا آدم! هذا محمد نبيي. و هذا علي ابن عمه و وصيه. و هذه فاطمة بنت (4) نبيي. و هذان (5) الحسن و الحسين، ابناهما و ولدا نبيي. ثم قال: يا آدم! هم ولدك.
ففرح [آدم] (6) بذلك. فلما اقترف الخطيئة، قال: يا رب! أسألك بمحمد
____________
(1) نفس المصدر/ 13- 14.
(2) المصدر: في.
(3) المصدر: الخمسة.
(4) المصدر: ابنت.
(5) المصدر: هذا.
(6) يوجد في المصدر.
379
و علي و فاطمة و الحسن و الحسين، إلّا (1) غفرت لي.
فغفر له. و هو قوله تعالى: فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ. فَتابَ عَلَيْهِ. إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ.
و ما ورد أن آدم و غيره، من أولي العزم- (عليهم السلام)- سألوا اللّه تعالى، بحق محمد و آل محمد- (عليهم السلام)- فاستجاب لهم الدعاء. و نجاهم من البلاء.
و هذا يدل على أنهم ليسوا في الفضل سواء. بل فيه دلالة على أن المسئول، أفضل من السائل. و هذه الدلالة من أوضح الدلائل.
و يؤيده (2) ما رواه الشيخ محمد بن بابويه- (رحمه اللّه)- في أماليه، عن (3) رجاله، عن معمر بن راشد. قال: سمعت أبا عبد اللّه الصادق- (عليه السلام)- يقول: أتى يهودي النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)- قال: فقام بين يديه. و جعل يحد النظر اليه.
فقال: يا يهودي! ما حاجتك؟
قال: أنت أفضل، أم موسى بن عمران النبي الذي كلمه اللّه و أنزل عليه التوراة و العصا و فلق له البحر و ظلله (4) الغمام؟
فقال له النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)-: انه يكره للعبد أن يزكي نفسه. و لكن أقول: ان آدم لما أصاب الخطيئة، كانت توبته: اللهم اني أسألك بحق محمد و آل محمد إلّا ما (5) غفرت لي. فغفرها اللّه له. و أن نوحا لما ركب السفينة. و خاف
____________
(1) المصدر: الا ما.
(2) المصدر: هو
(3) المصدر: من.
(4) المصدر: أظله.
(5) المصدر لما.
380
الغرق. قال: اللهم [اني] (1) اسألك بحق محمد و آل محمد، لما نجيتني من الغرق فنجاه اللّه منه. و ان ابراهيم لما ألقي في النار، قال: اللهم اني أسألك بحق محمد و آل محمد، لما نجيتني منها. فجعلها عليه بردا و سلاما. و ان موسى لما ألقى عصاه.
فأوجس (2) في نفسه خيفة، قال: اللهم أسألك بحق محمد و آل محمد، لما أمّنتني (3).
فقال اللّه- جل جلاله-: لا تخف! انك أنت الأعلى.
يا يهودي! لو أدركني موسى، ثم لم يؤمن بي و بنبوّتي، ما نفعه إيمانه شيئا. و لا نفعته النبوة.
[يا يهودي] (4)! و من ذريتي المهدي. إذا خرج، نزل عيسى بن مريم، لنصرته و قدمه. و صلى خلفه.
و في تفسير فرات بن ابراهيم الكوفي (5): قال حدثنا محمد بن القاسم بن عبيد.
قال: حدثنا الحسن بن جعفر. قال: حدثنا الحسين بن سواد. قال: حدثنا محمد ابن عبد اللّه. قال: حدثنا شجاع بن الوليد و ابو مليك (6) السكوني. قال: حدثنا سليمان ابن مهران الأعمش، عن أبي صالح، عن ابن عباس رضي اللّه عنه. قال: قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: لما نزلت الخطيئة بآدم و أخرج من الجنة، أتاه جبرئيل- (عليه السلام)- فقال: يا آدم! أدع ربك.
قال: يا (7) حبيبي، جبرئيل! ما أدعو؟
____________
(1) يوجد في المصدر.
(2) المصدر: و أوجس.
(3) كذا في المصدر. و الأصل و ر: نجيتني.
(4) يوجد في المصدر و ر.
(5) تفسير الفرات/ 13.
(6) المصدر: أبو بدر.
(7) ليس في المصدر.
381
قال: قل «يا (1) رب! أسألك بحق الخمسة الذين تخرجهم من صلبي، آخر الزمان، إلّا تبت عليّ و رحمتني».
فقال له آدم: يا جبرئيل! «من هم» (2)؟ سمهم لي.
قال: قل «اللهم اني أسألك بحق محمد، نبيك، و بحق علي، وصي نبيك، و بحق فاطمة، بنت نبيك، و بحق الحسن و الحسين، سبطي نبيك، إلّا تبت عليّ، فارحمني».
فدعا بهن آدم. فتاب اللّه عليه. و ذلك قول اللّه تعالى: فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ. فَتابَ عَلَيْهِ. و ما من عبد مكروب، يخلص النية و يدعو بهن، الا استجاب اللّه له.
و في روضة الكافي (3). و في رواية أخرى: و (4) قوله- عز و جل- فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ قال: سأله بحق محمد و علي و فاطمة و الحسن و الحسين- (عليهم السلام) (5).
و في كتاب الاحتجاج، للطبرسي- (رحمه اللّه)- (6): و عن معمر بن راشد قال:
سمعت أبا عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: ان آدم- (عليه السلام)- لما أصاب الخطيئة، كانت توبته أن قال: اللهم اني أسألك بحق محمد و آل محمد لمّا غفرت لي. فغفر (7) اللّه له.
و الحديث طويل. أخذت منه موضع الحاجة.
____________
1 و 2- ليس في المصدر.
(3) الكافي 8/ 305، ذيل ح 472.
(4) المصدر: في.
(5) المصدر: الحسن و الحسين و فاطمة- صلى اللّه عليهم-.
(6) الاحتجاج 1/ 54- 55.
(7) المصدر: فغفرها.
382
و في كتاب معاني (1) الأخبار، بإسناده الى أبي سعيد المدائني، رفعه (2)، في قول اللّه- عز و جل- فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ. قال: سأله بحق محمد و علي و فاطمة و الحسن و الحسين- (عليهم السلام)-.
و بإسناده (3) الى محمد بن سنان، عن المفضل بن عمر، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- حديث طويل، فيه يقول- (عليه السلام)- بعد أن ذكر، أن آدم و حوا، تمنيا منزلة أهل البيت- (عليهم السلام)-: فلما أراد اللّه- عز و جل- أن يتوب عليهما جاءهما جبرئيل- (عليه السلام)- فقال لهما: انكما انما ظلمتما أنفسكما، بتمني منزلة من فضل (4) عليكما. فجزاؤكما [ما] (5) قد عوقبتما به من الهبوط، من جوار اللّه- عز و جل- الى أرضه. فاسألا ربكما، بحق الأسماء التي رأيتموها على ساق العرش، حتى يتوب عليكما.
فقالا: اللهم انا نسألك بحق الأكرمين عليك، محمد و علي و فاطمة و الحسن و الحسين و الائمة، إلّا تبت علينا و رحمتنا.
فتاب اللّه عليهما. انه هو التواب الرحيم.
و في كتاب الخصال (6)، عن ابن عباس. قال: سألت النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)- عن الكلمات التي تلقاها آدم، من ربه، فتاب عليه.
قال: سأله بحق محمد و علي و فاطمة و الحسن و الحسين، إلّا تبت عليّ.
____________
(1) معاني الاخبار/ 125، ح 2.
(2) المصدر: يرفعه.
(3) نفس المصدر/ 110- 108.
(4) كذا في المصدر. و الأصل و ر: فضلت.
(5) يوجد في المصدر.
(6) الخصال/ 270، ح 8.
383
فتاب عليه.
عن المفضل بن عمر (1)، عن الصادق، جعفر بن محمد- (عليهما السلام). قال: سألته عن قول اللّه تعالى وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ ما هذه الكلمات.
قال: هي الكلمات التي تلقاها آدم من ربه، فتاب عليه. و هو أنه قال: يا رب أسألك بحق محمد و علي و فاطمة و الحسن و الحسين، إلّا تبت عليّ. فتاب اللّه عليه. انه هو التواب الرحيم.
و أما ما رواه العياشي، في تفسيره (2)، عن جابر، عن أبي جعفر- (عليه السلام)- قال: قال رسول اللّه (صلّى اللّه عليه و آله): ان اللّه حين أهبط آدم الى الأرض، أمره أن يحرث بيده. فيأكل من كده، بعد الجنة و نعميها. فلبث يحارث (3). و يبكى عليه على الجنة، مائتي سنة. ثم أنه سجد للّه، فلم يرفع رأسه ثلاثة أيام و لياليها. ثم قال: أي ربي! ألم تخلقني؟
فقال اللّه: و قد فعلت.
فقال: ألم تنفخ فيّ من روحك.
قال: قد فعلت.
قال: ألم تسكني جنتك.
قال: قد فعلت.
قال: ألم تسبق لي رحمتك غضبك؟
قال اللّه: قد فعلت. فهل صبرت أو شكرت؟
قال آدم: لا اله الا أنت. سبحانك اني ظلمت. نفسي. فاغفر لي انك
____________
(1) نفس المصدر/ 304- 305، صدر ح 84.
(2) تفسير العياشي 1/ 40- 41، ح 24.
(3) المصدر: يجآر.
384
أنت الغفور الرحيم.
فرحم اللّه نداه. فتاب (1) عليه. انه هو التواب الرحيم.
عن محمد بن مسلم (2)، عن أبي جعفر- (عليه السلام)-: قال [قال]: (3) الكلمات التي تلقاهن آدم من ربه، فتاب عليه و هدى، قال: سبحانك اللهم و بحمدك. اني عملت سوء. و ظلمت نفسي. فاغفر لي. انك أنت الغفور الرحيم (4). اللهم.
انك (5) لا اله الا أنت. سبحانك و بحمدك. انى عملت سوء. و ظلمت نفسي.
فاغفر لي. انك أنت «خير الغافرين. اللهم انه لا اله الا أنت. سبحانك و بحمدك اني عملت سوء. و ظلمت نفسي. فاغفر لي انك أنت» (6) الغفور الرحيم.
و في روضة الكافي (7): علي بن ابراهيم عن أبيه، عن ابن أبي عمير، عن ابن ابراهيم، صاحب الشعير، عن كثير بن كلثمة (8)، عن أحدهما- (عليهما السلام)- في قول اللّه- عز و جل- فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِماتٍ. قال: لا اله الا أنت.
سبحانك، و بحمدك عملت سوء. و ظلمت نفسي. فاغفر لي. و أنت خير الغافرين. لا اله الا أنت. سبحانك اللهم و بحمدك. عملت سوء و ظلمت نفسي. فاغفر لي و ارحمني و أنت أرحم الراحمين. لا اله أنت. سبحانك اللهم و بحمدك. عملت سوء.
و ظلمت نفسي. فتب عليّ. انك أنت التواب الرحيم.
____________
(1) المصدر: ف(رحمه اللّه) بذلك و تاب.
(2) نفس المصدر 1/ 41، ح 25.
(3) يوجد في المصدر.
(4) المصدر: انك أنت خير الغافرين.
(5) المصدر: انه.
(6) ليس في المصدر. و في عبارات المتن، تكرار.
(7) الكافي 8/ 304، ح 472.
(8) كذا في المصدر و هو الصواب. و الأصل و ر: كثر بن كلمة.
385
فلا ينافي ما تقدم، لإمكان الجمع. و كون تلك الكلمات للتحميد و التمجيد و الاعتراف. و الكلمات السابقة لإيجاب المغفرة و استحقاق المثوبة.
و في كتاب الخصال (1): عن جعفر بن محمد الصادق، عن أبيه، عن جده، عن علي بن أبي طالب- (عليهم السلام)- قال: ان اللّه- تبارك و تعالى- خلق نور محمد- (صلّى اللّه عليه و آله)- قبل أن يخلق السماوات و الأرض و العرش و الكرسي و اللوح و القلم و الجنة و النار- الى أن قال- حتى أخرجه من صلب عبد اللّه بن عبد المطلب. فأكرمه بست كرامات: ألبسه قميص الرضا. ورداه، رداء الهيبة.
و توّجه بتاج الهداية. و ألبسه سراويل المعرفة. و جعل تكّته، تكّة المحبة. يشدّ بها سراويله. و جعل نعله، نعل (2) الخوف. و ناوله عصا المنزلة. ثم قال- عز و جل-:
يا محمد! اذهب الى الناس. و قل (3) لهم: قولوا لا اله الا اللّه. محمد رسول اللّه.
و كان أصل ذلك القميص، من (4) ستة أشياء: قامته من الياقوت. و كمّاه من اللؤلؤ. و دخريصه من البلور الأصفر. و إبطاه من الزبرجد. و جربانه من المرجان الأحمر. و جيبه من نور الرب- جل جلاله- فقبل اللّه- عز و جل- توبة آدم، بذلك القميص. ورد خاتم سليمان، به. ورد يوسف الى يعقوب، به. و نجّى يونس من بطن الحوت. به. و كذلك سائر الأنبياء- (عليهم السلام)- نجاهم من المحن، به. و لم يكن ذلك القميص، الّا قميص محمد- (صلّى اللّه عليه و آله)-
و في كتاب علل الشرائع (5): بإسناده الى فرات بن الأحنف، عن أبي جعفر
____________
(1) الخصال/ 481- 483، ضمن ح 55.
(2) ليس في المصدر.
(3) المصدر: فقل.
(4) المصدر: في.
(5) علل الشرائع/ 84، ح 1.
386
الباقر- (عليه السلام)- قال: لو لا أن آدم أذنب، ما أذنب مؤمن أبدا. و لو لا أن اللّه- عز و جل- تاب على آدم، ما تاب على مذنب أبدا.
و بإسناده (1) الى الحسن بن عبد اللّه، عن آبائه، عن جده الحسن بن علي بن أبي طالب- (عليهما السلام)- عن النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)- حديث طويل، يقول فيه- (صلّى اللّه عليه و آله)- و قد سأله بعض اليهود عن مسائل: و أما صلاة العصر فهي الساعة التي، أكل آدم فيها من الشجرة، فأخرجه اللّه من الجنة. فأمر اللّه- عز و جل- ذريته، بهذه الصلاة، الى يوم القيامة. و اختارها لأمتي. فهي من أحب الصلوات، الى اللّه- عز و جل- و أوصاني أن أحفظها، من بين الصلوات و أما صلاة المغرب، فهي الساعة التي تاب اللّه- عز و جل- فيها على آدم.
و كان بين ما أكل من الشجرة و بين ما تاب اللّه عليه ثلاثمائة سنة، من ايام الدنيا.
و في أيام الاخرة، يوم كألف سنة ما بين العصر و العشاء. فصلى آدم ثلاث ركعات:
ركعة لخطيئته، و ركعة لخطيئة حوا، و ركعة لتوبته. فافترض اللّه- عز و جل- هذه الثلاث ركعات، على أمتي. و هي الساعة التي يستجاب فيها الدعاء، فوعدني ربي- عز و جل- أن يستجيب لمن دعاه، فيها.
و بإسناده (2) الى عبد الحميد بن أبي الديلم، عن أبى عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: ان اللّه- تبارك و تعالى- لما أراد أن يتوب على آدم- (عليه السلام)- أرسل اليه جبرئيل. فقال له: السلام عليك يا آدم! الصابر على بليته التائب عن خطيئته.
ان اللّه- تبارك و تعالى- بعثني اليك، لأعلّمك المناسك التي يريد أن يتوب عليك بها.
____________
(1) نفس المصدر/ 338، قطع من ح 1.
(2) نفس المصدر/ 400- 401، ح 1.
387
و أخذ جبرئيل بيده. و انطلق. به، حتى أتى به (1) البيت. فنزلت عليه غمامة من السماء.
فقال له جبرئيل: خط برجلك حيث أظلت (2) هذا الغمام.
ثم انطلق به، حتى أتى به الى (3) منى. فأراه موضع مسجد منى. فخطه.
و خط المسجد الحرام، بعد ما خط ذلك (4) مكان البيت. ثم انطلق به الى عرفات.
فأقامه على عرفة. و قال له: إذا غربت الشمس، فاعترف بذنبك، سبع مرات.
ففعل ذلك آدم. و لذلك سمي عرفة (5). لأن آدم- (عليه السلام)- اعترف عليه بذنبه فجعل ذلك سنة في ولده. يعترفون بذنوبهم، كما اعترف أبوهم. و يسألون اللّه- عز و جل- التوبة، كما سألها أبوهم [آدم] (6).
ثم أمره جبرئيل- (عليه السلام)- فأفاض من عرفات. فمر على الجبال السبعة.
فأمره أن يكبر على كل جبل، أربع تكبيرات. ففعل ذلك آدم. ثم انتهى به الى جمع ثلث الليل. فجمع فيها بين صلاة المغرب و بين صلاة العشاء. فلذلك سمي جمعا. لأن آدم جمع فيها بين الصلاتين. فهو وقت (7) العتمة [في] (8) تلك الليلة، ثلث الليل، في ذلك الموضع. ثم أمره أن ينبطح في بطحاء جمع. فانبطح حتى انفجر الصبح. ثم أمره أن يصعد على الجبل، جبل جمع. و أمره إذا طلعت الشمس، أن يعترف بذنبه، سبع مرات. و يسأل اللّه- عز و جل- التوبة و المغفرة سبع مرات. ففعل ذلك آدم، كما أمره جبرئيل.
____________
1 و 3 و 4- ليس في المصدر.
(2) المصدر: أظلك.
(5) النسخ: المعرف. و المصدر: العرفة.
(6) يوجد في ر و المصدر.
(7) المصدر: فوقت.
(8) يوجد في المصدر.
388
و انما جعل اعترافين، ليكون سنّة في ولده فمن لم يدرك عرفات و أدرك جمعا فقد و في بحجه.
فأفاض آدم من جمع، الى منى، فبلغ منى ضحى. فأمره أن يصلي ركعتين، في مسجد منى. ثم أمره أن يقرّب الى اللّه- عز و جل- قربانا، ليتقبل اللّه منه و يعلم أن اللّه قد تاب عليه. و يكون سنّة في ولده القربان. فقرّب آدم- (عليه السلام)- قربانا. فقبل اللّه منه، قربانه. و أرسل اللّه- عز و جل- نارا من السماء، فقبضت قربان آدم.
فقال له جبرئيل: ان اللّه- تبارك و تعالى- قد أحسن اليك، إذ علّمك المناسك التي تاب عليك بها و قبل قربانك. فاحلق رأسك، تواضعا للّه- عز و جل- إذ قبل قربانك.
فحلق آدم، رأسه، تواضعا للّه- تبارك و تعالى- ثم أخذ جبرئيل، بيد آدم.
فانطلق به الى البيت. فعرض له إبليس، عند [الجمرة] (1) العقبة.
فقال له: يا آدم! أين تريد؟
قال جبرئيل: [يا آدم] (2) ارمه بسبع حصيات. و كبر مع كل حصاة، تكبيرة.
ففعل ذلك آدم، كما أمره جبرئيل. فذهب إبليس. ثم أخذ [جبرئيل] (3) بيده في اليوم الثاني. فانطلق به، الى الجمرة الاولى. فعرض له إبليس.
فقال له [جبرئيل] (4): ارمه بسبع حصيات. و كبر مع كل حصاة، تكبيرة.
ففعل ذلك آدم. فذهب إبليس. ثم عرض له عند الجمرة الثانية.
فقال له: يا آدم! أين تريد؟
____________
1 و 2- يوجد في المصدر.
3 و 4- يوجد في المصدر.
389
فقال له جبرئيل: ارمه بسبع حصيات. و كبر مع كل حصاة، تكبيرة (1).
ففعل ذلك آدم. فذهب إبليس. ثم عرض له، عند الجمرة الثالثة.
فقال له: يا آدم! أين تريد؟
فقال له جبرئيل: ارمه بسبع حصيات. و كبر مع كل حصاة، تكبيرة.
ففعل ذلك آدم. فذهب إبليس. ثم فعل ذلك [به] (2) في اليوم الثالث و الرابع فذهب إبليس.
فقال له جبرئيل: انك لن تراه بعد مقامك هذا، أبدا.
ثم انطلق به، الى البيت. فأمره أن يطوف بالبيت، سبع مرات. ففعل ذلك آدم.
فقال له جبرئيل: ان اللّه- تبارك و تعالى- قد غفر لك. و قبل توبتك. و حلّت لك زوجتك.
و بإسناده (3) الى أبي خديجة، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: سأل أبي عبد اللّه رجل. و قال: حدثني عن رضا الرب، عن آدم- (عليه السلام)- فقال: ان آدم أنزل فنزل في الهند. و سأل ربه- عز و جل- هذا البيت. فأمره أن يأتيه، فيطوف به، أسبوعا. و يأتي منى و عرفات، فيقضى مناسكه، كلها. فجاء من الهند. و كان موضع قدميه، حيث يطأ عليه، عمران. و ما بين القدم الى القدم، صحارى. ليس فيها شيء. ثم جاء الى البيت، فطاف أسبوعا. و أتى مناسكه، فقضاها، كما أمره اللّه. فقبل اللّه منه التوبة. و غفر له.
قال: فجعل طواف آدم- (عليه السلام)- لما طافت الملائكة بالعرش، سبع
____________
(1) ليس في المصدر.
(2) يوجد في المصدر.
(3) نفس المصدر/ 407، ضمن ح 2.
390
سنين. فقال جبرئيل- (عليه السلام)-: هنيئا لك، يا آدم! لقد غفر لك. لقد طفت بهذا البيت قبلك، بثلاثة آلاف سنة.
فقال آدم- (عليه السلام)-: يا رب! اغفر لي و لذريتي، من بعدي.
فقال: نعم، من آمن بي و برسلي فقد (1) صدقت و مضى.
فقال أبي- (عليه السلام)-: هذا جبرئيل- (عليه السلام)- أتاكم يعلمكم معالم دينكم.
و الحديث طويل. أخذت منه موضع الحاجة.
و في عيون الأخبار (2): حدثنا تميم بن عبد اللّه بن تميم القرشي. قال: حدثني أبي، عن حمدان بن سليمان النيسابوري، عن علي بن محمد بن الجهم. قال: حضرت مجلس المأمون. و عنده الرضا، علي بن موسى- (عليه السلام)- فقال له المأمون:
يا بن رسول اللّه! أليس من قولك ان الأنبياء معصومون؟
قال: بلى.
قال: فما معنى قول اللّه تعالى (3) وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى؟
فقال- (عليه السلام)- ان اللّه- تبارك و تعالى- قال لآدم: اسْكُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ. وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما. وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ. و أشار لهما الى شجرة الحنطة. فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمِينَ. و لم يقل لهما: [و] (4) لا تأكلا من هذه الشجرة. و لا مما كان من جنسها. فلم يقربا تلك الشجرة. [و لم يأكلا منها] (5) و انما أكلا من غيرها، لما أن وسوس الشيطان، اليهما. و قال: ما نهاكما ربكما
____________
(1) المصدر: فقال. و هو الظاهر.
(2) عيون الاخبار/ 195- 196، صدر ح 1.
(3) طه/ 121.
4 و 5- يوجد في المصدر.
391
عن هذه الشجرة. و انما نهاكما (1) أن تقربا غيرها. و لم ينهكما عن الأكل منها، الا أن تكونا ملكين، أو تكونا من الخالدين. و قاسمهما اني لكما من (2) الناصحين.
و لم يكن آدم و حوا، شاهدا قبل ذلك من يحلف باللّه، كاذبا. فدلهما (3) بغرور.
فأكلا منها، ثقة بيمينه باللّه. و كان ذلك من آدم، قبل النبوة. و لم يكن ذلك بذنب كبير استحق به دخول النار. و انما كان من الصغائر الموهوبة التي تجوز على الأنبياء قبل نزول الوحي، عليهم. فلما اجتباه اللّه تعالى و جعله نبيا، كان معصوما، لا يذنب صغيرة و لا كبيرة. قال اللّه- عز و جل-: وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ، فَغَوى. ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ. فَتابَ عَلَيْهِ. وَ هَدى (4). و قال- عز و جل-: إِنَّ اللَّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إِبْراهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ، عَلَى الْعالَمِينَ (5).
عن علي- (عليه السلام)- حديث طويل (6). و فيه: و سأله «كم كان عمر آدم- (عليه السلام)-»؟
قال: تسعمائة و ثلاثون سنة (7).
و في كمال الدين و تمام النعمة (8)، بإسناده الى جعفر بن محمد، عن أبيه، عن جده، عن رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- عاش أبو البشر، آدم- (عليه السلام)-
____________
(1) المصدر: ينهيكما.
(2) المصدر: لمن.
(3) المصدر: فدليهما.
(4) طه/ 121.
(5) آل عمران/ 33.
(6) نفس المصدر 1/ 242.
(7) المصدر: فقال تسعمائة سنة و ثلاثون سنة.
(8) كمال الدين و تمام النعمة/ 523، قطعة من ح 3.
392
تسعمائة (1) و ثلاثين سنة] (2).
قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِيعاً. فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً، فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ، وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ (38):
و قرئ «فمن تبع هدي» على لغة هذيل، «فلا خوف» بالفتح.
و في تفسير العياشي (3): عن جابر. قال: سألت أبا جعفر- (عليه السلام)- عن تفسير هذه الاية، في باطن القرآن: فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً، فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ.
قال: تفسيرها: عليّ الهدى. قال اللّه فيه: فمن تبع هداي- الآية-.
وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِآياتِنا، أُولئِكَ أَصْحابُ النَّارِ. هُمْ فِيها خالِدُونَ (39) يا بَنِي إِسْرائِيلَ، يعني أولاد يعقوب.
و إسرائيل، في الأصل: صفوة اللّه، أو عبد اللّه. سمي به يعقوب، للمدح.
و في كتاب علل الشرائع (4): بإسناده الى جعفر بن محمد بن عمارة، عن أبيه عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- حديث طويل، يقول فيه- (عليه السلام)-: و يعقوب، هو إسرائيل [و معنى إسرائيل: عبد اللّه. لان أسرا، هو عبد اللّه. و ايل هو اللّه- عز و جل-
و روى في خبر آخر (5): ان أسرا، هو القوة. و أيل، هو اللّه- عز و جل- فمعنى إسرائيل: قوة اللّه- عز و جل-
و في عيون الأخبار (6): بإسناده الى أمير المؤمنين- (عليه السلام)- حديث
____________
(1) كذا في المصدر. و في الأصل و ر: سبعمائة.
(2) ما بين القوسين ليس في أ.
(3) تفسير العياشي 1/ 41، ح 29.
(4) علل الشرايع 1/ 43، ح 1.
(5) نفس المصدر، ح 2.
(6) عيون الاخبار 1/ 192، ح 1.
393
طويل. و فيه: و سأله عن ستة من الأنبياء، لهم اسمان.
[فقال: يوشع بن نون و هو ذو الكفل و يعقوب و هو إسرائيل] (1).
اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ، من الانجاء من فرعون، مثلا.
وَ أَوْفُوا بِعَهْدِي، من الايمان بي و الطاعة لي.
أُوفِ بِعَهْدِكُمْ، من حسن الثواب، على حسناتكم.
وَ إِيَّايَ فَارْهَبُونِ (40)، فلا تنقضوا عهدي.
[و في كتاب معاني الأخبار (2): بإسناده الى ابن عباس. قال: قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: لما نزل (3) اللّه- عز و جل- وَ أَوْفُوا بِعَهْدِي، أُوفِ بِعَهْدِكُمْ و اللّه لقد خرج آدم من الدنيا و قد عاهد قومه، على الوفاء لولده شيث، فما وفي له. و لقد خرج نوح من الدنيا و عاهد قومه على الوفاء لوصيه سام. فما وفت أمته له. و لقد خرج ابراهيم من الدنيا و عاهد قومه على الوفاء لوصيه، إسماعيل، فما وفت أمته. و لقد خرج موسى من الدنيا و عاهد قومه على الوفاء لوصيه يوشع بن نون، فما وفت أمته.
و لقد رفع عيسى بن مريم، الى السماء و قد عاهد قومه على الوفاء لوصيه شمعون ابن حمون الصفا، فما وفت أمته. و اني مفارقكم عن قريب و خارج من بين أظهركم.
و لقد عهدت الى امتي، في عهد علي بن أبي طالب. و انها لراكبة سنن من قبلها، من الأمم، في مخالفة وصيي و عصيانه. ألا و اني مجدد عليكم عهدي، في علي. فمن نكث، فإنما ينكث على نفسه، و من أوفى بما عاهد عليه اللّه، فسيؤتيه أجرا عظيما.
أيها الناس: ان عليا، إمامكم و خليفتي من بعدي عليكم. و هو وصيي و وزيري و أخي و ناصري و زوج ابنتي و أبو ولدي و صاحب شفاعتي و حوضي
____________
(1) ما بين القوسين ليس في أ.
(2) معاني الاخبار/ 372- 373، ح 1.
(3) ر و المصدر: أنزل.
394
و لوائي. من أنكره، فقد أنكرني، و من انكرني فقد أنكر اللّه تعالى. و من أقر بإمامته، فقد أقر بنبوتي. و من أقر بنبوتي، فقد أقر بوحدانية اللّه- عز و جل-.
يا أيها (1) الناس! من عصى عليا، فقد عصاني. و من عصاني، فقد عصى اللّه.
و من أطاع عليا، فقد أطاعني. و من أطاعني، فقد أطاع اللّه- عز و جل-.
يا أيها (2) الناس! من رد على علي، في قول أو فعل، فقد رد عليّ. و من رد عليّ فقد رد على اللّه، فوق عرشه.
يا أيها (3) الناس! من اختار منكم على علي اماما، فقد اختار عليّ نبيا. و من اختار عليّ نبيا، فقد اختار على اللّه- عز و جل- ربا.
أيها الناس! ان عليا سيد الوصيين و قائد الغر المحجلين و مولى المؤمنين.
و وليه وليي. و وليي ولي اللّه. و عدوه عدوي. و عدوي عدو اللّه- عز و جل- أيها الناس! أوفوا بعهد اللّه [في علي] (4)، يوف لكم بالجنة (5) يوم القيامة.
و في أصول الكافي (6): علي بن ابراهيم، عن أبيه، عن ابن أبي عمير، عن سماعة، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- في قول اللّه- عز و جل-: أَوْفُوا بِعَهْدِي، قال:
بولاية أمير المؤمنين- (عليه السلام)- أُوفِ بِعَهْدِكُمْ أوف لكم بالجنة.
أحمد بن محمد (7) عن محمد بن الحسين، عن عبد اللّه بن محمد عن الخشاب.
قال: حدثنا بعض أصحابنا عن خيثمة. قال: قال لي أبو عبد اللّه- (عليه السلام)-: يا خيثمة! نحن عهد اللّه. فمن وفى بعهدنا، فقد وفى بعهد اللّه. و من خفرها، فقد
____________
1 و 2 و 3- ليس المصدر.
(4) يوجد في المصدر.
(5) المصدر: في الجنة.
(6) الكافي 1/ 431، ح 89.
(7) نفس المصدر 1/ 221، ح 3.
395
خفر ذمة اللّه و عهده.
و الحديث طويل. أخذت منه موضع الحاجة.
و في تفسير علي بن ابراهيم (1): حدثني أبي عن محمد بن أبي عمير، عن جميل عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال له رجل: جعلت فداك! ان اللّه يقول:
ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ (2) و إنّا ندعو، فلا يستجاب لنا.
قال: لأنكم لا توفون للّه، بعهده. و ان اللّه يقول: أَوْفُوا بِعَهْدِي، أُوفِ بِعَهْدِكُمْ و اللّه! لو وفيتم للّه، لوفى اللّه لكم.
و في تفسير فرات بن ابراهيم الكوفي (3)، قال: حدثني جعفر بن محمد الفزاري. قال: حدثنا محمد، يعني: ابن الحسين الصائغ. قال: حدثنا محمد ابن عمران الوشاء، عن موسى بن القسم، عن عثمان بن عيسى، عن سماعة بن مهران، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال [في] (4) قول اللّه تعالى أَوْفُوا بِعَهْدِي أُوفِ بِعَهْدِكُمْ، أوفوا بولاية علي [بن أبي طالب- (عليه السلام)- فرضا من اللّه لكم، أوف لكم بالجنة] (5).
و في شرح الآيات الباهرة (6): قال الامام- (عليه السلام)-: قال اللّه- عز و جل-:
يا بَنِي إِسْرائِيلَ ولد يعقوب، إسرائيل اللّه، اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ
____________
(1) تفسير القمي 1/ 49.
(2) غافر/ 60.
(3) تفسير الفرات/ 11.
(4) يوجد في المصدر.
(5) كذا في المصدر. و في الأصل و ر: فرض من اللّه، أوف لكم الجنة.
(6) شرح الآيات الباهرة/ 15.
396
لما بعثت (1) محمدا و أقررته في مدينتكم (2). و لم اجشّمكم (3) الحطّ و الترحال (4) اليه. و أوضحت علاماته و دلائل صدقه لئلا يشتبه عليكم حاله. وَ أَوْفُوا بِعَهْدِي».
الذي أخذته على سلافكم و أنبيائهم (5). و أمروهم أن يؤدوه الى أخلافهم، ليؤمنن بمحمد العربي القرشي المبان بالآيات و المؤيد بالمعجزات التي منها أن كلمه ذراع مسموم. و ناطقه ذئب. و حسن اليه عود المنبر. و كثر اللّه له القليل من الطعام.
و ألان (6) له الصلب، من الحجارة. و صلبت لديه المياه السائلة. و لم يؤيد نبيا من أنبيائه بدلالة، الا جعل له مثلها و أفضل منها. و الذي جعل من (7) أكبر آياته، علي بن أبي طالب- (عليه السلام)- شقيقه (8) و رفيقه. عقله من عقله. و علمه من علمه. و حلمه من حلمه. مؤيد دينه، بسيفه الباتر، بعد أن قطع معاذير المعاندين، بدليله القاهر و علمه الفاضل و فضله الكامل. أُوفِ بِعَهْدِكُمْ الذي أوجبت به لكم نعيم الأبد، في دار الكرامة و مستقر الرحمة. وَ إِيَّايَ فَارْهَبُونِ في مخالفة محمد. فاني القادر على صرف بلاء من يعاديكم، على موافقتي. و هم لا يقدرون على صرف انتقامي، إذا آثرتم مخالفتي] (9).
وَ آمِنُوا بِما أَنْزَلْتُ من القرآن.
____________
(1) المصدر: بعث.
(2) المصدر: مرتبتكم.
(3) المصدر: اجشمك.
(4) المصدر: الرجال.
(5) المصدر: أنبيائكم.
(6) المصدر: لان.
(7) ليس في المصدر.
(8) المصدر: شفيقه.
(9) ما بين القوسين ليس في أ.
397
مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ من التوراة و الإنجيل و غيرهما.
وَ لا تَكُونُوا أَوَّلَ كافِرٍ بِهِ: أول فوج كفر به.
[و في تفسير العياشي (1): عن جابر الجعفي قال: سألت أبا جعفر- (عليه السلام)- عن تفسير هذه الاية، في باطن القرآن وَ آمِنُوا بِما أَنْزَلْتُ مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ وَ لا تَكُونُوا أَوَّلَ كافِرٍ بِهِ، يعني: فلانا و صاحبه و من تبعهم و من دان بدينهم. وَ لا تَكُونُوا أَوَّلَ كافِرٍ بِهِ، يعني: عليا- (عليه السلام)-] (2).
وَ لا تَشْتَرُوا: لا تستبدلوا.
بِآياتِي ثَمَناً قَلِيلًا: من الرئاسة التي تخافون أن تفوت منكم (3)، باتباع محمد أو الشيء (4) الذي تأخذونه من رعاياكم، على تحريف الكلم و تسهيل ما صعب عليهم، من الشرائع.
وَ إِيَّايَ فَاتَّقُونِ (41):
[و في شرح الآيات الباهرة (5): قال الامام- (عليه السلام)-: ثم قال اللّه- عز و جل- لليهود: «و آمنوا» يا أيها اليهود بما أنزلت على محمد من ذكر نبوته و أنباء امامة أخيه علي و عترته الطيبين، مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ. فان مثل هذا الذكر في كتابكم، أن محمدا النبي، سيد الأولين و الآخرين، المؤيد بسيد الوصيين و خليفة رب العالمين، فاروق الأمّة، و باب مدينة الحكمة، و وصي رسول الرحمة. و لا تشتروا بآياتي المنزلة لنبوة محمد و إمامة علي و الطاهرين من
____________
(1) تفسير العياشي 1/ 42، ح 31.
(2) ما بين القوسين ليس في أ.
(3) أ: عنكم.
(4) أ: محمدا و الشيء. ر: محمد و الشيء.
(5) شرح الآيات الباهرة/ 15- 16.
398
عترته ثَمَناً قَلِيلًا بأن (1) تجحدوا نبوة النبي و امامة الامام- (عليهما السلام)- و تعتاضوا عنها عرض (2) الدنيا. فان ذلك و ان كثر، فالى نفاد و خسار و بوار. ثم قال- عز و جل-: وَ إِيَّايَ فَاتَّقُونِ في كتمان أمر محمد و أمر وصيه. فان لم تتقوا (3) لم تقدحوا في نبوة النبي و لا في وصية الوصي. بل حجج اللّه عليكم، قائمة.
و براهينه بذلك واضحة. قد قطعت معاذيركم. و أبطلت تمويهكم. و هؤلاء، يهود المدينة (4)، جحدوا نبوة محمد. و خانوه. و قالوا: نحن نعلم، أن محمدا، نبي. و أن عليا، وصيه. و لكن لست أنت ذلك (5) و لا هذا. (يشيرون الى علي- (عليه السلام).) فأنطق اللّه تعالى، ثيابهم التي عليهم و خفافهم التي في أرجلهم، يقول كل واحد منها للابسه: كذبت، يا عدو اللّه! بل النبي، محمد هذا. و الوصي علي هذا. و لو أذن اللّه لنا، أضغطناكم و عقرناكم و قتلناكم.
فقال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: ان اللّه- عز و جل- يمهلهم، لعلمه بأنه سيخرج من أصلابهم، ذريات طيبات مؤمنات (6). و لو تزيلوا، لعذب هؤلاء عذابا أليما. (7) و انما يعجل من يخاف الفوت.
و في مجمع البيان (8)، روي عن النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)-: من سن سنّة حسنة
____________
(1) الأصل و ر. فان.
(2) كذا في تفسير البرهان 1/ 91، نقلا عن الامام العسكري- (عليه السلام)- و في المصدر. عرض: و في الأصل و ر: منها عوض.
(3) المصدر: فإنكم ان تتقوا.
(4) المصدر: اليهود بالمدينة.
(5) ليس في المصدر.
(6) المصدر: و مؤمنات.
(7) ليس في المصدر.
(8) مجمع البيان 1/ 95.
399
فله أجرها و أجر من عمل بها، الى يوم القيامة. و من سن سنة سيئة، كان عليه وزرها و وزر من عمل بها، الى يوم القيامة.
و روى عن أبي جعفر- (عليه السلام)- (1) في هذه الاية قال: كان حيي بن أخطب و كعب بن الأشرف و آخرون من اليهود، لهم مأكلة على اليهود، في كل سنة. فكرهوا بطلانها، بأمر النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)-: فحرفوا لذلك، آيات من التوراة، فيها صفته و ذكره. فذلك الثمن الذي أريد (2) في الاية] (3).
وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ. وَ تَكْتُمُوا الْحَقَّ. وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ (42)
[في شرح الآيات الباهرة (4): قال الامام- (عليه السلام)-: ثم خاطب اللّه- عز و جل- قوما من اليهود قال: وَ لا تَلْبِسُوا (5) الْحَقَّ بِالْباطِلِ بأن زعموا أن محمدا، نبي و أن عليا، وصي. و لكنهما يأتيان بعد وقتنا هذا، بخمس مائة سنة.
فقال لهم رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: أ ترضون التوراة بيني و بينكم حكما؟
قالوا: بلى.
فجاءوا بها. و جعلوا يقرءون منها، خلاف ما فيها. فقلب اللّه- عز و جل- الطومار الذي كانوا منه يقرءون. و هو في يد قارئين (6) منهم، مع أحدهما أوله و مع الاخر، آخره، ثعبانا له رأسان. و تناول كل رأس منهما، يمين (7) الذي هو
____________
(1) نفس المصدر.
(2) كذا في المصدر و في نسخة الأصل: أريك. و في ر: أ رأيك.
(3) ما بين القوسين ليس في أ.
(4) شرح الآيات الباهرة/ 16.
(5) كذا في المصدر. و في الأصل و ر: لبسوا.
(6) المصدر: قرائين.
(7) المصدر: عين.
400
في يده. و جعلت ترضضه و تهشمه. و يصيح الرجلان. و يصرخان. و كانت هناك طوامير أخر. فنطقت. و قالت: لا تزالان في هذا العذاب، حتى تقرءا بما فيها، من صفة محمد و نبوته و صفة علي و إمامته، على ما انزل اللّه تعالى. فقرءاه (1) صحيحا و آمنا برسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- و امامة علي، ولي اللّه (2).
فقال اللّه تعالى: وَ لا تَلْبِسُوا الْحَقَّ بِالْباطِلِ بأن تقروا، بمحمد و علي، من وجه. و تجحدوهما، من وجه وَ تَكْتُمُوا (3) الْحَقَ من نبوة هذا و امامة هذا وَ أَنْتُمْ تَعْلَمُونَ] (4).
وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ، أي: صلاة المسلمين.
وَ آتُوا الزَّكاةَ: زكاتهم.
وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ (43): منهم. لان اليهود، لا ركوع في صلاتهم.
[و في شرح الآيات الباهرة (5): قال الامام- (عليه السلام)-: ثم قال اللّه- عز و جل- لهؤلاء: وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ قال:
أقيموا الصلوات المكتوبات التي جاء بها محمد. و أقيموا- أيضا- الصلوة على محمد و آل محمد الطيبين الطاهرين الذين علي سيدهم و فاضلهم. و آتوا الزكاة من أموالكم، إذا وجبت و من أبدانكم، إذا لزمت و من معونتكم، إذا التمست.
و اركعوا مع الراكعين، أي: تواضعوا مع المتواضعين، لعظمة اللّه- عز و جل-
____________
(1) المصدر: فأقرآه.
(2) المصدر: و اعتقدوا امامة على، ولى رسول اللّه.
(3) كذا في المصدر و في الأصل و ر: فتكتمون.
(4) ما بين القوسين ليس في أ.
(5) شرح الآيات الباهرة/ 16.
401
في الانقياد لأولياء اللّه، لمحمد نبي اللّه و لعلي ولي اللّه و للأئمة بعدهما سادات أصفياء اللّه.
و نقل ابن مردويه و أبو نعيم الحافظ (1)، في قوله تعالى: وَ ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ انها نزلت في رسول اللّه و في علي- (صلوات اللّه عليهما)- خاصة. لأنهما أول من صليا و ركعا (2).
و في تفسيرات فرات بن ابراهيم الكوفي (3)، قال: حدثنا الحسن بن الحسين الأنصاري. قال: حدثنا حيان بن علي العنزي (4)، عن الكلبي، عن أبي صالح، عن ابن عباس- رضي اللّه عنه-: ان قوله: ارْكَعُوا مَعَ الرَّاكِعِينَ نزلت في رسول اللّه و علي بن أبي طالب- (عليهما السلام)- خاصة. و هما (5) أول من صليا و ركعا.
و في كتاب علل الشرايع (6): بإسناده الى زرارة بن أعين، عن أبي جعفر- (عليه السلام)- قال: قلت له: المرأة عليها أذان و اقامة؟
فقال: ان كانت تسمع أذان القبيلة، فليس عليها شيء. و الا فليس عليها أكثر من الشهادتين. لأن اللّه- تبارك و تعالى- قال للرجال: أَقِيمُوا الصَّلاةَ. و قال للنساء: «و أقمن الصلاة. و آتين الزكاة. و أطعن اللّه و رسوله».
و الحديث طويل. أخذت منه موضع الحاجة.
____________
(1) نفس المصدر.
(2) كذا في المصدر و في الأصل و ر: صلى و ركع.
(3) تفسير الفرات/ 2، في ذيل حديث.
(4) كذا في المصدر. و هو الصواب. و في الأصل و ر: العزى.
(5) المصدر: فهما.
(6) علل الشرايع/ 355، صدر ح 1.
402
و في تهذيب الأحكام (1): الحسين بن سعيد، عن صفوان، عن إسحاق بن المبارك. قال: سألت أبا ابراهيم- (عليه السلام)- عن صدقة الفطرة، أ هي مما قال اللّه: أَقِيمُوا الصَّلاةَ. وَ آتُوا الزَّكاةَ؟
فقال: نعم.
و في عيون الأخبار (2): في العلل التي ذكرها الفضل بن شاذان، عن الرضا- (عليه السلام)- قال- (عليه السلام)-: فان قال [قائل] (3): فلم أمروا بالصلاة؟
قيل: لأن في الصلاة، الإقرار بالربوبية. و هو صلاح عام. لأن فيه خلع الأنداد و القيام بين يدي الجبار بالذل و الاستكانة و الخضوع [و الخشوع] (4) و الاعتراف و طلب الاقالة من سالف الذنوب و وضع الجبهة على الأرض، كل يوم و ليلة، ليكون العبد ذاكرا للّه تعالى، غير ناس له. و يكون خاشعا وجلا متذللا طالبا راغبا في الزيادة للدين و الدنيا، مع ما فيه من الانزجار عن الفساد. و صار ذلك عليه في كل يوم و ليلة، لئلا ينسى العبد، مدبره و خالقه. فيبطر. و يطغى.
و ليكون في ذكر (5) خالقه و القيام بين يدي ربه، زاجرا له عن المعاصي و حاجزا و مانعا عن أنواع الفساد.
و فيه (6): بإسناده الى أبي الحسن الرضا- (عليه السلام)- قال: ان اللّه- عز و جل- أمر بثلاثة مقرون بها ثلاثة [أخرى] (7): أمر بالصلاة و الزكاة. فمن صلى
____________
(1) تهذيب الأحكام 4/ 89، صدر ح 262.
(2) عيون الاخبار 2/ 103- 104.
3 و 4- يوجد في المصدر.
(5) المصدر طاعة.
(6) نفس المصدر 1/ 258، صدر ح 13.
(7) يوجد في المصدر.
403
و لم يزك، لم تقبل (1) صلاته- الحديث-.
و في من لا يحضره الفقيه (2): و كتب الرضا، علي بن موسى- (عليه السلام)- الى محمد بن سنان، فيما كتب اليه من جواب مسائله: ان علة الزكاة، من أجل قوت الفقراء و تحصين أموال الأغنياء. لأن اللّه- عز و جل- كلف أهل الصحة، القيام بشأن أهل الزمانة و البلوى. كما قال اللّه (3): لَتُبْلَوُنَّ فِي أَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ:
في أموالكم، إخراج الزكاة. و في أنفسكم، توطين النفس (4) على الصبر، مع ما في ذلك من أداء شكر نعم اللّه- عز و جل- و الطمع في الزيادة، مع ما فيه من الزيادة و الرأفة و الرحمة لأهل الضعف و العطف على أهل المسكنة و الحث لهم على المواساة و تقوية الفقراء و المعونة لهم على أمر الدين. و هو عظة لأهل الغنى.
و عبرة لهم. ليستدلوا على فقراء الاخرة بهم. و ما لهم من الحث في ذلك، على الشكر للّه- عز و جل- لما خولهم و أعطاهم و الدعاء و التضرع و الخوف، من أن يصيروا مثلهم، في أمور كثيرة، في أداء الزكاة و الصدقات و صلة الأرحام و اصطناع المعروف] (5).
أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ من أتاربكم (6) في الخفية.
بِالْبِرِّ: اتباع محمد.
وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ. وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ:
[في شرح الآيات الباهرة: (7) من تفسير العسكري- (عليه السلام)-: ان رؤساء
____________
(1) المصدر: لم يقبل منه.
(2) من لا يحضره الفقيه 2/ 4، ح 7.
(3) المصدر: تبارك و تعالى.
(4) المصدر: الأنفس.
(5) ما بين القوسين ليس في أ.
(6) أ: أقاربكم.
(7) شرح الآيات الباهرة/ 16- 17.
404
هؤلاء اليهود اقتطعوا أموال ضعفائهم، من الصدقات و المواريث، ليأكلوها.
و قالوا: نقتل محمدا- (صلّى اللّه عليه و آله)-. فلما جاؤوا (1) دفعهم اللّه عنه.
فقال لرؤسائهم: أنتم فعلتم. و فعلتم. و أخذتم أموال هؤلاء. و هي موجودة عندكم.
فأنكروا ذلك. فأمر النبيّ- (صلّى اللّه عليه و آله)- الملائكة، بإحضار الأموال.
فلما حضرت، اعترفوا بذنوبهم. فأسلم بعض. و أقام على دينه بعض.
قال الامام- (عليه السلام)- فقال الرؤساء الذين هموا بالإسلام: نشهد يا محمد! أنك النبي الأفضل. و أن أخاك هذا، هو الوصي الأجل الأكمل. فقد فضحنا اللّه تعالى، بذنوبنا (2). أ رأيت ان تبنا مما اقتطعنا، ما يكون حالنا؟
قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: إذا أنتم، في الجنان، رفقاؤنا و في الدنيا، في دين اللّه، إخواننا. و يوسع اللّه، أرزاقكم. و تجدون في مواضع أموالكم التي أخذت منكم، أضعافها (3). و ينسى هؤلاء الخلق، فضيحتكم. حتى لا يذكرها أحد منهم.
فقالوا: نشهد أن لا اله الا اللّه، وحده. لا شريك له. و أنك، يا محمد! عبده و رسوله و صفيه و خليله. و أن عليا، أخوك و وزيرك و القيم بدينك و النائب عنك و المناضل دونك. و هو منك بمنزلة هارون من موسى، الا أنه لا نبي بعدك.
فقال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: فإذا أنتم المفلحون.
و في مجمع البيان (4): روى أنس بن مالك. قال: قال رسول اللّه- صلى
____________
(1) كذا في المصدر. و في الأصل و ر: جاء.
(2) المصدر: لولاك.
(3) المصدر: بأضعافها.
(4) مجمع البيان 1/ 98.
405
اللّه عليه و آله-: مررت ليلة أسري بي، على أناس تقرض شفاههم، بمقاريض من نار. فقلت: من هؤلاء؟ يا جبرئيل! فقال: هؤلاء خطباء من أهل الدنيا، ممن كانوا يأمرون الناس بالبر و ينسون أنفسهم.
و في مصباح الشريعة (1): قال الصادق- (عليه السلام)-: من لم ينسلخ عن هواجسه (2) حسبه و لم يتخلص من آفات نفسه و شهواتها و لم يهزم الشيطان و لم يدخل في كنف اللّه تعالى و توحيده و أمان (3) عصمته، لا يصلح للأمر بالمعروف و النهي عن المنكر. لأنه إذا لم يكن بهذه الصفة، فكلما أظهر، يكون حجة عليه. و لا ينتفع الناس به. قال اللّه تعالى: أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ. و يقال له: يا خائن أ تطالب خلقي بما خنت به نفسك و أرخيت عنه عنانك؟
و في تفسير علي بن ابراهيم (4): و [أما] (5) قوله أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ قال: نزلت في القصاص و الخطاب. و هو قول أمير المؤمنين- (عليه السلام)- و على كل منبر منهم خطيب مصقع، يكذب على اللّه و على رسوله و على كتابه.
و في أصول الكافي (6): بإسناده الى أبى عبد اللّه- (عليه السلام)- قال في قول اللّه
____________
(1) شرح فارسى مصباح الشريعة و مفتاح الحقيقة/ 357- 359.
(2) الأصل و ر: من هوى حسبه. و المصدر: من هوى حسبه. و قال مصحح المصدر (العلامة الفقيد الأرموي ره) في هامشه: در بحار و مستدرك و محجة و نسخه آقاى مصطفوى:
«عن هواجسه» و هو الأصح.
(3) كذا في المصدر، و في الأصل و ر: أوان.
(4) تفسير القمي 1/ 46.
(5) يوجد في المصدر.
(6) الكافي 2/ 300، ح 4.
406
- عز و جل- فَكُبْكِبُوا فِيها هُمْ وَ الْغاوُونَ قال: يا أيا بصير! هم قوم وصفوا عدلا، بألسنتهم. ثم خالفوه الى غيره.
و بإسناده (1) الى خيثمة، قال: قال لي أبو جعفر- (عليه السلام)-: أبلغ شيعتنا:
أن أعظم الناس حسرة يوم القيامة، من وصف عدلا ثم خالفه الى غيره.
و بإسناده (2) الى ابن أبي يعفور، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: ان من أعظم الناس حسرة يوم القيامة، من وصف عدلا، ثم خالفه الى غيره.
و بإسناده (3) الى قتيبة الأعشى، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- أنه قال: [ان] (4) من أشد الناس عذابا يوم القيامة، من وصف عدلا، ثم (5) عمل بغيره.
و بإسناده (6) الى معلى بن خنيس، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- [أنه] (7) قال: ان [من] (8) أشد الناس حسرة يوم القيامة، من وصف عدلا، ثم عمل بغيره.
و في تفسير العياشي (9)، عن يعقوب بن شعيب، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: قلت قوله: أَ تَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ (10).
قال: فوضع يده على حلقه. قال: كالذابح نفسه (11).
____________
(1) نفس المصدر، ذيل ح 5.
(2) نفس المصدر، ح 3.
(3) نفس المصدر، ح 2.
(4) يوجد في المصدر.
(5) المصدر: و.
(6) نفس المصدر 2/ 299، ح 1.
7 و 8- يوجد في المصدر.
(9) تفسير العياشي 1/ 43، ح 37.
(10) كذا في المصدر و في الأصل و ر: له.
(11) كذا في المصدر و في الأصل و ر: كما إذا ذبح.
407
و قال الحجال (1)، عن ابن إسحاق، عمن ذكره: وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ، أي:
تتركون] (2).
أَ فَلا تَعْقِلُونَ؟ (44)
[في كتاب علل الشرايع (3): بإسناده الى عيسى بن جعفر بن محمد بن عبد اللّه (4) ابن محمد بن عمر بن علي بن أبي طالب، عن آبائه، عن عمر بن علي، عن أبيه علي بن أبي طالب: ان النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)- سئل: مما خلق اللّه- عز و جل- العقل؟
قال: خلقه ملك. له رؤوس، بعدد الخلائق من خلق و من يخلق، الى يوم القيامة. و لكل رأس، وجه. و لكل آدمي، رأس من رؤوس العقل. و اسم ذلك الإنسان، على وجه ذلك الرأس مكتوب. و على كل وجه، ستر ملقى لا يكشف (5) ذلك الستر، من ذلك الوجه، حتى يولد هذا المولود و يبلغ حد الرجال أو حد النساء. فإذا بلغ، كشف ذلك الستر [من ذلك] (6)، فيقع في قلب هذا الإنسان نور. فيفهم الفريضة و السنة و الجيد و الرديء. ألا و مثل العقل في القلب، كمثل السراج، في وسط البيت.
و في تفسير علي بن ابراهيم (7): و قال الصادق- (عليه السلام)-: موضع العقل، الدماغ. ألا ترى الرجل إذا كان قليل العقل، قيل له ما أخف دماغك؟
____________
(1) نفس المصدر، ح 38.
(2) ما بين القوسين ليس في أ.
(3) علل الشرايع/ 98، ح 1.
(4) كذا في المصدر. و في الأصل و ر: عبيد اللّه.
(5) كذا في المصدر. و في الأصل و ر: ما يكشف.
(6) ليس في المصدر.
(7) تفسير نور الثقلين 1/ 76 ح 179 عن القمي.
408
و الحديث طويل. أخذت منه موضع الحاجة.
و في أصول الكافي (1): أحمد بن إدريس، عن محمد بن عبد الجبار، عن بعض أصحابنا، رفعه الى أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: قلت له: ما العقل؟
قال: ما عبد به الرحمن. و اكتسب به الجنان.
قال: قلت: فالذي كان في معاوية؟
فقال: تلك النكراء. تلك الشيطنة. و هي شبيهة بالعقل. و ليست بالعقل] (2).
وَ اسْتَعِينُوا في حوائجكم بِالصَّبْرِ، أي: الصوم.
وَ الصَّلاةِ وَ إِنَّها، أي: الصلاة.
لَكَبِيرَةٌ، إِلَّا عَلَى الْخاشِعِينَ (45)
[في شرح الآيات الباهرة (3): قال الامام- (عليه السلام)- قال اللّه- عز و جل- لسائر الكافرين و اليهود و المشركين: وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ، أي:
بالصبر عن (4) الحرام و على تأدية الأمانات. و بالصبر عن (5) الرياسات الباطلة و على الاعتراف لمحمد (6)، بنبوته و لعلي (7)، بوصيته. و استعينوا بالصبر، على خدمتهما و خدمة من يأمرانكم بخدمته، على استحقاق الرضوان و الغفران و دائم نعيم الجنان، في جوار الرحمن و موافقة (8) خيار المؤمنين و التمتع بالنظر الى غرة محمد، سيد الأولين و الآخرين و علي، سيد الوصيين و السادة الأخيار المنتجبين.
فان ذلك أقر لعيونكم و أتم لسروركم و أكمل لهدايتكم، من سائر نعيم الجنان
____________
(1) الكافي 1/ 11، ح 3.
(2) ما بين القوسين ليس في أ.
(3) شرح الآيات الباهرة/ 17.
4 و 5- المصدر: على.
6 و 7- المصدر: بمحمد ... بعلى.
(8) المصدر: مرافق.
409
و استعينوا، أيضا، [بالصلوات الخمس و] (1) بالصلاة على محمد و آله الطيبين، على قرب الوصول الى جنات (2) النعيم. و أيضا، أن هذه الفعلة من الصلوات الخمس و من الصلاة على محمد و آله الطيبين و الانقياد لأوامرهم و الايمان بسرهم و علانيتهم و ترك معارضتهم بلم و كيف، لكبيرة عظيمة، الا على الخاشعين الخائفين عقاب اللّه، في مخالفته، في فرائضه.
و في تفسير العياشي (3): عن عبد اللّه بن طلحة. قال أبو عبد اللّه- (عليه السلام)-: «الصبر» هو الصوم.
و فيه (4)، عن مسمع. قال: قال أبو عبد اللّه- (عليه السلام)-: يا مسمع! ما يمنع أحدكم إذا دخل عليه غم من غموم الدنيا، يتوضأ ثم يدخل مسجده و يركع ركعتين، فيدعو اللّه فيها؟ أما سمعت اللّه يقول: وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ».
و فيه (5)، عن سليمان الفراء، عن أبي الحسن- (عليه السلام)- في قول اللّه وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ قال: «الصبر»، الصوم. إذا نزلت بالرجل الشدة أو النازلة، فليصم. قال: اللّه يقول: اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ فالصبر، الصوم.
و في الكافي (6): علي، عن أبيه، عن ابن أبي عمير، عن سليمان، عمن ذكره، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- في قول اللّه- عز و جل-: وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ» قال:
____________
(1) ليس في المصدر.
(2) كذا في المصدر. و في الأصل و ر: جنان.
(3) تفسير العياشي 1/ 43، ح 40.
(4) نفس المصدر، ح 39.
(5) نفس المصدر، ح 41.
(6) الكافي 4/ 63، ح 7.
410
يعنى بالصبر، الصيام (1).
و قال: إذا نزلت بالرجل النازلة و الشدة (2)، فليصم. فان اللّه- عز و جل- يقول: وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ، يعنى: الصيام.
و في من لا يحضره الفقيه، مرسلا، عن الصادق- (عليه السلام)- مثله (3).
و في تفسير فرات بن ابراهيم (4): قال: حدثنا الحسين بن الحكم. قال: حدثنا الحسن بن الحسين. قال: حدثنا حيان بن علي، عن الكلبي، عن أبي صالح (5).
عن ابن عباس- رضي اللّه عنه- في قوله تعالى: وَ اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاةِ. وَ إِنَّها لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخاشِعِينَ: الخاشع، الذليل في صلاته المقبل عليها رسول اللّه (صلّى اللّه عليه و آله) و علي بن أبي طالب- (عليه السلام)-] (6).
الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ أَنَّهُمْ إِلَيْهِ راجِعُونَ (46):
[في كتاب التوحيد (7)، حديث طويل، عن علي- (عليه السلام)- يقول فيه و قد سأله رجل عما اشتبه عليه من الآيات: فأما قوله: بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرُونَ (8) يعنى: البعث. فسماه اللّه- عز و جل- لقاءه (9). و كذلك ذكر المؤمنين،
____________
(1) المصدر: قال: الصبر، الصيام.
(2) المصدر: الشديدة.
(3) من لا يحضره الفقيه 2/ 45، ح 202.
(4) تفسير الفرات/ 4.
(5) ليس في المصدر. و الظاهر انه سقط عنه.
(6) ما بين القوسين ليس في أ.
(7) التوحيد/ 267.
(8) السجدة/ 10.
(9) كذا في المصدر. و في الأصل و ر: لقاءهم.
411
الَّذِينَ يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ، يعني: انهم يوقنون أنهم يبعثون و يحشرون و يحاسبون و يجزون بالثواب و العقاب. و الظن هاهنا، اليقين.
و في تفسير علي بن ابراهيم (1)، قال: الظن في كتاب اللّه (2)، على وجهين:
فمنه ظن يقين. و منه ظن شك. ففي هذا الموضع، الظن يقين. و أما (3) الشك، فقوله:
إِنْ نَظُنُّ إِلَّا ظَنًّا. وَ ما نَحْنُ بِمُسْتَيْقِنِينَ. (4) و قوله: وَ ظَنَنْتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ (5)] (6).
يا بَنِي إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ: التكرير للتوكيد. و تذكير التفضيل الذي، هو أجل النعم، خصوصا. و الربط بالوعيد الشديد، تخويفا لمن غفل عنها و أخل بحقوقها.
وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ، نصب عطف على نعمتي، أي: و تفضيلي.
عَلَى الْعالَمِينَ (47)، أي: عالمي زمانهم. المراد، تفضيل آبائهم الذين كانوا في عصر موسى- (عليه السلام)- و بعده، قبل أن يغيروا بما منحهم اللّه، من العلم و الايمان و العمل الصالح و جعلهم أنبياء و ملوكا مقسطين.
و يحتمل أن يكون المعنى، على الجم الغفير من الناس، كقوله: بارَكْنا فِيها لِلْعالَمِينَ، يقال:
____________
(1) تفسير القمي 1/ 46.
(2) المصدر: الكتاب.
(3) المصدر: انما.
(4) المصدر: و قوله تعالى. و هو في الجاثية/ 32.
(5) الفتح/ 12.
(6) ما بين القوسين ليس في أ.
412
رأيت عالما من الناس، يراد الكثرة. فعلى هذا، لا يستقيم ما قيل (1). ان في الاية، دلالة على تفضيل البشر، على الملك.
وَ اتَّقُوا يَوْماً: فيه مجاز عقلي، أي: ما فيه من الحساب (2) و العذاب، و التنكير للتفخيم.
لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً، أي: لا تقضي عنها شيئا من الحقوق، فيكون شيئا مفعولا به. أو لا تجزي عنها شيئا من الجزاء، اي: قليلا منه. فيكون نصبا على المصدر، كقوله: وَ لا يُظْلَمُونَ شَيْئاً (3).
و قرئ لا تجزئ من أجزأ عنه، إذا أغنى. و على هذا تعين أن يكون مصدرا، أي: شيئا من الإغناء.
و قرئ و لا تجزى، نسمة عن نسمة شيئا.
و تنكير الشيء مع النفسين (4)، للاقناط الكلي و التعميم.
و الجملة في محل النصب، صفة «ليوما». و العائد، محذوف. و التقدير:
لا تجزي فيه. و ان لم يجوز حذف العائد المجرور. يقال: اتسع فيه. فحذف عنه الجار أو لا و أجري مجرى المفعول به، ثم حذف، كما حذف من قوله:
كتبت اليهم كتابا مرارا* * * فلم يرجع الي منهم جوابا
فما أدرى أغيرهم تناء* * * و طول العهد أم مال أصابوا؟
أي: أصابوه.
وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ: من الشفع. كأن المشفوع، كان فردا. فجعله
____________
(1) أنوار التنزيل 1/ 55.
(2) أ: الحسنات.
(3) مريم/ 60.
(4) أ: النفيين. و الظاهر: النفي.
413
الشفيع، زوجا، بضم نفسه اليه.
و قرأ ابن كثير و أبو عمرو: لا تقبل- بالتاء-.
[و في تفسير علي بن ابراهيم (1): و قوله: وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً. وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ و هو قوله- (عليه السلام)-: لو أن كل ملك مقرب و كل نبي (2) مرسل، شفعوا في ناصب، ما شفعوا.
و في كتاب الخصال (3): عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: ثلاث من كن فيه استكمل خصال الايمان: من صبر على الظلم و كظم غيظه و احتسب و عفا و غفر، كان ممن يدخله اللّه تعالى الجنة بغير حساب و يشفعه في مثل ربيعة و مضر.
عن الحسن بن علي بن أبي طالب- (عليه السلام)- (4) عن النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)- حديث طويل، يقول فيه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: و أما شفاعتي، ففي أهل الكبائر، ما خلا أهل الشرك و الظلم] (5).
وَ لا يُؤْخَذُ مِنْها، أي: من النفس الثانية العاصية، أو الأولى.
عَدْلٌ: المراد به الفدية. و قيل (6): مطلق البدل. و أصله التسوية. سمي به الفدية. لأنها سويت بالمفدى.
و المقصود بالاية، نفي أن يدفع العذاب، أحد عن كل أحد، من كل وجه محتمل.
فانه اما أن يكون قهرا أو غيره. و الأول، النصرة. و الثاني اما أن يكون مجانا أو غيره
____________
(1) تفسير القمي 1/ 46.
(2) المصدر: أو.
(3) الخصال/ 104، ح 63.
(4) نفس المصدر/ 355، ذيل ح 36.
(5) ما بين القوسين ليس في أ.
(6) أنوار التنزيل 1/ 55.
414
و الأول، أن يشفع له. و الثاني، اما بأداء ما كان عليه. و هو أن يجزي عنه أو بغيره. و هو أن يعطي عنه عدلا.
[و في مجمع البيان (1): و أما ما جاء في الحديث: «لا يقبل اللّه منه صرفا و لا عدلا» فاختلف في معناه. قال الحسن: الصرف، العمل. و العدل، الفدية. و قال الاصمعي: الصرف، التطوع. و العدل، الفريضة. و قال أبو عبيدة: الصرف، الحلية. و العدل، الفدية. و قال الكلبي: الصرف، الفدية. و العدل، رجل مكانه.
و في تفسير العياشي (2). عن يعقوب الأحمر، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: العدل، الفريضة.
عن ابراهيم بن الفضيل (3)، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)-. قال: العدل في قول أبي جعفر- (عليه السلام)- الفداء.
و رواه أسباط الزطي (4) قال: قلت لابي عبد اللّه- (عليه السلام)-: قول اللّه: «لا يقبل اللّه منه صرفا و لا عدلا»، قال: الصرف، النافلة. و العدل، الفريضة] (5).
وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ (48): الضمير يرجع الى النفوس الكثيرة التي دلت عليها النفس الثانية المنكرة الواقعة في سياق النفي.
و النصرة، أخص من المعونة، لاختصاصه بدفع الضر.
و استدلت المعتزلة، بهذه الاية، على نفي الشفاعة، لأهل الكبائر.
____________
(1) مجمع البيان 1/ 104.
(2) تفسير العياشي 1/ 57، ح 85.
(3) نفس المصدر، ح 86.
(4) الأصل و ر: أوساط الرجل. و الحديث في نفس المصدر، ح 87.
(5) ما بين القوسين ليس في أ.
415
قال البيضاوي (1): و أجيب بأنها مخصوصة بالكفار، للآيات و الأحاديث الواردة في الشفاعة.
قال: و يؤيده أن الخطاب معهم و الاية نزلت ردا لما كانت اليهود، تزعم أن آباءهم تشفع لهم.
أقول: الاية يحتمل أن تكون مخصصة للآيات و الأحاديث الواردة في الشفاعة الدالة على عمومها، كما أن كون الخطاب معهم، يحتمل أن يكون مؤيدا للتخصيص بالكفار، فلا يتم الاستدلال من الجانبين. فتأمل!
[و في شرح الآيات (2) الباهرة، قال الامام- (عليه السلام)-: ثم قال اللّه- عز و جل-: وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً أي: لا تدفع عنها عذابا (3). قد استحقته عند النزع. و لا يقبل منها شفاعة، من يشفع لها، بتأخير الموت عنها.
و لا يؤخذ منها عدل، أي (4): لا يقبل منها فداء مكانه، يموت الفداء و يترك هو.
و قال الصادق- (عليه السلام)-: و هذا اليوم، يوم الموت. فان الشفاعة و الفداء، لا يفنى فيه. فأما يوم القيامة، فانا و أهلنا (5) نجزي عن شيعتنا كل جزاء، لنكونن (6) على الأعراف بين الجنة و النار (7) و محمد و علي و فاطمة و الحسن و الحسين و الطيبون
____________
(1) أنوار التنزيل 1/ 55.
(2) تأويل الآيات الباهرة/ 17.
(3) المصدر عنه.
(4) المصدر: و.
(5) المصدر: فانا و شيعتنا و أهلنا.
(6) المصدر: ليكونن.
(7) «الواو» ليس في المصدر.
416
من آلهم. فنرى (1) بعض شيعتنا في تلك (2) العرصات، مما كان منهم مقصرا في بعض شدائدها. فنبعث عليهم خيار شيعتنا، كسلمان و المقداد و أبي ذر و عمار و نظرائهم في العصر الذي يليهم، ثم في كل عصر الى يوم القيامة. فينقضون عليهم (3) كالبزاة و الصقور، تتناولهم كما تتناول الصقور صيدها. ثم يزفون الى الجنة، زفا. و انا لنبعث على آخرين من محبّينا من خيار شيعتنا، كالحمام. فيلتقطونهم من العرصات، كما يلتقط الطير الحب. و ينقلونهم الى الجنان، بحضرتنا. و سيؤتى بالواحد من مقصري شيعتنا في أعماله، بعد أن صان الولاية و التقية و حقوق إخوانه و يوقف (4) بإزائه ما بين مائة و اكثر من ذلك، الى مائة الف من النصاب. فيقال له: هؤلاء فداؤك من النار. فيدخل هؤلاء المؤمنون الجنة. و أولئك النصاب النار. و ذلك مما قال اللّه عز و جل: رُبَما يَوَدُّ الَّذِينَ كَفَرُوا بالولاية لَوْ كانُوا مُسْلِمِينَ (5) في الدنيا، منقادين للامامة، ليجعل مخالفوهم، فداءهم من النار] (6).
وَ إِذْ نَجَّيْناكُمْ، عطف على «نعمتي»، كعطف جبرئيل و ميكائيل على الملائكة. فصل بعد الإجمال، في قوله «نعمتي». لأنه أوقع و أمكن في النفس.
و قرئ نجيناكم و أنجيتكم.
مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ: اصل آل، أهل لأن تصغيره أهيل. أعل و خص استعماله بالاضافة الى أولى الخطر، كالأنبياء و الملوك.
____________
(1) المصدر: فترى.
(2) المصدر: فبعث.
(3) المصدر: يتناولونهم كما يتناول صيودها.
(4) كذا في المصدر. و في الأصل و ر: يقف.
(5) الحجر/ 2.
(6) ما بين القوسين ليس في أ.
417
قال الكسائي: سمعت أعرابيا يقول: آل و أؤيل و أهل و أهيل، فأصله أءل.
- بالهمزة-.
و «فرعون»: لقب لمن ملك العمالقة، ككسرى، لملك الفرس و قيصر، لملك الروم. و لعتو الفراعنة، اشتق منه تفرعن الرجل، إذا عتى و تجبر.
قال البيضاوي (1): و كان فرعون موسى، مصعب بن ريان. و قيل: اسمه (2)، وليد، من بقايا عاد. و فرعون يوسف- (عليه السلام)- ريان. و كان بينهما أكثر من أربعمائة سنة.
يَسُومُونَكُمْ: أي: يبغونكم. يقال: سامه خسفا، إذا أولاه ظلما، أي:
أصابه (3) إياه.
و أصل «السوم»، الذهاب في طلب الشيء.
سُوءَ الْعَذابِ، أي: أفظعه. فانه قبيح بالاضافة الى سائره. يقال: أعوذ باللّه من سوء الخلق و سوء الفعل. يراد قبيحهما.
«و السوء»، مصدر ساء يسوء. و نصبه على المفعول، ليسومونكم.
و الجملة حال (4) من الضمير، في «أنجيناكم» أو «من آل فرعون» أو منهما.
يُذَبِّحُونَ أَبْناءَكُمْ:
بيان «ليسومونكم». و لذلك فصل.
و قرئ بالتخفيف.
و انما فعلوا بهم ذلك، لأن فرعون رأى في المنام، أو قال له الكهنة: سيولد منهم، من يذهب بملكه. فلم يرد اجتهادهم، من قدر اللّه شيئا.
____________
(1) أنوار التنزيل 1/ 55.
(2) المصدر: ابنه.
3 و 4- ليس في أ.
418
[في كتاب الخصال (1)، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)-. قال: قام رجل الى أمير المؤمنين- (عليه السلام)- في الجامع بالكوفة. فقال: يا أمير المؤمنين! أخبرني عن يوم الأربعاء و التطير منه و ثقله. أي أربعاء هو؟.
فقال: أربعاء في آخر الشهر- الى قوله- يوم الأربعاء أمر فرعون بذبح الغلمان] (2).
وَ يَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ، أي: يبقونهن طلبا لحياتهن. و يتخذونهن إماء.
و زعم بعضهم، أنه من طلب الحياء، أي: الفرج، أي: ينظرون هل هن حبالى أم لا؟
[و في كتاب كمال الدين و تمام النعمة (3)، بإسناده الى سعيد بن جبير، عن سيد العابدين، علي بن الحسين، عن أبيه سيد الشهداء، الحسين بن علي، عن أبيه سيد الوصيين، أمير المؤمنين، علي بن أبي طالب- (عليهم السلام)- قال: قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)-: لما حضرت يوسف- (عليه السلام)- الوفاة، جمع شيعته و أهل بيته. فحمد اللّه. و أثنى عليه. ثم حدثهم بشدة تنالهم، تقتل فيها الرجال و تشق فيها بطون الحبالى و تذبح الأطفال، حتى يظهر اللّه الحق، في القائم من ولد لاوي بن يعقوب. و هو رجل أسمر طوال- و نعته لهم بنعته- فتمسكوا بذلك.
و وقعت الغيبة و الشدة على بني إسرائيل. و هم ينتظرون (4) قيام القائم، أربعمائة سنة. حتى إذا بشروا بولادته و رأوا علامات ظهوره و دلالته (5)، اشتدت البلوى
____________
(1) الخصال 2/ 388، ح 78.
(2) ما بين القوسين ليس في أ.
(3) كمال الدين و تمام النعمة/ 145- 147، ح 12.
(4) النسخ: ينظرون.
(5) ليس في المصدر.
419
عليهم. و حمل عليهم بالحجارة و الخشب. و طلب الفقيه الذي كان (1) يستريحون الى أحاديثه. فاستتر. و راسلهم (2). فقالوا: كنا مع الشدة، نستريح الى حديثك.
فخرج [بهم] (3) الى بعض الصحارى. و جلس يحدثهم حديث القائم و نعته و قرب الأمر. و كانت ليلة قمراء فبيناهم كذلك إذ طلع عليهم موسى- (عليه السلام)-.
و كان في ذلك الوقت، حديث السن. و قد خرج من دار فرعون، يظهر النزهة.
فعدل عن موكبه. و أقبل اليهم. و تحته بغلته (4). و عليه طيلسان خز. فلما رآه الفقيه، عرفه بالنعت. فقام اليه. و انكب على قدميه. فقبلهما. ثم قال: الحمد للّه الذي لم يمتني حتى رأيتك (5). فلما رأى الشيعة ذلك، علموا أنه صاحبهم. فانكبوا على الأرض، شكرا للّه- عز و جل- فلم يزدهم الا (6) أن قال: أرجو أن يعجل اللّه فرجكم.
ثم غاب بعد ذلك. و خرج الى مدينة مدين. فأقام عند شعيب النبي، ما أقام.
فكانت الغيبة الثانية، أشد عليهم من الاولى. و كانت نيفا و خمسين سنة. و اشتدت البلوى عليهم. و استتر الفقيه. فبعثوا اليه أنه لا صبر لنا على استتارك عنا. فخرج الى بعض الصحارى. و استدعاهم. و طيب نفوسهم. و أعلمهم أن اللّه- عز و جل- أوحى اليه، أنه مفرج عنهم بعد أربعين سنة.
فقالوا، بأجمعهم: الحمد للّه.
فأوحى اللّه- عز و جل- اليه: قل لهم: قد جعلتها ثلاثين سنة لقولهم
____________
(1) المصدر: كانوا.
(2) المصدر: راسلوه.
(3) يوجد في المصدر.
(4) المصدر: بغلة. و هو الظاهر.
(5) المصدر: أرانيك. و هو الظاهر.
(6) المصدر: على.
420
«الحمد للّه».
فقالوا: كل نعمة فمن اللّه.
فأوحى اللّه اليه: قل لهم: قد جعلتها عشرين سنة.
فقالوا: لا يأتي بالخير الا اللّه.
فأوحى اللّه اليه: قل لهم: قد جعلتها عشرا.
فقالوا: لا يصرف السوء، الا اللّه.
فأوحى اللّه- عز و جل- اليه: قل لهم: لا تبرحوا. فقد أذنت لكم في فرجكم فبيناهم كذلك، إذ طلع موسى- (عليه السلام)- راكبا على حمار (1). فأراد الفقيه، أن يعرّف الشيعة ما يستبصرون به فيه. فجاء موسى- (عليه السلام)- حتى وقف عليهم. فسلم عليهم.
فقال له الفقيه: ما أسمك؟
قال: موسى.
قال: ابن من؟
قال: ابن عمران.
قال: ابن من؟
قال: ابن قاهث (2) بن لاوي بن يعقوب.
قال: بماذا جئت؟
قال: جئت بالرسالة من عند اللّه- عز و جل-.
فقام اليه. فقبل يده. ثم جلس بينهم. و طيب نفوسهم. و أمرهم أمره. ثم
____________
(1) المصدر: حمارا.
(2) كذا في المصدر. و في الأصل و ر: ابن قاهب.
421
فارقهم (1). فكان بين ذلك الوقت و بين فرجهم بغرق فرعون، أربعين سنة.
و بإسناده (2) الى محمد الحلبي، عن أبي عبد اللّه- (عليه السلام)- قال: ان يوسف بن يعقوب- (صلوات اللّه عليهما)- حين حضرته الوفاة، جمع آل يعقوب.
و هم ثمانون رجلا. فقال: ان هؤلاء القبط، سيظهرون عليكم. و يسومونكم سوء العذاب. و انما ينجيكم اللّه من أيديهم، برجل من ولد لاوي بن يعقوب، اسمه موسى بن عمران- (عليه السلام)- غلام طوال جعد آدم. فجعل الرجل من بني إسرائيل، يسمي ابنه عمران. و يسمي عمران، ابنه موسى.
فذكر أبان بن عثمان، عن أبي الحصين (3)، عن أبي بصير، عن أبي جعفر- (عليه السلام)- أنه قال: ما خرج موسى، حتى خرج قبله خمسون كذابا من بني إسرائيل، كلهم يدعي أنه موسى بن عمران. فبلغ فرعون، أنهم يرجفون به و يطلبون هذا الغلام. و قال له كهنته و سحرته: أن هلاك دينك و قومك على يدي هذا الغلام الذي يولد العام، من بني إسرائيل.
فوضع القوابل على النساء. و قال: لا يولد العام ولد الا ذبح. و وضع على أم موسى قابلة.
فلما رأى ذلك بنو إسرائيل، قالوا: إذا ذبح الغلمان و استحيى النساء، هلكنا. فلم نبق. فقالوا (4): لا نقرب النساء.
فقال عمران، أبو موسى- (عليه السلام)-: بل ائتوهن (5). فان أمر اللّه واقع و لو
____________
(1) المصدر: فرقهم.
(2) نفس المصدر/ 147- 148، صدر ح 13.
(3) المصدر: أبى الحسين.
(4) المصدر: فتعالوا.
(5) المصدر: باشروهن.
422
كره المشركون. اللهم من حرّمه، فاني لا أحرّمه. و من تركه فاني لا أتركه.
و وقع على أم موسى. فحملت. فوضع على أم موسى، قابلة، تحرسها.
فإذا قامت، قامت. و إذا قعدت، قعدت. فلما حملته أمه، وقعت عليه المحبة.
و كذلك حجج اللّه على خلقه.
فقالت لها القابلة: مالك يا بنية، تصفرين و تذوبين؟
قالت: لا تلوميني. فاني إذا ولدت، أخذ ولدي، فذبح.
قالت: لا تحزني. فاني سوف أكتم عليك. فلم تصدقها.
فلما أن ولدت التفتت اليها و هي مقبلة. فقالت: ما شاء اللّه.
فقالت لها: ألم أقل اني سوف أكتم عليك؟
ثم حملته. فأدخلته المخدع. و أصلحت أمره. ثم خرجت الى الحرس.
فقالت: انصرفوا- و كانوا على الباب- فإنما خرج دم مقطع (1). فانصرفوا- الحديث و هو بتمامه، مذكور في القصص-.
و في كتاب الغيبة (2): للشيخ الطوسي- (رحمه اللّه)- بإسناده الصادق- (عليه السلام)- حديث طويل، يقول فيه- (عليه السلام)-: أما مولد موسى- (عليه السلام)- فان فرعون لما وقف على أن زوال ملكه على يده، أمر بإحضار الكهنة. فدلوا على نسبه و أنه يكون من بني إسرائيل. فلم يزل يأمر أصحابه بشق بطون الحوامل من نساء بني إسرائيل، حتى قتل في طلبه نيف و عشرون ألف مولود. و تعذر عليه الوصول، الى قتل موسى- (عليه السلام)- بحفظ اللّه تعالى، إياه] (3).
وَ فِي ذلِكُمْ بَلاءٌ، محنة، ان أشير بذلك، الى صنعهم. و نعمة ان أشير
____________
(1) المصدر: منقطع. و هو الظاهر.
(2) الغيبة/ 106.
(3) ما بين القوسين ليس في أ.
423
به الى الإنجاء.
و أصله، الاختبار. لكن لما كان اختبار اللّه، عبارة، تارة بالنعمة و تارة بالمحنة أطلق عليهما. و يجوز أن يشار بذلك الى الجملة. و يراد به الامتحان الشائع بينهما.
مِنْ رَبِّكُمْ: بتسليطهم عليكم، أو ببعث (1) موسى و توفيقه لتخليصكم، أو بهما.
عَظِيمٌ (49): صفة «بلاء» و في الاية اشعار بأنه قد يكون اصابة العبد (2) بالخير و الشر، من اختبار اللّه سبحانه العبد. فيجب أن لا يغتر بما أنعم عليه، فيطغى (3). و لا ييأس من روح اللّه، بما ضيق عليه فيعيش ضنكا. و أن يكون دائما، راجيا خائفا مستشعرا لما أريد منه.
قال البيضاوي (4): و في الاية، تنبيه على أن ما يصيب العبد من خير أو شر، اختبار من اللّه. فعليه أن يشكر على مساره و يصبر على مضاره، ليكون من خير المختبرين.
و لا يخفى عليك، أنه انما يصح بناء، على قاعدة كسب الاعمال. و قد أبطلناها في مقامها، مع أنه ينافي ما سبقها، من اسناد الذبح و الاستحياء، الى آل فرعون.
و اللّه أعلم بحقائق الأمور.
وَ إِذْ فَرَقْنا بِكُمُ الْبَحْرَ: فصلنا بين بعضه و بعض (5)، حتى جرت (6) فيه مسالك
____________
(1) أ: يبعث.
(2) أ: العهد.
(3) أ: فيطفى.
(4) أنوار التنزيل 1/ 56.
(5) أ. يعضه.
(6) أ: حصلت.
424
بسلوككم فيه، أو بسبب انجائكم، أو متلبسا بكم.
و «الفرق»، هو الفصل بين شيئين، بالفتح، مصدر و بالكسر، الطائفة من كل شيء.
و «البحر»، يسمى بحرا لاستبحاره. و هو سعته و انبساطه.
و قرأ الزهري، في الشواذ، على بناء التكثير. لأن المسالك كانت اثني عشر بعدد الأسباط.
فَأَنْجَيْناكُمْ وَ أَغْرَقْنا:
«الغرق»: الرسوب في الماء.
و «النجاة»: ضد الغرق، كما أنها ضد الهلاك.
آلِ فِرْعَوْنَ:
أراد به فرعون و قومه. و اقتصر على ذكرهم، للعلم. بأنه كان أولى به.
و قيل (1): شخصه، كما يقال: اللهم صل على آل محمد، أي: شخصه. و استغنى بذكره، عن اتباعه. و الأحسن فيه، أنه من باب راكب الناقة طليحان، اعتبارا للمضاف و المضاف اليه، أي: هو و الناقة.
وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ (50) ذلك، أو غرقهم، أو انفلاق البحر، عن طرق يابسة (2)، أو جثثهم التي قذفها البحر، الى الساحل، أو ينظر بعضكم بعضا.
ذكر الشيخ الطبرسي، في تفسيره (3)، عن ابن عباس: ان اللّه تعالى أوحى الى موسى، أن يسري ببني إسرائيل، من مصر. فسرى موسى- (عليه السلام)- (4)،
____________
(1) أنوارا التنزيل 1/ 56.
(2) كذا في أ و ر. و الأصل: يابته.
(3) مجمع البيان 1/ 107.
(4) المصدر: ببني إسرائيل.
425
بهم (1) ليلا. فأتبعهم فرعون، في ألف ألف حصان، سوى الإناث. و كان موسى في ستمائة ألف و عشرين ألفا. فلما عاينهم فرعون، قال: ان هؤلاء لشرذمة قليلون.
[و انهم لنا لغائظون و انا لجميع حاذرون] (2).
فسرى موسى بهم (3)، حتى هجموا على البحر. فالتفتوا. فإذا هم برهج دواب فرعون.
فقالوا: يا موسى! أوذينا من قبل أن تأتينا و من بعد ما جئتنا؟ هذا البحر أمامنا.
و هذا فرعون قد رهقنا بمن معه.
فقال موسى- (عليه السلام)-: عسى ربكم أن يهلك عدوكم (الخ).
فقال له يوشع بن نون: بم أمرت؟
قال: أمرت أن أضرب بعصاي البحر.
قال: اضرب.
و كان اللّه تعالى، أوحى الى البحر أن أطع (4) موسى، إذا ضربك.
[قال] (5) فبات البحر له أفكل، أي: رعدة. لا يدري في أي جوانبه يضربه.
فضرب بعصاه البحر. فانفلق. و ظهر اثني عشر طريقا. فكان لكل سبط [منهم] (6) طريق يأخذون فيه.
فقالوا: [انا] (7) لا نسلك طريقا نديا.
____________
(1) المصدر: ببني إسرائيل.
(2) يوجد في المصدر.
(3) المصدر: ببني إسرائيل.
(4) أ: أطمع.
5 و 6- يوجد في المصدر.
(7) يوجد في المصدر.
426
فأرسل اللّه ريح الصبا، حتى جففت (1) الطريق، كما قال: فاضرب لهم طريقا في البحر يبسا. فجروا فيه، فلما أخذوا في الطريق، قال بعضهم لبعض: ما لنا لا نرى أصحابنا؟
فقالوا لموسى: أين أصحابنا؟
فقال: في طريق مثل طريقكم.
فقالوا: لا نرضى حتى نراهم. فقال موسى- (عليه السلام)-: اللهم أعنّي على أخلاقهم السيئة.
فأوحى اللّه اليه أن قل (2) بعصاك هكذا و هكذا، يمينا و شمالا.
فأشار بعصاه يمينا و شمالا. فظهر كالكواء (3) ينظر منها بعضهم الى بعض. فلما انتهى فرعون الى ساحل البحر و كان على فرس حصان، أدهم. فهاب دخول الماء، تمثل (4) له جبرئيل، على فرس أنثى. وديق و تقحم البحر. فلما رآها الحصان، تقحم خلفها. ثم تقحم قوم فرعون. و لما خرج آخر من كان مع موسى من البحر و دخل آخر من كان مع فرعون البحر، أطبق اللّه عليهم الماء. فغرقوا جميعا.
و نجى موسى و من معه.
و اعلم أن هذه الواقعة، من أعظم ما أنعم اللّه به على بني إسرائيل. و من آياته الملجئة الى العلم بوجود الصانع الحكيم و تصديق موسى- (عليه السلام)-.
ثم أنهم اتخذوا العجل. و قالوا: لن نؤمن لك حتى نرى اللّه جهرة و نحو ذلك.
فهم بمعزل في الفطنة و الذكاء و سلامة النفس و حسن الاتباع عن أمة محمد- صلى
____________
(1) أ: خففت.
(2) المصدر: مل. و هو الظاهر.
(3) أ: كالكواه.
(4) المصدر: فتمثل.
427
اللّه عليه و آله- فإنهم اتبعوه (1)، مع أن ما تواتر من معجزاته، أمور نظرية دقيقة، يدركها الأذكياء. و اخباره- (عليه السلام)- عنها، من جملة معجزاته- (صلّى اللّه عليه و آله)-.
[و في شرح الآيات الباهرة (2): قال الامام- (عليه السلام)-: ان موسى لما انتهى الى البحر، أوحى اللّه- عز و جل- اليه: قل لبني إسرائيل: جددوا توحيدي و أمرّوا بقلوبكم ذكر محمد سيد عبيدي و امائي و أعيدوا على أنفسكم الولاية لعلي أخ محمد، و آله الطيبين. و قولوا: اللهم بجاههم جوّزنا على متن هذا الماء.
فان الماء يتحول لكم أرضا.
فقال لهم موسى، ذلك. فأبوا. و قالوا: نحن لا نسير الا على الأرض.
فأوحى اللّه- عز و جل- الى موسى- (عليه السلام)- أن اضرب بعصاك البحر.
و قل: أللهم بجاه محمد و آله الطيبين لمّا فلقته لنا.
ففعل. فانفلق. و ظهرت الأرض الى آخر الخليج.
فقال موسى: ادخلوها.
قالوا: الأرض وحلة. نخاف أن نرسب فيها.
فقال- عز و جل-: يا موسى! قل: اللهم بحق محمد و آله الطيبين، جففها.
فقالها. فأرسل اللّه عليها، ريح الصبا. فجففت (3). و (4) قال موسى: ادخلوها.
قالوا: يا نبي اللّه! نحن اثنتا عشرة قبيلة، بنو اثني عشر أبا. و ان دخلنا و أمّ (5)
____________
(1) ر: اتبعوهم.
(2) شرح الآيات الباهرة/ 17- 18.
(3) المصدر: فجفت. و هو الظاهر.
(4) ليس في المصدر.
(5) في الأصل و ر. و في المصدر: دام. و لعل الصواب: رام.
428
كل فريق منا تقديم (1) صاحبه. فلا نأمن وقوع الشر بيننا. فلو كان لكل فريق منا طريق على حدته، لأمنا ما نخافه.
فأمر اللّه- عز و جل- موسى، أن يضرب (2) البحر، بعددهم، اثنتي عشرة ضربة في (3) اثني عشر موضعا و يقول: اللهم بجاه محمد و آله الطيبين [بيّن الأرض لنا و أمط الماء عنا.
فصار فيه تمام اثنى عشر طريقا.
فقال: ادخلوها! قالوا: ان كل فريق يدخل في سكة من هذه السكك، لا يدري ما يحدث على الآخرين.
فقال اللّه- عز و جل-: فاضرب كل طود من الماء بين هذه السكك و قل اللهم بجاه محمد و آله الطيبين] (4) لمّا جعلت في هذا الماء، طبقات واسعة، يرى بعضهم بعضا (5) منها.
فحدثت طبقات واسعة، يرى بعضهم بعضا منها. ثم دخلوها. فلما بلغوا آخرها، جاء فرعون و قومه. فلما دخل آخرهم و همّ بالخروج أولهم، أمر اللّه البحر فانطبق عليهم. فغرقوا. و أصحاب موسى ينظرون اليهم. فقال اللّه- عز و جل- لبني إسرائيل الذين (6) في عهد محمد- (صلّى اللّه عليه و آله)-: فإذا كان اللّه فعل هذا كله
____________
(1) المصدر: يتقدم.
(2) المصدر: ليضرب.
(3) المصدر: بعددهم اثنى عشر موضعا.
(4) ما بين القوسين ذا يوجد في المصدر.
(5) لا يوجد في المصدر.
(6) المصدر: الذي.
429
بأسلافكم، لكرامة محمد و آله- (عليهم السلام)- و دعاء موسى بهم، دعاء تقرّب (1) الى اللّه، أ فلا تعقلون أن عليكم الايمان بمحمد و آله، إذ شاهدتموه الآن؟] (2).
وَ إِذْ واعَدْنا مُوسى أَرْبَعِينَ لَيْلَةً:
بعد عودهم الى مصر و هلاك فرعون، وعد اللّه موسى أن يعطيه التوراة. و ضرب له ميقاتا ذا القعدة و عشر ذي الحجة. و عبّر عنها بالليالي. لأنها غرر الشهور، أو لأن وعد موسى، وعد قيام الأربعين. و القيام بالليل، أهم. فذكر الليل، اشعارا بوعدة قيام الليل، أو لأن الظلمة سابقة على النور.
و القراءة المشهورة، «واعدنا» لأنه تعالى، وعده الوحي. و وعده موسى المجيء للميقات، الى الطور.
[و في تفسير علي بن ابراهيم (3) في قصة حنين: ثم رفع رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله)- يده، فقال: اللهم لك الحمد و اليك المشتكى. و أنت المستغاث.
فنزل عليه جبرئيل. فقال [له] (4): يا رسول اللّه! دعوت بما دعا به موسى، حين فلق اللّه له البحر و نجاه من فرعون.
و فيه (5) حديث طويل، مذكور في طه. و فيه قالوا: لن نبرح عليه عاكفين، حتى يرجع إلينا موسى.
فهمّوا بهارون. فهرب منهم (6). و بقوا في ذلك، حتى تم ميقات ربه (7) أربعين
____________
(1) المصدر: يتقرب.
(2) ما بين القوسين ليس في أ.
(3) تفسير القمي 1/ 287.
(4) يوجد في المصدر.
(5) نفس المصدر 2/ 62.
(6) المصدر: حتى هرب من بينهم.
(7) المصدر: موسى.
430
ليلة. فلما كان يوم عشرة من ذي الحجة، أنزل اللّه عليه الألواح، فيها التوراة و ما يحتاجون اليه من أحكام السير و القصص.
و في أصول الكافي (1): الحسين بن محمد، عن معلى بن محمد، عن الحسين (2) ابن علي الخزاز، عن عبد الكريم بن عمرو (3) الخثعمي عن الفضيل (4) بن يسار، عن أبي جعفر- (عليه السلام)- قال: قلت: لهذا الأمر وقت؟
فقال: كذب الوقاتون. كذب الوقّاتون. كذب الوقّاتون. ان موسى- (عليه السلام)- لما خرج وافدا الى ربه، واعدهم ثلاثين يوما. فلما أن زاده اللّه على الثلاثين عشرا، قال قومه: قد أخلفنا موسى، فصنعوا ما صنعوا. فإذا حدثناكم الحديث، فجاءكم (5) على ما حدثناكم به (6)، فقولوا صدق اللّه. و إذا حدثناكم.
الحديث، فجاء على خلاف ما حدثناكم به، فقولوا صدق اللّه، تؤجروا مرتين] (7).
ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ الْعِجْلَ معبودا (8).
قيل (9): لأن بنفس فعلهم، لصورة العجل، لا يكونون ظالمين. لأن فعل ذلك ليس بمحظور. بل مكروه. و أما الخبر الذي روي عنه- (عليه السلام)- أنه لعن المصورين، فالمراد به، من شبّه اللّه تعالى، أو اعتقد أنه صورة.
____________
(1) الكافي 1/ 368- 369، ح 5.
(2) المصدر: الحسن. و هو خطأ.
(3) المصدر: عمر. و هو خطأ.
(4) المصدر: الفضل. و هو أيضا.
(5) المصدر: فجاء.
(6) ليس في المصدر.
(7) ما بين القوسين ليس في أ.
(8) أ: مصورا لان.
(9) مجمع البيان 1/ 109.
431
[و في عيون الأخبار (1): بإسناده الى الحسين بن خالد، عن أبي الحسن- (عليه السلام)-. قال: قلت له: كم تجزي البدنة؟
قال: عن نفس واحدة.
قلت: فالبقرة؟
قال: تجزي عن خمسة، إذا كانوا يأكلون على مائدة واحدة.
قلت: كيف صارت البدنة، لا تجزي الا عن واحدة و البقرة تجزي عن خمسة؟
قال: لأن البدنة لم يكن فيها من العلة ما كان في البقرة. ان الذين أمروا قوم موسى بعبادة العجل، كانوا خمسة أنفس. و كانوا أهل بيت يأكلون على خوان واحد. و هم أدينونه (2). و أخوه ميندونه (3). و ابن أخيه و ابنته و امرأته، هم الذين أمروا بعبادة العجل. و هم الذين ذبحوا البقرة التي أمر اللّه- تبارك و تعالى- بذبحها.
عن الرضا- (عليه السلام)- (4) عن أمير المؤمنين- (عليه السلام)- حديث طويل.
و فيه: و سأله عن الثور، ما باله غاض طرفه لا يرفع (5) رأسه الى السماء؟
قال: حياء من اللّه لما عبد قوم موسى العجل، نكس رأسه.
و في كتاب الخصال (6): عن الصادق- (عليه السلام)- شبهه، بتغيير يسير] (7).
____________
(1) عيون الاخبار 3/ 83، ح 22.
(2) المصدر: أذينوية.
(3) المصدر: مبذونه. ر: يندونه.
(4) نفس المصدر 1/ 241- 242.
(5) المصدر: لم يرفع.
(6) لا يوجد في الخصال. و لكن في علل الشرائع/ 593 و في البحار 1/ 76، نقلا عن عيون الاخبار و علل الشرائع. فقط.
(7) ما بين القوسين ليس في أ.
432
مِنْ بَعْدِهِ: من بعد غيبة موسى، أو من بعد وعد اللّه التوراة، أو من بعد غرق فرعون و ما رأيتم من الآيات.
وَ أَنْتُمْ ظالِمُونَ (51): مضرون بأنفسكم، بما استحققتم من [العقاب على] (1) اتخاذكم العجل، معبودا.
روي عن ابن عباس (2)، أنه قال: كان السامري، رجلا من أهل باجرما (3) قيل كان اسمه مسيحا (4).
و قال ابن عباس (5): اسمه موسى بن ظفر، من قوم يعبدون البقر. و كان حب عبادة البقر في نفسه. و قد كان أظهر الإسلام في بني إسرائيل. فلما قصد موسى الى ربه و خلف هارون في بني إسرائيل، قال هارون لقومه: قد حملتم أوزارا من زينة (6) القوم، يعنى: آل فرعون. فتطهروا منها. فإنها نجس (7)، يعني: انهم استعاروا من القبط، حليا. و استبدوا بها. فقال هارون: طهروا أنفسكم منها. فإنها نجسة (8).
و أوقد لهم نارا، فقال: اقذفوا ما كان معكم فيها.
فجعلوا يأتون بما كان معهم، من تلك الامتعة و الحلي. فيقذفون به فيها.
قال: و كان السامري رأى أثر فرس جبرئيل- (عليه السلام)- فأخذ ترابا من أثر حافره. ثم أقبل الى النار.
____________
(1) ليس في أ.
(2) مجمع البيان 1/ 109.
3 و 4- المصدر: با جرمي ... ميحا.
(5) نفس المصدر.
(6) أ: رتبة.
(7) ر: منجس.
(8) أ: نجسة.
433
فقال: يا هرون! يا نبي اللّه! ألقى ما في يدي؟
قال: نعم، و هو لا يدري ما في يده. و يظن أنه مما يجيء به غيره، من الحلي و الأمتعة.
فقذف فيها. و قال: كن عجلا جسدا له خوار. فكان البلاء و الفتنة فقال: هذا إلهكم و اله موسى. فعكفوا (1) عليه. و أحبوه، حبا لم يحبوا مثله شيئا، قط.
و قال ابن عباس: فكان البلاء و الفتنة. و لم يزد على هذا.
و قال الحسن (2): صار العجل، لحما و دما.
و قال غيره (3): لا يجوز ذلك. لأنه من معجزات الأنبياء.
و من وافق الحسن، قال: ان القبضة من أثر الملك. كان اللّه أجرى العادة بأنها إذا طرحت على أي صورة، كانت حييت. فليس ذلك بمعجزة. إذ سبيل السامري، سبيل غيره فيه. و من لم يجز انقلابه حيا يؤل (4) الخوار على أن السامري صاغ عجلا. و جعل فيه خروقا، يدخلها الريح، فيخرج منها صوت كالخوار.
و دعاهم الى عبادته. فأجابوه. و عبدوه.
ثُمَّ عَفَوْنا عَنْكُمْ حين تبتم.
و «العفو»: محو الجريمة، من عفا، إذا درس.
مِنْ بَعْدِ ذلِكَ، أي: بعد الاتخاذ.
لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (52): لكي تشكروا عفوه.
و في الاية دلالة على وجوب شكر النعمة. و على أن العفو عن الذنب بعد
____________
(1) أ: فيه.
(2) نفس المصدر.
(3) نفس المصدر.
(4) أ: يزل. و في الأصل و ر: يؤل. و المصدر: تأول.
434
التوبة، نعمة من اللّه تعالى على عباده، ليشكروه.
[و في شرح الآيات الباهرة (1): ان اللّه- تبارك و تعالى- وعد موسى- (عليه السلام)- لميقاته، أربعين ليلة. فلما غاب عن قومه، اتخذوا العجل من بعده.
و قصته مشهورة. و لكن قال الامام، في تفسيره: ان اللّه- عز و جل- أوحى الى موسى:
يا موسى بن عمران! «ما خذل هؤلاء بعبادتي و اتخاذي إلها الا تهاونهم» (2) بالصلاة على محمد و آله الطيبين و جحودهم لموالاتهم و نبوة النبي و وصية الوصي، حتى أداهم ذلك الى أن اتخذوا العجل، إلها. فإذا كان اللّه تعالى انما خذل عبدة العجل [الا] (3) لتهاونهم، بالصلاة على محمد و وصيه علي. فما تخافون أنتم من الخذلان الأكبر، في معاندتكم لمحمد و علي. و قد شاهدتموهما. و تبينتم آياتهما و دلائلهما.
ثم قال- عز و جل-: ثُمَّ عَفَوْنا عَنْكُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ، لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ، أي:
عفونا عن أوائلكم و عبادتكم العجل، لعلكم، أيها الكائنون في عصر محمد من بني إسرائيل، تشكرون تلك النعمة على أسلافكم. و عليكم بعدهم.
ثم قال- (عليه السلام)-: و انما عفا- عز و جل- عنهم، لأنهم دعوا اللّه- عز و جل- بمحمد و آله الطيبين. و جددوا على أنفسهم الولاية لمحمد و علي و آلهما الطاهرين. فعند ذلك، رحمهم اللّه، و عفا عنهم] (4).
وَ إِذْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ الْفُرْقانَ، يعني: التوراة الجامع، بين كونه كتابا و حجة، تفرق بين الحق و الباطل.
فالعطف لتغاير الوصفين، أو الفرقان معجزاته الفارقة بين الحق و الباطل، أو
____________
(1) شرح الآيات الباهرة/ 18.
(2) المصدر: ما حد هؤلاء بعبادتهم و اتخاذهم إلها غيرى الا لتهاونهم.
(3) يوجد في المصدر.
(4) ما بين القوسين ليس في أ.
435
بين الكفر و الايمان، أو الشرع الفارق بين الحلال و الحرام، أو النصر الذي فرق بينه و بين عدوه، كقوله تعالى: يَوْمَ الْفُرْقانِ (1)، يريد يوم بدر.
و قيل (2): الفرقان، القرآن.
و التقدير: «و آتينا موسى التوراة. آتينا محمد الفرقان». فحذف ما حذف لدلالة ما أبقاه عليه.
لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ (53): لكي تهتدوا بما في التوراة، من البشارة بمحمد- (صلّى اللّه عليه و آله)- و بيان صفته.
[و في شرح الآيات الباهرة (3): قال الامام- (عليه السلام)-: و اذكروا إذ آتينا موسى الكتاب و هو التوراة الذي أخذ على بني إسرائيل الايمان بها و الانقياد لما توجبه.
و الفرقان، آتيناه- أيضا- و هو فرق ما بين الحق و الباطل و فرق ما بين المحقين و المبطلين. و ذلك أنه لما أكرمهم (4) اللّه بالكتاب و الايمان (5) و الانقياد له، أوحى اللّه بعد ذلك الى موسى: يا موسى (6)! هذا الكتاب، قد أقروا به. و قد بقي الفرقان فرق ما بين المؤمنين و الكافرين و المحقين و المبطلين. فجدد عليهم العهد به. فاني آليت على نفسي، قسما حقا، لا أقبل (7) من أحد، ايمانا و لا عملا، الا مع الايمان به فقال موسى- (عليه السلام)-: ما هو؟ يا رب! قال اللّه- عز و جل-: يا موسى! تأخذ على بني إسرائيل، أن محمدا خير البشر
____________
(1) الانفال/ 41.
(2) مجمع البيان 1/ 111.
(3) شرح الآيات الباهرة.
(4) المصدر: كرمهم.
5 و 6- ليس في المصدر.
(7) المصدر: أتقبل.
436
و سيد المرسلين و أن أخاه و وصيه خير الوصيين و أن أولياءه الذين يقيمهم سادة الخلق و أن شيعته المنقادين له المسلمين له أوامره و نواهيه و لخلفائه (1)، نجوم الفردوس الأعلى و ملوك جنات عدن.
قال: فأخذ عليهم موسى- (عليه السلام)- ذلك. فمنهم من اعتقده حقا. و منهم من أعطاه بلسانه، دون قلبه. فكان المعتقد منهم حقا، يلوح على جبينه نور مبين.
و من أعطاه بلسانه دون قلبه (2)، ليس له ذلك النور. فذلك الفرقان الذي أعطاه اللّه- عز و جل- موسى و هارون (3)، فرق ما بين المحقين و المبطلين.
ثم قال اللّه- عز و جل-: لعلكم تهتدون، أي: لعلكم تعلمون أن الذي يشرف به العبد، عند اللّه- عز و جل- هو اعتقاد الولاية، كما شرف (4) به اسلافكم] (5).
وَ إِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ: يا قَوْمِ! إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَكُمْ بِاتِّخاذِكُمُ الْعِجْلَ. فَتُوبُوا إِلى بارِئِكُمْ، أي: فاعزموا على التوبة.
فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ، ان كان توبتهم هي قتل الأنفس. و الا فالمراد، إتمام التوبة بالقتل.
و انما جعل القتل، توبتهم، أو من تمامها اشارة، الى أن من لم يقتل عدوه و هو النفس، يقتله (6) ليعتبر غيرهم، أو اشارة الى أنهم لما صاروا من حزب العجل و تابعيه، جعلوا في زمرته. لأن العجل خلق للذبح.
____________
(1) المصدر: الخلفاء به.
(2) ليس في المصدر.
(3) المصدر: هو.
(4) النسخ: يشرف.
(5) ما بين القوسين ليس في أ.
(6) أ: لقتله.
437
و «الباري»: الخالق. بريا من التفاوت، مع التميز، بصور و هيئات مختلفة.
و أصل البرء: الخلوص للشيء من غيره، اما على سبيل التّفصّي، كقولهم: بريء المريض من مرضه و المديون من دينه، أو الإنشاء، كقولهم: برأ اللّه آدم من الطين.
و اختلف في القتل المأمور به، على أقوال:
أحدها: أن المراد به النجع. و هو أن يقتل كل رجل نفسه. و يهلكه.
و ثانيها: أن المراد به قطع الشهوات. و الاستسلام للقتل، على سبيل التوسع.
و الثالث: أنهم أمروا بأن يقتل بعضهم بعضا.
و الرابع: أنه أمر من لم يعبد العجل، أن يقتل العبدة. روي أن الرجل يرى بعضه و قريبه. فلم يقدر المضي لأمر اللّه. فأرسل ضبابة (1) و سحابة سوداء، لا يتباصرون تحتها. فأخذوا يقتلون من الغداة الى العشي، حتى دعا موسى و هرون فكشف السحابة. و نزلت التوبة. و كانت القتلى سبعين ألفا.
و الخامس: أن السبعين الذي كانوا مع موسى في الطور، هم الذين قتلوا من عبدة العجل، سبعين ألفا.
و السادس: أن موسى- (عليه السلام)- أمرهم أن يقوموا صفين، فاغتسلوا و لبسوا أكفانهم. و جاء هارون باثني عشر ألفا ممن لم يعبد العجل. و معهم الشفار المرهفة. و كانوا يقتلونهم. فلما قتلوا سبعين ألفا، تاب اللّه على الباقين. و جعل قتل الماضين، شهادة لهم.
ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بارِئِكُمْ من حيث أنه طهرة من الشرك و وصلة الى الحياة الأبدية.
____________
(1) ر: حبابة، الأصل: صبابة.
438
فَتابَ عَلَيْكُمْ، جواب شرط محذوف، ان جعل من كلام موسى.
و التقدير: ان فعلتم ما أمرتم به، فتاب عليكم. و معطوف على محذوف ان جعل، من خطابه تعالى لهم، على سبيل الالتفات. كأنه قال: ففعلتم ما أمرتم به، فتاب عليكم.
إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الذي يكثر توفيق التوبة، أو قبولها.
الرَّحِيمُ (54): المبالغ في الانعام، على التائبين.
[و في شرح الآيات الباهرة (1): قال الامام- (عليه السلام)-: وفق اللّه لهم و القتل لم يقض بعد اليهم، إذ (2)، قالوا: أو ليس اللّه قد جعل التوسل بمحمد و آله الطيبين، أمرا لا تخيب معه طلبة و لا ترد به مسألة؟ و هكذا توسلت الأنبياء و الرسل. فما لنا لا نتوسل بهم؟
قال: فاجتمعوا. و ضجوا: يا ربنا! بجاه محمد الأكرم. و بجاه علي الأفضل (3) و بجاه فاطمة الفضلى. و بجاه الحسن و الحسين، سبطي سيد النبيين و سيدي شباب أهل الجنان أجمعين. و بجاه الذرية الطيبة الطاهرة (4)، من آل طه و يس، لمّا غفرت لنا ذنوبنا و غفرت لنا هفواتنا و أزلت هذا القتل عنا.
فذلك حين نودي موسى- (عليه السلام)- من السماء، أن كف القتل. فقد سألني بعضهم مسألة. و أقسم علي قسما لو أقسم به هؤلاء العابدون للعجل (5).
و سألني بعضهم حتى لا يعبدوه، لأجبتهم. و لو أقسم [علي بها إبليس، لهديته.
____________
(1) شرح الآيات الباهرة/ 19.
(2) كذا في المصدر. و في الأصل و ر: ان.
(3) المصدر: الأفضل الأعظم.
(4) المصدر: الطاهرين.
(5) المصدر العجل.
439
و لو أقسم] (1) بها ثمود و فرعون، لنجيته.
فرفع عنهم القتل. فجعلوا يقولون: يا حسرتنا! [أين] (2) كنا عن هذا الدعاء بمحمد و آله الطيبين، حتى كان اللّه يقينا شرّ الفتنة. و يعصمنا بأفضل العصمة] (3).
وَ إِذْ قُلْتُمْ: يا مُوسى! لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ، أي: لأجل قولك، او لن نقرّ لك.
حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً: عيانا.
و هي في الأصل، مصدر قولك جهرت بالقراءة، استعير (4) للمعاينة. و الجامع بينهما، الإدراك، بلا ساتر.
و نصبها على المصدر. لأنه نوع من الرؤية، أو الحال من الفاعل، أو المفعول:
أما على مذهب غير المبرد، فمطلقا. و أما على مذهبه، فلما مر من التعليل في المصدر. لأنه ذهب الى أن الحال، لا يكون مصدرا، الا إذا كان نوعا من عامله.
و قرئ جهرة- بالفتح- على أنه مصدر، كالغلبة، أو جمع جاهر، كالكتبة.
فيكون حالا.
و قيل (5): ان قوله جهرة، صفة لخطابهم لموسى- (عليه السلام)- و تقديره:
و إذ قلتم جهرة، لن نؤمن لك حتى نرى اللّه.
و هو ضعيف.
____________
(1) ليس في المصدر. و لكن الكاتب أشار بعلامة الى وجود سقط، لكنه لم يذكره.
(2) يوجد في المصدر.
(3) ما بين القوسين ليس في أ.
(4) أ: أستعيره.
(5) مجمع البيان 1/ 115.
440
و القائلون، هم السبعون الذين اختارهم موسى للميقات، و قيل عشرة الالف من قومه. و المؤمن به، جميع ما جاء به موسى. و قيل: ان اللّه الذي أعطاك التوراة و كلمك، أو انك نبى (1) و طلب المستحيل. فانّهم ظنّوا أنّه تعالى يشبه الأجسام و طلبوا رؤيته. و هي محال.
روى (2) أنّه جاءت نار من السّماء فأحرقتهم. و قيل: صيحة. و قيل: جنود، سمعوا لحسيسها. فخروا صعقين ميّتين، يوما و ليلة.
وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ (55) الى ما أصابكم، أو الى أثره.
و استدل أبو القاسم البلخي (3) بهذه الاية، على أن الرؤية، لا يجوز على اللّه تعالى. قال: لانّها انكار، تضمّن أمرين: ردهم على نبيّهم، و تجويزهم الرؤية، على ربّهم. و يؤيّد ذلك قوله تعالى (4): فَقَدْ سَأَلُوا مُوسى أَكْبَرَ مِنْ ذلِكَ. فَقالُوا: أَرِنَا اللَّهَ جَهْرَةً. فدل ذلك، على أن المراد، انكار كلا الامرين.
أقول: و في الاية، مع قوله: فَقَدْ سَأَلُوا مُوسى (الخ)، دلالة على أن الرد (5) على النبي و اعتقاد جواز الرؤية، كل واحد منها، علة لاخذ الصاعقة و العذاب.
و من البيّن، عدم التّفاوت، بين عدم جواز الرؤية في الدنيا و عدم جوازها في الاخرة. و المنازع، مكابر مع قضيّة العقل. فمعتقد جوازها في الاخرة، مشارك (6) معتقد جوازها في الدنيا، في علة استحقاق العذاب، كالراد على النبي. و بذلك يثبت (7)
____________
1 و 2- أنوار. التنزيل 1/ 57.
(3) ر. مجمع البيان 1/ 115.
(4) النساء/ 153.
(5) أ: على المرد.
(6) أ: شارك.
(7) ر: يظهر.
441
كفر أهل السّنة القائلين بجوازها في الاخرة للمؤمنين و للافراد من الأنبياء في الدّنيا.
قال البيضاوي (1): بعد عده، رؤيته تعالى، رؤية الأجسام من المستحيلات.
بل الممكن أن يرى رؤية منزهة عن الكيفية. و ذلك للمؤمنين في الاخرة و للافراد من الأنبياء في الدنيا، في بعض الأحوال (2).
[و في تفسير على بن ابراهيم (3)، قوله وَ إِذْ قُلْتُمْ: يا مُوسى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً (الاية)، فهم السبّعون الذّين اختارهم موسى، ليسمعوا كلام اللّه.
فلمّا سمعوا الكلام، قالوا: لن نؤمن لك يا موسى! حتّى نرى اللّه جهرة. فبعث اللّه عليهم صاعقة. فاحترقوا. ثم أحياهم اللّه، بعد ذلك. و بعثهم أنبياء. فهذا دليل على الرّجعة، في أمّه محمّد- (صلّى اللّه عليه و آله). فانّه قال: لم يكن في بنى إسرائيل شيء، الا و في أمّتى مثله.
و في كتاب الخصال (4)، عن ابن عبّاس، عن النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)- أنّه قال: من الجبال التّى تطايرت يوم موسى- (عليه السلام)- و الصاعقة (5) سبعة (6) أجبل.
فلحقت بالحجاز و اليمن. منها: بالمدينة أحد و ورقان. و بمكة ثور و ثبير و حراء.
و باليمن صبر و حصون] (7) (8).
____________
(1) أنوار التنزيل 1/ 57.
(2) المصدر: في بعض الأحوال، في الدنيا.
(3) تفسير القمي 1/ 47.
(4) الخصال/ 344، ح 10.
(5) ليس في المصدر.
(6) كذا في المصدر. و في الأصل و ر: شبير.
(7) المصدر: حضور.
(8) ما بين المعقوفتين ليس في أ.
442
و اعلم! أن هذه الاية تدل أيضا على أن قول موسى- (عليه السلام)- «رب أرنى أنظر اليك»، كان سؤالا لقومه. لانّه لا خلاف بين أهل التّوراة، أن موسى- (عليه السلام)- لم يسأل الرّؤية، الا دفعة واحدة و هي الّتى سألها لقومه.
ثُمَّ بَعَثْناكُمْ: أحييناكم.
مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ، بسبب الصاعقة.
و قيّد البعث، لانّه قد يكون من إغماء و نوم، لقوله تعالى: ثمّ بعثناهم.
و قيل (1): انّهم سألوا بعد الأحياء أن يبعثوا أنبياء. فبعثهم اللّه أنبياء.
و أجمع المفسّرون الا شرذمة يسيرة، أن اللّه تعالى لم يكن أمات موسى، كما أمات قومه. و لكن غشى عليه، بدلالة قوله تعالى: فلمّا أفاق. و الافاقة انّما تكون من الغشيان.
لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ (56): نعمه الّتى منها رد حياتكم.
و في الاية، دلالة على جواز الرّجعة.
و قال أبو القاسم البلخي (2): لا تجوز الرّجعة مع الاعلام بها. لان فيها إغراء بالمعاصي، من جهة الاتّكال على التّوبة في الكّرة الثّانية.
و أجيب بأن من يقول بالرّجعة، لا يذهب الى أن النّاس كلهم يرجعون، فيصير إغراء بأن يقع الاتكال على التّوبة فيها. بل لا أحد من المكلّفين الا و يجوز أن لا يرجع. و ذلك يكفى في باب الزّجر.
[و في شرح الآيات الباهرة (3): قال الامام- (عليه السلام)-: و ذلك أن موسى-
____________
(1) مجمع البيان 1/ 115.
(2) ر. نفس المصدر.
(3) شرح الآيات الباهرة/ 19- 20.
443
(عليه السلام)- لمّا أراد أن يأخذ عليهم عهد الفرقان، فرّق ما بين المحقين و المبطلين لمحمد بنبوته و على بإمامته و للائمّة الطاهرين بإمامتهم. قالوا: لن نؤمن لك أن هذا أمر ربك، حتّى نرى اللّه جهرة عيانا، يخبرنا بذلك.
فأخذتهم الصاعقة معاينة و هم ينظرون الى الصّاعقة تنزل عليهم.
و قال اللّه- عزّ و جلّ: يا موسى! أنا المكرم أوليائى و المصدقين (1) بأصفيائى و لا أبالى. و كذلك أنا المعذب لاعدائى الرافعين (2) حقوق أصفيائى و لا أبالى.
فقال موسى- (عليه السلام)- للباقين الّذين لم يصعقوا: ما ذا تقولون؟ أ تقبلون و تعترفون؟ و الا (3) فأنتم بهؤلاء لاحقون.
فقالوا: يا موسى! أ تدري ما حلّ بهم؟ لما ذا أصابتهم الصّاعقة؟ ما أصابتهم لأجلك الا أنّها (4) كانت نكبة من نكبات الدهر. تصيب (5) البر و الفاجر. فان قلت (6) انّما أصابتهم لردهم (7) عليك في أمر محمّد و على و آلهما، فاسأل اللّه ربك بهم، أن يحيى هؤلاء المصعوقين لنسألنهم، لما ذا أصابهم (8) ما أصابهم.
____________
(1) المصدر: لأوليائي و المصدق.
(2) المصدر: الرافع.
(3) المصدر: و تقترفون؟ أو لا.
(4) المصدر: لأنها.
(5) كذا في المصدر. و في الأصل و ر: يصيب.
(6) المصدر: كانت.
(7) كذا في المصدر. و في الأصل و ر: بردهم.
(8) المصدر: أصابتهم.
444
فدعا اللّه- عزّ و جلّ- [فأحياهم.] (1) و قال لقومه: سلوهم لما ذا أصابهم (2)؟
فسألوهم.
فقالوا: يا بنى إسرائيل! أصابنا ما أصابنا، لآبائنا اعتقاد امامة على بعد اعتقادنا نبّوه (3) محمد- (صلّى اللّه عليه و آله). لقد رأينا بعد موتنا هذا، ممالك (4) ربّنا، من سماواته و حجبه و كرسيه و عرشه و جنانه و نيرانه. فما رأينا أنفذ أمر في (5) جميع تلك الممالك (6) و لا أعظم سلطانا من محمّد و على و فاطمة و الحسن و الحسين.
و انّا لمّا (متنا) (7) بهذه الصّاعقة، ذهب بنا الى النّيران. فناداهم محمد و على:
كفوا عن هؤلاء عذابكم. هؤلاء يحيون بمسألة سائل يسأل ربّنا- عزّ و جل- بنا و بآلنا الطيّبين.
و ذلك حين لم يقذفونا في الهاوية. و أخّرونا الى أن بعثنا بدعائك، يا نبى اللّه، موسى بن عمران! بمحمد و آله الطيّبين.
فقال اللّه- عز و جل- لأهل عصر محمّد- (صلّى اللّه عليه و آله)- فإذا كان بالدعاء بمحمّد و آله الطيّبين، نشر ظلمة أسلافكم المصعوقين بظلمهم، فما يجب عليكم
____________
(1) يوجد في المصدر.
(2) المصدر: أصابتهم.
(3) المصدر: بنبوة.
(4) المصدر: مماليك.
(5) المصدر: أمرا من.
(6) المصدر: مماليك.
(7) المصدر: أصبنا.
445
أن لا تعترضوا لمثل ما هلكوا به الى أن أحياهم اللّه- عز و جل؟] (1)
وَ ظَلَّلْنا عَلَيْكُمُ الْغَمامَ:
سخّر اللّه لهم السّحاب، يظلّهم من الشمس، حين كانوا في التّيه.
و هي جمع غمامة. و هي السّحابة. و أصله التّغطية و السّتر. و منه الغم.
وَ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمُ الْمَنَ:
قيل (2): التّرنجبين.
و قيل (3): الخبز المرقق. و قيل: جميع النّعم التي أتتهم ممّا من اللّه عليهم، ممّا لا تعب فيه و لا نصب. و روى عن النبي- (صلّى اللّه عليه و آله)- أنّه قال:
الكمأة من المن. و ماؤها، شفاء للعين.
وَ السَّلْوى: السمانى.
و قيل (4): هو طائر أبيض يشبه السّمانى.
قيل (5): كان ينزل عليهم (6) المن، مثل الثلج، من الفجر الى الطلوع (7)، و يبعث الجنوب عليهم بالسمانى.
فيأخذ كلّ انسان منهم كفايته الى الغد، الا يوم الجمعة، يأخذ ليومين،
____________
(1) ما بين المعقوفتين ليس في أ.
(2) أنوار التنزيل 1/ 57.
(3) مجمع البيان 1/ 116.
(4) نفس المصدر.
(5) أنوار التنزيل 1/ 57.
(6) أ: كان ينزل عليهم يوم السبت كلوا نصب ارادة عليهم.
(7) كذا في المصدر و أ. و في الأصل و ر: من الطلوع الى الفجر.
446
لانّه لم يكن ينزل يوم السبت (1).
كُلُوا: نصب ارادة القول، أي: و قلنا لهم.
كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ، أي: الشّهى اللذيذ مما رزقناكم.
قيل (2): أو الحلال.
و هذا بناء على تناول الرزق الحرام، أيضا.
وَ ما ظَلَمُونا:
فيه اختصار. تقديره: فظلموا بأن كفروا هذه النعمة و ما ظلمونا.
وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ (57) بالكفران. لانّه لا يتخطاهم ضرّه.
و كان سبب انزال المن و السّلوى عليهم، على ما ذكر الشّيخ الطّبرسى (3)، أنّه: لمّا ابتلاهم بالتّيه، إذ قالوا لموسى (4): فَاذْهَبْ أَنْتَ وَ رَبُّكَ، فَقاتِلا. إِنَّا هاهُنا قاعِدُونَ. حين أمرهم بالسّير، الى بيت المقدس و حرب العمالقة، بقوله: (5) ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ (الخ) فوقعوا في التّيه. فصاروا كلما ساروا، تاهوا في قدر خمسة فراسخ، أو ستّة. و كلّما أصبحوا، ساروا غادين، فأمسوا. فإذا هم في مكانهم الّذى ارتحلوا عنه. كذلك حتّى تمّت المدّة، و بقوا فيها أربعين سنة. و في التّيه توفّى موسى و هرون. ثم خرج يوشع بن نون. و كان (6) اللّه تعالى،
____________
(1) ر. مجمع البيان 1/ 117.
(2) نفس المصدر 1/ 116.
(3) مجمع البيان 1/ 117.
(4) المائدة/ 24.
(5) المائدة/ 21.
(6) المصدر: و قيل كان.
447
يرد الجانب الّذى انتهوا اليه من الأرض، الى الجانب الذي ساروا (1) منه.
فكانوا يضلون عن الطّريق لانّهم كانوا خلقا عظيما. فلا يجوز أن يضلوا كلهم عن الطّريق، في هذه المدة المديدة، في هذا المقدار من الأرض. و لما حصلوا في التيه، ندموا على ما فعلوا. فألطف اللّه تعالى لهم بالغمام، لمّا شكوا حرّ الشمّس و أنزل عليهم المن و السّلوى. فكان يسقط (2) عليهم المن، من [وقت] (3) طلوع الفجر الى طلوع الشمس. فكانوا يأخذون منها ما يكفيهم، ليومهم.
و قال الصّادق- (عليه السلام): كان ينزل المن على بنى إسرائيل، من بعد طلوع (4) الفجر الى طلوع الشمس. فمن نام في ذلك الوقت، لم ينزل نصيبه.
فلذلك يكره النّوم في هذا الوقت، الى طلوع (5) الشّمس.
قال بن جريح: و كان الرّجل منهم، إذا (6) أخذ من المن و السّلوى زيادة على طعام يوم واحد، فسد، الا يوم الجمعة. فانّهم إذا أخذوا طعام يومين، لم يفسد. و كانوا يأخذون منها ما يكفيهم ليوم الجمعة و السّبت. لانّه كان لا يأتيهم يوم السبّت. و كانوا يخبزونه مثل القرصة. و يوجد له طعم كالشّهد المعجون بالسّمن و كان اللّه تعالى يبعث لهم السحاب بالنهار، فيدفع عنهم حر الشّمس.
____________
(1) أ: تساروا.
(2) أ: يسوق.
(3) يوجد في المصدر.
(4) ليس في المصدر.
(5) المصدر: بعد طلوع.
(6) كذا في المصدر. و في النسخ: ان.
448
و كان ينزل عليهم باللّيل (1)، عمودا من نور، يضيء لهم مكان السّراج. و إذا ولد فيهم مولود، يكون عليه ثوب [يطول] (2) بطوله كالجلد.
و في كتاب الاحتجاج، للطبرسي- (رحمه اللّه) (3)- روى عن موسى بن جعفر، عن أبيه، عن آبائه، عن الحسين بن علىّ- (عليهم السلام)- قال: ان يهوديّا من يهود الشام و أحبارهم قال لأمير المؤمنين- (عليه السلام)- و في أثناء كلام طويل: فان موسى بن عمران قد أعطى المن و السّلوى، فهل فعل بمحمّد نظير هذا؟
فقال له على- (عليه السلام)-: لقد كان كذلك. و محمّد- (صلّى اللّه عليه و آله)- أعطى ما هو أفضل من هذا. أن اللّه- عزّ و جلّ- أحل له الغنائم و لامّته. و لم تحل لاحد غيره، قبل. فهذا أفضل من المن و السّلوى.
قال له اليهودي. فان موسى- (عليه السلام)- قد ظلّل عليه الغمام.
قال له على- (عليه السلام)-: لقد كان كذلك. و قد فعل ذلك لموسى في التّيه.
و أعطى محمّد- (صلّى اللّه عليه و آله)- أفضل من هذا. ان الغمامة كانت لمحمّد- (صلّى اللّه عليه و آله)- تظله من يوم ولد، الى يوم قبض، في حضره و أسفاره.
فهذا أفضل ممّا أعطى موسى- (عليه السلام).
[و في شرح الآيات الباهرة (4): قال الامام- (عليه السلام): قال اللّه- عزّ و جلّ:
و اذكروا، يا بنى إسرائيل! إذ ظَلَّلْنا عَلَيْكُمُ الْغَمامَ لمّا كنتم في التّيه، يقيكم حرّ الشّمس و برد القمر. وَ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوى. و هو التّرنجبين و
____________
(1) المصدر: في الليل من السماء.
(2) يوجد في المصدر.
(3) الاحتجاج 1/ 325.
(4) شرح الآيات الباهرة/ 20.
449
السّلوى طير السّمانى (1) كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ و اشكروا نعمتي و عظّموا من عظمته. و وقّروا من وقّرته. و أخذت عليكم العهود و المواثيق لهم، محمّدا و آله الطيّبين.
ثمّ قال- (عليه السلام): قال رسول اللّه- (صلّى اللّه عليه و آله): عباد اللّه! عليكم باعتقاد ولايتنا أهل البيت. و لا تفرقوا بيننا. و انظروا كيف وسع اللّه عليكم، حيث أوضح لكم الحجة، يسهل (2) عليكم معرفة الحق. ثمّ وسع لكم في التّقيّة، لتسلموا من شرور الخلق. ثمّ ان بدلتم و غيّرتم، عرض عليكم التّوبة. و قبلها منكم. فكونوا لنعماء اللّه شاكرين [ (3).
____________
(1) كذا في المصدر. و في الأصل و ر: السمان.
(2) المصدر: ليستهل.
(3) ما بين المعقوفتين ليس في أ.
